متعلقات كه زياد شد، يه كمی كه جون گرفتی، از آب و گـِل دراومدی، ريشه كه دادی، كندن سخت ميشه. نه تنها كندن، كه وقتی توی راه و رسم زندگيت همهی دو به اضافه دوهات، چهار نشد، موندن هم سخت ميشه. اونوقت تنهايی عميقتر ميشه. عميقِ عميق به عمق چاه ويل. اينها رو برای دل خودم مینويسم. شايد هيچ كس نفهمه دارم چی ميگم. شايد خودم هم نفهميدم. يه مشت حرف و حروفِ شما فكر كنيد اضافه است كه اين تار بد مصب باعث شده جمع و جورشون كنم و بيارم روی اين داريه. به خدا راست ميگم. هيچ مخاطب خاص و عامی هم نداره. همهی اين واژهها، ويرون و سرگردون توی مخم داشت گيج ميزد كه يه نوای دلنشين باعث شد يه كمی جمع و جورش كنم و بيارم بذارمشون تنگ دل هم تا ببينم آخرش به كجا ميرسم.
هستم. هستی. هست. هستيم. هستيد. هستند. نه هنوز يادم نرفته صرف فعلها رو كه مدتهاست توی همون "هستم" چنان خری سفيد و خوش الحان و بلند بالا در گِل موندم. خيلیها بهم خنديدند. خيلیها سيخونك زدند. خيلیها اومدند و رفتند و از سر و كولم بالا رفتند. خيلیها ما رو يه گوشه گذاشتند و رفتند سيزدهبدر تا برای خوشبختیشون نطفه سبز گره بزنند. خيلیها، خيلیها، خيلیها. حالا ديگه اينجا صرف فعل به همين " هستم " ختم ميشه و جلوتر نميره ... چرا؟! چونكه اينجاست كه دو به اضافه دو، چهار نميشه. آره اينجاست. توی معادله ما چهار نشد. يه جای كار ميلنگه كه سالهاست خر ما لنگ ميزنه و ما ديديم و نديديم و اين لنگی رو گذاشتيم به پای رقص قاسم آبادی خرِ خوش خط و خال. خر و رقص قاسم آبادی؟! آره ديگه بايد نديد، اينجاست كه بايد چشمها را پشت به غروب آفتاب شُست تا لنگی خر و لنگی من و لنگی همه معادلات رياضی ... خب قرار شد صرف فعل به همون اول شخص مفرد منتهی بشه پس لنگی من و هستی من و خر نداشته من و دو به اضافه دویی كه چهار نشد از برای من و ... بگذريم. حرف نگفته زياده. پاشيم بريم دستبهآب كنيم كه هر چی میكشيم از اين تار دلسوز و فشار مثانه میكشيم وگرنه عمق تنهايی و چاه ويل و هستی و خـر و آويزونی و رقص قاسم آبادی و اين مزخرفات چيه؟! اينها همه مال شكم سيريه. اين چرت و پرتها چيه، متعلقات كه زياد شد، تنهايی عميقتر ميشه يعنی چی؟! بقول يه بنده خدايی، هنوز جای سفت نشاشيدیم كه عاشقی يادمون بره.
Comments (27)
پر از حس های قابل پیش بینی بود این پستت. امیدوارم که....نه...بیخیال...ولش کن!
Posted by امیر | February 12, 2008 09:20 AM
Posted on February 12, 2008 09:20
صرف كامل فعل رو ول كن. از "هستم" در بيا (هرچي تا حالا فهميدي بسه) برو سراغ "هست". جوابشو بده كه هنوز "هست"؟. اگر هنوز چيزكي باشه ميشه "هستيم" رو هم صرف كرد.
اوه اوه مثل اينكه منم بايد برم يه چايي بخورم. پرت و پلا شد. نه؟!
