من معمولاً روزهای شنبه حرفی برای گفتن ندارم. خيلی وقتها كه پريود ميشم و ميرم تو غار، توی تموم طول هفته لال ميشم و حرفی نميزنم. عادتهای بد زياد دارم كه شايد اينهم يكی از اونهاست. حالا اگه روز اول هفته كه واسه اونور آبیها يه روز نيمه تعطيله آخر هفته است، وبلاگم رو آپديت میكنم شايد فقط بر اساس عادت باشه، همين و بس. شايد فقط چون ميدونم تعداد ويزيتورهای وبلاگها، روزهای شنبه و يكشنبه از همهی روزهای هفته بيشتره ميام و زوركی يه چيزهايی مینويسم. ای خاك تو سر من كنند كه هنوز با دومتر قد و 100 كيلو وزن و نيم متر عرض شونه، تعداد خوانندهها برام مهمه. اوه شِت، 100 كيلو چيه؟! يكماه و نيمه كه كون خودم رو پاره كردم و شدم 95 كيلو. هر چند فرقی نميكنه، خر همون خره فقط پالونش يه سايز كوچيكتر شده. ای كاش ميشد هر سال به اندازه 95 گرم به شعور و معرفتمون اضافه شه.

عكس از سايت WVS
هر چقدر بعضی روزها تعداد بيشتر خوانندهها برات مهمه ولی يه وقتهايی دوست داری بيايی اينجا و عينهو اين نيمكت چوبی، تك و تنها بشينی يه گوشهايی و زل بزنی به آسمون و اون دور دورا. دوست داری خودت باشی و خودت. اونوقت خيلی حرفها برای گفتن داری. خيلی حرفها برای گفتن با خودت داری ... آره، با خودت! شايد خيلی از ماها خيلی وقته كه با خودمون خلوت نكرديم. هر چند شماها رو نميدونم ولی ميدونم كه خودم خيلی به اين خلوت احتياج دارم. برای رسيدن به يه آرامش نسبی، خيلی بايد با خودم كلنجار برم. خيلی چيزهاست كه بايد بشينم و راستِ حسينی با خودم حلش كنم. خيلی جاها رو غبار گرفته كه بايد گردگيريش كنم. اينكار رو شروع كردم. نمیبينی؟! بعد از يه زمستون سخت و كلی بارندگی، حالا ديگه خيلی چاله چوله توی روح و روانم ايجاد شده كه وقتش شده ديگه بيل بردارم و پُرشون كنم. آره، شايد وقتش شده كه ديگه بشينم پای ميز محاكمه و خودم رو دادگاهی كنم. عذاب وجدانی ندارم و اين خيلی خوبه. اگه قراره كسی محاكمه بشه، اون خودم هستم نه كس ديگهايی. توی اين دادگاه، همهی آدمهای روی زمين پاك و برّی هستند از هرگونه گناه و معصيتی و فقط و فقط اگه قرار باشه كسی متهم باشه اون خودم هستم. بخدا راست ميگم. همه آزادند و میتونند برن پی زندگی خودشون. من عادت ندارم آدمها رو متهم كنم. من عادت ندارم آدمها رو قضاوت كنم. من سالهاست كسی رو متهم و محاكمه نكردم الا خودم. من سالهاست كه توی هيچ دادگاهی شهادت ندادم مگر عليه خودم.
هر چند، توی اين مدت، گذشت و جبر زمونه يه چيزهايی رو بهم ثابت كرد، يه چيزهای خيلی ارزشمند كه بابتش خيلی هم هزينه دادم ولی ديگه به اونها هم فكر نمیكنم، به اين فكر میكنم كه كاش ما آدمها مثل زمونه، گذشت داشتيم! گذشت داشتيم و میذاشتيم و میرفتيم. گذشت داشتيم و اگه قرار بود بريم اونقدر خط و خش توی روح و روان هم نمینداختيم كه مجبور باشيم تا آخر عمر هی روحمون رو صافكاری و بتونه كاری كنيم. اونجا كه بايد میذاشتيم و ميرفتيم، مونديم و هی لجبازی كرديم و پامون رو به زمين كشيديم و خاك و خُل راه انداختيم و خيال كرديم اون سيبی رو كه توی اون هياهو از روی زمين برداشتيم، سهم پدریمون بوده غافل از اينكه اون سيب ... بگذريم، حالا ديگه چه فرقی داره اون سيب مال كی بوده. مهم اينه كه اونجا مونديم و لجبازی كرديم و هی اون خط و خشها رو بيشتر و عميقتر كرديم و اونجايی كه وقت عمل بود و بايد واميستاديم تا تكيه بديم به همديگه تا توی اون باد و بورانی كه داشت پشت همگیمون رو میشكست، خم نشيم و زمين نخوريم، شونه خالی كرديم و دنبال اون سيب قرمزی كه داشت روی زمين قِل ميخورد، از باغ زديم بيرون و رفتيم و اونوقت ما مونديم و اون عصر وهمانگيز زمستونی و صدای غارغار كلاغهايی كه توی اون روزها و شبهای سرد زمستونی اومده بودند تا چشمهامون رو از كاسه دربيارن و ... بگذريم. بگذريم كه من معمولاً روزهای شنبه حرفی برای گفتن ندارم.
