اين روزها يا نمینويسم و يا اگر هم مینويسم، نوشتههام كوتاه شده. كوتاهِ كوتاه. عينهو همين روزهای آخر پاييز كه كوتاه و دلگيرهه و داريم توش دست و پا میزنيم. دست و پا میزنيم و يا بهتر بگم يه جورايی چهار چنگولی بهش آويزون شديم. حس غريبی داره اين روزهای بارونزده آذر ماه.
Comments (19)
بالاخره اهواز هم بارون اومد.اولش خیلی بی صدا(به قول شوهر دوستم خیلی عجیبه که اینجا بارون بی صدا بیاد)بعد دیگه ولکن نبود ،3 روزه که ول نمیکنه و هی سرو صدا راه میندازه.دیروز هم به یاد اونهایی که عاشق زیر بارون رفتن با یارشون هستن رفتم بیرون برای کاری.زیر بارون آروم قدم زدم.البته چون یار نداشتم با چتر خودم راه رفتم .نمیدونم دوتایی چه حسی داره ولی اونیکه دیروز من حس کردم هم بد نبود.آروم خیس شدم.جات خالی آقا کیوان که از این بارونهای بی پدر مادر بنویسی.
Posted by baharak | December 8, 2007 08:23 AM
Posted on December 08, 2007 08:23
پاييز مسافر بود
من تا آسمان را نگاه كردم، تا ساعتم را كوك كردم
من تا گل هاي پيرهن را از رويا و روز و شب رها كردم
رفت
ديگر به باران ايمان داشتم
نه سيبي در بشقاب بود
و نه تكه اي از آسمان آبي را در ميان ملافه هاي سفيد جاي مي داد
پاييز رفت
با پاييز رفته بود
پاييزهايي ديگر آمدند
مرا پير كردند و رفتند
بر تنم زخم پاييز دهان مي گشود
صداي برگ ها را با صداي قلبم
گاهي اشتباه مي گيرم
ديگر در پيرهن و شب گم مي شدم
هر كس مرا صدا مي كرد
به بيرون از پاييز دعوتش مي كردم
بيرون از پاييز باد بود
نقشي از پيرهن بود كه در باد ِ پاييز با صاحبش گم شد
سنگ ها در پاييز از صداي پاي من
شكسته مي شدند و عتيقه مي شدند
اما چه سود:
پيرهن الوان وقتي در پاييز بر درختان سرو شيراز ماند
و سپس با درختان سرو در زمان كه دهان گشوده بود
نيست شد
چه كسي شهادت مي دهد:
كه من دوستش داشتم ...
و كبوتران مي توانستند بي دغدغه و بي دانه در دستانش پناه بگيرند
كسي باور نمي كند لبخندش مي توانست
پلي باشد كه جمعه را به همه روزهاي هفته
پيوند بزند
از اين جمعه به آن شنبه.
همه هفته را از شنبه تا جمعه از بوته اطلسي و چشمان تو لبريز مي شوم
زمين جمعه چون هميشه نمناك و تابناك است
در زمين جمعه دو سه بوته اطلسي كه از مادرم به يادگار مانده است
مي كارم
بوته ها تا غروب جمعه بايد گل دهند
و در صبح شنبه پژمرده شوند
باد ِ پاييز ياد پيرهن الوان كه با صاحبش در پاييز گم شد
بر ديوارهاي اتاق مي دود
در پاييز ِ آخر بود كه اين ياد از ديوار اتاق پوسته شد و بر بسترم ريخت
بر ملافه هاي سفيد چكيد
ملافه هاي سفيد الوان شدند، رنگ پيرهني را يافتند كه يك روز در پاييز گم شد.
پ . ن 1) ؛ پاييز همان بهار است كه عاشق شده است آقا
پ . ن 2 )؛ چرا سخت و بي حوصله؟
Posted by چهار ستاره مانده به صبح | December 8, 2007 09:23 AM
Posted on December 08, 2007 09:23
ديروز داشت بارون ميومد سر جام دراز كشيده بودم . كتاب "تكههاي گمشده" رو ميخوندم. در ضمن گوشم هم به بارون بود و دليل اينكه خيلي از پاراگراف ها رو دوباره خوندم هم همين حواس پرتي بارون زده بود. ياد پست " تويي كه نميشناختمت" افتادم. خداييش به خاطر هيچ كس حاضر نبودم خنكي ملافه و ماجراي كتاب رو ول كنم و برم راه برم. اگر هم قرار بود راه برم ترجيح ميدادم تنها برم. ولي همين باعث شد كه كلي فكر كنم كه چرا؟؟؟ كجاي كار عيب داره؟؟؟؟
Posted by فتانه | December 8, 2007 09:55 AM
Posted on December 08, 2007 09:55
yek chizi hast bishtar az in hese gharibi ke miguye.asemani ke nemibarad.barghaye ke hanuz tuye azar mah sabz mande and va... labod ma ke montazere paeez dast zire chane zadiem!
