چند روز پيش در حاليكه مثل بچه مثبتها يكی دو تا كتاب جديد خريده بود از تجريش به سمت خونه در حركت بودم و خوشحال بودم كه الان بیدغدغه دراز به دراز ميشم و كتابها رو میخونم. رسيدم دم در زنگ زدم ولی كسی خونه نبود. در رو باز كردم و رفتم خونه و بمحض رسيدن، تلويزيون و ماهواره رو روشن كردم. يه چرخی توی خونه زدم و اومدم افتادم جلوی تلويزيون. يكی از كتابها رو باز كردم و داشتم ورق ميزدم و مقدمه رو ميخوندم و همينجوری بيهدف كانالها رو بالا پايين میكردم. كلاً رابطه و ميونم با برنامههای تلويزيون و ماهواره چه خودی و چه غيرخودی خيلی خوب نيست، بنابراين كانال مورد علاقهايی هم ندارم. معمولاً پخش برنامههای ورزشی بخصوص فوتبال و واليبال ميتونه من رو روی يه كانال متوقف كنه. همينجوری كه داشتم كانالها رو بالا و پايين میكردم، آقا چشمتون روز بد نبينه، كور بشم اگه دروغ بگم. يهويی رسيدم به يه كانال آنچنانی و اسمش رو نبر! يه مرد دومتری و عضلانی بیوجدان عينهو تير چراغ برق، خفت يه زن خوشگل بور لخت و پتی رو گرفته بود و دوتايی افتاده بودن روی همديگه و عينهو بستنی چيز همديگه رو ليس ميزدند و خلاصه حالا نخور كی بخور! آقا ما رو ميگی؟! دست و پام رو گم كرده بودم و هی پشت سرم رو نگاه میكردم كه كسی ناغافل نياد توی خونه. كتاب به يه طرف افتاده بود و منهم همينجوری مات و مبهوت زل زده بودم به صفحه تلويزيون. مطابق معمول خواستم كانال رو عوض كنم ولی از خدا كه پنهون نيست از شما هم پنهون نباشه، دست و دلم به عوض كردن نرفت. انگاری طلسم شده بودم. از يه طرف پخش اين اعمال منافی عفت باعث عذاب وجدانم شده بود و هر لحظه احساس میكردم داره دين و ايمونم به باد ميره و از طرف ديگه شيطون مانع از اون ميشد كه كانال رو عوض كنم. خودم رو زدم به خريّت و بیخيالی و بلند كردم! ... ببخشيد بلند شدم رفتم توی آشپزخونه تا برای خودم چايی درست كنم. در حاليكه انگار اصلاً اتفاق مهمی نيوفتاده و وجود اون دو تا برام خيلی بیاهميته، خودم رو به بیخيالی زده بودم و انگار اون زن و مرد نامحرم رو اصلاً نديده بودم ولی خب زيرزيركی هواشون رو داشتم و نگاهشون میكردم. وای وای، چهها كه اين دو نفر با هم نمیكردند. چه پشتك و واروها كه نميزدند. آدميزاد و اين حركات محيرالحقول. يعنی جداً سوراخ سنبههای انسان اينهمه ظرفيت و گنجايش داشته و ما نميدونستيم؟! لامصب اين تلويزيون هميشه برنامههای كانال يك رو با كلی خط و خش و پارازيت نشون ميداد ولی اينبار نميدونم چی شده بود كه كيفيتش شده بود آيينه. اصلاً انگار تلويزيون نبود و صحنه بطور ملموس جلوت داشت اجرا ميشد. در حاليكه نفسم به شماره افتاده بود، خرامان و سينهخيز كنان از آشپزخونه اومدم بيرون و دوباره جلوی تلويزيون، اينبار دَمر شدم. كار اون دو نفر داشت به جاهای باريك كشيده ميشد. دوباره عذاب وجدان گرفته بودم. كتاب رو برداشتم تا شروع بخوندن كنم ولی مگه ميشد تمركز كرد. دلم برای اون خانمه خيلی میسوخت. طفلكی چه زجری میكشيد. همش داشت ناله ميكرد! اون غول بيابونی از خدا بیخبر هم ول كن ماجرا نبود. دلم ميخواست با دستهام خفهش كنم. كارهايی ميكرد كه آدم از گفتنش شرم داره. خلاصه هفت هشت بار چايی رو ريختم روی خودم تا تونستم يه قند بذارم توی دهن و يه قورت چايی بخورم. اونها يه كاری كرده بودند كه آدم حالش از هر چی خوردن بود بهم ميخورد! خلاصه در حاليكه كتابها رو به اون سر خونه پرتاب كرده بودم و اينبار چهار چشمی تلويزيون رو نگاه میكردم حس كردم كمكم منهم داره حالم يه جورايی ميشه. رنگ به چهره نداشتم. دهنم خشك شده بود. همه چيز رو تيره و تار ميديدم كمكم داشت سرم گيج ميرفت كه يهويی صدای اِفاِف بلند شد. برادر گرامی بود. سريع كانال رو حذف كردم و زدم يه كانال موزيك، كتابها رو هم از اينور اونور جمع و جور كردم و شروع بخوندن مقدمه يكی از كتاب كردم. در حاليكه دلم پيش اون زن و مرد جوون بود و نفهميدم خلاصه عاقبتشون به كجا رسيد اينبار مثل بچه آدم نشستم و شروع بخوندن كتاب كردم. خيلی سريع و قبل از اينكه داداشه بياد توی خونه همه چيز به سر جای اول خودش برگشت!
