« چكمه‌های بلند زنونه! | Main | بدون شرح! »

شايد كه آينده از آن ما

الان ظهر پنج‌شنبه است كه من دارم اينها رو يه جايی گوشه كنار اين كامپيوتر می‌نويسم تا شنبه، يكشنبه اگه عمری باقی بود سر فرصت پابليشش كنم. نهار لوبيا پلوی بدمزه شركت رو خوردم تا قدر عافيت و دوران سربازی رو بدونم. فعلاً تك و تنها توی اطاق نشستم و به مانند هميشه كه تنها هستم محسن نامجو گوش ميكنم ... عقايد نئوكانتی از آن من، عشق پونزده سانتی از آن تو ... . دمش گرم پونزده سانت! كی ميره اين همه راه رو. هر چند ما هم كه تا حالا مترش نكرديم. اگه يه كوليس ورنيه بذاريم بغل دستش، شايد قدش به خيلی بيش از اين حرفها هم رسيد!

ظهر پنج‌شنبه است و همكاران هيچ كدوم نيستند و منهم منتظرم تا ساعت چهار بشه و با سرويس روونه بشم. امروز صبح خيلی با خودم و نفس اماره وجوديم سر و كله زدم تا تونستم خودم رو از تختخواب بكشم بيرون و بيام سر كار. خداييش مَرد ميخواست اونموقع صبح و با اون سوز و سرما كه سگ رو ميزدی بيرون نميرفت، لحاف تشك گرم و نرم رو ول كنه و بياد سر كار. يا بايد طرف خيلی مرد باشه و وجدان كاری داشته باشه و يا يه ديوانه مشنگِ روانی!

امروز تهران يكی از سردترين روزهای عمرش رو پشت سر گذاشت و يا شايد هم من خيلی سردم بود ولی نه، دروغ چرا؟! آب دماغ خيلی‌ از دوستان امروز آويزون بود و صدای فين فين‌شون لاينقطع ميومد. توی چنين روز سردی، آدم می‌ترسه بره 20 سی‌سی‌ جيش كنه. يحتمل در آن‌واحد شاشش قنديلك می‌بنده. استلاگميت و استلاگتيت از دودولش آويزون ميشه ... اسم‌شون همين‌ها بود ديگه؟! همون قنديلهايی كه در بالا و پايين غارها بسته ميشد. يادش بخير كتاب علوم كلاس سوم و چهارم دبستان كه خيلی چيزهای خوب خوب يادمون داد. ... كوكوی دو شب مانده از آن ما. كپی پدر‌خوانده از آن ما. كلفتی پرونده از آن ما. ملی‌پوش بازنده از آن ما. شايد كه آينده از آن ما ... و نامجو باز چه هنرمندانه ميگه، شايد كه آينده از آن ما.

هوای اطاق سرده. سردتر از هر روزی. هميشه اين بخاری برقی سه شعله، اينجا رو عينهو حموم داغ می‌كرد ولی گويا امروز زورش به سرما نميرسه. پس معلومه كه هوا ناجوونمردونه سرده. قراره عصری برم شهر كتاب تا برای سميرا، زن علی شلمبه كادوی تولد بگيرم. فردا تولدشه و همزمان با شب يلدا تولد اونهم دعوت هستم. كيك بی‌بی‌ با هندونه سرچشمه می‌چسبه! ميخواهم براش يا از اون تابلو خوشگل‌های شهر كتاب نياوران بگيرم، همونها كه زده بيخ ديوار و يا چند تا كتاب و CD. مزيّت داشتن يه دوست فرهنگی مثل من اينه كه روز تولد، بجای خريدن پيرهن و كمربند و شورت و سوتين و تی‌شرت و عطر و ادكلن برای طرف چيزهای فرهنگی مثل كتاب ميگيره.

آقا اسی هم چند روز، بليطش رو انداخت عقب و فعلاً تهرون هستش. هر چند اگه شما ديدنش منهم ديدمش! سرش خيلی شلوغه. همش پی ديد و بازديد از دوستان و رفقهاست كه خب البته حق هم داره، يارو دو هفته ميره عسلويه برمی‌گرده وليمه ميده ديگه چه برسه به اين شازده كه 7-8 سال ايران نبوده. چيزی كه جالبه اينه كه تقريباً همه‌ی فاميل هم يه دختر براش كانديد كردن ولی خب اسی كه من می‌شناسم حالا حالاها زن بگير نيست.

