سرويس تا مينیسيتی، يعنی تا دَم خونه ميره ولی چهارراه پاركوی از ماشين پياده ميشم. ساعت 5 بعدازظهر يه عصر سرد زمستونیيه. سوز سردی مياد. كلی آدم چهارراه پاركوی وايستادند و وقتی ماشينی از جلوشون رد ميشه هر كدومشون يه جايی رو فرياد ميزنند. ولنجك. آزادی. شهرك غرب. گيشا. دو سه نفر كنار يه گـُله آتيش كه توی يه پيت روغن هفده كيلويی هست جمع شدند و خودشون رو گرم میكنند. پسری دست دختری رو محكم گرفته و يه جعبه شيرينی هم اون يكی دستشه. نوك دماغ دختر قرمز شده. خانمی كلی سبزی زده زير بغلش. يقه كاپشن رو تا روی گوشهام كشيدم بالا و سرم رو كردم توی كاپشن. دستهام رو به سختی میكنم توی جيبهای شلوار جينم و به سمت تجريش راه ميوفتم.
اين فاصله رو بارها و بارها و عمدتاً تنها رفتم. ديگه تموم چاله چولههای پيادهرو رو هم از حفظم. از اولين عابر بانك كه بانك صادرات هستش يه مقدار پول برميدارم. رسيد رو از دستگاه میگيرم و به موجودی كه روز به روز داره لاغر و لاغرتر ميشه نگاهی ميندازم و بعدش اون رو مچاله كرده و ميندازمش توی سطل آشغال. برف سفيدی همه جا رو پوشونده و رد پاها روی زمين ميمونه. مغازه چرم و ميش حراج كرده و جنسهاش رو با %15 تخفيف ميفروشه. سرش شلوغه، از جلوش رد ميشم. كيف و كفش و كمربند و كاپشن و آدمهايی كه لابهلای هم ميلولند. يه پژو 405 كنار خيابون ترمز ميكنه و روی برفها ليز ميخوره صدای ترمزش نظرم رو جلب ميكنه. دختری قد بلند از ماشين پياده ميشه و خيلی محكم در ماشين رو به هم ميكوبه. پشت فرمون پسری نشسته. شواهد اينجور نشون ميده كه توی ماشين با هم دعواشون شده دختر مياد توی پيادهرو و خيلی تند به سمت تجريش قدم برميداره. وقتی از كنارم رد ميشه نگاهش ميكنم. دختری قد بلند، خوشگل با موهای بور كه دستش يه سری جزوه هم هستش. از من رد ميشه و توی پيادهرو خلوت، تند و تند قدم برميداره. ميره و پشت سرش رو هم نگاه نمیكنه.
مغازه ايكات هم حراج كرده و روی تموم لباسها با كاغذهايی رنگی SALE 40% پُر شده. آدمكهايی كه لباس تنشون كردند و لبخند سردی بر لب دارند و دور گردن بعضیهاشون هم شال گردنهای رنگی هستش. از پشت شيشه، مات و مبهوت به پيادهرو زل زدند. از جلوی مغازههای بزرگ و خيلی شيك و پيك ساعتفروشی و كريستالفروشی رد ميشم. معمولاً هميشه جلوی اين مغازهها چند تا ماشين 40، 50 ميليونی پاركه. هميشه اين سمت پيادهرو رو دوست داشتم. همين سمتی كه ميره به سمت خيابون زعفرانيه. از سر زعفرانيه، پيادهرو حال و هوای ديگهايی ميگيره. مغازهها بيشتر و خودمونیتر و با صفاتر ميشن. جلوی دكه روزنامه فروشی واميستم و تيتر روزنامههايی كه روی زمين چيده شده و يه كمی هم خيس شدند رو ميخونم. عكس هنرپيشههايی مثل محمد رضا گلزار و پژمان بازغی و فروتن و بهرام رادان روی مجلهها به چشم ميخوره. روزنامههای ورزشی هم همه از حضور خاويار كلمنته بعنوان سرمربی تيم ملی فوتبال و بازیهای مقدماتی جام جهانی نوشتند. هوا سرده. توی دلم يه توالت گرم رو تصور میكنم كه چقدر میتونست توی اين لحظات لذتبخش باشه. در همين حال صدای زنگ موبايلم بلند ميشه. يه SMS مياد. نوشته، عشق يعنی زندگی را باختن، چند سالی بیدليل با هر الاغی ساختن. راست و دروغش رو ميزارم به عهده عاشقها. يه لبخندی ميزنم و به راه خودم ادامه ميدم. مغازه سيد مهدی رو رد میكنم. مثل هميشه كه تنها هستم، از جلوش رد ميشم و چيزی نمیگيرم. عادت ندارم تنهايی وايستم كنار پيادهرو و حليم يا آش رشتهايی بخورم. سيد مهدی هم زمانی سيد مهدی هستش كه دور و بَر آدم شلوغ باشه وگرنه تك و تنها كه خوردن حليم و آش رشته مزهايی نداره. يادم اومد چند وقت پيش وقتی با رضا تلفنی صحبت میكردم گفت هر وقت رفتی سيد مهدی، جای من رو هم خالی كن و من الان جلوی سيد مهدی وايستادم و ياد اون و بيتا ميوفتم.
