آدمی پرنده نيست
تا به هر كران كه پركشد، برای او وطن شود
سرنوشتِ برگ دارد آدمی
برگ، وقتی از بلندِ شاخهاش جدا شود،
پايمال عابران كوچهها شود...
« چشمها دروغ نميگن | Main | پيشگويی آسمانی »
آدمی پرنده نيست
تا به هر كران كه پركشد، برای او وطن شود
سرنوشتِ برگ دارد آدمی
برگ، وقتی از بلندِ شاخهاش جدا شود،
پايمال عابران كوچهها شود...
Comments (31)
وااااااااااااااااااااااااااااااااي، معركه بود، ذوق كردم.
Posted by نگار | April 23, 2008 12:25 AM
Posted on April 23, 2008 00:25
من فدات شم که از این قشنگ تر نمیشد بگی
Posted by پرستو | April 23, 2008 01:35 AM
Posted on April 23, 2008 01:35
نکنه باز هوای رفتن به سرت زده ?.... آه... چی بگم رفیق ؟
Posted by مونای مهماندار | April 23, 2008 02:04 AM
Posted on April 23, 2008 02:04
وطن یعنی گذشته ، حال ، فردا
تمام سهم یک ملت ز دنیا
-------------------------
با تمام این شعارها باز هم فکر می کنم ما وطن فروش ترین آدمای این دنیا هستیم
چرا که کوچکترین قدمی برای اون چیزی که ادعا می کنیم دوست داریم بر نمی داریم
همه از قرارداد گلستان و ترکمن چای می گیم
ولی هیچکی از اتفاقاتی که این روزه می افته حرفی نمی زنه
حواشی که برای دریای خزر اتفاق افتاد
حالا خلیج فارس
فردا معلوم نیست کجا؟
ما هم می ایستیم تا هه اتفاقها بیافته بعد بر باعث و بانی اش لعنت بفرستیم.
Posted by majid | April 23, 2008 08:21 AM
Posted on April 23, 2008 08:21
واااااي چقدر خوشگل بود!!! ببينم احياناً خودت نسروده بودي؟!
Posted by هانیه | April 23, 2008 08:37 AM
Posted on April 23, 2008 08:37
این حس وطن چه حسیه که بعضیها هر چقدر هم که اوضاع وطنشون نابسامان باشه نمیتونن از عشق به خاک اون دل بکنن ولی بعضی دیگر اصلا معنی این حس رو درک نمیکنن. عشق به خاکش، عشق به هواش، عشق به خیابوناش، عشق به مردمش، ...
Posted by scorpion's | April 23, 2008 09:34 AM
Posted on April 23, 2008 09:34
برگ وقتي از بلند شاخه اش جدا شود
پايمال عابران كوچه ها شود...
عجيب به دلم نشست
...
Posted by محمدرضا | April 23, 2008 11:00 AM
Posted on April 23, 2008 11:00
همينجا هم كه هستي، سه هزار تا اسم توي دفترچه تلفن همراهت هست؛ وقتي دلتنگ ميشي، وقتي ابري ميشي، وقتي دلت مي خواد سرتو بكوبي به ديوار؛ هيچ كس، هيچ جا، هيچ خاطره، هيچ ديواري پيدا نميشه... خدايا! عجب گرفتاريه هان... ديگه چه برسه كه هيچ اسمي در دفترچه ات نباشه؛ خيابون ونك و بازارچه قائم و خيابون ولي عصري نباشه كه بتوني از روي برگهاي خشك شده چناراش كه روي پياده رو ريخته رد بشي؛ هيچ "نشرچشمه" اي نباشه كه سرتو بكني لابلاي كتاباشو يكي دو تا رو برداري و نگاه كني... چند ساله كه نرفتي معجون فروشي شاپور... چند ساله كه نرفتي چلوكبابي نايب... چند ساله كه نرفتي بازارچه كتاب روبروي دانشگاه تهران ... چند ساله كه سوار اتوبوس برقي خراسون - امام حسين نشدي ... چند ساله كه نرفتي اون بالا؟!!! دربند؟!!! در بندِ كي شدي؛ چي شدي؛ يادت مياد اسم وطنت چيه؟؟؟؟
Posted by مريم | April 23, 2008 11:34 AM
Posted on April 23, 2008 11:34
در روزهای آخر اسفند،در نیمروز روشن،
وقتی بنفشهها رابا برگ و ریشه و پیوند و خاک
در جعبههای کوچک چوبین جای میدهند
جوی هزار زمزمهی درد و انتظاردر سینه میخروشد
و بر گونهها روان.
