چهارشنبه شب بعد از كلاس زبان وقتی ساعت يازده شب هنوز توی ميدون تجريش سگ لرز ميزدم و تاكسی گيرم نيومده بود و وقتی كادو و عروسكها رو دست دختر و پسرهايی كه ماشالله واسه خودشون خرس گندهايی بودند ديدم تازه يادم افتاد فردا ولنتاين هست و جماعت عينهو شب عيد اومدند خريد. خب وقتی هيچ SMS و ايميل و كادويی نداشته باشی معلومه كه واقعه مهم ولنتاين رو فراموش ميكنی!
پنجشنبه، روز ولنتاين قبل از طلوع خورشيد با علی شلمبه و سميرا و هادی و الهام به سمت شمال راه افتاديم. در حاليكه توی جاده به تموم مرفهين بیدرد و ماشينهايی كه چوب اسكی داشتند و ميرفتند ديزين اسكی كنند، حسودی كرديم به متل قو رسيديم. شمال خلوتِ خلوت و هوا ملس بود. دو روز پشت سر هم، نهار كته كباب و چنجه و كباب ترش خورديم. توی شمال، خوردن كته كباب با زيتون پرورده لذتی داره بس فراموشنشدنی. شب هم رفتيم لب ساحل و يه كم رُومنس بازی درآورديم و آتيشی روشن كرديم و دورش نشستيم و جای دوستانی كه نبودند رو هم خالی كرديم و كنار آتيش البته از راهی نه چندان دور، گلاب به روتون به بالا آوردن محتويات معده برخی از دوستان گوش فرا داديم! صاب مرده، كاه از خودتون نبود كاهدون كه مال خودتون بود. در حال حاضر اسم اونايی كه بالا آوردند رو نمیگم تا آبرو و حيثيتشون به باد نره!
جمعه بعد از خوردن كته كباب ( دقت كنيد كه اين كته كباب توی مسافرتهای شمال ما نقش خيلی مهمی بازی ميكنه. ) با متل قو و لاكوده و دريا گوشه خداحافظی كرده و به سمت تهران راه افتاديم. جاده چالوس خلوت بود. توی ماشين همراه با آهنگهايی كه ميخونديم هی چيپس و چُسفيل و چيتوز و پفك ميخورديم. مجموعاً با توجه به امكانات موجود و الكی خوش بودنمون ساعات خوشی رو داشتيم ميگذرونديم كه ديديم برف گرفت. زمستون باشه و توی هزار چم باشی و زنجير چرخ هم نداشته باشی و برف هم بگيره يعنی زپلشك آيد و زن زايد و ... اين علی شلمبه هم اينقدر پُررو هست كه در رابطه با زنجير چرخ اصلاً زير بار نرفت و تا خود تهرون داشت همه اونايی كه زنجير چرخ دارند رو به بلد نبودن رانندگی و كودنی متهم ميكرد. يعنی خودش رو بخاطر نداشتن زنجير چرخ داشت توجيه ميكرد. خلاصه اينقدر گفت و گفت كه همهمون رو به غلط كردن انداخت.
به دلمون صابون زده بوديم كه سياهبيشه واميستيم و جيشی میكنيم و چايی و جيگری ميخوريم كه يكی دو تا پيچ قبل از سياهبيشه، جاده بسته شد. زمين مثل آينه و هوا تاريك و كلی ماشين هم توی راه موند. ترس همچين بفهمی نفهمی خودش رو داشت نشون ميداد. جداً كه توی اينجور مواقع وضعيت اطلاعرسانی و كمكرسانی در حد صفره. يكی میگفت بهمن اومده. يكی میگفت الان جاده رو باز میكنند. اون يكی میگفت حالا حالاها جاده بسته است و خلاصه وضعيت قمر در عقربی بود كه بيا و ببين. نه راه پس داشتيم و نه راه پيش. انگاری يه اره بلند توی ماتحت آدم گير كرده! نه ميتونی هولش بدی تو و نه ميتونی بكشيش بيرون. شانس آورديم دو تا كلوچهايی رو كه هادی برای دوستش خريده بود توی ماشين داشتيم و میتونستيم چند ساعتی زنده بمونيم! خلاصه دو سه ساعتی معطل شديم و از اونجايی كه ما همه كارهامون رو به روش آزاد و دموكراسی محض انجام ميديم با رایگيری بعمل آمده قرار شد برگرديم تا از جاده فيروزكوه به تهران بياييم چون هراز هم بسته اعلام شد. خيلی زور داشت كه اينهمه راه رو دوباره برگرديم ولی خب چارهايی نبود، دير رسيدن بهتر از هرگز نرسيدن بود. با هزار مكافات و بدبختی سر ته كرديم و دوباره رو به شمال شديم. وقتی ساعت ده شب به چالوس رسيديم علی پيشنهاد كرد دوباره بريم متل قو و كته كباب بخوريم كه همگی با جيغ و دادی كه سرش كشيديم فهميد كه اينجا ديگه جای گوزيدن نيست و پيشنهاد بدی داده و ريده اونهم با "ر" دستهدار! خلاصه دردسرتون ندم شش صبح بود كه رسديم تهران. يعنی با يه جمع و تفريق ساده مشخص ميشه كه نصفه روز شمال و دو روز توی راه بوديم!
Comments (14)
in behtar bud onvane valentine khod ra chegune be r daste dar tabdil kardid mibud
vali khdoa vakili in ghadr ke tu in condition behet un khosh gozashte omran tore dige behetun khosh migzasht
:))
Posted by sun | February 17, 2008 10:23 AM
Posted on February 17, 2008 10:23
پس خوش همی گذشت....