نشر باغ، كتابفروشی كوچيكه كه هميشه بايد برم و چرخی ميون كتابهاش بزنم. يه موزيك ملايم و گرمی محيط حس خيلی خوبی به آدم ميدم. خيلی وقتها كتابی نمیخرم ولی انگاری عذاب وجدان میگيرم از جلوش رد بشم و بداخل مغازه نرم. بعد از كمی گرم شدن و ديدن كتابها ميام بيرون و به سمت تجريش راه ميوفتم. رستوران و كافیشاپ و گلفروشی. بسكين رابينز رو هم كه چند دقيقه پيش رد كردم. يه خانمی از روبرو مياد و زل ميزنه توی چشمهام. قيافهاش آشنا نيست ولی جوری نگاه ميكنه كه پنداری آشناست. توی اين سرمای زمستون اين نگاه هم ميتونه مثل همون توالت گرم، به آدم حس خوبی بده! بر میگردم و به پشت سرم نگاه میكنم. ردش رو میگيرم تا اينكه ميره توی يكی از مغازهها. نزديكهای تجريش تعداد بانكها بيشتر از هر چيز ديگه است. توی دلم ميگم كاشكی بجای اينهمه مغازه دو سه تا سينما توی اين منطقه بود. كنار اين چنارهای بلند جای چند تا سينما خالیه. روزهای جشنواره است و مردم فيلمببين توی صف سينماها متظرند. منهم كه بليط ندارم بخواهم برم سينما بنابراين اخبار رو از توی روزنامهها دنبال ميكنم. هوا سرده. باد، برفهايی رو كه مثل پودر شدند میپاچه توی صورت آدم. صدای اذان مياد كه ميپيچم توی ميدون تجريش. ديگه حسابی سردم شده. سرد و بیحس. كتابفروشی فردوسی، اول خيابون سعدآباد رو نميشه نرفت. ميرم توی كتابفروشی و خودم رو لابهلای كتابها گم و گور ميكنم.
Comments (25)
ببین، توالت پرتابل هم هست . می خواهی آدرس بدم .
Posted by یگانه | February 10, 2008 07:31 AM
Posted on February 10, 2008 07:31
بالاتر از زعفرانيه، بعد از داروخانه، يك مغازه هست كه وسايل تزييني فلزي ميفروشه، توش هم هميشه تاريكه، ديديش؟ حتما ديدي ولي نميدونم توش رفتي يا نه. اونم براي من مثل "نشر باغ" تو ميمونه. هميشه ميرم توش. نميشه نرم. ولي دروغ چرا هيچوقت هم چيزي نخريدم. ولي تاريكي و جنسهاي توش هميشه برام جالبه. فكر ميكنم چه جور آدمهايي همچين جايي رو اداره ميكنن. فكر ميكنم بيشتر ميرم صاحب مغازه رو ببينم كه تا حالا چيزي نخريدم :)
***********************************************
k1: آره يه مغازه هست كه در چوبی داره و كلی چيزهای آهنی هم دم در گذاشته. آره ميدونم كدوم مغازه رو ميگی. ولی من تا حالا توش نرفتم.
Posted by فتانه | February 10, 2008 08:32 AM
Posted on February 10, 2008 08:32
سلام.
شما خیلی جالب و روان می نویسید... تازه خواننده وبت شده ام خیلی خوشم اومده .
Posted by missmehri | February 10, 2008 08:39 AM
Posted on February 10, 2008 08:39
سلام من یکی از خواننده های وبلاگ شما هستم در روز 2یا3بار به اینجا سرمیزنم به امیدUPشدن واقعا زیبامینویسید ازخواندن نوشته های شما لذت میبرم همینجوری خواستم ازتون تشکر کنم
Posted by RAHA | February 10, 2008 09:05 AM
Posted on February 10, 2008 09:05
منم بودم مطمئنم آخرين اقدامم همين بود! و حتماً هم وقتي برميگشتم موجوديم از همون که بود هم لاغرتر ميشد! منم دلم خواست پياده برم از پارکوي تا تجريش رو...