پاييز هم تموم شد. فصل عشق و عاشقی و برگ و رنگ. پاييز خوبی نداشتم. چراش بماند به فصلش ولی هر چی كه بود اين فصل سال كه هميشه عاشقانه دوستش داشتم هم تموم شد. پاييز امسال سر ناسازگاری با من گذاشته بود اميدوارم زمستون، برام پيام‌آور روزهای خوبی باشه. شما هم برام دعا كنيد. شايد كه نه، اميدوارم آينده از آن من و ما باشه.

Comments (15)

سلام امیدوارم یلدای قشنگی پشت سر گذاشته باشی... من نمیدونم اینائی که مقیم خارج از کشور هستن خودشون مهره ی مار دارن یا پاسپورتشون!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟ بیچاره اسی !

neda:

كاش منم يه دوست فرهنگي داشتم...

لیلا:

دیشب در اوج یلدا و یلدا بازی (!) دوستی اس ام اس زد که مهمان برنامه ویژه شب یلدای رادیو جوان محسن نامجوست . مصاحبه جالبی بود . چقدر هم گیرا صحبت می کنه . یک رنج و تلخی عجیبی در کلامش بود . داشت خودش رو انالیز می کرد و نظراتش رو می گفت . جوری حرف میزد انگار به اندازه همه موهای سفیدش خاطره داره . جوانی که خیلی زود پیر شده ! و البته بنظرم بهترین بخش برنامه اجرای زنده اش بود . به هر حال جناب نامجو باعث شد بعد از مدت ها به یک برنامه رادیوئی با اشتیاق گوش بدم حداقل از سر کنجکاوی !

آقا من رسما به این خانم سمیرا حسودیم شد که دوست همسری فرهنگی مثل شما داره !!

mahdi790:

man ham omidvaram roozaye khoobi dar entezaret bashe . doa kon ke baraye man ham hamintor bashe

asal:

enshallah

من هر وقت می خوام بیام تهران قبلش میپرسم هوا چطوره میگن اوه خیلی سرده مجبوری این کاپشن رو هم برمیدارم پام رو که میزارم زمین انگار عرق میشینه رو پیشونیم!
تهران و سرما!
یه سر بیا تبریز بریم یه دور بزنیم !

ghazal:

كيوان عزيز

تولدت مبارك. اميدوارم امسال بهترين سال عمرت باشه. وبه ياد داشته باش : گرچه شب تاريك است ...دل قوي دار، سحرنزديك است

آينده از آن تو باد :)

bahar:

سلام حالا که تولدتون است . یک کمی برای وجود خودتون اظهار شادمانی کنید . یک متن تبریک به خود!فکر کنم خوب میتوانید به ستایش خودتان بپردازید. برای مثال(خداييش مَرد ميخواست اونموقع صبح و با اون سوز و سرما كه سگ رو ميزدی بيرون نميرفت، لحاف تشك گرم و نرم رو ول كنه و بياد سر كار. يا بايد طرف خيلی مرد باشه و وجدان كاری داشته باشه و يا يه ديوانه روانی! ) البته در دنیا کنونی دیوانگی هم یک حسن به حساب می اید.وعلت پیشرفت بسیاری افراد هستش.

این شرایطی که من دیدم تهران الان تو اوج خرماپزونه!
پخ مصب محمود خوب مردمو با حرفاش گرم میکنه

pink:

اِ ؟ تولدته ؟! ....


کیوان جون تولدت مبارک فرزندم :-*

زري:

سام عليك آق كيوون. به مولا واس مام پاييز خوبي نبود لامصب و .... بي‌خيال، نخواستيم بعد ايهمه وقت، بازم سر بخوريم اينجا و چرت ببافيم و بگيم دالي، نه ، واس خاطر اين بود كه بگيم ديشب خواب شوما رو ديديم لوطي، هول نكنيا ، اما يه نمه بپا، به ما ميگن داش زري متافيزيك ، خوابامون اون ته تهش و اصل مايش اورجيناله و ساز بالايي مي‌زنه داداش.مخلصيم

گویی پاییز امسال برای هیچ کس پاییز نبود
انگار دیگه پاییز بوی عاشقی نمیده شاید عاشقیام دیگه بوی خوبی نمیده :)
دعا می کنم برات
زمستون رو با شادی شروع کن
تفکرات منفی رو از خودت دور کن
اینطوری آینده از آن توست

سلام جناب

جسارت مي شود ولي چطور شما تا حالا مترش نكرديد؟ مثل اين مي ماند كه از يك مرد بپرسند شماره شناسنامه ات چيست و آن بگويد نمي دانمִ توصيه مي شود كه شماره شناسنامه تان را بزودي كشف كنيد

Post a comment

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)


Please enter the security code you see here

Powered by
Movable Type 3.2