دو سه روزی از تهران زديم بيرون. روزهای تعطيل اگه دور و بر آدم شلوغ نباشه و نتونه با چند تا دوست و رفيق خلوت كنه، خلق و خوی آدم عينهو سگِ سوزنخورده ميشه و هی پاچه اين و اون رو ميگيره. نميدونم چی توی اين عصر جمعهها نهفته است كه ميتونه يه دفعه كلی آدم رو همزمان و بدون خون و خونريزی پريو.د كنه!
آخر هفته همراه با علی شلمبه و سميرا ( همسر علی ) و هادی كه اين آخری از بد روزگار و نبودن رفيق خوب و يار غار، اجباراً باهاش رفيق شديم! رفتيم اصفهان. دو سه سالی بود كه اصفهان نرفته بودم. شهر همونجوری خوب و دوستداشتنی بود. رانندگیها بهتر و تعداد ژيانها خيلی كمتر و پيدا كردن غذای خوب هم كمی سخت و دشوار بود ولی خب با همه مصيبتهاش من باز اصفهان رو دوست دارم. روز اول، دوستی عزيز كه ميدونست قراره ما به اصفهون بريم خيلی زودتر از ما، فلنگ رو بسته و شهر رو ترك و به حوالی بندرعباس رفته بود! موقعی جواب تلفن من رو برای دادن آدرس يه رستوران خوب داد كه ما ديگه توی رستوران نيكان سفارش غذامون رو داده بوديم و ديگه نميشد پاشيم بريم رستوران شهرزاد كه گويا رستوران خوب اصفهانیهاست. غذای رستوران نيكان كه فكر كنم توی خيابون مير هستش، به تمام معنا بد و مزخرف و آشغال بود. تا حالا توی 24 استان ايران، سابقه نداشته كه كباب كوبيدهايی جلوی علی شلمبه باقی مونده باشه و معمولاً تا ميليمتر آخرش رو هم ميخوره ولی خب ببينيد ديگه غذای نيكان چی بوده كه حداقل 25 سانت از كوبيده، راست و صاف و شق و رق و دستنخورده توی بشقاب علی باقی مونده بود. كباب برگش هم تعريفی نداشت و عينهو آدامس كِش ميومد و كَندن و جداكردنش مرد میخواست با بيل و كلنگی پولادين. بنابراين روز اول يه پُرس سلطانی آشغال خورديم. البته به همين سادگی هم از قضيه نگذشتيم و داش علی كه نتونسته بود نيم متر كباب رو درسته بخوره، حال مدير رستوران رو بخوبی گرفت تا نشون بده بچه تهرونه و كسَی نميتونه چيزی تو پاش كنه!
شام رو بنا به پيشنهاد همون دوست فراری از اصفهون كه دورادور هوای ما رو داشت و رصدمون میكرد، رفتيم خيابون جلفا، كوچه كليسای وانك كه خب جای خوبی هست و چند تا كافیشاپ و كلی از اين پسر، دخترهای تين ايجر مو قشنگ اونجا ديديم. دوست مهربون و نديده ما اينبار، آرابا و رُستبيف رو پيشنهاد داد. رستبيفش خوشمزه بود و تونست ما رو از گرسنگی و مرگ نجات بده ولی خب اينبار خوردن يه ساندويچ رستبيف و دادن 4500 تومن كمی غير منصفانه بود. والله من اصلاً آدم خسيسی نيستم ولی خب آدم توی تهران ساندويچهای به مراتب خوشمزهتری ميخوره با قيمت كمتر. اگه خواستين بگين يه قرار بذاريم، ببرمتون كِراكُف بخوريد لذت ببريد. اينبار چون غذا خوب بود، داش علی ذُرتهای توی ساندويچ رو نديد گرفت و به صنف ساندويچ فروشها، رحم كرد و حال اين يكی اصفهونی رو نگرفت و قضيه بخير و خوشی گذشت و همگی صحيح و سالم از مغازه اومديم بيرون. زنده موندنمون تا اون موقع و بعد از خوردن نهار ظهر ميتونست يه معجزه بوده باشه و خودمون هم اصلاً انتظار نداشتيم تا شب هر چهارتايیمون زنده باشيم.
توی اون دو روز بيشتر از صد بار از جلوی بريونی اعظم و شاد رد شديم و بيشتر از صد بار من مستقيم و غير مستقيم گفتم من بريونی ميخواهم و باز بيشتر از صد بار، هر سه نفری كه توی ماشين نشسته بودند روشون رو كردند بيرون و خودشون رو بخواب زدند و اصلاً به رو و تخم مباركشون نياوردند كه من هوس بريونی كردم و اگه نخورم احتمال داره يا بچهام بيفته يا تخمم باد كنه، بنابراين اينبار اولين دفعهايی بود كه من اصفهون ميرفتم و بريونی نمیخوردم. اون دوستی هم كه از ترسش در رفته بود، كماكان در فاصله 1000 كيلومتری شهر قرار داشت.