Comments (15)
استغفرالله!!!
Posted by مستانه | February 2, 2008 10:28 AM
Posted on February 02, 2008 10:28
معلومه به کجا رسید دیگه...تو هم سوالهایی میکنی ها....!
Posted by امیر | February 2, 2008 10:40 AM
Posted on February 02, 2008 10:40
استغفرالله!
Posted by مستانه | February 2, 2008 10:47 AM
Posted on February 02, 2008 10:47
keivan jan ,,,,...agha oon 2 ta zano shohar boodand labod!!! ,,,fekr konam har jofteshoonam adamayee najibian ..ehtemalan havaseshoon naboode ke daran film migiran..lo00oooo000ll
Posted by dream | February 2, 2008 01:47 PM
Posted on February 02, 2008 13:47
الهم اجعلنی عیون النجیبا فلا ینظر بالتین امونین و امونات وجعلنی آلتن طویلا ان یسارنی ONLY FOR NOTHING
Posted by rouzbeh | February 2, 2008 02:40 PM
Posted on February 02, 2008 14:40
در باب اینگه گفتی آخرش نفهمیدیم به کجا رسید ...
میگن چند تا دختر داشتن با هم از این فیلما میدیدین. همه آخرش خسته شدن و پاشدن ولی یکی عین میخ نشسته بود. ازش پرسیدن چیه ؟ چرا پا نمیشی ؟ گفت : میخوام ببینم آخرش پسره باهاش ازدواج می کنه یا نه !
اینم از اون جک های مفهومیه که هر از چند گاهی آدم میشنوه.
Posted by hamid11771 | February 2, 2008 03:23 PM
Posted on February 02, 2008 15:23
تو مطمئنی این نوشته مربوط به دفترچه خاطرات دوران نوجوونیت نیس ؟!! احتمالا فیلم ماهواره هم نبوده و از این فیلمای سوپر ویدئویی بوده که با هزار التماس از دوستات قرض گرفتی ! :دی البته در اینکه ظرفیت و گنجایش سوراخ سنبه های ادمیزاد زیاده چندان شکی نیس اما از من می شنوی به طول و عرض (!) این جور فیلم ها با شک و تردید نگاه کن چون احتمالا با ابعاد و سایزهای دنیای واقعی متفاوت هستند و در واقع بیشتر وقت ها هدف ساخت فیلم های پورنوگرافی خلق و ایجاد هیجان بیشتر هستش و هر روزه هم تعداد بیشتری از ادم ها به پورنوگرافی رو میارن چون اون چیزی رو که بطور طبیعی قادر به ایجادش نیستن می خوان از طریق مصنوعی ایجاد کنند . حالا تو ببین میتونی یه کاری کنی با این مدل نوشته ها فیل- تر بشی ؟!! جذب مخاطب به چه قیمتی پسر جان ؟!!! :دی :دی
Posted by لیلا | February 2, 2008 04:34 PM
Posted on February 02, 2008 16:34
آخرشو که نفهمیدیم چی شد ولی تو یه بار دیگه اولشو تعریف کن شاید بفهمیم آخرش چی میشه !!
Posted by horizon | February 2, 2008 08:25 PM
Posted on February 02, 2008 20:25
اَ... بخشكي اي شانس ..! نفهميدي تكرار داره يا نه ؟
Posted by mohi | February 2, 2008 10:05 PM
Posted on February 02, 2008 22:05
آقا سلام.... آقا من اول تکلیف یه چیزی رو روشن کنم؟؟
شما دراز به دراز میشینی؟؟؟؟؟؟ والله ما تا چند وقت پیش!!!!!!!!! دراز به دراز میخوابیدیم . این چه مدلشه نمیدونم..... وقتی دراز به دراز مدل نشستنته.... من دیگه حرفی برای گفتن ندارم.
بعدش هم خجالت نمیکشی میشینی از این فیلم ها میبینی.... زشته به خدا.... شما اصولاً الگوی ما تشریف داری! اون امیر رو ببین چی گفته؟ تا چند وقت پیش از این حرفها یه جائی میخوند استغفرالله بود که نثار روح بزرگ ... میکرد. راستی !!!! نگفتی! اسم کاناله چی بود؟ : دی
Posted by مونای مهماندار | February 2, 2008 10:09 PM
Posted on February 02, 2008 22:09
میدونستی دومین صنعت پر فروش دنیا بعد از موادغذایی ؛ ساخت و فروش فیلمهای پورنوگرافی و تبلیغات اونهاست؟
البته این تایید نیست...
حالا کتابه خوب بود؟؟؟ :)
Posted by محمدرضا | February 3, 2008 12:21 AM
Posted on February 03, 2008 00:21
mibini to ro khoda! in Esareili ha ba Felestinha chikar mikonan?
Posted by reza | February 3, 2008 06:03 AM
Posted on February 03, 2008 06:03
می خوای آخرش رو برات تعریف کنم؟ مدل های مختلف هم داره. ولی آخرش اینه که هر کدوم بلند میشن می رن خونشون.
Posted by یگانه | February 3, 2008 10:05 AM
Posted on February 03, 2008 10:05
حالا این چقدرش سانسور داشت؟
Posted by آخرین پدرخوانده | February 9, 2008 03:33 PM
Posted on February 09, 2008 15:33
OMG!
از این مدل خاطره ها اونم تو یه وبلاگ فرهنگی!
Posted by علیرضا | February 20, 2008 06:17 PM
Posted on February 20, 2008 18:17