بوی تلخ قهوه من رو گيج میكنه. من رو پرت میكنه. من رو دور میكنه از اينجايی كه هستم. نميدونم چه رازی داره اين تلخی قهوه. اونجا كه بودم در كسری از ثانيه من رو پرت میكرد به كوچه پسكوچههای آشتیكنون اين شهر شلوغ و اينجا كه هستم من رو میفرسته به دوازده هزار كيلومتر اونورتر. اون سر دنيا. دالاس. اَلن. كنار اتوبان 75، همان استار باكسی كه اولين قهوهام رو در اولين عصر يكشنبههای دراز اون سرزمين، داغ داغ خوردم ... بوی تلخ قهوه من رو گيج میكنه.

عكـس از اينجا
Comments (15)
سلام چطوري شما؟
كيوان جان من 1 كه سر از كار شما در نياوردم ، وقتي اينجايي دوست داري اون سر دنيا باشي ، وقتي هم در كشور يانكي ها هستي دلت مي خواد كه ايران باشي .
....;-)
Posted by sanaz | March 16, 2008 11:42 AM
Posted on March 16, 2008 11:42
نمی دونم چرا وقتی از وطن می ره می شه کفتر دو بومه! نه این وریه نه اون وری. هی روزگار.
Posted by بیدقرمز | March 16, 2008 03:07 PM
Posted on March 16, 2008 15:07
منظورم دو برجه بود.
Posted by بیدقرمز | March 16, 2008 03:40 PM
Posted on March 16, 2008 15:40
اي بسوزه پدر عششششششششششششششششششق!!!!!!!!!!!!!!!!!! ))))))))):
Posted by محبوبه | March 16, 2008 04:06 PM
Posted on March 16, 2008 16:06
منو دوازده هزار کيلومتر اونورتر پرت نميکنه ولي پرت ميکنه يه جايي همين نزديکيها که خيلي دوره...
Posted by هانیه | March 16, 2008 05:33 PM
Posted on March 16, 2008 17:33
عکس زیبا اما دلگیر و دلتنگ کننده ! کافی شاپ های زنجیره ای رو زیاد دوس ندارم . کافی شاپ باید یونیک باشه . استارباکس با تمام تنوعش تکراری ست !
Posted by لیلا | March 16, 2008 11:51 PM
Posted on March 16, 2008 23:51
سام عليك ، يهو رسيديم اينجا ديديم ايول چن تا پست تر و تازه با شاهنشين تلخي راس و ريس كردي كه هنوز نلوليديم توش، خب ته ساله و شونصد رقم خركاري و جفتك يا مفت! بگذريم... جونم واست بگه زري كافهباز تير و ته تلخي خوراس كيوون جون ،واس همينم باس يه تور كافه گردي رديف كنه تو همين تهرون لامصب خودمون كه حالشو ببريم چار نعل!
Posted by زري | March 17, 2008 09:08 AM
Posted on March 17, 2008 09:08
فكر نكنم جلال خدا بيامرز هم بتونه به قشنگي تو وصف حال بكنه ...
Posted by صنم | March 17, 2008 10:28 AM
Posted on March 17, 2008 10:28
گاهی یه بو ، یه طعم ، یه صدا ، یه منظره ، یه موسیقی ( بازم تاکید می کنم یه موسیقی ! ) چه ها که با آدم نمی کنه . انگار تمام این چیزا یه ماشین زمانه . آدمه می بره به گذشته های دور و نزدیک و بد و خوب .....
ولی این حس ها اکثرا من رو آزار می ده . چون آدم همیشه با حسرت به گذشته نگاه می کنه . چون دیگه تکرار نمی شه . کاش می شد آدم همیشه تو زمان حال زندگی کنه ولی حیف
Posted by مهیار | March 17, 2008 11:02 AM
Posted on March 17, 2008 11:02
بوی قهوه همیشه خاطره انگیزه و نوشیدنی نوستالوژیکی است
دوست داره در پاریس و توی یک کافه از اونائی که میز و صندلی توی پیاده رو می چینند خوردن به قول خودشون کفه را تجربه کنم هر چقدر که گرون باشه
Posted by safa | March 17, 2008 11:40 AM
Posted on March 17, 2008 11:40
نا خودآگاه یاد کافه نادری افتادم
Posted by مونای مهماندار | March 17, 2008 01:56 PM
Posted on March 17, 2008 13:56
دروغ چرا؟ ما که پایمان هنوز به استارباکس باز نشده اما بوی تلخ قهوه برای مان تا ابد کافه ای است در یکی از پس کوچه های دنج همین شهر که -باز هم- تا ابد دوباره به آنجا نخواهیم رفت تا مبادا زبانم لال عطر و تصویر وخاطره خوشش را خراب کنیم.