***********************************************
k1: استغفرالله!
Posted by هانیه | February 10, 2008 09:50 AM
Posted on February 10, 2008 09:50
به نظر من اون خانمی که از روبرو میومد و زل زده بود بهت، یکی از خواننده های وبلاگت بوده ...
***********************************************
k1: الله اكبر!
Posted by مستانه | February 10, 2008 10:21 AM
Posted on February 10, 2008 10:21
in joor neveshte ha baraye kasani ke kharej az Iran hastan kheili tekan dahandast man sakene mantaghe Darake boodam va khob in ja hayee ke gofti ye joorayee patoghemoon boode kash ye kam ham raje be oon daste khiaboon va coffee shop haye dakhele fereshte mineveshti
Posted by Behnaz | February 10, 2008 11:40 AM
Posted on February 10, 2008 11:40
آقا دو سه شب پیش خوابت رو دیدم. داشتی برام از مزایای ورزش کردن سخن میراندی!!! میبینی تو رو خدا؟ تو خواب دیدن هم شانس نداریم...به جای آنجلینا جولی، تو میای به خوابمون....استغفرالله!
***********************************************
k1: يا زيادی خورده بودی و يا باد به كون خوابيده بودی كه خواب ديدی!
Posted by امیر | February 10, 2008 01:19 PM
Posted on February 10, 2008 13:19
حس دلنشینی در این پست بود چقدر قشنگ جزئیات رو می نویسی فقط ... کاش کمی بیشتر سلیقه به خرج میدادی و به جای ان تصور کذایی (!) برای لذت بخش تر کردن لحظات یک فنجان قهوه یا بهتر از اون یک ملانژ رو در ذهنت مجسم می کردی . مطمئنا در اون حال و هوا بیشتر می چسبید هر چند یحتمل بعد از نوشیدنش دوباره تصور توالت اون هم از نوع ایرونیش در ذهنت تداعی می شد :دی
Posted by لیلا | February 10, 2008 09:30 PM
Posted on February 10, 2008 21:30
می خواستم برات گل بذارم . نبود ...
Posted by مهتاب | February 11, 2008 12:29 AM
Posted on February 11, 2008 00:29
....:-)
***********************************************
k1: این یعنی چی؟!
Posted by sanaz | February 11, 2008 02:24 AM
Posted on February 11, 2008 02:24
قربون صفای پیاده روی جنابعالی
وقتی بهت دسترسی نیست ، چطوری می شه اگه بلیط مفتی داشتیم خبرت کنیم آخه !
من چند روز پیش تنهایی رفتم افرا رو دیدم در حالی که دو تا بلیط مفتی داشتیم ، در نتیجه تنهایی فیض بردم ! جای جناب خالی ...
***********************************************
k1: من اون ایمیل رو برای عمه ام گذاشتم گوشه وبلاگ؟!
Posted by نازنین | February 11, 2008 02:59 AM
Posted on February 11, 2008 02:59
چه چسبيد ......ولي فكر كنم باز داري مي ري يه جاي دور :(
Posted by pink | February 11, 2008 04:46 AM
Posted on February 11, 2008 04:46
ey baba, Seyed Meyti gofti o tamoom shod? be ghol maroof
" agar dardam yeki boodi, che boodi"
Posted by reza | February 11, 2008 07:00 AM
Posted on February 11, 2008 07:00
با خوندن این پستت من برگشتم به سالهایی نه چندان دور و برام خداتا خاطره و حس خوب زنده شد . لذت قدم زدن توی یه عصر سرد زمستونی روی پیاده روی خاطره انگیز ولیعصر و سرشار شدن از یه حس ناب که فقط و فقط اونجا توی همون یه تیکه زعفرانیه تا تجریش وجود داره ، عبور از کنار همه آدمهایی که تو رو نمی شناسند ، نمی دونند توی دلت چند تا غم داری ... خیلی حال کن با این حال و هوا ... و جای رهایی رو خالی کن که دوست داره فقط یه بار دیگه به اون حس های ناب برگرده ...