Posted by فتانه | February 12, 2008 09:54 AM
Posted on February 12, 2008 09:54
« من امیدم را در یأس یافتم ، مهتابم را در شب ، عشقم را در سال بد یافتم و هنگامی که داشتم خاکستر می شدم گر گرفتم. زندگی با من کینه داشت ، من به زندگی لبخند زدم ، خاک با من دشمن بود ، من بر خاک خفتم چرا که زندگی سیاهی نیست ، چرا که خاک خوب است . »
Posted by یگانه | February 12, 2008 12:31 PM
Posted on February 12, 2008 12:31
....:-)
Posted by sanaz | February 12, 2008 01:10 PM
Posted on February 12, 2008 13:10
اون بنده خدا خيلي راست ميگفته!
Posted by هانیه | February 12, 2008 01:13 PM
Posted on February 12, 2008 13:13
پرنده ای که پر می کشد از اشیان
نه ادرسی دارد نه شماره ی پروازی
نه قرار ملاقاتی
شاخه ی هیچ درخت و نرده ی هیچ بالکنی را نیز
به نامش ثبت نکرده اند .
بی نام و نشان تر از پرنده که نیستی
این هوای ملس هم
که از فرط زلالی و صافی
پروانه میانش بکس و باد می کند
خوشبختانه ارث پدری هیچ دیوثی نیست !
.......................................
........................................
نگو کسی به فکرت نیست
و نامت را دنیا از یاد برده است .
شاید دنیا
تویی و من
و نام ما مهم نیست در جریده عالم
با حروف درشت چاپ شود
همین که جانانه بر لبی جاری شود
تا ابدیت خواهد رفت .
***********************************************
k1: نوشته ( شعر ) بسيار قشنگ و دلنشينی بود ممنون ميشم متن كامل اون رو داشته باشم و بدونم اين رو خودتون گفتيد يا شخص ديگهايی.
Posted by لیلا | February 12, 2008 01:17 PM
Posted on February 12, 2008 13:17
دو دو تا شونزده تا،کی به کیه! فک کردم اینو فقط خودم لمس میکنم،ولی مثکه شما هم اینجوری هستی.
Posted by الناز | February 12, 2008 01:55 PM
Posted on February 12, 2008 13:55
آفرین پسر جان.من موافق همین نوشته های تنظیم نشده تو هستم.تداعی آزاد،تداعی های تصادفی که هیچ هدفی را دنبال نمی کند جز برون ریزی از ذهن ،مبدا ذهن را خسته کند از حمل شدنش.
گفتی گفتم گفت.می گوییم و می شنوند و می شنویم و رابطه تلاش می کند برقرار شود و چه بسا بیابیم همه آن کسان را که همچون من و تو و او عاصی شده ایم از این تلمبار افکار.
تو قلم به دست گیر!!(ببخشید کیبورد)و بنویس.هر کس خواست نخواند و هر که هر چه خواست قضاوت کند.مهم این نیست که دسنوشته ات چه کلماتی در بر دارد مهم آنست که تو بیان کردی آنچه را از مورد قضاوت شدن ابا داشت و تو می شوی آنچه باید بشوی
Posted by behesht | February 12, 2008 02:06 PM
Posted on February 12, 2008 14:06
جالب بود كيوان خان! يه جورايي عموميت پيدا كرد براي ماهم. دروغ چرا اون خر سفيد رو عرض كردم!
Posted by Mehdi | February 12, 2008 02:21 PM
Posted on February 12, 2008 14:21
ـ «بده . . . بدبد . . . چه اميدي؟ چه ايماني؟ . . .»
ـ «. . . كرك جان! خوب مي خواني.
من اين آواز پاكت را درين غمگين خراب آباد,
چو بوي بال هاي سوخته ت پرواز خواهم داد.
گرت دستي دهد با خويش در دنجي فراهم باش.
بخوان آواز تلخت را, ولكن دل بغم مسپار.
كرك جان! بندة دم باش . . .»