ای کاش آدمی،وطناش را همچون بنفشههامیشد
با خود ببرد هر کجا که خواست!
ااااااااااااااااااااي فرهاد!
Posted by اوليس | April 23, 2008 11:42 AM
Posted on April 23, 2008 11:42
شاعرش کیه؟
***********************************************
k1:نمیدونم.
Posted by khapouni | April 23, 2008 01:13 PM
Posted on April 23, 2008 13:13
انسان از دیگران انتظاری نداره...ولی اگر در وطن ناراحتی بکشه براش سخته...
Posted by هلو خانم | April 23, 2008 03:36 PM
Posted on April 23, 2008 15:36
موافقم.ما همش فک می کنیم ناصرالدین شاه و رضا شاه و بقیه جنابان پادشاه خر بودن و مملکت رو می فروختند اما حالا هم تیکه تیکه داره مملکت واگذار می شه و من فک می کنم آیندگان هم بگن اینا چه خر هایی بون!!!(البته با خودم هستم امیدوارم به کسی بر نخورد!)
Posted by دوردست | April 23, 2008 05:44 PM
Posted on April 23, 2008 17:44
دیری ست که هوای بازگشت به ایران به سرم افتاده . سرانجام پی برده ام که نه امریکا جای من است و نه هیچ سرزمین بیگانه دیگر ! دست من نیست که نمی توانم با در و دیوارهای نااشنا خو بگیرم . از کوچه و خیابان که می گذرم مردمان که هیچ حتی می پندارم که درخت ها می دانند رهگذری بیگانه ام .
من در این فرنگ دور از دل جا مانده ام . این طرز زندگی مرا از جا در می برد . شکی نیست که برمی گردم ... به زودی رخت برمی بندم . من شرقی در همان شرق اشیانه ام را جستجو می کنم . در شرق خاموش بی شکل و سنجش ناپذیر .
" از یادداشت ها و نامه های سهراب سپهری در غربت غرب "
Posted by لیلا | April 23, 2008 05:45 PM
Posted on April 23, 2008 17:45
...شعر زیبایی بود...
اما من اصلا نمی فهمم وطن پرستی و این همه قداست دادن به وطن به چه معناست؟...
واقعا نمی فهمم ها!
به نظرم این هم یکی از همان غیرت بازیهای مسخره ی ما ایرانی هاست...
غیرتی بودن و تعصب هم در ایران..تبدیل شده به یک چشم و هم چشمی...اگر نداشته باشی یک جور کم آوردن است..به خاطر حرف مردم است...
هر آدمی وطنش را ممکن است دوست داشته باشد..به خاطر خاطراتی که در آن دارد..به خاطر نوستالژی هایی که برایش دارد..و به خاطر اینکه با آدم هایی زندگی می کند که به زبان او حرف می زنند..و فرهنگی همچون او دارند..تا بیایی خودت را فرهنگ کشوری دیگر تطبیق بدهی زمان می برد..تازه اگر بتوانی کاملا اینکار را بکنی...
اما انگار ما ایرانی ها عادت داریم از همه کاه ها برای خودمان کوه بسازیم و لایه ای از قداست و تعصب رویش بکشیم...
امیدوارم قابل درک گفته باشم..