Comments (16)
مهندس آخر وقت آپ ميكني !! :)
كيه كه مجبور نشه هر چند وقت يكبار روي اون نيمكت بشينه؟ فقط كاش بتونيم طرف خودمونو نگيريم و با انصاف باشيم.
Posted by فتانه | May 3, 2008 05:23 PM
Posted on May 03, 2008 17:23
این قضیه منو به یاد جریانی میندازه. من تو محل کارم, افرادیو داریم که سالهاست دم از رفتن سره یه کار دیه میزنن, اما 5 سال این اتفاق نیفتاده .... میگه آرزومه یه روز بدون اینکه به کسی بگم بزارم و برم دیگه نیام اینجا . برم بشینم با خودم ببینم کجام, واسه چن مینم واسه خودم باشم. مخصوصا تو این دوره زمونه که سعی میکنن هی بهت بچپونن بهت تحمیل کنن اینکه واسه خودت باشی و واسه آینده ات تصمیم بگیری یه اتفاق بزرگه. یه از خود گذشتگیه بزرگ.
Posted by محمد | May 3, 2008 07:24 PM
Posted on May 03, 2008 19:24
ای بابا چه عصبانی!اخه بدیه این محاکمه های تک نفره حداقل برای من اینه که اولش همه چیز منطقیه من شروع می کنم به پذیرفتن اتهاماتم و بعضی اوقات یک دفاع و قول برای بهتر شدن ولی یک کم که می گذره یک دفعه اون قسمت اهریمنی وجودم شروع می کنه که اره فلانیم اون موقع این کا رو کرد همچین بی تقصیرم نبوداااا اقا کلا جریان دادگاه منحرف میشه!
Posted by طناز | May 3, 2008 08:52 PM
Posted on May 03, 2008 20:52
ميگم خداييش هم شنبهها حرفي براي گفتن نداري ها!
Posted by هانیه | May 3, 2008 11:08 PM
Posted on May 03, 2008 23:08
با دیدن این تصویر برفی درست در نیمه فصل بهار ادم از حس سرما مورمورش میشه !
Posted by لیلا | May 3, 2008 11:17 PM
Posted on May 03, 2008 23:17
هر وقت هزینه چیزی رو میدی و کاری رو میکنی که دوست داری دیگه نباید فکر کنی که هزینه دادم، باید فکر کنی که داری کاری رو میکنی که دوست داری.
میدونی خیلی وقتا اتفاقی که می افته اینه که آدمی کلی هزینه میکنه کلی به کاری که براش هزینه کرده دل میبنده و بعد یهو یه حرفی یه رفتار دل شکننده ای یه اشتباه ظریف و کوچیکی میاد و ....
اینکه آدم بتونه کسی رو قضاوت نکنه کار ساده ای نیست اگه واقعا این توانایی رو داری واقعا باید به خودت افتخار کنی
در ضمن من یکی از همون کسایی هستم که شنبه ها چون تعطیلم خیلی خوشحال میشم که اینجا رو آپ میکنی دست شما درد نکنه خیلی چسبید این پست شما، به خصوص اینکه امروز بعد از دیدن یه سری عکس از دوستام کلی دلمم گرفته و دلم همون نیمکت تنهای توی عکسو میخواد.