ـ « . . . بده . . . بدبد . . . ره هر پيك و پيغام و خبر بسته ست.
نه تنها بال و پر, بال نظر بسته ست.
قفس تنگ ست و در بسته ست . . .»
ـ «كرك جان! راست گفتي؛ خوب خواندي, ناز آوازت,
من اين آواز تلخت را . . .»
ـ « . . . بده . . . بدبد . . . دروغين بود هم لبخند و هم سوگند.
دروغين ست هر سوگند و هر لبخند
و حتي دلنشين آواز جفت تشنة پيوند . . .»
ـ «من اين غمگين سرودت را
هم آواز پرستوهاي آه خويشتن پرواز خواهم داد.
بشهر آواز خواهم داد . . .»
ـ «. . . بده . . . بدبد . . . چه پيوندي؟ چه پيماني؟ . . .»
ـ كرك جان! خوب مي خواني
خوشا با خود نشستن, نرم نرمك اشكي افشاندن,
زدن پيمانه اي ـ دور از گرانان ـ هر شبي كنج شبساني.»
Posted by Ali | February 12, 2008 03:42 PM
Posted on February 12, 2008 15:42
این متن کامل شعر هستش :
نگو جایی نداری بروی
این سه متر و نیم حیاط خانه ات را هم درست ندیده ای .
دنیا را که نمی توان
در هوای حلزونی این اتاق
سبک سنگین کرد
دیوارهای این جهان
سر به فلک هم که برکشند
بیش از این پرده های کیپ
عرصه بر نگاه تو تنگ نمی کنند .
پرنده ای که پر می کشد از اشیان
نه ادرسی دارد نه شماره ی پروازی
نه قرار ملاقاتی
شاخه ی هیچ درخت و نرده ی هیچ بالکنی را نیز
به نامش ثبت نکرده اند .
بی نام و نشان تر از پرنده که نیستی
این هوای ملس هم
که از فرط زلالی و صافی
پروانه میانش بکس و باد می کند
خوشبختانه ارث پدری هیچ دیوثی نیست .
در انتظار چه نشسته ای
زمان علف خرس نیست عزیزم
هر ثانیه ی حرام شده اش را
باید حساب پس بدهی
حواست نباشد
همین ساعت لکنته ی دیواری
به نیش عقربه های تیزش تو را و اشتیاق مرا
به اجزای موریانه پند تجزیه می کند
و چشم هایت را می برد
مانند دو تمبر باطل شده ی قدیمی
در البومی کپک زده بچسباند .
نگو کسی به فکرت نیست
و نامت را دنیا از یاد برده است .
شاید دنیا
تویی و من
ونام ما مهم نیست در جریده عالم
با حروف درشت ثبت شود
همین که جانانه بر لبی جاری شود
تا ابدیت خواهد رفت .
Posted by لیلا | February 12, 2008 08:05 PM
Posted on February 12, 2008 20:05
شعر از اقای عباس صفاری شاعر ایرانی که اگر اشتباه نکنم مقیم امریکا هستش :
کتاب کبریت خیس ( برنده جایزه شعر کارنامه ) : مجموعه شعر سال های 1383-1381 / عباس صفاری – تهران : انتشارات مروارید چاپ دوم 1386
راستش به لطف دوستی تازه کشفش کردم و از اشعارش خیلی لذت بردم . اما خب میدونی که شعر و شاعر محبوب هم سلیقه ای هستش . با اینکه کامنتدونیت سنگین میشه اما یکی دیگه از شعرای این کتاب به نام " همین حوالی " رو هم برات می نویسم اگه خوشت اومد بهت توصیه می کنم کتاب رو بخری . ارزشش رو داره . قیمتش هم هزار و پانصد تومان واقعا ناقابل در برابر چنین شعر هایی :
چمدانم انگلیسی
دوربینم ژاپنی
کفش هایم تایوانی
پیراهن تابستانی ام بنگالی
شورت و جورابم تایلندی
فندک و خودکارم چینی
وساعتم هنگ کنگی است
موهایم را یک ارایشگر کوبایی
کوتاه می کند
و چمن خانه ام را یک باغبان مکزیکی .
