شناخت و استفاده از راه و روشهای مختلف شناخت برای دستيابی به يك انتخاب بهتر، يكی از هنرهای آدمهاست. يه موقع قراره يه گوشی موبايل، تلويزيون رنگی يا لپتاپ بخری، اون موقع كلی منابع مختلف اطلاعاتی داری و ميتونی با استفاده از كاتالوگ و كتاب و مجله و سايتهای اينترنتی و يا مراجعه به نمايندگیها و فروشگاههای خيابون جمهوری و پاساژ پايتخت، جنس مورد نظر خودت رو با توجه به مارك و مدل و قيمت و رنگ و پارامترهايی كه برات مهمه انتخاب كنی و جنس رو سفارش بدی كه برات بيارن دم در خونه و يا اينكه خودت اون رو بزنی زير بغلت و وقتی رسيدی خونه، دَمر بيوفتی و دفترچه راهنماش رو بزاری جلوت و اون رو بخونی تا بتونی باهاش بيشتر رفيق و اُخت بشی و شناخت كامل رو ازش پيدا كنی.
همه ما با توجه به سن و سال و تجربهايی كه داريم و با استفاده از آزمون "سعی و خطا" تونستيم توی زمانهای مختلف زندگی، موارد مورد علايق خودمون رو پيدا كنيم و بعد از يه مدتی بخوبی تونستيم تلويزيون و يخچال و تختخواب و چرخ گوشت و گاز انبر و ماشين و مايكرويو رو سفارش بديم و مشكلی هم پيش نيومده. توی شناخت و برای خريدِ خيلی از اين موارد، حتی ميتونيم به حرف در و همسايهها هم استناد كنيم. مثلاً وقتی سه چهار نفر از خانمهای همسايه از ماهيتابه تفال تعريف میكنند خب ديگه نيازی نيست كه بخواهی خودت رو توی زحمت بندازی و كلی هزينه كنی و پاشی بری بازار و اطلاعات جمع كنی تا يه ماهيتابه بخری. تو ميتونی بری و از همون ماهيتابه همسايه بخری چون قراره كه يه ظرفِ گود داشته باشی تا بتونی يه كم روغن بريزی توش و دو تا دونه تخم مرغ و يا نيم كيلو بادمجون بندازی توش و سرخش كنی و والسلام! وقتی قراره لباس زير بخری و دنبال جنس خارجی و مارك ويكتوريا سيكرت نيستی و قرمز و سفيد و زرد و مشكی و توری و برزنتی و كلفت و نازكش برات فرقی نداره خب ميتونی ببينی خانمهای همسايه از كجا خريد میكنند و قطعاً با شناختی كه اونها بهت ميدن، عصر همون روز راه ميوفتی و ميری خيابون واليعصر تا از مادام لباس زير بخری!
همه اينها رو گفتم و حتی آبروی چندين ساله خودم رو با اظهار شناختِ ويكتوريا سيكرت و مادام به خطر انداختم! تا به مبحث اصلی بپردازم و اون چيزی نيست جز شناخت آدمها. كاری بس سخت و مشكل و يه وقتهايی نشدنی. برای ايجاد يه رابطه درست و موثر بايد آدمها، همديگر رو بشناسند. شناخت هر چی دقيقتر باشه ميتونه يه رابطه، مستحكمتر و عميقتر باشه. بسته به نوع و عمق رابطه، بايد با ريزهكاریها و چاله چولههای روحی روانی و اگه قراره جلوتر برن و همسر و پارتنر و همبستر هم باشند بايد فراز و نشيبهای جسمی همديگر رو هم بشناسند و سعی كنند با تفاهم و تعامل، دست توی سوراخ سنبههای جسمی و روحی هم كنند تا شناختهای جسمی و روحی روانی هم بيشتر بشه. خوردن، خوابيدن، شاشيدن، حرف زدن، دولا شدن، خُرخُر كردن، ناز و نوازش كردن، آدامس جويدن، بوسيدن، مسافرت رفتن، پول خرج كردن، دراز كشيدن و ... باعث ميشه شناخت، بيشتر شه. اينجا ديگه نه ميشه استناد كرد به كاتالوگ و بروشور و سايتهای اينترنتی و نه شناختی كه خان دايی و بیبی و اوست معمار بنّا و زليخا خاتون، همسايه ديوار به ديوارمون ميده به درد ميخوره.