***********************************************
k1:آری برادر!
Posted by امیر | February 17, 2008 11:03 AM
Posted on February 17, 2008 11:03
پس ما خیلی شانس آوردیم که کیوان تونست برگرده
Posted by مستانه | February 17, 2008 03:12 PM
Posted on February 17, 2008 15:12
خدا رو شکر زیر بهمن نرفتی شنیدم زیر بهمن خیلی بده ولی روی بهمن میشه اسکی کرد
Posted by rouzbeh | February 17, 2008 05:23 PM
Posted on February 17, 2008 17:23
حالش به همینه!
Posted by خ÷ونی | February 17, 2008 09:08 PM
Posted on February 17, 2008 21:08
برا اون قسمتی که به خاطر کلوچه ها زنده موندین یه بیست دقیقه ای می خندیدم :))
Posted by مهتاب | February 17, 2008 11:35 PM
Posted on February 17, 2008 23:35
آقا با همون امکانات محدود خوش باش که حسرت از دست دادن همونها، همیشه به دل آدم می مونه و تنها با خاطراتش خوش خواهی بود.
قدر اون روزها رو بدون.
Posted by ساسان | February 18, 2008 07:25 AM
Posted on February 18, 2008 07:25
اونوقت شما 11 شب از كلاس زبان برميگشتين ديگه؟ خدا قوت. حالا شما هيچي. تيچرتون چه ابيليتي داره كه تا اون ساعت ورك ميكنه. همه باهم تايرد نباشين :)
Posted by فتانه | February 18, 2008 08:15 AM
Posted on February 18, 2008 08:15
سلام
آقا كيوان من هم دقيقا صبح جمعه درجاده كندوان بودم .
راننده سمند خطي نكات جالبي مي گفت با لهجه شيرين و قلدري مازندراني :
1- هميشه سعي كنيد بعد از رد كردن گردنه واسه جيش و جيگر توقف كنيد .
2 - هيچ وقت از سياه بيشه نه چيزي بخريد نه چيزي بخوريد . راست هم مي گفت من خودم خاطره خوبي از جيگر كي اونجا ندارم .
3 - بيل - زنجير چرخ ، چكمه از اون سياه ها داس
تو همراه داشته باشيد .
البته نكات قابل توجه ديگه ايي هم گفت . كه مدون برات ميگم .
شايد يه مطلب درباره مسافرت به سرزمين شمال خدمت شما عرضه كنم
Posted by a | February 18, 2008 08:40 AM
Posted on February 18, 2008 08:40
....;-)
Posted by sanaz | February 18, 2008 09:40 AM
Posted on February 18, 2008 09:40
اون قسمت "ميتونستيم چند ساعتي زنده بمونيم" منو کشت!!! انگار نه انگار اين همه توصيف از خوردنهاتون کرده بودي!!! امان از شما آقايون!
Posted by هانیه | February 18, 2008 10:48 AM
Posted on February 18, 2008 10:48
من دیگه باهات قهرم شوخی هم نمیکنم اینقدر از ما بدت میاد یک خبری از ما نمیگیری؟باشه ما هم خدایی داریم
***********************************************
k1: ببخشيد بايد چيكار ميكردم؟!
Posted by mahsa | February 18, 2008 12:16 PM
Posted on February 18, 2008 12:16
رفتم توالت و به افتخار این روز والنتاین حسابی از خجالت خودم درآمدم . همانجا به خودم گفتم اگر امروز خودم را از این جماعت والنتین باز کنار نکشم و نگویم که نیستم و نمیخواهم و دلم نمیآید که ندانسته و نفهمیده هر چیز وارداتی را تا دسته !در خودم فرو نمایم خرم ! .
خر هستم اگر نگویم که من از این قماش نیستم و نخواهم بود و دوست ندارم که اگر میشد باشم . برای دوستان و آشنایانی که برایم تبریک میفرستند زرشک میفرستم .
به درک راه نبردیم به اکسیژن خاک ؛ برق از پولک ما رفت که رفت .
آب و نانمان تکمیل است افتاده ایم دنبال کون فرنگی ها که تا چیزی ازش بیفتد بر داریم و توتیای چشم کنیم ؟ به خدا قباحت دارد .
یکی نیست بگوید آخر بزمجه ها آن وری ها با آن فرهنگ و آن تمدن یک روز در سال هم عشقشان میکشد که عاشق بشوند !آنقدر هم عشقشان با چیزشان ! نسبت مستقیم دارد که تا خارششان میگیرد ! میگذارند به حساب اینکه عاشق شده اند . این روز هم برایشان آنقدر تاریخی میشود که برایش گاو هم قربانی کنند کم است . وسعشان به گاو نمیرسد یک شاخه گلی ؛ عروسکی ؛ ماسماسکی ؛ چیزی میدهند به رفیقه اشان قال قضیه را میکنند . که یعنی ما عاشق و واله و کشته مرده ات شده ایم . اگر هم باور نداری بیا این هم شاهد !
http://www.ana417.blogfa.com/
Posted by لیلا | February 18, 2008 04:54 PM
Posted on February 18, 2008 16:54
ایول ایول. ببین این چارشنبه ها که میخوای بیای از تجریش کجا میخوای بری شاید بردمت.. ببین من بچه کاشونکم . یا میای یا ببرمت به زووور.سلام
Posted by بهنامترین | February 19, 2008 01:16 AM
Posted on February 19, 2008 01:16