سن و سالم خيلی كوچيكتر از الانم بود. الان كه ديگه ماشالله، سن خر پيره رو پيدا كرديم و بسان آفتاب لب بوم، كم فروغ شديم. اون زمانها بروبيايی داشتم. الان ديگه، غفلت كنيم بايد رو به قبله دراز بشيم و حلوای اون دنيامون رو هم پيشاپيش درست كنيم و به انتظار فاتحه شب جمعه برای اهل قبوری باشيم كه خودمون هم جزو ليست هستيم و حتماً اون دنيا دور هم جمع شديم و داريم همگی با هم بيستو يك ميزنيم! بابا شانس كه نداريم. الان خودمون رو چشم ميزنيم. از مردن و رفتن نگم كه يه موقع عزرائيل فكر میكنه واقعاً از جونم سير شدم و خدا هم ناغافل آرزومون رو برآورده میكنه و اون وقته كه دراز به دراز و فـاتحــه!
آره میخواستم اين رو بگم كه يه دفعه سر از مُردهشور خونه درآوردم كه خيلی كوچيك بودم كه با نوشتههای جلال آلاحمد آشنا شدم. " مدير مدرسه " رو همون روزها خوندم و يادمه كه خيلی هم ازش خوشم اومد. داستان سه تار و زنِ نميدونم چیچی كه گويا داستان زندگی خود جلال بوده، مبنی بر اينكه بچهدار نميشده و از همين حرفها. از نوشتههاش خوشم اومده بود ولی نميدونم چی شد كه توی اين همه سال ديگه اصلاً سراغ كتابهاش نرفته بودم و همش دَمپر اين نويسندههای خارجی دهن پُركن بودم. تئودور و ويليام و ارنست و ...
ولگردی و چرخ زدنهای پريروزم توی كتابفروشی باعث شد، وقتی اومدم بيرون كتاب " خسی در ميقات " دستم باشه. روزنوشتهای جلالِ خدابيامرز از سفر حجی كه داشته. خوب و روون و قشنگ نوشته. هر چند هنوز هم معتقدم كه هيچ كتابی بخوبی سفر به خانه آزاد شده، ابراهيم نبوی حال و هوای مكه و مدينه رو تشريح نكرده. حالا ديگه مطمئن هستم با خوندن اين كتاب جلال، قطعاً بسراغ كتابهای ديگهاش هم ميرم. يه قسمتی از كتاب رو براتون مینويسم. برام خيلی جالبه. فكر كنم اگه كسی بخواد امروز اينجوری بنويسه، خشتكش رو از پاش درميارند و ميندازند جلوی آفتاب تا خشك بشه!
... و اما جزو آن چهار پنج نفر واعظ و روضه خوان و آخوند دسته ما، يك آقا سيدی هم هست اهل بروجرد. اما نميدونم كدام مسجد تازهساز در تهران كه بدجوری برای مريد لهله ميزند. چهار پنج تا از بازاریها را دور خودش جمع كرده و هر روز در همان اتاقی كه محل سكونتشان است، نماز جماعت برپا میكنند و با زبان بیزبانی دو سه بار رو زده است كه چرا به نمازش حاضر نمیشويم ... از آنهاست كه پنج دقيقه در سجده میماند به اين خيال كه پنج كيلومتر به عرش نزديكتر میشود و بدتر از آن اصرار دارد كه بروم پای حرفش كه بعد از نماز مغرب برای دهاتیها میگويد. عاقبت ديشب رفتم روی بام. چنان لطافت هوا را با همان مزخرفات دربارهای شكيات و غسل و تطهير و نجاست خراب كرد كه اقّم نشست. نبايد اين حرفها، حتی به درد بيوهای مازندرانی بخورد و آخر تا كی بايد مذهب را به دستهی آفتابه بست؟ ...
خسی در ميقات / جلال آلاحمد / نشر دانشگاهيان 1386 / صفحه 53
Comments (11)
خدا نکنه...
