اين روزها تنها هستم. تنهای تنها و توی اين برهوت، تنها رفيقم در محل كار بخاری برقی سه شعلهايی هستش با مارك گرمای جنوب. میچسبونمش به صندليم و عينهو يه بچه كوچولو كه خودش رو برای مامانش لوس ميكنه ميرم وَر شكم سرخ رنگش، چمباتمه ميزنم و كتاب میخونم. گرم و داغ ميشم و اونوقت عينهو عَملیها چرت ميزنم. نوشتههای كتاب، تار و ناخوانا ميشه. چشمهام گرم ميشه و پلكهام ميوفته رو هم و يهويی كتاب از دستم ميوفته زمين و چرتم پاره ميشه و از خواب میپرم، چشمام رو باز میكنم، كتاب رو از زمين برمیدارم و دنبال صفحهايی كه تا اونجا كتاب رو خونده بودم میگردم. نوشتهها برام غريبه و آشناست. انگاری توی عالم هپروت خونده بودمشون. خيلی وقتها اين چرت زدنها، از خوابيدن و خرناسه كشيدنهای متمادی بيشتر حال ميده ... اين روزها تنها هستم. تنهای تنها.
Comments (27)
ديرم شده دارم ميرم. اين نوشتتو تازه ديدم. همينقدر بگم كه: خوش باش. هر جور كه فعلا شرايطش هست.
راستي دارم ميرم جلوي دانشگاه. كاري نداري؟ :) تا بعد.
Posted by فتانه | December 10, 2007 05:00 PM
Posted on December 10, 2007 17:00
اين روزها كه مي گذرد منم تنها هستم خيلي تنها، كيوان مدتهاست وبلاگت رو مي خونم ولي فكر مي كنم كه اولين باره كه كامنت مي ذارم نه براي شما براي اوني كه مي دونم اينجا رو مي خونه! من خيلي تنهام ولي به من زنگ نزن، دلم نمي خوام گريه هام رو بشنوي
Posted by mosafer | December 10, 2007 05:55 PM
Posted on December 10, 2007 17:55
سلام
منم اين روزا حال ندارم !راستي جريان اين پاپ آپ ها چيه كه هي فرت فرت تو سايتت باز مي شه ؟
Posted by javid | December 10, 2007 07:12 PM
Posted on December 10, 2007 19:12
یک دو جامم دی سحر گه اتفاق افتاده بود
وز لب ساقی شرابم در مذاق افتاده بود
از سرمستی دگر باشاهد عهد شباب
رجعتی میخواستم لیکن طلاق افتاده بود
در مقامات طریقت هر کجا کردیم سیر
عافیت را با نظربازی فراق افتاده بود
ساقیا جام دمادم ده که در سیر طریق
هر که عاشق وش نباشد در نفاق افتاده بود
ای معبر مژده فرما که دوشم آفتاب
در شکر خواب صبوحی هم وثاق افتاده بود
نقش می بستم که گیرم گوشه زان چشم مست
طاقت و صبر از خم ابروش طاق افتاده بود
گر نکردی نصرت دین شاه یحیی از کرم
کار ملک و دین ز نظم و اتساق افتاده بود
حافظ آن ساعت که این نظم پریشان می نوشت
طایر فکرش به دام اشتیاق افتاده بود
Posted by arshi | December 10, 2007 09:55 PM
Posted on December 10, 2007 21:55
داری لحظات نابی را میگذرونی.این روزا حتما به خودت خیلی رجوع میکنی.خودت را سبک سنگین می کنی.درباره خودت بر مسند قضاوت نشسته قضاوت میکنی.این روزها که سنگینند ارزشمندند.مراقب خودت باش چون با خود واقعی رویارو شدن وحشت زده میکنه آدمو.بیا تا گل بر افشانیم و می در ساغر اندازیم جهان را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم
Posted by behesht | December 11, 2007 05:01 AM
Posted on December 11, 2007 05:01
همدم من هم اين روزا يه عالمه خرده پاك كن و يه اتوده ........هي هي روزگار ....دلمون گرفت كجاس اون كي وان خوشحال ؟ ...(عوض اين كه يه چيزي بگم شاد بشي دارم روضه مي خونم )
Posted by پينك | December 11, 2007 08:37 AM
Posted on December 11, 2007 08:37
بدجوری ابری شدی .برادر
Posted by سینا | December 11, 2007 09:43 AM
Posted on December 11, 2007 09:43
بلا به دور، این پست شما منو یاد پدر بزرگ هایدی انداخت!!!
Posted by پرستو | December 11, 2007 11:22 AM
Posted on December 11, 2007 11:22
اونوقت تو محل کار وضعیتت اینه؟!! ببخشید تو کجا کار می کنی؟!
