اون بيست روز تعطيلی عيد، نه تنها جسمها رو تنبل كرده بلكه انگار روح و روان رو هم به تسخير خودش درآورده! تسخير، چه كلمه خوفانگيز و وحشتناكی ميتونه باشه. توی اين روزهای بهاری، ذهنِ پويا روی كاناپه همچين لَم داده و خودش رو پخش و ولُو كرده كه جمع و جور كردنش احتمالاً بايد كار خيلی سخت و زمانبری باشه. تعطيلات عيد، هميشه باعث ميشه كه ساعت بيولوژيكی بدن هم مختل بشه و تا تنظيم دوبارهاش احتمالاً يك ماهی بايد تا الهه صبح توی تختخواب با خودت و چيزت! و بالش و پتو كلنجار بری تا خوابت ببره. حال و احوال اين روزهای من الان به همين شكله. توی تموم طول روز كه با يه سری گاو طرف هستم و شبها هم كه خوابم نميبره و هر دفعه بايد گله گله گوسفند بشمارم بنابراين روزها هم همش دارم به درازای 25 سانتیمتری، دهن رو باز كرده و بسان اسب آبی خميازه میكشم. پنداری اين روزها دارم توی باغ وحش زندگی میكنم! حس زرافهها و جغدها رو بخوبی درك میكنم. خلاصه كه از دار دنيا يه ساعت بيولوژيكی درست و حسابی بهمون ارث رسيده بود كه خب پنداری تعطيلات طولانی مدت نوروز، ريد توی اين ساعت و رفت پی كارش.
تهرانِ اين روزهای آخر فروردين 87 در مقايسه با سالهای پيش خيلی كم بارون شده. بارون كه چه عرض كنم، توی اين بيست و چند روز، دو سه باری يه آبی مثل قطرهچكون از آسمون افتاده روی سر و كلهمون و تا خواسته احساسات عاشقونهمون كه ديگه عينهو سنگ خارا شده و با ليفتراك هم تكون نمیخوره يه حركت ميكرونی بكنه و بياد ايام شباب خودی نشون بده و چيزی راست شه و ديواری فرو بريزه! يهويی بارونه قطع شده و همه ماها رو گذاشته توی خماری. ظاهراً تورم فقط محدود به گوجه و خيار و پياز و سيبزمينی نيست بلكه عدم بارش بارون هم دچار تورم شده. در حاليكه ما لَهلَه بارون ميزنيم از شبكه خبر میبينيم كه توی لندن برف مياد و ما همينجوری مات و مبهوتِ قدرت پرودگار، دهنمون از تعجب باز ميمونه و سر چيزمون اسفناج سبز ميشه. جلالخالق! فروردين و يا بقول همون اجنبیهای بیدين و ايمونِ خدانشناس كه گويا خدا همهی زيبايیهای كائنات رو هم به اونها ارزونی كرده، توی ماه مارچ باشی و دست به دعا و راز و نياز برداری و اونوقت تهران بارون نياد ولی لندن برف بياد!
فروردين بیبارونِ تهران، لطف و صفايی نداره ... البته اينكه بگيم لطفی نداره خب يه كمی غير منصفانه است. اين روزها، هوا حتی بدون بارونش هم عالی و لذتبخشه. خب شايد ايراد از ما آدمها باشه كه هميشه حس و حال و تموم خاطرههامون با بارون گره خورده. شايد ايراد از ما باشه كه میخواهيم روح و روانمون رو با بارون شستوشو بديم. شايد میخواهيم زير بارون زلال بشيم. اعتراف كنيم و پاك بشيم وگرنه ميشه بهار باشه و بارون نياد و همه ما سرخوش باشیم. اين روزها هوا، هوای دو نفره است. هوای قدم زدن. هوای مور مور شدن. هوای سرد و گرم شدن. هوای گم و پيدا شدن. هوای يه شونه. يه بهونه. يه دست. يه نگاه آشنا. يه بغض قديمی. يه اشكی كه شايد اينبار از سر ذوق نباشه. اين روزها پيادهروی رو خيلی بيشتر از بقيه روزهای سال دوست دارم. بنابراين خيلی از خيابونهای تهران رو پياده گز میكنم. توی اين روزهای بهاری، آدم حس ميكنه كه با خودش و همه آدمهای دور و برش، رو راستتَره. شايد میخواهيم بارون باشيم. به همون پاكی و به همون صداقت. آره، عيبی نداره بهار باشه و بارون نباشه. عيبی نداره هوا اينقدر عاشقونه باشه و من تك و تنها، خيابونهای اين شهر دوستداشتنی رو قدم بزنم. ديدن همه اون آدمهايی كه دست تو دست هم، شونه به شونه هم، نگاه تو نگاه هم توی پيادهرو با هم مور مور ميشن، سرد و گم ميشن، گم و پيدا ميشن و همراه با هم قدم ميزنند حال من رو هم خوب ميكنه. اون موقعها خوب ميشم. توی اين روزهای عاشقونه، ديگه توی هيچ كافیشاپی نياز به يه ميز و دو تا صندلی نيست. طعم تلخ قهوه رو اينبار با كسی شريك نيستم. خودمَم و خودم. توی اين روزهای بهاری كه دلم بد جوری برای بارون تنگ شده، همش دارم از خودم میپرسم، حقيقتاً كی پيشونی آدمها رو مینويسه؟!