Posted by تارا | April 23, 2008 06:08 PM
Posted on April 23, 2008 18:08
نون بي غيرتي خوردن و پوله بي غيرتي گرفتن ديگه از اين بهتر در نمياد خودشو ناراحت نكن با يك گل بهار نميشه
Posted by الي | April 23, 2008 06:43 PM
Posted on April 23, 2008 18:43
اشک به چشم آورد..کنجکاو شدم سرچ کردم..http://www.bbc.co.uk/persian/afghanistan/story/2006/07/060712_s-kazemi-tabesh-poet.shtml
Posted by nakisa | April 23, 2008 06:53 PM
Posted on April 23, 2008 18:53
عااالی بود
داغ دل خیلیا رو تازه کردی
Posted by بارش | April 24, 2008 12:25 AM
Posted on April 24, 2008 00:25
همیشه کامنتهایی که برخلاف میلتن پاک می کنی؟
یعنی..انقدر انتقاد پذیریت پایینه؟...
***********************************************
k1:تارا خانم شما ظاهرا خیلی عجولید چون من امروز دسترسی به کامپیوتر نداشتم و الان که ساعت ۱ شب هستش کامنتها رو تایید کردم. کامنت شما هم توی نظرات هست درسته؟! فکر کنم یه معذرت خواهی به من بدهکار شدین.
Posted by تارا | April 24, 2008 12:26 AM
Posted on April 24, 2008 00:26
" تو خود ، آن تغییر باش ، که دوست داری ، در وطنت ببینی . "
مهاتما گاندی
-----------------------
چقدر پست اینبار خوب و بجاست . کوتاه و مفهوم . در روزهایی که همه دنیا ما را تحقیر می کنند ما بفکر آینده و حال خود نیستیم.فکر نمی کردم که به این جور مقوله ها هم فکر کنی و یا حتی حاضر بشی درباره اش بنویسی . فکر می کردم ساده تر و سطحی تر از این حرفها باشی .فکر خودت بود یا در جایی خوانده و دیده بودی . البته موضوعات اجتماعی- سیاسی فراگیر است ولی توجه به آنها هم برخاسته از سطح اگاهی هرشخص است. این روزها صحبت از خلیج عربی گوگل و مالکیت سه جزیره ایرانی از طرف عربهای بو گندو و عقب مانده و سهم کم وحتی بی سهمی ایران از دریای خزر است. از خود بپرسیم ما برای وطن چه کردیم
Posted by یگانه | April 24, 2008 01:22 AM
Posted on April 24, 2008 01:22
دلم برات پر می زنه وطن...
Posted by گلناز | April 24, 2008 09:07 AM
Posted on April 24, 2008 09:07
بله حق با شماست :)
Posted by تارا | April 24, 2008 09:33 AM
Posted on April 24, 2008 09:33
ياد اين ترانه با صداي فرهاد افتادم :
اي كاش آدمي وطنش را
همچون بنفشهها
با خود ميتوانست ببرد هر كجا كه خواست...
Posted by Mehdi | April 24, 2008 09:40 AM
Posted on April 24, 2008 09:40
وای ته دلم یه جوری شد ...
Posted by عطیه | April 24, 2008 12:26 PM
Posted on April 24, 2008 12:26
خیلی عالی بود واقعا لذت بردم .
چند بار خواستم کامنت بذارم نشد نمیدونم چرا هر دفعه یک پیغام داد که آخرش نشد .
به نظر من هرکسی میتونه وطنش رو دوست داشته باشه یا نه بگه فلان لق وظن این ربطی به مد و جو گیر شدن نداره بگذریم از آدمهائی که به واسطه وطن برای خودشان کلاه میدوزن ولی در کل برای آدمهای عادی مثل ما که نه سودی برایمان داره نه زیان چه اشکال داره نسبت به وطن یک کم حساستر باشیم .ضمن اینکه اصلا هیچ جائی توی این کره خاکی مقدس نیست و قداست نداره ولی عده ای نسبت به نقطه ای یا محلی حساسترند . اگر مثلا فردی که دوران جوانی و نوجوانی خودش رو توی ایران گذرونده والان در میانسالی در خارج از ایران زندگی میکنه به هر دلیلی و آرزو میکنه ای کاش بتونم کنار بساط لبو فروشی لبو بخورم کجا انگ تقدس زده به این وطن .