هر كسی با توجه به معيارهاش، طرف مقابلش رو اندازه ميزنه و براش يه دست لباس ميدوزه بنابراين شايد نشه برای شناخت آدمها هيچ الگو و استانداردِ مشتركی پيدا كرد. پس بايد بخوبی راههای شناخت رو شناخت و از هر كدوم در جای خودش استفاده كرد. بهرحال توی پروسه شناخت بايد، هم از اصول منطقی و هم از حسهای ششگانه استفاده كرد. تاچينگ و لمس، توی خيلی از موارد ميتونه شناخت رو بيشتر كنه. حس چشايی رو كه ديگه نگو، بد مصب انگار نوشابه انرژیزاست و با اون حس، آدم قدرت پرواز پيدا ميكنه و ميتونه تا آسمون هفتم بره! توی يه جاهايی بايد از حس بويايی استفاده كرد. بعضی آدمها يه بوی مطبوع و يا شايد ناخوشايند ميدند كه فقط خاص همون آدمه. پس بايد سعی كرد تا با استفاده از بو، طرف رو بهتر شناخت و اين ميتونه توی يه شب سرد زمستونی، بوی موی يار باشه و يا توی يه روز گرم تابستونی، بوی چس يار!
بهرحال اينها جزيی از واقعيته و شناخت هر كدوم از اينها ميتونه يه رابطه رو عميقتر و قشنگتر كنه. توی بعضی از موارد و با حفظ يه سری موارد امنيتی، با استفاده از دست و پا و انگشت و زبون هم ميشه به شناخت بيشتر رسيد. ميشه كه خب بايد حتماً با اين ابزارآلات هم كار بشه تا به يه شناخت دقيقتر رسيد. بعضی جاهای آدميزاد رو بايد با يه سری آلت و ابزار مخصوص اندازهگيری كرد! احتمالاً ديگه همهتون میدونيد موقع شناخت و كسب اطلاعات طرف مقابل، دستتون بايد كجا رو بچسبه، پاتون بايد چه جوری و توی چه زاويهيی قرار بگيره، انگشتتون بايد كجاها رو سرچ كنه و با استفاده از زبونتون كجاها رو بخوريد و .... هر چند ميدونم كه خيلیهاتون نمیدونيد و قطعاً اين شناخت رو نميشه توی يه كافیشاپ بدست آورد و نياز به امكانات و جا و مكان ويژهايی هست! كاشكی ميشد يه كلاس عملی و كارگاهی براتون بذارم و به سوالات بعضی از شما عزيزان، بطور علمی و عملی جواب بدم!
و اما بنظر من يكی از بهترين و درستترين شناختها موقعی پيش مياد كه بتونی با طرف مقابلت فيس تو فيس و صورت به صورت بشی. اگه يه كمی ريزبين باشی و يه كمی تمرين كرده باشی بخوبی ميتونی از توی چشمها، به يه شناخت عميقتر برسی. بنظر من چشم آدمها دروغ نميگن. البته اگه طرفت توی اين جنگل و زندگی وحشيانه، هنوز رگههايی از آدميت توی وجودش باشه و اين اجازه رو هم به تو بده كه به عمق چشمهاش سفر كنی قطعاً با دنيايی از شگفتیها مواجه ميشی. من خودم هميشه با نگاه آدمها تونستم ارتباط برقرار كنم. جنسيت و سن و سال و سواد و شايد حتی مليتشون برام مهم نبوده. حس میكنم با نگاه ميتونم دقيقتر آدمها رو بشناسم. نگاه آدمها از روح و روانشون سرچشمه ميگيره. از تفكراتشون ناشی ميشه. گره خورده به قلبشون. نگاه آدمها تيكهيی جدا شده از وجودشونه. حالا قرار نيست طرفت رو هم لخت و عور كنی و بذاری كنج ديوار و در حاليكه اون قلبش مثل كون مرغ ميزنه، تو زل بزنی توی چشمهاش تا بفهمی ميخواد بده يا نه! اون عمليات رو بايد با تفاهم و رسيدن به يه حس و حال مشترك شروع كنی كه خب حالا جاش توی اين بحث نيست.