Comments (23)
از این پیشونی نگو که بدجوری حال آدم رو میگیره.باز خدا رو شکر کن یکی یه جای دنیا به فکرته.من که اون رو هم ندارم.یک سوم از عمرمون بی یار گذشت.یک بار هم مزه زیر بارون رفتن رو نچشیدیم چه دوتایی چه تکی.وقتی هم زیر بارون بودیم اینقدر بارونه لامذهب تند بود که نمیشد بجز به فرار از اون به چیزه دیگه ای فکر کرد.خلاصه برو خدارو شکر کن...هرچی داری غنیمته!!!
Posted by baharak | April 15, 2008 07:34 AM
Posted on April 15, 2008 07:34
پاراگراف که نمیشه گفت. اما همین بخش طولانی آخر پست.. رفت چسبید ته دلمان بدجور......
:)
Posted by عطیه | April 15, 2008 07:40 AM
Posted on April 15, 2008 07:40
چه حس قشنی بود ، حسودی میشه به شمایی که قشنگ مینویسید . (من پایه پیاده روی هستم ها !!)
Posted by فهیمه | April 15, 2008 07:57 AM
Posted on April 15, 2008 07:57
واقعاً کي ميدونه؟ هيچوقت نميتوني حدس بزني سال بعد کجايي و تو چه وضعيتي هستي... هيچوقت نميتوني حدس بزني چي برات ميمونه و چي نميمونه... راستي! من خيلي دلم ميخواد بدونم تو از اول چطور شد رفتي اينجايي که الآن کار ميکني!
Posted by هانیه | April 15, 2008 08:43 AM
Posted on April 15, 2008 08:43
عجب پاراگرافی ، این آخری، اول صبحی این همه انرژی مثبت و دریافت کنی، اضافه کاری که سهله، تا دم صبح هم می تونی کار کنی، اونم چجوری...
Posted by مینا | April 15, 2008 09:09 AM
Posted on April 15, 2008 09:09
ياد روزي افتادم كه باران درشت درشت از آسمان بر سرمان مي ريخت. با همكلاسي ام در اتوبوس بوديم. ميدان منيريه كه پياده شديم تا اتوبوس عوض كنيم؛ مثل موش آب كشيده شده بوديم. دلمان مي خواست فقط سوار اتوبوس شويم و الفرار... شايد ارديبهشت 71 بود شايد هم فروردين... سالهاي دانشگاه ... الان همان دوستم يك دختر بزرگتر چهارده ساله و يك پسر هشت ساله دارد. آنچنان غرق در خانه داري و آشپزي و بچه داري و شوهرداري است كه به زحمت يادش مي ماند كه زنگي به مريم بزند. يادش به خير. روزگاري كه بدون هيچ دغدغه مالي، با چندرغاز پول توجيبي دانشجويي روزگار مي گذرانديم... الان نمي داني كجايي؟ باران مي بارد يا تگرگ؟ برف مي بارد يا سنگ از آسمان... فقط مي دَوي. مي دَوي براي اينكه دير به مهد كودك بچه نرسي. كه دير به محل كارت نرسي. كه دير به جلسات كاري ات نرسي. دير به تايم ورزشت نرسي. دير به خانه نرسي. دير به آشپزي نرسي. دير به ساعت مطالعه كه براي خودت مشخص كرده اي نرسي. دير به مهماني و مهمانداري نرسي... آه...
ولي چيزي كه هنوز هم طعم آن باران ها را مي دهد؛ طعم اميد يك دانشجو به يك آينده درخشان؛ طعم اولين حقوق يك جوان كه براي اولين بار با آن براي خودش NEWSWEEK مي خَرد؛ طعم اولين كيوي كه تازه براي اولين بار در شمال كِشت شد و وارد بازار ميوه تهران شد؛ طعم اولين بوسه عاشقانه... نگاه كردن به رزهاي باغچه باشد. صورتي، سرخ، زرد، هفت رنگ، ياسي، نارنجي و سفيد... و قطره شبنمي كه نمي داني از كجا روي رز صورتي عروسكي نشسته است...