منم با مدیر مدرسه با جلال آشنا شدم و با نون والقلم عاشقش شدم...
Posted by مستانه | March 15, 2008 08:45 AM
Posted on March 15, 2008 08:45
همونطور که گفتي نميدونم چرا ديگه نرفتم سراغ کتابهاش، منم همينطور... نميدونم چرا نميرم سراغ کتابهاش...
Posted by هانیه | March 15, 2008 08:56 AM
Posted on March 15, 2008 08:56
....:-)
چون حرفي واسه گفتن نداشتم همين 4 نقطه و لبخند
Posted by sanaz | March 15, 2008 10:42 AM
Posted on March 15, 2008 10:42
واقعا چه قسمت جالبي را انتخاب كردي، بايد خواندي باشد. ميدوني من به نظرم يكي از خصوصيات خوب آلاحمد رك بودن و صراحت حرفاشه.
مرسي بابت معرفي كتاب. راستش من خيلي به كتابهايي كه معرفي ميكني اعتقاد دارم، به خصوص آن جامعه شناسي خودماني كه به شدت برايم تاثير گذار بود.
Posted by Mehdi | March 15, 2008 12:08 PM
Posted on March 15, 2008 12:08
بنده خدا جلال آل احمد تن اش توی قبر لرزید. بالاغیرتا از این یکی - آل احمد - بکشید بیرون. 2 روز دیگه کتاب های جلال هم توی صف هدیه دادن البته با اولویت خانمها قرار می گیره! پیشنهاد می کنم شما همون « کفش های غمگین عشق » و « تویست داغم کن » ... ر - اعتمادی رو بخونید .برای روحیه و ماتحت و شست پاتون هم خوبه .
***********************************************
k1: اتفاقاً خوبه كه به اطلاع شما برسونم كه تموم كتابهای ر. اعتمادی رو هم خوندم. بيشتر از همه از " شب ايرانی " خوشم اومده و بعدش هم اينجور كامنت گذاشتن شما يه كمی ... عيب نداره ولش كن.
Posted by یگانه | March 15, 2008 03:04 PM
Posted on March 15, 2008 15:04
کتابهای جلال آل احمد رو میتونی به صورت فایل پی دی اف از اینترنت دانلود کنی...کتاب زنان (زن زیادی و ...) و مدیر مدرسه و باقی کتابهاشو من دانلود کردم و خوندم...کلی کیف میده خوندن کتاب دیجیتال..
اینم چند تا لینک واسه دانلود کتاب:
http://www.farsibook.blogfa.com
http://www.irebooks.com
http://0w0.blogfa.com
http://www.persianbooks2.blogspot.com
امیدوارم استفاده کنید...
**********************************************
k1: ممنون از لطفت ولی من برخلاف تو خوندن كتاب رو بصورت ديجيتال دوست ندارم و ترجيح ميدم كتاب رو بگيرم دستم و بخونم.
Posted by محمدرضا | March 15, 2008 04:19 PM
Posted on March 15, 2008 16:19
salam!
che shebahati!
manam un moghe ke ... fek konam 13-salam bud shayadam 14 modire madresaro khundam bad tire emsal 3tar + zane ziadi ro khundam bad daghighan chand ruz pish dashtam too ketab forooshi migashtam bara tatilate eydam ketab joor konam 4ta jalal al ahmad gereftam nemidoonam chera khasi dar mighat ro nagereftam! hum! hala angize shod beram unam begiram!