پس بايد تمرين كرد. بايد جنس نگاه رو شناخت. بايد بتونی اون اشعههای ماوراءايی رو لمس كنی. بايد به انرژی چشمها اعتقاد داشته باشی. بايد بتونی با نگاه سفر كنی. بايد بتونی بدون هيچگونه تماسی به نگاهی وصل بشی و گره بخوری. بقول امروزیها بايد بتونی كانكت بشی و به لايههای داخلی، به گنجينه اسرار، به قلب آدمها نفوذ كنی. بنظرم چشمها، آئينه درونی آدمها هستند. نگاه، اسكنی از تفكرات طرف مقابلته. چشمها دروغ نميگن. من خودم در مقابل اين جريان هيچ وقت جبهه نگرفتم و هميشه اين اجازه رو به آدمهای مختلف دادم كه از توی چشمهام حرفهای دلم و پيچ و خمهای ذهنم رو بخونند حالا ديگه اين بستگی به مهارت اونها و مهم بودن جسم و روح و تفكرات و ديدگاه من برای اونها، داشته ولی چيزی رو كه مطمئن هستم اينه كه چشمها دروغ نميگن.
Comments (19)
خوب درسته كه آدمها بايد به شناخت دقيق از هم برسن تا بتونن كنار هم دوام بيارن ولي گاهي اوقات آدم نياز داره كه يه زاويه هاي كشف نشده اي توي آدمهاي دور و برش باشه! چيزهايي كه به مرور زمان بعد از گذشت سالهاي زياد بشه بهشون دست پيدا كرد و ازشون لذت برد
ولي اين نگاه اولي كه داري ميگي هم يه چيز ديگه هست! باهات موافقم اين رو!
گاهي ميشه ادمها رو از توي عمق چشمهاشون فهميد!
Posted by sun | April 20, 2008 09:12 AM
Posted on April 20, 2008 09:12
آفرین کیوان،به زبان مورد علاقه بعضی ها گفتی آنچه را زبان من از گفتنش قاصر و گوش بعضی از شنیدنش عاجزه. ممنون
زبان بدن)رفتار های غیر کلامی راستگو تر از زبان توی دهان گفتگو می کند چشم دریچه ای به درون و به قول تو همه اندام ها قادر به بیان هستند. کسی که روبروی توست به قول خودت فیس تو فیس و به قول من چش تو چش نمی تونه دروغ بزرگی بگه. رنگ رخساره خبر می دهد از سر درون. اگر حضورا کسی را خواستگاری کنی بهتره تا تو اتاق چت با کسی به تفاهم برسی. تضمینی وجود ندارد از پشت تلفن کسی را بشناسی. اینا که تو می نویسی برای قشری از جامعه که منو دوست ندارند و نمی پسندند قابل استفاده تره و تو به بشریت خدمت می کنی با این قلمت کاش مترجمین زبان های مختلف می آمدند این مطالب تو را ترجمه به زبان های مختلف می کردند.
Posted by behesht | April 20, 2008 09:49 AM
Posted on April 20, 2008 09:49
یعنی محاله که تو بخوای یه جمله خنده دار بنویسی و بعد آدم از خوندن اون جمله از خنده ریسه نره
من باهات موافقم چشمها خوب میتونن آدمو لو بدن، شاید با زبون بشه دروغ گفت ولی چشم دروغ نمیتونه بگه
Posted by پرستو | April 20, 2008 09:58 AM
Posted on April 20, 2008 09:58
حكايتي دارند اين چشم ها؟ ديده اي كه گاهي نمي تواني به چشمان كسي خيره شوي؟ خجالت مي كشي: معلم قرآن سوم دبستان. مي ترسي: مدير مدرسه راهنمايي ات. حالت به هم مي خورد از ريختش: مديري كه فعلاً زيردستش كار مي كني و به اندازه بُز فهم ندارد. مي ترسي: با نگاهش دارد ... مي كند. مي ترسي: با ترحم نگاهت مي كند. حالت به هم مي خورد: از بالا تو را نگاه مي كند. نگاهي تحقيرآميز. خجالت مي كشي: بعد از سالها زندگي، هنوز هم حرفي براي گفتن با او نداري... حرفي كه از اعماق روحت بيايد. حرفي كه در عميق ترين لايه ها، سال هاست دَلمه شده. حرفي كه براي اولين بار كه نگاهت به نگاهش گره خورد، دوست داشتي بگويي، ولي نتوانستي. نتوانستي؟ نتوانست؟ نتوانستم؟ نتوانستيم؟ ... چه مي كنم؟ صرف مصدر "نتوانستن"؟!!!َ