Posted by هانیه | December 11, 2007 12:19 PM
Posted on December 11, 2007 12:19
احتمالا چند صباحی دیگه دلت حتی برای " بخاری برقی سه شعله با مارک جنوب " هم تنگ میشه . شاید اون وقت احساس تنهایی نکنی اما دلتنگی ... ! همیشه در جستجوی چیزی هستیم که اکنون دور از دسترس است . این جمله رو که شما جایی (!) نوشته اید الان خوندم و بنظرم زیباترین ودر عین حال واقع بینانه ترین عبارتی است که در چند هفته گذشته باهاش برخورد کردم . با اجازه خودت اینجا می نویسمش : " خوشبختی یک سفر است نه یک مقصد " .
Posted by لیلا | December 11, 2007 01:22 PM
Posted on December 11, 2007 13:22
من اومدم ببينم چند تا مونده به صبح مقاله ننوشته (; ......
Posted by محبوبه | December 11, 2007 04:25 PM
Posted on December 11, 2007 16:25
محل كار تو هم كه مثل شركت ما كويته!! خيلي حال مي ده. خوش باش.با تنهايي هات هم خوش باش.
Posted by نجمه | December 11, 2007 04:46 PM
Posted on December 11, 2007 16:46
اتفاقا منم یه دونه خونه دارم تو اتاقم.ولی از سه شعله اش یکیش سوخته..دو تا دیگه شم در فاصله نیم متری هر جنبنده و غیر جنبنده ای رو از داغی به خاکستر تبدیل میکنن..ولی در فاصله یک متری که من نشستم دارم قندیل میبندم از سرما:)
Posted by شاهین | December 11, 2007 08:43 PM
Posted on December 11, 2007 20:43
چه تلاشی می کنی در کار واقعن...
Posted by deev | December 11, 2007 09:01 PM
Posted on December 11, 2007 21:01
محل کار و خوابیدن و کتاب خوندن؟دوزار کار کن بابا.!!!!!!!!
منم تنهام این روزا.
خیلی بده
Posted by »حسن | December 11, 2007 09:57 PM
Posted on December 11, 2007 21:57
سلام نوشته هایی نه چندان امیدوارانه وبا عرض معذرت کامنتهایی که با نوای این داستان هم سویی میکنند وهمه با هم کنسرت دلتنگی میگذارند. نمی خواهم بی ادبی کنم ولی نوشته های اخیرتا وادرم مکند که بگویم وای کمی شاددتر باشید برای این کار می توانید به زمان دانش اموزیتان فکر کنید تجسم کند در یک روز سرد زمستانی ساعت هفت به مدرسه رفته اید در ان شلوغی و سرمای کلاس خواب واقعا رویایی ایست. پس از تنهایی و بخاری لذت بیشتری می برید. در اخر یک نسخه ی شادی بخش به شما پیشنهاد میکنم چند بستنی یخی تهیه کنید ویک خیابان باران زده را همراه با خوردن بستنی ها طی کنید. به شما قول میدهم لذتی کشنده دارد. زیاد نگران سرما خوردگی نباشد. درنهایت یک امپول یا استراحت در منزل ..امتحان کنید.
Posted by bahar | December 12, 2007 12:29 AM
Posted on December 12, 2007 00:29
در شب بی تپش
این طرف، اون طرف
می افتاد تا بشنوه
صدا
صدا
صدای پا
صدای پا...
Posted by marry | December 12, 2007 12:58 AM
Posted on December 12, 2007 00:58
" منم از گرمای بخاری گرمم شد و خوابم گرفت! این وسط میان این روز رویایی زمستانی، فقط یک چیز می تونه کاخ رویاهای آدم، اون بهشت گرم و نرم رو به هم بریزه... اینکه آدم دستشویي اش بگیره! "
اين كامنت محصول تراوشات فكري يكي از بهترين دوستان من است. كامنت خودم هم ... مي نويسمش حالا
Posted by چهار ستاره مانده به صبح | December 12, 2007 01:48 AM
Posted on December 12, 2007 01:48
آنقدر خوب نوشته اين كه آدم هي خيال مي كند بايد نگران شما باشد ... بايد دلواپس باشد ... كاري هم كه بر نمي آيد از دستِ ما ... دست آخرش، مثلن تند تند زير لب دعا كنيم و هي بگوييم؛ خدايا كيوان ... كيوان ... يادت نره ... خنده ام مي گيرد وقتي اين طوري دعا مي كنم براي آدما ... ته نماز، هي فِرت فِرت اسم آدما رو مي گم ... يادِ سفرۀ ابوالفضلي مي افتم كه پارسال رفته بوديم با بچه ها. موقع هم زدن آش ما ديگه ول نمي كرديم اين ملاقه رو. خواهر دوستم گفتش بابا خمير شد آش. چقدر هم مي زنين. بهش گفتيم هنوز كلي اسم مونده! تازه واقعيا تموم شدن. مجازيا چي پس؟ اونم اصلن توجه نكرد. ملاقه رو گرفت از دستمون. يه دور هم زد آش رو و گفتش: اين هم به جاي صدنفر ديگه از اون مجازيا. قبوله. دارم فكر مي كنم املاي ملاقه با همين ق درست است يا ... كه يادِ ... بي خيال.
