« پيشگويی آسمانی | Main | حرفهای ناگفته روز شنبه »

حرمت‌های شهر دود گرفته

چمدونهاش اينبار سبكتر از هميشه بود. ديگه از قاشق و چنگال و كريستال و نمكدون و شمعدون و لوستر خبری نبود كه هر چی خنزر پنزر بود توی اين همه سالهای دور و دراز با خودش برده بود. توی اون چمدونها كه دوازده سال اسير و سرگردون بودند توی اين فرودگاه و اون فرودگاه، اينبار فقط چند تيكه از لباسهای خودش بود كه توی اين سفر حالا با هر كدوم‌شون كلی خاطره‌های خوب داشت و ديگه دوست نداشت از هيچ كدوم‌ از اون رخت و لباسها دل بكنه، يه مشت تخمه و آجيل و پسته تواضع و مابقی هر چی بود كتاب بود و كتاب بود و كتاب. شهر كتاب و ميدون انقلاب ... يادت هست؟! يكيش رو تنهايی رفتی و اون يكی‌ش رو هم، همون روز اول و توی همون قرار اوليه با اون كسی رفتی كه هيچ وقت فكر نمی‌كردی ظرف يكهفته بياد و توی جايگاهی قرار بگيره كه تا حالا هيچ كسی نتونسته بود اونجا رو فتح كنه. بعضی وقتها قصه آدمها چه عجيب ميشه. بعضی وقتها چه گره‌يی ميخوره داستان آدمهای اين شهرهای غريبِ دهكده جهانی. بعضی وقتها اسم‌ها و خاطره‌ها و حضور و وجود يه سری آدمها چقدر بولد و برجسته ميشه. حك ميشه، ثبت ميشه. يادته رفت و كجا نشست اون غريبه‌ايی كه عاشق نگاهش بودی و زلال بود و خواست كه كنار تو بزرگ بشه و رشد كنه و هم‌قد اون پيچ‌های امين‌الدوله خيابون دبستان بشه و خواست قد راست كنه توی اين پيچ و خمهای كُشنده زندگی؟! ... يادت هست؟!

آره می‌گفتم، چمدونها اينبار سبكتر از هميشه بود ولی قدمهات سنگين بود. قلبت فشرده بود. اينبار داشتی كوله‌باری از خاطرات رو با خودت حمل ميكردی. شهر كتاب و گاندی و آب انار و كافی‌شاپ و تجريش و دربند و اون همه عكس از در و ديوار و شهر و آدمهای اين سرزمين دود گرفته كه بچه‌گی‌ و نوجوونی تو رو به يغما برد و تو اونقدر بزرگ بودی كه اين شهر و آدمهای كوتوله‌اش رو ببخشی ... اينبار چمدونت رو پر از خاطراتی كردی كه شايد هر كدوم‌شون می‌تونست توی اون شهر سبز بارونی، توی اون عصرهای غمگين پاييزی، توی اون های‌وی‌های بزرگ و طولانی و بی‌سر و ته، ميون اون آدمهای چشم آبی كه نگاه‌شون هميشه سرد و يخی‌ بود، زنده نگهت داره، بهت اميد بده، همه خوابهای طلايی‌ت رو تعبير كنه تا تو رَج بزنی دونه دونه تموم روزهای بلند تابستون غربت رو تا دوباره اول پاييز برسه و اونوقت تو دوباره شال و كلاه كنی و برگردی به شهر دود گرفته ... بوی گل مريم مياد. بوی گل مريم مياد و چه بد شد كه هيچ وقت فرصت نكردیم براش گل مريم بگيریم و اينبار ما خودمون رو هيچ وقت نمی‌بخشیم بخاطر اينكه هيچ گل مريمی براش نذاشتیم توی گلدونهای خونه عزيز. يادت هست، اون چايی‌های خونه عزيز رو كه داغ داغ می‌خوردید تا زودتر بريد و مزمزه كنيد همه‌ی اون لحظات ناب عاشقی رو و ما منتظر می‌مونديم تا بريد و برگرديد، گم بشيد و پيدا شيد... يادت هست؟!