Posted by مريم | April 15, 2008 09:19 AM
Posted on April 15, 2008 09:19
آخ بمیرم واسه تنهاییات
Posted by PINK | April 15, 2008 09:23 AM
Posted on April 15, 2008 09:23
والا از شما چه پنهون ما که امسال عید اصلا استراحت نکردیم و نفهمیدیم عید چی چی هست. برای همین الان خود شخص شخیص بنده دوست دارم که همش هی تنبلی کنم و بگیرم بخوابم . عجب مزخرف این ساعتم زود می گذره.
بارون رو هم نگو که تا باریده همه ایشه و ایفه اومدن اونم بهش بر می خوره نمیاد دیگه. اما هوا سرده و بارونی . اما بارونم با ما قهره.
Posted by ViVaVida | April 15, 2008 11:17 AM
Posted on April 15, 2008 11:17
پیشونی من و که هر که نوشته واقعا دستش درد نکنه . خداییش شاهکار کرده .
کاش میشد یه جوری از خجالت اونی که پیشونی من و نوشته در بیام آخه خیلی زحمت کشیده , فقط من موندم وقتی داشته این کار و انجام میداده داشته به چی فکر می کرده یا مشغول چه کاری بوده که این قدر شاهکار نوشته ;-)
کیوان جان باز که رفتی تو مود کسلی, پسر جان شاد باش و از این زندگی لذت ببر .
راستی یه چیه دیگه , جان من کیوان یه فکری واسه این کامنت دونیت بکن پدر آدم و در میاره تا اجازه صادر میشه و نشان میده که کامنت به سلامتی رسید .
***********************************************
k1: من نمیدونم اين كامنتدونی چيشه و اصلاً هم به اينكار تسلط ندارم. كسی هست كه بتونه كمك كنه؟!
Posted by sanaz | April 15, 2008 11:26 AM
Posted on April 15, 2008 11:26
جلل خدا ... آدم از كار شما مردا سر در نمياره ... اصلاً بهت نمياد تو اين فازا باشي اين هشت خط آخر خيلي خفن بود خداييش اشكم درآمد ... بميرم برايه دلت .
Posted by الي | April 15, 2008 11:47 AM
Posted on April 15, 2008 11:47
سلام
خیلی کامنت گذاشتم ولی ارسال نمیشه نمیدونم چرا؟
خواستم تولد وبلاگت رو تبریک بگم و هم اینکه تمام این حسهایی که گفتی با وجود این تورم وحشتناک که امسال از سالهای قبل شکوفاتر شده همشون خشک شده درجا.
Posted by Admin | April 15, 2008 11:56 AM
Posted on April 15, 2008 11:56
سلام.شش ساله شدن وبلاگ تان مبارک.امیدوارم توفیق این را پیدا کنی گزیده ای از نوشته های وبلاگت را به چاپ برسانی و پر تیراج ترین کتاب سال هشتاد و هفت بشه.من از همین الان برای خریدن این کتاب و هدیه دادن به دوستانم لحظه شماری میکنم.اگر در چاپ کتاب بتوانم کمک کنم آماده ام.نشر بشری به من اعلام آمادگی کرده برای چاپ گزیده های نوشته های وبلاگم و من خوشحال میشم به اتفاق کتاب مان را چاپ کنیم.اغلب نوشته های شما برای من پر جاذبه است.وقتی ببینم یک جوان ،یک مرد اینقدر توان جذب داره فریاد دست مریزادم بلند میشه
Posted by behesht | April 15, 2008 12:48 PM
Posted on April 15, 2008 12:48
آقا سلام.
بارونش از من قدم زدنش از تو!
Posted by asghar | April 15, 2008 01:03 PM
Posted on April 15, 2008 13:03
کیوان جان سلام. به جان خودت خیلی سرم شلوغ بود و الان هم یه روز خوبم و یه روز با تب و لرز دارم میجنگم. البته از اونجایی که تنها کسی نیستی که از این تیکه ها بهم انداخته خیلی ناراحت نشدم ولی باور کن در اولین فرصتی که یه ذره بهتر بشم و سرم خلوت تر بشه حتماً باهات تماس میگیرم و دوست دارم هم تو و هم رضا رو ببینم. امیدوارم این دفعه کامنت دونیت گیر نده!!!