*
گاهي آدم اونقدر تنها مي شه كه ... يه پل عابر، يه خيابون، يه كبابي، يه قاشق پلاستيكي، يه بطري نوشابه، يه دستمال كاغذي ... گاهي اونقدر تنها مي شه آدم كه فقط همينا براش مي مونن ... مثل اون بخاري برقي سه شعله ... اون كتاب ... همۀ اون سطراي آشنا ... همين گريزاي بي وقت روزانه و شبانه به هپروتِ خيال انگيز دنيايي كه هيچ ندارد مگر همان خماري را ... دلم بي خيالي مي خواهد ... بي خيالي محض!
*
اهل آبادي در خواب ... ماه بالاي سر تنهايي است ... چه درونم تنهاست ...
Posted by چهار ستاره مانده به صبح | December 12, 2007 03:45 AM
Posted on December 12, 2007 03:45
k1 chareye karet floxestin 20... sobh be sobh ba sobhoone yeki bendaz bala.... ba bache shir dadanam hich moghayerati nadare... jon ekhodam tassir naabi dare
Posted by شاهد | December 12, 2007 06:13 AM
Posted on December 12, 2007 06:13
shayad befaham ke chi dari migi, chon alan kamo bish daram tajrobe haye to ro, tajrobeh mikonam. eyval refigh
Posted by reza | December 12, 2007 06:45 AM
Posted on December 12, 2007 06:45
در مجلس خود راه مده همچو منی را
افسرده دل افسرده کند انجمنی را
اضطراب ها،دلتنگی ها قابل سرایت است.در نتیجه ما به کسی از اندرون مان نمی گوییم.اما اینکه تو تشریح کرده ای که چنین و چنان روزگار می گذرانی مسلما گزارش داده ای و هدفت این نبوده که ماها دل بسوزانیم و ابراز نگرانی کنیم و از خماری در بیاییم و دنبالت نگردیم و تو روزنامه ها به عنوان گم شده اعلامیه ندیم.فقط و فقط صداقت خودت را ابراز کردی.ما هم مشتری هاتیم میخواهی ما مشتری ها اینجا را نومیدانه ول نکنیم بریم جایی دیگه.شاید یه روز این کم حرفی هات تموم بشن و ما در این وبلاگ را هرچند با کرکره نیمه و نصفه است الان،باز ببینیم.
از اینکه در حفظ من مشتری کوشش کرده ای ممنون.از اینکه صداقت به خرج داده ای هم شکر و از اینکه احساس سرما میکنی هم متاسفم.الهی به زودی بیام ببینم مثل گل واشده گل از گلت شکفته و بلبل زبونی می کنی
Posted by behesht | December 12, 2007 08:39 AM
Posted on December 12, 2007 08:39
خوش به حالت! ميشه ما هم بياييم اونجا كار كنيم؟
Posted by مريم | December 12, 2007 02:23 PM
Posted on December 12, 2007 14:23
كتاب به جهنم ! يه وقت نسوزي! تو اين چرت زدنها!!!
Posted by ياسمن(چند قدم نزديک تر به خدا) | December 12, 2007 03:11 PM
Posted on December 12, 2007 15:11
کیوان!
سلام
میدانی! برای پیدا کردن شادی زندگیت، راههای ساده ای وجود داره که باید کشفشون کنی.
پیشنهاد می کنم فیلم Ame'lia رو حتما ببینی. داره می گه هر کسی اگه نقطه ثقل رنج زندگیش رو پیدا کنه، با کمی خلاقیت می تونه به شیوه های خیلی ساده ای شادی زندگیش رو پیدا کنه
فیلم رو حتما ببین. روی ذهن خود من خیلی تاثیر گذاشت. خصوصا برای فرا رفتن از موقعیت های دپرشن.
Posted by سارای | December 12, 2007 04:26 PM
Posted on December 12, 2007 16:26
كيوان جان شما اين همه دوست داري كه ميان اينجا ديدنت و باهات همدردي مي كنن و مي گي تنهايي؟؟
Posted by Behnaz | December 13, 2007 08:42 AM
Posted on December 13, 2007 08:42
خب، من جواب سوال اين خانوم بهناز رو مي دونم كه چرا اما، نمي شه بگم!!! اين طورياست بازي زندگي ... روزگار غريبي است
Posted by چهار ستاره مانده به صبح | December 13, 2007 11:01 AM
Posted on December 13, 2007 11:01