Posted by مريم | April 20, 2008 12:09 PM
Posted on April 20, 2008 12:09
" حالا اگه به اون چشمها نگاه کردیم و دلمون از اون همه تنهایی و ناراحتی گرفت چی ؟ اگه به اون چشمها نگاه کردیم و تاب اون همه غصه رو نیاوردیم چی ؟ اگه به اون چشمها نگاه کردیم و اون انتها خودمون رو دیدیم و مات موندیم چی ؟ اگه به اون چشمها نگاه کردیم و حاضر شدیم بمونیم تا اون نگاه کمی از رنج خودش بگه ولی ما نتونیم که .......... بگذریم "
Posted by يگانه | April 20, 2008 12:37 PM
Posted on April 20, 2008 12:37
زمانی جایی خوندم " چشم ایینه روح است " . عبارت زیبایی ست و روزوروزگاری بهش اعتقاد راسخ داشتم اما گذشت عمر و فاصله گرفتن از اتوپیای ذهنی دوران سانتی مانتالیسم (!) باعث تغییر دیدگاهم در گذر ایام شده . ادم هایی رو دیدم و شناختم که چشم در چشم به قول فروغ : " همچنان که تو را می بوسند در ذهن خود طناب دار تو را می بافند " . امروز معتقدم شناخت واقعی مخصوصا در مورد روابط بلند مدت همانند به بار نشستن نهالی جوان نیاز به زمان داره البته صد در صد چیزی به اسم کشش و جاذبه در همان بدو اشنایی هم باید وجود داشته باشه و مطمئنا چشم ها و نوع نگاه در ایجاد این کشش تاثیر زیادی داره اما مهم تر از اون رفتار و گفتار و صداقت و پای بندی ادم ها به بعضی اصول هستش که سندیت داره و ایجاد همدلی و اعتماد می کنه .
Posted by لیلا | April 20, 2008 07:22 PM
Posted on April 20, 2008 19:22
من هم موافقم این چشم بدجوری مشت آدمو وا میکنه لا مصب (مذهب) :دی
Posted by مونای مهماندار | April 20, 2008 08:10 PM
Posted on April 20, 2008 20:10
من خیلی جدی داشتم می خوندم یکهو رسیدم به اون جمله های همیشه جالبت حسابی خندیدم دیدم ای بابا موضوع از دستم رفت !! ولی کلا حالا تو چشم رو مثال زدی ولی هر آدمی سرشار از انرژیه منفی و مثبته که با یک کمی دقت و به قول تو تمرین میشه راحت انرژی ها رو و جنسشون رو گرفت و آنالیز کرد و به ذات اصلیه طرف پی برد!اصلا بعضی ادمها درون خوبی دارند ها ولی اصرار دارند خودشون رو بد نشون بدند اینم از دید مثبتش بود!
Posted by طناز | April 20, 2008 08:17 PM
Posted on April 20, 2008 20:17
لام. کیوان جان میشه فید وبلاگتو جوری تنظیم کنی که تو گوگل ریدر همهی پست بیاد نه فقط 2 خط اولش؟ خیلی به خوانندههات کمک میکنی اینجوری. مرسی.
***********************************************
k1: شرمنده من اصلا نمیدونم اینها که شما میگید چی هست و باید چیکار کنم.
Posted by وهم سبز | April 20, 2008 08:59 PM
Posted on April 20, 2008 20:59
مي نويسي ... مي خونم ... مي خندم ... اما تلخ! ... از خودسانسوري نوشته هاي خودم بيزارم...
حرف نداري!
Posted by odd girl | April 20, 2008 09:34 PM
Posted on April 20, 2008 21:34
در مورد مقدمه به عنوان یک متخصص مادام رو تجویز نمیکنم!
اما در مورد متن اصلی: برق بعضی چشمها رو دیدی؟ لا مصب جذب میکنن آدمو رو! به بعضی چشمها که زل میزنی دلت هری میریزه و به بعضی چشمها که نگاه میکنی همیشه غمگینن. بعضی چشمها نشوندهنده کم خونی ان و زردن. بعضی چشمها همیشه میخندن و من اعتقاد دارم که فقط چشمهان که میخندن یا ناراحتن. راست میگی چشمها دروغ نمیگن
Posted by KHAPOUNI | April 20, 2008 09:56 PM
Posted on April 20, 2008 21:56
چشمهایش ...