Posted by مریم-شمعدانی ها | March 18, 2008 10:59 AM
Posted on March 18, 2008 10:59
خیلی جالب بود، خیلی!
سال نوتون مبارک!
Posted by فعلا نام ندارد! | March 18, 2008 02:43 PM
Posted on March 18, 2008 14:43
امروز بنظر میاد وبلاگستان خاموش بوده است و اینجا هم ! سال هشتاد و شش نفس های اخرش رو می کشه و در این ساعات تقریبا پایانی مایلم درکامنتدونی وبلاگی که دیگه بخشی از روزمره ها و خاطرات تلخ و شیرین مان شده کمی زودتر نوروز را تبریک بگم به شما و همه مخاطبان صمیمی این خانه مجازی . به امید فرداهای بهتر .
Posted by لیلا | March 18, 2008 07:01 PM
Posted on March 18, 2008 19:01
یک صبح آخر اسپند
چشمباز میکنم
و ناگهان صدای چلچله
و اتفاق آفتاب
و پریشانی خانهای
که با صدای پای من
پلک میتکاند
یک صبح آخر اسپند
و مردم دیوانهای
که حرف میزنند
حرف میزنند
حرف میزنند
و صدایشان از پیچاپیچ هواکش
به درون گلدان میافتد
یک صبح آخر اسپند
صبحانه نخورده
ازدحام خیابان خاکستری
و سرسام مردمان
و تنگ بلور بیماهی
و چشمهای خیره بر خرید شب عید
و تخمههای تف شده بر پیادهرو
و تنهایی من که کش میاید
در پیشخوان میوهفروش
یک صبح آخر اسپند
ناگهان فکر میکنم
به دروغهای نامعصوم
به فریبهایی که از آسمان
به پوم تاک دلها میغرد
به شبهایی که با خنده
به اذان صبح میرسد
به نمازهایی که پشت کامپیوتر
قضا میشود
و به شادیهای محقر مجازی
در سال هشتاد و شش مجازی
یک صبح آخر اسپند
و یک سیگار بیعادت
که بر لبهایم نفس میکشد
و پکهایی که شهوت کودکانهی مرا
فرو میکشد به خود
زور میزنم
که عیدم شود!
بهارانهام شود!
که سبزه و گل و نسیم و آه! بهار آمده!
که من چه شادمانام وه!
زور میزنم
که عشقام شود
که بیقراری قلبام
به عاشقانههای دوریالی
به قهر و غمزه و قرار
به اساماس و چت و کافیشاپ
به قرتیبازیهای نوجوانانه
به خندههای آیکونی
و جوانیهای به باد رفته در هیاهوی میگها
و آزیرهای قرمز و سپید و زرد
و درس و دانشگاه و گزینش
و غربت و نکبت و عروسی
و زاییدن بچههای دماغو
و خفه کردن ونگ و وونگهایشان
با اصول روانشناسی ژان پیاژه
و آرزوهایی که بر قبای بلند این سالها
نشست و لکهی چرکی شد
که با هیچ سفیدکنندهای
پاک نمیشود
نه عزیز من
ننگ با رنگ پاک میشود!
چه میگفتم؟
آها!
زور زدن
عیدانه شدن
صبح آخر اسپند
جوانههای معصوم عدس
و سیگاری که بر لبهام
پک میزند
و عاشقانه می میرد
......................
از وبلاگ این دختر نازنین که نوشته هاش رو دوست دارم :
http://radiocity.blogfa.com/
Posted by لیلا | March 18, 2008 08:28 PM
Posted on March 18, 2008 20:28