خونه حرمت داره. آدمها حرمت دارند. حرفها و واژه‌ها و كلمات حرمت دارند. لحظات خوب با تو بودن حرمت دارند و سالها بود كه فراموش كرده بوديم اين كلماتِ دلنشينی رو كه اتفاقاً همه ما قبول‌شون داشتیم ولی خب توی اين فراز و نشيب‌ و پستی و بلنديهای زندگی، ظاهراً يه سری واژه‌ها، يه سری قوانين نانوشته، يه سری معيارها، گم شده بودند. توی اين جنگل بزرگ، همه بفكر دريدن و دويدن و زخم زدن، بودند و اگر انسانی پيدا ميشد خيلی زود براش قيمتی ميذاشتند و توی اولين مزايده می‌فروختنش ... حس بدی داره اينكه بدونی فروش رفتی، بدونی معاوضه شدی، بدونی اِكسپاير ديت داشتی. و تو اومدی و دوباره تقّدس دادی به يه سری از اماكن، به يه سری از اشياء و يه وقتهايی از ساعات شبانه روز كه قبل از اومدن تو، هر روز و هر شبش به بطالت و سرگردونی و شمارش همه اون گوسفندانی ‌گذشت كه هيچ وقتی به آخر نرسيد. تو اومدی و دوباره حرمت دادی به همه اون با هم بودنها. تو اومدی تا اون سنسورهای گرد و غبار گرفته از هجوم سنگين زمونه رو پاك كنی. تو اومدی تا اينبار با كوله‌باری از خاطرات برگردی. اينبار تموم چمدونت پُر بود از خاطرات با او بودن. سرشار بود از نگاه او. عطر تن و زلالی و پاكی چشمهاش. صدای نفس‌هاش. درد غريبی كه توی اون نگاه پاكش موج ميزد ... يادت هست؟!

شهر دود گرفته، اينبار دوست‌داشتنی‌تر از همه سالهای به يغما رفته گذشته، شده. كوله‌بار خاطرات اينبار پر شده از عطر تن او. شايد رفتی و برگشتی، شايد! شايد اين شهر، دوباره همون شهر عاشقونه‌يی شد كه سالها ازش جدا بودی، شايد! شايد تونستید دوباره حرمت‌ها رو معنا كنيد، شايد! شايد بشه با ياد نگاهی سالها منتظر موند و چشم به اون پله‌های برقی و ديوارهای شيشه‌يی سپرد، شايد! شايد رفتی و شايد موندی و شايد برگشتی و شايد، شايد، شايد ... راستی، سلام.

Comments (21)

باران:

این پست شما منو یه جوری کرد. یه جور فضول

شمسی:

داري بازهم ميري؟!!
:(
***********************************************
k1: من كجای اين پست گفتم دارم ميرم؟!

PINK:

چه با احساس

هووو....ووم.
خیلی وقت بود به ابنجا سر نزده بودم، درست خیلی وقت.

يگانه:

چه فرصتی ست دوره کردن خاطرات ، با دوستی که از گذشته می آید

سلام به روی ماهت:)

عزيزم ...منظورت كدوم سنسورهاست؟
***********************************************
k1: تو مهندسی بنابراين اون سنسورهايی كه تو فكر ميكنی منظورم نيست .... يه سری سنسوره كه نسبت به مهر و محبت و نگاه و عشق حساسه. سنسورهای تو فعاله يا مال تو رو هم خاك گرفته؟!

مريم:

وقتي فاصله همه كلماتم تو هستي؛ وقتي سكوت بين همه نت هايم تو هستي؛ وقتي فاصله من تا همه، فقط حضور توست؛ وقتي فاصله من تا آسمان، تنها هواي تو است؛ از من نخواه كه تو را حذف كنم كه كلماتم مي شوند بدون هيچ فاصله و ميليونها حرف بي معنا؛ نت هايم مي شوند اصواتي گوشخراش كه بوي موسيقي نمي دهند؛ آدمهاي دور و برم مي شوند يك عده متحرك، كه نمي دانم حركت هايشان براي چيست. نخواه كه تو را از فاصله بين خودم تا آسمان حذف كنم. چگونه خواهم توانست بدون تو نفس بكشم...
***********************************************
k1: مريم خانم كاشكی می‌نوشتی اين متن خيلی قشنگ مربوط به من نميشه تا اين نوشته شما باعث سوء‌تفاهم بعضی از عزيزان نشه. والله بخدا ما كه شانس نداريم، آش نخورده و دهن سوخته و اونوقت خر بيار باقالی ببر!

