خیلی سخته ولی خب باید باور کنیم که بیست روز بخور و بخواب تموم شد و از فردا روز از نو و روزی از نو. عصر جمعه که چه عرض کنم، جمعه شبه و دلتنگیهای عصر جمعه که بصورت دیفالت توی تموم سلولهای ماها نقش بسته بعلاوه دلتنگی همه این چند روز تعطیلات عید، جمع شده و نشسته توی این دل صاب مرده و دله شده اندازه یه خیک ماست ولی خب چه باید کرد که این رسم روزگاره و باید دوباره از فردا به همون روال عادی زندگی برگردیم. ای گه بگیره این روال عادی زندگی رو!
این بیست روزه به شب بیدار موندن عادت کرده بودم. دوباره مثل دوران جوونی شبها تا دیر وقت بیدار بودم. آخ که چه عشقی داره یه بشقاب، پرتقال و نارنگی و کیوی برای خودت پوست بکنی و بیاری بذاری جلوی مانیتور و هی وبلاگ بخونی و هی کتاب بخونی و هی محسن نامجو گوش بدی و هی نوک بزنی به اون میوهها و دیگه اصلاً برات مهم نباشه ساعت چنده صبحه و قوقولی قوقوی، خروس همسایه رو به تخمت حساب کنی و برای سه هفته مجبور نباشی هر شب ساعت رو برای پنج صبح فردا تنظیم کنی و صبح که بلند میشی ببینی خورشید سینهکش آسمونه و دیگه کورمال کورمال توی تاریکی لباس تن نمیکنی که پاشی بری سر کار و میتونی مثل بچه آدم بشینی و یه صبحونه بخوری ولی افسوس که هر چی بود بسان برق و باد تموم شد.
هر چند امسال همش خونه بودم و مسافرتی نرفتم ولی خب تعطیلات خوبی بود. دور و بر خودم رو با کتاب و ویژهنامههای عید و مجله، شلوغ پلوغ کرده بودم و مهمتر از همه ساعت دیگه خیلی برام مهم نبود و مجبور نبودم دوازده شب بخوابم و فارغ از شرایط و استرسهای کاری، استراحتی بقول بعضی از دوستان مبسوط کردم. پس باید بگم این هم از آخرین روزنوشتهای عید امسال. باز هم برای همه اونهایی که دوستشون دارم و دوستم دارند، سالی پر از موفقیت و سالی همراه با سلامتی جسم و بخصوص روح و روان آرزو میکنم.
Comments (16)
پرتقال و نارنگی و کیوی ؟! پس شما هم اهل خوشمزه خوندن هستی !! :
http://www.kharkhasak.blogfa.com/post-9.aspx
ظاهرا این نوستالژی دلتنگی اور عصرای جمعه گریبان گیر خیلی هاست . همین چند دقیقه قبل داشتم اینو می خوندم !! :
http://gistela.blogspot.com/2008/04/blog-post_04.html#links
عذاب اورترین بخش داستان اتمام تعطیلات سحرخیز شدن اجباری ست !
Posted by لیلا | April 4, 2008 10:07 PM
Posted on April 04, 2008 22:07
آخ گفتی!
Posted by KHAPOUNI | April 4, 2008 11:53 PM
Posted on April 04, 2008 23:53
نمي خواممممممممممممممم !!!! {گريه}
Posted by نكته سنج | April 5, 2008 01:00 AM
Posted on April 05, 2008 01:00
سلام گلم
این دلتنگیه عصر جمعه رو همه دارن
ولی خدایی من یکی امروز نداشتم
ای گل بگیرن این کامنت دونیتو
سرویسم کرد
Posted by lool00 | April 5, 2008 01:06 AM
Posted on April 05, 2008 01:06
صبح بيدار شدن و سركار رفتن رو ميتونم هضم كنم ولي ديدن ريخته بعضي از همكارا ... واي نه
Posted by الهام | April 5, 2008 07:55 AM
Posted on April 05, 2008 07:55
حالم بده!!!مردشوره اين استرسه لعنتيو ببرن.....))))))))):...دكتري ،قرصي سراغ ندارين آرومم كنه؟
***********************************************
k1: من معمولاً يه نوع آمپول تجويز ميكنم فكر كنم اگه اون رو بزنی حالت خوب بشه!
Posted by محبوبه | April 5, 2008 11:20 AM
Posted on April 05, 2008 11:20
سلام.سال نو بازم مبارک .هرچند جواب اونیکی رو هم ندادی.
ظاهرا امسال فیلم ندیدی یا اگر دیدی چیزی ننوشتی.
چند تا فیلم خوب دیدم که بد نیست ببینی.ولی از همه بهتر کارتون ratatouille یا یک چیزی تو این مایه ها(اسپلش رو حفظ نیستم)است که داستان یه موشه که آشپزه.خیلی صحبتهای خوبی میکنه و خیلی قشنگه.امیدوارم هرکی دید خوشش بیاد.
***********************************************
k1: والله من يه پست به اون بلند بالايی نوشتم و سال نو رو به همه تبريك گفتم ولي چشم باز هم به شما تبريك ميگم.
Posted by baharak | April 5, 2008 11:51 AM
Posted on April 05, 2008 11:51
دوباره زندگی ، بدون اراده ما ، جریان یافت.
ناراحت نباشید.خرداد ماه پنج روز تعطیلی پشت سر هم .
Posted by یگانه | April 5, 2008 12:00 PM
Posted on April 05, 2008 12:00
زياد سخت نگير رفيق. زندگي رو هر طور بگيري همونطور ميگذره
***********************************************
k1: چشم. سعی ميكنم شل بگيرمش!
Posted by Scorpion's | April 5, 2008 12:04 PM
Posted on April 05, 2008 12:04
دیگه هر چی زیاد بشه ، عادی میشه .. حتی تعطیلات !
تا غیبتی نباشه ، بذت حضوری هم نیست. مگه نه ؟ :)
ایام خوبی داشته باشی
Posted by عطیه | April 5, 2008 02:54 PM
Posted on April 05, 2008 14:54
سلام آقا کیوان گل . والله من که همش به همین درد دچارم . چون بیدار خوابی های وحشتناکی دارم. اون هم که اصلاً ساعت مشخصی نداره. گاهی شب، گاهی نیمه شب، کله ی سحر، سر ظهر و الی آخر..... موفق و شاد باشی.
Posted by مونای مهماندار | April 5, 2008 09:06 PM
Posted on April 05, 2008 21:06
آآآآآي گفتي! خوب پس عيدانههات تموم شد؟ ميگم با اين کتاب بخوني که تو راه انداختي احتمالاً بايد چند تا پست کتاب تبليغ کني!؟
Posted by هانیه | April 5, 2008 09:55 PM
Posted on April 05, 2008 21:55
آرزوی خوبی کردید سلامت روح و روان از همه مهمتره
Posted by safa | April 7, 2008 08:10 AM
Posted on April 07, 2008 08:10
با تاخیر سال جدید رو بهتون تبریک می گم. و آرزوی یه سال شاد و سرشار از آرامش براتون دارم.
Posted by مستانه | April 7, 2008 08:19 AM
Posted on April 07, 2008 08:19
دل من كه لك زده بعد از مدتها يه هفته فقط استراحت و بخور و بخواب توي خونه داشته باشم. جاي ما هم بخور و بخواب كردي مثل اينكه.
Posted by پيوست | April 7, 2008 02:37 PM
Posted on April 07, 2008 14:37
جالب بود.....ضمنا یه مینی مالیست جدید متولد شد....
Posted by علی | April 8, 2008 01:07 AM
Posted on April 08, 2008 01:07