Posted by maryam | March 15, 2008 07:33 PM
Posted on March 15, 2008 19:33
زمانی نه چندان نزدیک در اوج سانتی مانتالیسم احساسات مذهبی امیخته با رسالت اجتماعی (!) مرید نوشته های شریعتی و ال احمد بودم ! امشب خوندن این پست شما باعث شد در میان اوج کارهای نیمه تمام میان کتاب های قدیمی به دنبال خاطرات از دست رفته کتابای ال احمد رو جستجو کنم : زن زیادی – مدیر مدرسه – نفرین زمین – سه تار و خسی در میقات . برام عجیبه که زمانی این کتابا چقدر برام تاثیرگذار بودن ! و ان داستان روان و زیبای " سنگی بر گوری " با این مقدمه : هر ادمی سنگی ست بر گور پدر خویش ! راجع به داستان واقعی زندگی خودش و سیمین دانشور و بچه دار نشدن شان ! :
ما بچه نداريم . من و سيمين . بسيارخوب . اين يك واقعيت. اما آيا كار به همين جا ختم مي شود ؟ اصلا همين است كه آدم را كلافه مي كند . يك وقت چيزي هست . بسيار خوب هست .اما بحث بر سر آن چيزي است كه بايد باشد . برويد ببينيد در فلسفه چه تومارها كه از اين قضيه ساخته اند. از حقيقت و واقعيت . دست كم اين را نشان مي دهند كه چرا كميت واقعيت لنگ است . عين كميت ما . چهارده سال است كه من و زنم مرتب اين سوال را به سكوت از خودمان كرده ايم . و به نگاه . و گاهي با به روي خود نياوردن . نشسته ای به كاری و روزی است خوش و دور برداشته اي كه هنوز كله ات كار مي كند و يك مرتبه احساس مي كني كه خانه بدجوری خالي است. و ياد گفته ی آن زن مي افتي – دختر خاله مادرم – كه نمي دانم چند سال پيش آمده بود سراغمان و از زبانش در رفت كه :
- تو شهر بچه ها توی خانه هاي فسقلي نمي توانند بلولندو شما حياط به اين گندگي را خالي گذاشته ايد…
و حياط به اين گندگي چهارصد و بيست متر مربع است . اما چه فرق مي كند ؟ چه چهل متر چه چهل هزار متر. وقتي خالي است خالي است ديگر . واقعيت يعني همين ! و آنوقت بچه هاي همسايه توي خاك و خل مي لولند و مهمترين بازيهاشان گشت و گذاری روزانه سر خاكروبه داني محل كه يك قاشق پيدا كنند يا يا كاپوت تركيده .
........................................................................................................................................
بعد از این همه سال هنوز هم از خوندن این داستان لذت می برم و اما در مورد خسی در میقات احساس و تفکر امروزم با اولین باری که خوندمش متفاوته : امروز بنظرم کتاب خسی در میقات صرفا گزارشی ست خالصانه از یک روشنفکر ایرانی زمان خودش و البته با سابقه عضویت در یک حزب کمونیستی که در حول و حوش چهل و پنج شش سالگی فیلش یاد هندوستان کرده و دعوت حق رو برای زیارت کعبه لبیک گفته بوده است !!!
Posted by لیلا | March 15, 2008 08:19 PM
Posted on March 15, 2008 20:19
سلام .
من در مورد جلال و بچه دار نشدنش ، یک کتاب خونده ام و اون هم
" سنگی بر گوری " بوده .
پیروز باشید .
Posted by افرا | March 16, 2008 12:07 AM
Posted on March 16, 2008 00:07
قشنگ بود . ممنون . من كه كتاب نمي خونم ولي حداقل بانيه خير شدي پسرم ... ((:
Posted by صنم | March 16, 2008 07:14 AM
Posted on March 16, 2008 07:14
اسم اون کتابی که نصفش رو نوشتی هست زن زیادی. اون کتابی هم که توش آل احمد دربارهء بچه دار نشدنش نوشته اسمش هست "سنگی بر گوری" که به نظر من بهترین نوشتهء آل احمده.
در ضمن، اومدم ایران باید یه جایی ببرمت قهوه ایتالیایی اصل بخوری...استارباکس برود لنگ بیاندازد!!
Posted by امیر | March 17, 2008 08:39 PM
Posted on March 17, 2008 20:39