« روزنوشت‌های عیدانه ۱ | Main | روزنوشت‌های عیدانه ۳ »

روزنوشت‌های عیدانه ۲

همه رفتند مهمونی و من تک و تنها توی خونه هستم. یه لیوان چایی داغ گذاشتم بغل دستم و منتظرم تا یه کمی خنک شه. محسن چاوشی گوش میدم ولی خیلی سیاه و غمگین میخونه. صدای خوبی داره ولی خب مناسب این لحظات نیست. یکپارچه ضجه و ناله است. فولدر آهنگ‌ها رو عوض می‌کنم. آره، همه رفتند و من دیدم دلیلی نداره، دایی و خونواده‌اش رو که دیروز خونه مامان بزرگه دیدم دوباره امروز هٍلک و هٍلک پاشم برم خونه‌شون و حتماً هم باید یه پرس شام و نیم کیلو میوه و آجیل هم بخورم تا مثلاً عید دیدنی کرده باشم و جسن نیت خودم رو نشون داده باشم. ای مرده شور این شکم رو ببرند که توی اکثر مناسبت‌ها، رکن اصلی رو بازی میکنه. قطعاً این دید و بازدیدهای عیدانه خیلی خوب و قشنگ و سنت زیبایی‌یه ولی والله بخدا ماها دهه پنجاه‌هی‌ها اعصاب مصاب درست حسابی نداریم! میدونم از دستم ناراحت میشن ولی خب نه حال و حوصله جاهای شلوغ رو دارم و نه دیدن آدمهایی رو که توی این ایام عیدی از بس می‌بینیم‌شون برامون تا آخر سال تکراری میشن، خوشحالم میکنه. مثلاً هنوز هفته اول عید تموم نشده که من تا حالا بیش از ۱۵ بار عمه‌‌ام رو دیدم!

تصمیم‌م برای کم کردن وزن خیلی جدی شده. تقریباً میتونم بگم که شبها اصلاً شام نمیخورم. هر سال عید این موقع سال هر شب تا یه پاتیل آجیل رو نمی‌خوردم، شب خواب نداشتم ولی به جرات میتونم بگم که امسال تا حالاش حتی یه کاسه کوچیک آجیل هم نخوردم. همچین بفهمی نفهمی یه کمی شکمه هم رفته تو. روزهای آخر سال که گویا پا به ماه بودم! علت چاقی هم ریشه در یه سری قرص داره که مصرف می‌کنم و هم اینکه تقریباً ۵-۶ ماه بود که از ورزش دور شده بودم. اصلاً توی زندگی من سابقه نداشته که پنج ماه ورزش نکرده باشم ولی خب خودم رو بد جوری ول کرده بودم و با توجه به نتیجه آزمایشاتی که چند وقت پیش دادم و همه چیزم بهم ریخته بود بنابراین دوباره عزمم رو جزم کردم و تقریباً از دهم اسفند ورزشم رو شروع کردم. شروعش برام خیلی سخت بود ولی با توجه به هشدارهای دکتر سعی کردم تنبلی رو بذارم کنار و همونی بشم که بودم. حالا قرار هم نیست آرنولد شواردزینگر بشم ولی داشتن اندامی موزون نباید کار خیلی سختی هم باشه. فعلاً که سر کار و توی ساعات ورزش میرم سالن و روی تردمیل میدوم و با دوچرخه ثابت هم کار می‌کنم. برای آب کردن این چربی‌ها باید کار استقامتی کرد.

از خیلی وقت پیش‌ها و قبل از اینکه وبلاگ بنویسم یه وبلاگ‌خون حرفه‌ایی بودم. هنوزم هستم. هر چند نه به شدت و حدت قبل ولی در کنار نوشتن وبلاگ و در کنار همه لینکهایی که این بغل گذاشتم در طول روز به خیلی از وبلاگها سر میزنم حالا اینکه کامنتی نمیذارم بذارید به پای نداشتن وقت و آماس آق دایی! قبلاًها وبلاگهای خوبی رو که پیدا میکردم توی همین صفحه معرفی میکردم. راستش رو بخواهید حمل بر خودستایی و چه میدونم از اینجور قر و قمیش‌ها نباشه وبلاگهای جدید خیلی تکراری شدند. حرف زیادی برای گفتن ندارند که اگه هنوزم توی جستجوهام وبلاگ خوبی رو پیدا کنم حتماً اون رو معرفی میکنم. توی سال جدید سرم گرم خوندن نوشته‌های یه وبلاگ شده که جدیداً پیداش کردم. البته تا اونجایی که من میدونم و حافظه‌ام یاری میکنه ایشون از قدیمی‌ها و دود چراغ خورده‌های وبلاگستان هستش ولی بنا به دلایلی ظاهراً چندین بار آدرس‌شون رو عوض کرده و پس از مدتی که من فکر می‌کردم آیدا دیگه نمی‌نویسه، اینجا پیداش کردم. نمیدونم آیدا وبلاگ من رو میخونه یا نه ولی از نوشته‌هاش خیلی خوشم میاد. هر چند یه چیز کاملاً سلیقه‌ایی هستش ولی توصیه می‌کنم وبلاگ آهو نمی‌شوی به این جست و خیز، گوسپند! رو بخونید شاید شما هم خوش‌تون اومد.

Comments (6)

سال نو مبارك . اينقدر دپرس نباش خوبيت نداره .

با آب كردن شكم موافقم. من هم هستم!

این روزها واقعا آدم رو به ورزش کردن تشویق میکنن.

pink:

آیدا ... معرکه س

sanaz:

همون 4 نقطه و يه لبخند.
...:-)
بازم حرفي واسه گفتن نداشتم .
راست ميگي چرا ما بچه هاي دهه 50 اين جوري هستيم ؟
حس و حال نداريم . يه جورايي خسته ايم از همه چي . من خودم به شخصه از زمين و زمان كه سيرم حال و حوصله هيچ چيز و هيچ كس و ندارم . تا امروز هم نفهميدم كه چرا اينجوريم .

سلام. بازم سال نو مبارک. دهه شصتی ها که اصلاً حوصله ندارن بازم شماها خوبید یه کمی. خوش به حالت که ورزش رو شروع کردی. وقتی نوشتی آیدا فکر کردم این (http://piaderou.blogfa.com/ )آیدا رو میگی. یه سر بزن به اینجا.

Post a comment

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)


Please enter the security code you see here

Powered by
Movable Type 3.2