Posted by scorpion's | April 21, 2008 01:31 AM
Posted on April 21, 2008 01:31
كيوان جون از تو كه امروزي هستي بعيده بگي مادام الان NBB رو بورسه اگه خيلي بچه مايه دار باشي بري بري تاچ ...
بي ادبيه ولي يه بنده خدايي تو شركت ما هست وقتي تو چشم هايه آدم زول ( يا ذول يا ظول يا ضول ) ميزنه آدم غسل واجب ميشه منظور شما از اين نگاه ها بود يا از اون نگاه ها ... !
Posted by الي | April 21, 2008 07:11 AM
Posted on April 21, 2008 07:11
آره قدیما منم نظرم این بود ولی حالا دیگه نه ... چشمهایی هستند که راست نمی گن اونم خیلی آسون ...به قول فروغ " همچنان که تو را می بوسند در ذهن خود طناب دار تو را می بافند "
Posted by PINK | April 21, 2008 08:45 AM
Posted on April 21, 2008 08:45
خپوني جان: به عنوان يك متخصص شما چيو توصيه ميكنين؟من اين مقوله هميشع برام جالب و جذابه و حساسيت خاصي دارم بهش...اگه يه آدرس هم بدي از محل فروش كه ديگه نور علي نور ميشه (-:
k1-online جان: آره منم موافقم ، خيلي وقتا چشمها باهات حرف ميزنن.2و3 ساله با علي آشنايي اما امروز با نگاهش....توش چشاش يه چيزي بود....علاقه؟!واقعا؟!....امكانش هست.
تو جلسه نشستي...همكارت روبروته، از قضا يه كمي امروز آرايشت بيشتره، رژ لب هم بيشتر....اين چرا اينجوري زل زده به لبام...با چشاش..داره...؟آره احتمالا همون هيزي.
يه پيرهن نو خريدي بدو ميري تو اتاق ميپوشي و مياي جلوي مامانت چرخي ميزنيو ميگي خوبه؟بهم مياد؟ تو چشاش كه نگاه ميكني چنان شادي و عشقي ميبيني كه يادت ميره كجا هستي، چي پرسيدي؟! بله عشق و شاديه يه ممانه مهربونه توي اون چشماي ناززززززز كه الهي من قربونش بشم *-:
اما بعضي وقتا بر عكسه، خودت دنبال چيزي هستي توي نگاه...توي چشماي طرفت!
صورت وضعيت كار سه ماه رو ميبري پيش رييس و تحويل ميدي، با يه سوال بي ربط نگاهشو مياري سمت خودت تا ببيني تاييد و ميتوني از چشاش بخوني يا نه؟
با دوست پسرت (دخترت) ميري بيرون سر ميز روبروي همديگه نشستين...بعد 3-2 هفته كشمكش و بحث دلت ميخواد ديگه اون سردي تموم بشه ،در حالي كه حرف ميزنه لبخند ميزني و زل ميزني تو چشاش،دنبال چي ميگردي؟معلومه....تكرار لبخند تو توسط اون و گرمي و محبت.
ووو...........
Posted by محبوبه | April 21, 2008 01:08 PM
Posted on April 21, 2008 13:08
فید وبگردی با بالاترین سرعت ممکن :
http://1fathi.wordpress.com/2008/02/07/feed-2/
Posted by لیلا | April 21, 2008 05:58 PM
Posted on April 21, 2008 17:58
سلام
آقا با شاشیدن برای شناخت موافقم!
فقط کاشکی یه برنامه می گذاشتید که عملیش رو هم یاد بگیریم!
می دونید، با هم شاشیدن هم هنری است واسه خودش که نیاز به آموزش داره!
Posted by DON AMIR | April 21, 2008 11:33 PM
Posted on April 21, 2008 23:33
من خيلي با هات موافقم...
خيلي سال پيش جايي خوندم:"پاها ممكن است به اشتباه قدم بردارند...دستها ممكن است يكديگر را به دروغ بفشارند...و زبانها ممكن است به دروغ سخن بگويند اما چشمان آدمي راستگو وصادقند..."
Posted by الهام | April 22, 2008 12:09 PM
Posted on April 22, 2008 12:09
didi bazi chesha ro har chi toosh niga koni sir nemishi ?ye khanome hast baghale apartmane ma 1 cheshaey dare adamo halak mikone senesh ham balas ama be joone khodam ba ein chesha khoda ro ham khar mikone
Posted by ahmad | April 22, 2008 06:10 PM
Posted on April 22, 2008 18:10