نسرین:

دوست عزیز , واقعا" خوشا به حالت که این شهر دود گرفته رو با تمام نکبتها و بدبختیهایی که توش موج میزنه از دل و جون دوست داری و باهاش هر روز و هر لحظه کلی خاطره میسازی.و وای بر من که چقدر بیزارم از این شهر و چقدر زندگی کردن توی موطن خودت با نفرت ,سخت و تحمل ناپذیره.

مريم:

مگه بده آدم مورد توجه خواننده هاش باشه؟ ميدوني در طول 24 ساعت چقدر انرژي مثبت به سمتت مياد؟ داشتن اين همه دوست، بدون اينكه بدونن تو چه شكلي هستي و براشون چه منافع و مضاري! داري؛ حسادت برانگيزه...
ولي نه. منظورم از اين نوشته، همسرم بوده...

لیلا:

دور دنیا هم که چرخیده باشی
باز دور خودت چرخیده ای
راه دوری نخواهی رفت
حتا در خواب های اب رفته ات
که تیک تاک بیداری مدام
تهدید شان می کند .
می گویند دنیا کوچک شده است
و استوا در اینده ای نزدیک
همسایه ی خونگرم قطب خواهد شد .
نه همسفر خوشباور
دنیا هرگز کوچک نمی شود
ما کوچک شده ایم
انقدر کوچک که دیگر
هیچ گم کرده ای نداریم .
دلخوشیم که در نیمه ی تاریک دنیا
کسی ما را گم کرده است
و دارد در به در
دنبالمان می گردد .
کسی که زنگ در را
همیشه بعد از هجرت ما
به صدا در خواهد اورد .

من دعا می کنم مفهوم این نوشته برگشتن یه مسافر باشه، نه رفتن دوباره تو.

دعا کنیم یک روزی بیاد شاخک های هممون تمیز تمیز باشه بدون هیچ غباری...

مرواريد:

چه مغازله قشنگی بين مريم و همسرش!! خوش به حال اين همسر!!:)

با اين پستت اشكمو در آوردي ... دوباره هولوپي پرت شدم تو گذشته ...

محبوبه:

حرمت!!!!حرمت!!!!!حرمت!!!!!!!! همه چيز حرمت داره........اما چرا حرمتشونو نگه نميداريم؟!

گلناز:

چی خوبه آدم تو خاطراتش گم بشه.

چمدون خاطراتمون رو که باز میکنیم
توش از این شهر دود گرفته یادگاری هست
از گوشه کناراش و خط اتوبوساش
تا اون کوههایی که دم صبح وقتی به شمال نگاه میکنی میبینی همونجان و تکون نخوردن...
راستی...رفتن و برگشتن کسی رو با شاید نظاره کردن خیلی درد داره...نه؟
میتونی کاری کنی؟؟ که اون درصد "شاید" برگشتنش بیشتر باشه؟

sahar:

in shahre dood gerefte hormat dare! in adama hormat daran! in ab o khak o zamin hormat daran! ma kojaye karim? ma ham hormat darim?
manzooram az ma kasie ke mohajerat mikone. kasi ke poshte pa mizane be hichi ke male khodeshe vase be dast avordane hame chizi ke male khodesh nist, ariast, gharzieh,.... hagh ba to-e. in shahre dood gerefte hormat dare va ehteramesh ta abad too dele ma mahfooze. vali taklife adame bi sar o samoon chie?!

ha:

داری میری؟وااااایییییییییییی

baharak:

سلام.میبینم که به سلامتی لیلی باز میگردد و دل مجنون شاد میگردد.
چشمت روشن.

Post a comment

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)


Please enter the security code you see here

Powered by
Movable Type 3.2