اصفهان رو دوست دارم. شهريی تميز و آروم كه آدم خيلی زود ميتونه با كوچه پس كوچه و خيابونهاش اُنس بگيره. زاينده رود، نعمت بزرگيه كه از وسط اين شهر ميگذره. شبهای ميدون نقش جهان فوقالعاده است. قدم زدن توی چهارباغ و البته توی ساعات خلوت شب و دمدمای صبح، لذتبخشه. شنيدن لهجه شيرين اصفهونی و خوردن گز و بريونی از اون چيزهايی كه نميشه به همين راحتی ازش دل كند.
Comments (19)
پس شما هم پریود میشید . ضمنا ایران 30 استان داره.
Posted by یگانه | March 4, 2008 07:08 AM
Posted on March 04, 2008 07:08
jalebe ke hame sar az esfahan dar avordan! man o dustma ham esfahan budim! shahrzad ke ghazash khub nist! miraftin khan gostar! hade aghal salade deseresh mituenst adam ro az marg nejat bede chun ghazahash ham be nesbate esmi ke dar karde mali nabud!
cafe shope kenare hamin khan gostar ham ke tu hamun jolfa ham hast khub bud. makhsusan un divare ke pore axe!
vali man esfahan ro dus nadashtam
rasti ma ham tedade zhian ha ro mishmordim:D
Posted by sun | March 4, 2008 07:29 AM
Posted on March 04, 2008 07:29
سلام آقاي مهندس
به نظر من شما اصلا پير نشدين . من چند سال پيش توي نمايشگاههاي نفت پارس زياد مي ديدمتون .
به هر حال بايد بگم كسي كه انقدر خوب مي نويسه كه هيچ وقت پير نميشه ....
***********************************************
k1: شما من رو از كجا میشناسی؟!
Posted by mastaneh | March 4, 2008 07:45 AM
Posted on March 04, 2008 07:45
چند سال پيش با دوستان رفتيم اصفهان. از يك راننده تاكسي آدرس بريوني خوب پرسيديم صاف برد جلوي اعظم پيادمون كرد. در ضمن قرار بود براي ناهار بريم خوانسالار پشت كليسا كه جاي خوب و حسابي هم بود. خلاصه بريوني رو توي ظرف يكبار مصرف پيچيد لاي روزنامه و با كلي ريحون دراز دراز داد دستمون. ماهم رفتيم خوانسالار و اون بسته بيكلاس مشكوك رو تلپي گذاشتيم وسط ميز تا غذاي خودمون رو بياره پاشديم بريم دستامونو بشوريم كه يكهو يك گارسني مثل عقاب شيرجه زد روي ميز و بسته روزنامه پيچ ما رو با خودش برد. ما هم هاج و واج. بعد ديديم قشنگ بريوني رو گذاشته توي ديس و ريحونارم كوتاه كرده و برگردوندشون. فكر كنم از تصور اينكه 5 تا آدم بيكلاس مثل ما ممكنه با اون بسته چه كارهايي ازشون سر بزنه وحشت كرده بودن ! :)
Posted by فتانه | March 4, 2008 07:53 AM
Posted on March 04, 2008 07:53
اصفهان واقعی را در ارتباط با مردمش باید شناخت
اگر سه سال در اصفهان زندگی دانشجوئی داشتی نظرت نسبت به اصفهان عوض می شد
با همه آزار و اذیتهاشون باز هم گاهی دلم برای سی و سه پل و زاینده رود و کلیسای وانگ و چهل ستون و نقش جهان و عالی قاپو و ... تنگ میشه
Posted by safa | March 4, 2008 09:25 AM
Posted on March 04, 2008 09:25
لابد کراکوفهای اکسیژن پاسدارانو می گی ...
***********************************************
k1: آره دقيقاً همونها رو ميگم.
Posted by pink | March 4, 2008 11:12 AM
Posted on March 04, 2008 11:12
): ترکه زنشو داشته کتک می زده چند نفر سر می رسند میگند بابا چرا می زنی این بیچاره رو میگه نمی دونم اگه می دونستم که می کشتمش
Posted by saeed | March 4, 2008 11:43 AM
Posted on March 04, 2008 11:43
سلام...گاهی هیچ اتفاقی نمی افتد....گاهی روزها می گذرد.بدون اینکه آب ازآب تکان بخورد.پرده ای کناربرود یعنی عکسی بشود توی یک قاب عکس آن هم کهنه بزند....ودراین..این درآرامش لعنتی.چیزی جزحس جانکاه پوچی برایمان نمی ماند.گاهی هم زندگی مثل همیشه است ..باراما ما هستیم که فرق می زنیم..فرق داریم نه از وسط سرمان...که دلمان یک چیزخاص می خواهد.یک هیجان خاص یا حتی نه..یک رویایی مرده ..اگردوست داشتید برای ماکارهایتان رابفرستد...اگردوست داشتید مارا لینک کنید..با امید روزهای بهتر در آینده....