منهم خارج از کشور رو دوست دارم برای گردش ولی زندگی در ایران با همه بدبختی هاش رو دوست دارم همین که میتونم اونطوریکه از کودکی با فرهنگ خودم بزرگ شدم همانطور ادامه بدم و نخوام لباس فرهنگ دیگه ای رو تنم کنم حالا چه خوب چه بد به نظرم ارزشمنده .
خیلی حرف زدم کیوان عزیز ببخشید
Posted by vafa | April 24, 2008 02:25 PM
Posted on April 24, 2008 14:25
سلام.چه حسس قشنگی داشت این قطعه...بیشتر آدمو غصه دار میکنه ولی...
Posted by khapit | April 24, 2008 03:41 PM
Posted on April 24, 2008 15:41
هي ... هميشه مي گفتم وطن پرستي و اين چيزا مال وطني كه بي ارزه!
وطني كه توش ي دلخوشي باشه!
چمي دونم همين من اگه ي روزي برم دلم براي همين ترسهاي هر روزم تنگ خواهد شد! مي دونم ...
نمي شه! من ناراضي!تو ناراضي! ما ناراضي!
همه ناراضي!
بازم هيچ كاري ازمون بر نمياد
مگر به باد دادن كله ي خودمون
يا بايد بمونيم و بدبختي هاي هر روزمون رو ببينيم و عذاب بكشيم و رنج ببريم
يا بايد بريم و بازم عذاب بكشيم و رنج ببريم
آخرش چيزي جز اين نخواهد بود!
Posted by odd girl | April 24, 2008 06:50 PM
Posted on April 24, 2008 18:50
کیوان جان...
از این پستت با ذکر منبع توی وبلاگم استفاده کردم...راضی باش :)
Posted by محمدرضا | April 25, 2008 04:49 PM
Posted on April 25, 2008 16:49
نرو!
توهم نمي توني دوام بياري . نرو!!!
Posted by هواشناس | April 26, 2008 07:40 AM
Posted on April 26, 2008 07:40
تاراي عزيز! اينطورها هم كه مي گويي نيست. واقعاً مي گويم. قبول مي كنم كه ما زياد، وطن وطن مي كنيم. ولي، واقعيت اين است كه با لايه اي از قداست، نمي خواهيم وطن وطن كردنمان را توجيه كنيم.
اگر منفي نبافم، بايد بگويم ريشه هايمان سخت و عميق در اين خاك ريشه دوانده اند. هركجاي اين شهر - كه از نظر خودمان شهر است و از نظر ديگران، يك دِه بزرگ است- خاطره اي داريم. از هر خيابان و كوچه اي كه مي گذريم؛ از هر باريكه راه و فرعي و اصلي؛ از هر بزرگراه نوسازي مي گذريم ياد ميداني مي افتيم كه در آن قدم زده ايم.
ما سخت گرفتار هواي وطن هستيم؛ شايد خاك آنچنان دغدغه ما را فرا نخواند. عجيب است اين هواي وطن! هيچ جاي ديگري از دنيا، نخواهي توانست ببويي اش...
Posted by مريم | April 26, 2008 09:38 AM
Posted on April 26, 2008 09:38
سلام دوست قدیمی ...ای کاش آدمی وطنش را همچون بنفشه ها می شد با خود ببرد هرکجا که خواست ...
Posted by لیلا | April 26, 2008 10:59 PM
Posted on April 26, 2008 22:59
باهات موافقم تارا
اين بحث هميشه منو به ياد كتاب "جهالت " كوندرا ميندازه...
Posted by آوا | April 28, 2008 11:25 AM
Posted on April 28, 2008 11:25