Posted by امیر | April 15, 2008 02:11 PM
Posted on April 15, 2008 14:11
neveshte haye hich ja mese inja be man nemichasbe!
che ghadr tanhai ...
pishooni neveshtan?! sarnevesh?! maktoob?
nemidoonam... kheyli behesh eteghad nadaram
emrooz dashtam fek mikardam khoda maro afaride... too in donya in hame badbakhtio zajro moshkelo koofo zahre maro tahamol konim bad akharesham mibaratemun oon donya bekhatere binamazio doorooghai ke goftimo nagoftim mindazatemun jahanam ?!
daram kofr migam?!... man eteghad daram ke khodai hast! pas kofr nemigam ...
yadam oftad too ye ketabi khundam khoda bayad az maha mazerat bekhad! bekhatere inke maro majboor karde ke zendegi konim
Posted by maryam | April 15, 2008 02:43 PM
Posted on April 15, 2008 14:43
والا برا من كه فرقي نداشت....جديدا راحتتر هم از خواب بيدار ميشم....البته هميشه در زمينه خواب، ساعت خواب ، تعداد دفعاتش در روز و ... با همه فرق ميكردم!.پس هيچي اصلا منو بي خيال.اما عجب بهاري شده باهات موافقم......خيلي دلم ميخواست هوا همين جوري باقي ميموند و گرمتر نمي شد.
Posted by محبوبه | April 15, 2008 03:24 PM
Posted on April 15, 2008 15:24
پيشونی نوشت گفتی و کردی کبابم!!!!
من هنوز سر حرفم هستم
Posted by KHAPOUNI | April 15, 2008 07:48 PM
Posted on April 15, 2008 19:48
يادم آمد آن وقتها که قرارم به رفتن بود، قرار هم نه حتا، حرف رفتن بود فقط، گفته بود نرو، بمان. در دلم گفته بودم ما که زندگیهامان اينهمه دور است از هم، اينهمه موازی؛ ماندنم چه دردی از تو دوا میکند! گفته بود هيچ، هيچ دردی؛ فقط نرو، بمان، باش زير سقف همين آسمان، گور پدر آسمانهای رنگارنگ ديگر. حالا يادم نيست قرارم را به هم زدم، حرفم را پس گرفتم يا بمانش به دلم نشست که نرفتم، ماندم. هنوز هم ماندهام آسمان آن جای ديگرک خوشرنگتر است يا بدرنگتر.
از آن روز تا حالا خيلی گذشته. حالا اما بعد از اينهمه روز، يکهو بايد دوزاریم بيفتد که چه بود پشت آن نروها، بمانها. پشت آنهمه منطق و خطوط موازی و بديهيات زندهگانی و چه و چه. دل است ديگر لامصب. برو و نمان سرش نمیشود که. گاهی از دست میرود، گاهی میلرزد، گاهی میگيرد، گاهی پر میکشد، چه میدانم. گاهی هم میافتد در کوزه و خلاص!
http://elcafeprivada.blogspot.com/2008/04/blog-post_8286.html
Posted by لیلا | April 15, 2008 09:08 PM
Posted on April 15, 2008 21:08
من یه تجربه شخصی (!) در مورد کامنتدونی این وبلاگ دارم شاید برای ان دسته از دوستان که مشکل کامنت گذاشتن دارن مفید واقع بشه ! معمولا وقتی صفحه رو باز می کنیم و کامنتا رو می خونیم بعدش اگه تصمیم به کامنت گذاشتن داشته باشید از همان صفحه پیش رو که دقایقی قبل باز شده واسه این کار استفاده می کنید و عموما هم در این حالت کامنت رد نمیشه و پیام ارور ظاهر میشه . اما اگر دوباره صفحه رو رفرش کنید و بلافاصله بعد از باز شدن صفحه جدید کامنت رو نوشته و سکیوریتی کد کذایی را وارد کنید معمولا نتیجه موفقیت امیزه . در واقع رمز کار همان رفرش کردن و ورود به صفحه جدید هستش . امیدوارم در مورد دوستانی که مشکل دارن این روش جواب بده !
Posted by لیلا | April 15, 2008 09:10 PM
Posted on April 15, 2008 21:10
mesle inkeh 2bareh booie raftan miad?! areh?
Posted by shirin | April 16, 2008 07:54 AM
Posted on April 16, 2008 07:54
نه شيرين جان،كجا بره!؟ مگه از رو جنازه من رد شه !!! D:
Posted by محبوبه | April 16, 2008 09:10 AM
Posted on April 16, 2008 09:10
keivan jan chera shoma 2ta az ham doorid?mordim az bas dalilesho nafahmidim.
Posted by foroogh | April 16, 2008 04:11 PM
Posted on April 16, 2008 16:11
دلم می خواهد نفس بکشم .
ن
ف
س
ب
ک
ش
ی
م . . . .
Posted by sad sad | April 18, 2008 01:00 AM
Posted on April 18, 2008 01:00