Posted by رها | February 11, 2008 12:30 PM
Posted on February 11, 2008 12:30
لذتی که گشتن توی کتاب فروشی فردوسی توصیف کردی رو بارها تجربه کردم...اما تازگیا وقتی میخوام حالم بهتر بشه میرم شهر کتاب نیاوران پایین پارک...خلوتی و آرامشی که داره با اون پسر جوونی که عینکیه و ریش بلند داره و انگشتای دستش رو از دست داده و رفتارش دوستانه س با هم قاطی میشه و باعث میشه حال آدم بهتر بشه...زمستونم داره تموم میشه...یه سال دیگه هم گذشت...
Posted by محمدرضا | February 11, 2008 12:45 PM
Posted on February 11, 2008 12:45
من باز اومدم- خوب بچه محل التماس نکن که منم باهات میومدم تنها نباشی عمرا بیام
Posted by mahsa | February 11, 2008 01:31 PM
Posted on February 11, 2008 13:31
خوب ، میدونی ، بعضی خیابونا یه حس خوشایندی به آدم می دن . دلیلشم واقعا نمی دونم . مثلا برای من ، خیابون شریعتی نزدیکای دولت و سینما فرهنگ تا دوراهی قلهک اینجوریه ! هروقت ، تنهام ، دلم گرفته یا می خوام راه برم و فکر کنم می رم همون طرفا . جالبه از بعضی جاهای همین خیابون شریعتی به شدت متنفرم ! مثل نزدیکای پل سیدخندان و خود پل ! البته از حق نگذریم همون مسیر پارک وی تا تجریشم که اشاره کردی انقدر نوستالژیکه که آدم نمی فهمه چجوری رسید به تجریش ! من عاشق درختای پرشاخ و برگ نزدیکای پارک وی هستم و همیشه که از اونجا رد می شم دلم از این می گیره که اینام بلاخره بر اثر این همه آلودگی از بین می رن. به هر حال یه جورایی این حال و هوایی که نوشتی رو مشابهشو بارها تجربه کردم .
Posted by مهیار | February 11, 2008 02:52 PM
Posted on February 11, 2008 14:52
سلام به روی ماهت... چی بگم؟ تنهائی...
Posted by مونای مهماندار | February 11, 2008 05:36 PM
Posted on February 11, 2008 17:36
مثل خيلی از وبلاگ آ، اينجا رم اتفاقی اومدم. خب که چی؟ هيچی مثلا خواستم زرتی حرف نپرونم.
اينکه پياده رویِ - پياده روی نه ها، پياده رو - پارک وی تا تجريشو اونم دست راستيشو (اخه مال ما از بالا به پايينه) طالبی، برام جالب بود و انگاری که خودم نوشته باشم (البته از در عقب و دور از جون شما) گر چه حتمنی تفاوت هستش ميون گز کردن ما دو تا.
همين.
Posted by amirsalar | February 11, 2008 06:00 PM
Posted on February 11, 2008 18:00
نمیدونم این ولیعصر چی داره که خیلیا رو جذب خودش میکنه،برای من از تجریش تا ونک و بلعکس این لذت ناب رو داره
Posted by الناز | February 11, 2008 08:28 PM
Posted on February 11, 2008 20:28
سلام
كيوان جان يه دو سه هزار سالي بود اينجا سر نزده بودم كتاب چاپ كني حال نمي ده چون بايد قسمت هاي مهم مطالبتو سانسور كني تا بهت مجوز بدن !
Posted by javid | February 12, 2008 12:32 AM
Posted on February 12, 2008 00:32
آیا کسی ( به جز من و او ) تا بحال توی یه بعدازظهر سرد زمستونی از میدون تجریش تا خود میدون ولیعصر رو پیاده رفته ... بی اونکه بفهمه زمان کی گذشته ... ؟؟!!
Posted by رها | February 12, 2008 07:43 AM
Posted on February 12, 2008 07:43
salam
man alan kheili vaghte daram webloget ro mikhoonm va serie dovom ham ke inja boodi barat email dadam ama mesle inke dashti bar migashti kholase mikhastam begam vaghean ghshang neveshti bavar kon bish az 5-6 bar in postet ro khoondam baraye inke daghighan mesle in mimoone ke in masiro khodam piyade ravi kardam vaghean ghabele lamse
**********************************************
k1: ممنون از لطفت آقا پويا.
Posted by pooya | February 13, 2008 01:50 AM
Posted on February 13, 2008 01:50
دلم گرفت
بعضی وقتها دلم میخواد مشغله نداشته باشم وتنها باشم تا هر کار دلم میخواد بکنم.
ولی با خوندن این نوشته ها دلم گرفت پشیمون شدم همین سرگرمی های روزمره خودم بهتره!
Posted by ستاره | February 16, 2008 02:33 PM
Posted on February 16, 2008 14:33