Posted by باران | May 4, 2008 01:17 AM
Posted on May 04, 2008 01:17
آفرین و خوش به حالت
من وقتی خیلی حرف برای گفتن دارم نصف این هم نمی تونم بنویسم
به نظر من بدترین حس اینکه آدم از دست خودش شاکی باشه مرتب خودش را محاکمه و محکوم کنه
پس کجاست اعتماد به نفس؟
سرت را بالا بگیر و بودنت لذت ببر
Posted by safa | May 4, 2008 09:08 AM
Posted on May 04, 2008 09:08
too in ghorbat ke shenidane ye kaloom farsi dele adamo be larze mindaze nemidooni khoondane harfaye delet che hali be adam mide.
manam az in dadgaha ziad vase khodam rah andakhtam. har dafe ham khodamo be edam mahkoom kardam. vali faidash chie?! bazam hamoon kharab-kariaye tekrari! tazigia har vaght ke az daste khodam shaki misham be khodam migam: kardam ke kardam! delam khast! bazam pish biad mikonam!
ziadi ham khodeto mahkoom koni mesle man por roo mishi dom dar miari.
vay ke cheghadr delam mikhast betoonam farsi type konam. to barnameh ya linki mishnasi ke mano az in mosibat nejat bede?
***********************************************
k1: شما میتونيد از اين لينك استفاده و فارسی تايپ كنيد.
http://www.dodoost.com/aryanevis//
Posted by Sahar | May 4, 2008 10:10 AM
Posted on May 04, 2008 10:10
سرت را بالا بگير رفيق! آسمان آن بالاست! ماه آن بالاست!
وقتي به زمين نگاه مي كني؛ فقط رد پا مي بيني! پاهايي كه نه روي زمين، كه روي روحت رد خود را به جاي گذاشته اند...
حتي اين روزها، كه سراسر بوي ياس است همه جا؛ روي زمين، گلبرگ هاي پرپرشده رز مي بيني. يك عالمه توت سفيد و سياه و گس و كال و رسيده. و همه را لگد مي كني...
سرت را بالا بگير و آسمان را ببين. آبي تر از آن است كه فكر مي كني...
Posted by مريم | May 4, 2008 12:26 PM
Posted on May 04, 2008 12:26
نوشتن پاراگراف آخر تنها می تونه کار کسی باشه که خیلی بهش سخت گذشته
Posted by PINK | May 4, 2008 03:12 PM
Posted on May 04, 2008 15:12
وقتی هیچ عذاب وجدانی نداری، راجع به چی خودتو محاکمه می کنی؟
ما آدما هم به نظر من بهتر بجای اینکه هی از گذشت و محبت و وفادارای و این چیزا دم بزنیم
اول رک و پوست کنده خودمونو بشناسیم
تکلیفمونو با " انسان گرگ ِ انسان است" روشن کنیم
بعد شاید خیلی چیزها فرق کنه
مثلان برای همه ی کسایی که وبلاگ می نویسن تعداد کامنت مهمه
حالا چرا باید بزنیم زیرش
از بار اولی که یه دختر پسر همدیگرو می بینن محاله هر دو به سکس فکر نکنن
حالا چرا باید ادا درآریم
خلاصه همین جور بگیر و برو
Posted by majid | May 4, 2008 05:42 PM
Posted on May 04, 2008 17:42
شنبه واقعا روز بدیه. روزیه که آدم هر کار کنه نمیتونه از زندگی لذت ببره.
Posted by Scorpion's | May 5, 2008 12:59 AM
Posted on May 05, 2008 00:59
شنبه هم يه روزه مثل روزهايه ديگه فقط اسمش فرق داره ، بيچاره شنبه كه هيچ كس دوسش نداره ، ، ، كاشكي بعضي از اين همكارهايه من اين پست رو مي خوندن ، كاشكي يه روز ميشستن و با وجدان خودشون حرف ميزدن ، كاشكي به جايه در آوردن اشك امثال من يكم فقط يكم منصف تر حرف ميزدن و عمل ميكردن ، كاشكي كليات زندگي و آيين معرفت ميشد جايگزين مدرك هايه دانشگاهي كه جز كبر و غرور هيچي واسه اينا نداشته و نخواهد داشت .
Posted by الي | May 5, 2008 08:53 AM
Posted on May 05, 2008 08:53
چه خوبه كه اين وقت رو براي خودمون و خودشكافي خودمون بزاريم...
Posted by الهام | May 5, 2008 10:21 AM
Posted on May 05, 2008 10:21
پسری؟
Posted by Hamid | May 5, 2008 11:07 AM
Posted on May 05, 2008 11:07
شنبه روز بدي بود.
روز بي حوصلگي روز خوبي كه مي شود غزلي تازه بگي...
Posted by هواشناس | May 5, 2008 01:02 PM
Posted on May 05, 2008 13:02