دیروز از پنجره دیدم
رو به اسمان ناسزا می گفت
شانس اورد هوا ابری نبود !
مریم مقدس در نیایش همین یکشنبه
خشم به زانو درامده اش را
بر او خواهد بخشید هاله لویا ..........هاله لویا ...
داشتم می گفتم : ساعتم هنگ کنگی است
زنم امریکایی
خواهرم ایرانی
رفقایم تلفنی – مکاتبه ای – اینترنتی – خیالی
شاعر الهام بخشم رومی
( که پیرانه سر دلی هم از مادونا ربوده است )
نویسنده محبوبم کلمبیایی ساکن مکزیک
سگم فرانسوی
پاتوقم کافه شوکا ( شعبه ی کالیفرنیا )
ساز روح نوازم اسپانیایی
غذای باب میلم فعلا ایتالیایی
و شرابم شیراز استرالیاست
اما خودم
از اهالی همین حوالی ام
همین سقف ابی
که یک جرعه اب شیر و شلنگش را
به تمام چشمه های ظلمات
و یک نفس هوایش را
به پاکیزه ترین صبح تمام شهرهای جهان
نخواهم داد .
***********************************************
k1: ممنون از لطفتون و معرفی شعر و شاعر. قشنگ بود منهم از شعرهاش خوشم اومد.
Posted by لیلا | February 12, 2008 08:07 PM
Posted on February 12, 2008 20:07
واقعن ؟ :((
من كه حالم گرفته شد با اين پست :(
پ.ن: ليلا مي خوامت
پ.ن2: زري كجايي يه كامنت بذاري جيگرموت حال بياد
Posted by pink | February 12, 2008 11:33 PM
Posted on February 12, 2008 23:33
و اینچنین بود که کیوان قات زد.
Posted by بارش | February 12, 2008 11:52 PM
Posted on February 12, 2008 23:52
golam az khod rahidan ra biyamooz be sarmanzel residan ra biyamooz majal tango rahi door dar pish be pahayat davidan ra biyamooz zamin bi eshgh khaki sardo mordast be ghalbe khod tapidan ra biyamooz jahan jolangahi hamvare zibast be chashmat khoob didan ra biyamooz
Posted by foroogh | February 13, 2008 12:17 AM
Posted on February 13, 2008 00:17
من می فهمم کیوان عزیز،
وقتی این سخت دل کندن و دو دوتا، چهارتا نشدن رو که خوندم دیدم که همدردیم،
این دوگانگی برای اکثر مهاجرا پیش میاد، شاید آدم باید با همون مشکلات سر کنه و هیچ وقت فکر مهاجرت نیوفته، پات که رسید اونور، دیگه نه اینوری هستی و نه اونوری، آدمی میشی خونه بدوش، آدمی می شی چمدون بدست، همیشه می خوای بری، اینجایی می خوای برگردی، اونجایی می خوای فرار کنی...
چی بگم والا، حیف که گیریم، رضا درست می گفت، آدم باید به خودش بگه فقط برای چند سال می خوام بمونم، اینجوری با یه امیدی تحملش راحتتره...
Posted by ساسان | February 13, 2008 01:49 AM
Posted on February 13, 2008 01:49
آدم می شه کفتر دو برجه!