Posted by صدای.. | March 4, 2008 11:57 AM
Posted on March 04, 2008 11:57
حالا كه ديگه دير شده اما يه رستوراني جلوي همون كليساي وانك بود كه اي بدك نبود اون وقتا. راستي خيلي با حال بود. راستي تو نبودي چند وقت پيش يه چيزايي در مورد رژيم و شيكم و چاقي گفته بودي ؟ :p
Posted by Mehdi | March 4, 2008 12:02 PM
Posted on March 04, 2008 12:02
واي كه چقدر دلم بريوني خواست ((=
Posted by صنم | March 4, 2008 12:22 PM
Posted on March 04, 2008 12:22
خوندن این پست و کامنتاش چسبید . فقط نفهمیدم جوک سعید خان در مورد .... چه ربطی داشت به اصفونی ها ؟! پیرمرد اصفهانی صبح بیدار میشه می بینه زنش مرده ! دخترشو صدا میزنه میگه : خره ملیحه وخی نند مرد یادد باشد برا دو نفر چای دم کونی !! از این جوک تکراری که بگذریم به علی شلمبه سلام برسون و سمیرا رو ببوس !!! :دی
Posted by لیلا | March 4, 2008 12:29 PM
Posted on March 04, 2008 12:29
سلام
باید بگم هم نیکان و هم شهرزاد رستوران های داغونی هستند , کجا رفتی پسر ؟!!!
اصفهان یه موزه است که آدما توش زندگی میکنند .
Posted by sad sad | March 4, 2008 01:11 PM
Posted on March 04, 2008 13:11
سلام
از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون که بنده تا به حال اسم کراکف رو هم نشنیده بودم!
از اونجا که شما ظاهرا حرفهای هستین لطفا اگر مراسم کراکف خوری داشتین منو هم ببرین ببینم این کراکف چیه...
اصفهان رو دوس دارم
مرسی از یادداشتتون
Posted by رازیانه | March 4, 2008 01:49 PM
Posted on March 04, 2008 13:49
فكر نكردي با گذاشتن عكست، مردم شب كابوس مي بينن؟
راستي، وضع رستورانهاي يزد از اصفهان به مراتب بدتره. هروقت خواستي بري لطفاً اول رستورانها را مشخص كن. بعد برو. واگرنه دفعه ديگه حتماً مي ميري.
***********************************************
k1: حالا كی گفته اون عكس منه؟!
Posted by مريم | March 4, 2008 02:30 PM
Posted on March 04, 2008 14:30
اگه عكس خودت باشه و عكس رفيقت نباشه خيلي اعتماد به نفس داري اينا گذاشتي با اون دماغ بزرگ و صورت جوش جوشي تازه چچل هم كه داري ميشي اما اين عكس خودت نيس من تو اركات ديده بودمت خيلي با اين فرق مي كرد از زمين تا اسمون اين خيلي بي ريخته
Posted by ashna | March 4, 2008 03:54 PM
Posted on March 04, 2008 15:54
داشتم فكر مي كردم،چه جوريه كه همه غذاخوردن براشون مهمه يا حداقل ازش لذت ميبرن اما من چييييييييي؟!!! )): غذا ميخورم كه از گرسنگي نميرم فقطططططططط
Posted by محبوبه | March 4, 2008 04:06 PM
Posted on March 04, 2008 16:06
حالا كه بحث شيكميه (!) بذار منم يه جايي رو پيشنهاد بدم :
من عاشق سفره خونه ي سنتي نقش جهان هستم . ميدون نقش جهان بغل مسجد شيخ لطف الله . غذاش شايد عالي نباشه ولي خوبه ولي مهمتر از اون جاشه . كنار مسجد يه بازارچه ي كوچولو هست و از اونجا يه راه پله ميره بالا و درست كنار گنبد مسجد شيخ لطف الله سر در مياره . شباي اونجا حرف نداره . فكر كن با گنبد رويايي مسجد شيخ لطف الله و نور پردازي محشر اون توي شب ، فقط 5 متر فاصله داشته باشي !!! در ضمن مجردي نريد كه راه نمي دن !
راستي تبليغ كه نشد خداي نكرده ؟
;)
Posted by احسان | March 4, 2008 10:00 PM
Posted on March 04, 2008 22:00
عاشق بريونيام با آب گوشتش!!! ريحون و پياز هم باشه. اي خدا. يادش بخير.
Posted by چهار ستاره مانده به صبح | March 5, 2008 11:25 AM
Posted on March 05, 2008 11:25
اون موقع ها نیکان غذاش بد نبود یا شاید چون لبای ما پر از خنده بود حتی وقتی بردنمون صاف تو سید علی خان، اونقدر بهمون خوش می گذشت. رست بیف رو از مادام می گرفتیم و می رفتیم آنی می شستیم و قهوه می خوردیم و روزنامه می خوندیم و وینستون دود می کردیم. اون موقع هنوز اصفهان شهر موتور و ژیان بود. عصر می رفتیم خواجو، جیگرکی لذیذ و جلوی چشم لختی های خواجو با مقنعه و بوی خوش عطر سیخ سیخ قلوه می خوردیم......اون موقع ها من تو حکیم نظامی چیزی از خودم جا نذاشته بودم
پ.ن: اگر کونت رو جمع کرده بودی و می دونستی آرامش کیه، من الان اینجا نبودم. درود بر کون گشادی
Posted by نیلرام | March 6, 2008 11:36 PM
Posted on March 06, 2008 23:36