Posted by بیدقرمز | February 13, 2008 08:50 AM
Posted on February 13, 2008 08:50
وای خدا این شعرهای لیلا عالی بودن، عالی... واقعا مرسی
آقای کیوان عزیز، دنیا همینه دیگه اگه قرار باشه همه دو دو تا ها چهار بشه که دیگه لطفی نداره
بعدم اینکه این پست هایی که همین طوری مینویسی واقعا نفس آدمو بند میاره
راستی گفتم این شعرهای لیلا عالی بودن؟؟؟؟؟
**********************************************
k1: البته همونجور كه ليلا خانم گفتن ظاهراً شعرها مال آقای عباس صفاری و كتاب كبريت خيس هستش خودشون( ليلا خانم ) اين شعرها رو نگفتن. من كه حتماً ميرم دنبال اين كتاب. اينكه نفس آدم رو بند مياره يعنی خوب نوشتم يا بد؟!
Posted by پرستو | February 13, 2008 10:19 AM
Posted on February 13, 2008 10:19
خواندن چندیدن باره کلمه خر توی این پست منو یاد دفتر آموزش مقدماتی فلوت دخترم انداخت که اسمش کتاب خری است و توی هر صفحه عکس یک خر را در حالات مختلف انداخته که برای حیوانات دیگه ادا و اطوار در میاره ولی همیشه توی این فکرم چه ارتباطی بین خرو فلوت و موسیقی هست
امیدوارم همیشه باشی و هستی و خواهی بود
Posted by صفا | February 13, 2008 10:43 AM
Posted on February 13, 2008 10:43
یعنی دیگه بهتر از این نمیشه،
الان برای بار 10 باز خوندم این پست رو
پست قبلی هم عالی بود البته من تا دم مغازه سید مهدی اومدم باهاتون، چون دیگه همون جا رفتم تو مغازه و ...!!
برای مایی که از ایران دوریم، واقعا لذت بخشه که کسی اینطوری خیابونارو تعریف کنه
***********************************************
k1: خوشحالم كه خوشتون اومده.
Posted by پرستو | February 13, 2008 11:04 AM
Posted on February 13, 2008 11:04
وقتی آدم مهمون دعوت میکنه، گلش رو یکی میبره... خودش رو یکی دیگه همین میشه دیگه....... سوتفاهم نشه ! من یه بار یه همچین اتفاقی برام افتاد... کلی دپرس شدم. و تو دفترم کلی از اینا نوشتم... ولی بعد دیدم که اینا چیزی نیست... بلکه تکرار زودرس تاریخ ولنتاین مبارک
Posted by مونای مهماندار | February 13, 2008 09:33 PM
Posted on February 13, 2008 21:33
دنیا رو بی خیال بابا . جدی نگیرش 50-60 سال تحمل کنی تموم میشه
Posted by mahsa | February 14, 2008 07:26 PM
Posted on February 14, 2008 19:26
چسبید .. چرا ؟ الله اعلم
.
.
.
.
اوهوم!
Posted by عطیه | February 15, 2008 10:03 AM
Posted on February 15, 2008 10:03
الآن چند تا پست قبلیتو خوندم ... اگه کتابت چاپ بشه من هم خودم می خرم هم به دوستام هدیه می دم.
Posted by maryam | February 15, 2008 11:56 AM
Posted on February 15, 2008 11:56
آقا اینایی که برای دل خودت مینویسی به درد دل بعضی های دیگه هم میخوره. پست قبلی رو که خوندم به خودم قول دادم اولین فرصت که اومدم ایران از پارک وی تا تجریش رو دوباره پیاده برم و برگردم. از همون سمت میرم، وقت برگشتن هم میرم رستوران پردیس، ته چین بادمجون میخورم.
بهترین خاطرات زندگی رومانتیکم تو همون حوالی هنوز معلقه!
Posted by رها | February 15, 2008 05:07 PM
Posted on February 15, 2008 17:07
چقدر دستشويي ميري تو!؟
Posted by محبوبه | February 16, 2008 09:59 AM
Posted on February 16, 2008 09:59
من كه تو هواي سرد عمرا بتونم انقده پياده برم از دستشويي ميميرم
Posted by فلفل بانوی جوجوخان | February 17, 2008 09:03 AM
Posted on February 17, 2008 09:03