Posted by sun | December 8, 2007 10:04 AM
Posted on December 08, 2007 10:04
وقت هایی که نوشتنت میاد وقت هایی است که از خودمتشکر شده ایی و قربون دست و پای بلورین خودت میری.درنتیجه آن چنان با اعتماد به نفس می نویسی که هر کس هم میخونه میگه مرحبا.وقت هایی که نوشتنت نمیاد به واقعیت تلخ زشتی نوشتارت واقف میشی و شرم میکنی بنویسی در نتیجه همه ما ها راهم متقاعد می کنی که ناتوانی.ولی عزیز دل خواهر،بیا و با احساسات متفاوت خودت رویارو شو.خودت باش عاری از تحریکات حسی شدید.بیا و با متانت و وقار از رنج هایی بنویس که یک فرد ناتوان از نوشتن و یا غره به نویسندگی خود احساس می کنه.من امروز همانند تو دلگیرم آمدم شاید اینجا با سرانگشتان جادویی تو مواجه شوم ولی دریغ از یک خط نوشته از دل.تو درمان درد دلهای غمگین مایی ولی وای از روزی که تو خود...
Posted by behesht | December 8, 2007 10:16 AM
Posted on December 08, 2007 10:16
آسمان را هوای بوسه زدن بر خاک گرفته
باران بهانه است...
Posted by atefe | December 8, 2007 11:45 AM
Posted on December 08, 2007 11:45
سلام
اين اولين بار است كه براتون پيغام ميذارم فقط خواستم بگم خوبيد؟چرا نوشته هاتون اينجوري شده چرا ديگه نوشتنتون نمي ياد لطفا براي خوب شدن (اگه نيستيد )سعي كنيد
Posted by MARYAM | December 8, 2007 01:06 PM
Posted on December 08, 2007 13:06
وحشتناک!
Posted by هانیه | December 8, 2007 01:27 PM
Posted on December 08, 2007 13:27
حس غريب اشناي دوباره كندن و رفتن ! ... نوشته هاي بارون زده رو دوس دارم حتي اگه در يك " شنبه " بي حوصله نوشته شده باشه !
Posted by ليلا | December 8, 2007 03:51 PM
Posted on December 08, 2007 15:51
http://www.semahal.com/g.htm?id=20194
اين آهنگ به درد اين روزاي بارونيه پاييزي ميخوره....گرچه من هميشه ازش لذت ميبرم!
Posted by محبوبه | December 8, 2007 04:10 PM
Posted on December 08, 2007 16:10
سلام کیوان عزیز...
این حس و حال تقریباً همه گیر شده
پس به خودت سخت نگیر
عجیبه که....
چی بگم والله؟
بیشتر مواظب خودت باش
این روزها هم میگذره و بهار دل و حوصله مون دوباره چهره ی خودش رو به تک تک مون نشون میده .
صبور باش جانم......... صبور باش
Posted by مونای مهماندار | December 8, 2007 06:49 PM
Posted on December 08, 2007 18:49
بيا من يه پيشنهاد برآيه تو و دوستان همفکرت دارم... ساختمان اسکان طبقه سي درش تو به بهشت معودت باز ميشه... اگه از زندگيت دلگرفته اي و خسته اي چرا يه سر به اونجا نميزني ممکنه خوشحالي ابدي رو اينجوري پيدا کني جناب دپرس.
Posted by Javad Ghorbati | December 8, 2007 10:07 PM
Posted on December 08, 2007 22:07
اين جمله صادق هدايت هست كه اول بوف كور نوشته : بعضي از زخمها مثل خوره روح آدم رو مي خوره ...
يه چيز تو اين مايه هاست ،اصلش يادم نيست ، همون ! مي خوام بگم كه بعضي وقتها بهتره روي اون زخمها نمك نپاشيم تا بگذره هر چند به كندي !!
Posted by mohi | December 8, 2007 11:47 PM
Posted on December 08, 2007 23:47
کیوان! می شه لطفا باز هم مثل پارسال ها، هی حس نوشتنتون بیاد یا اگه نمی یاد تلاش کنین که بیاد!!!!!!!
آخه من نوشته هاتون رو خیلی دوست داشتم. این مدتی که کم می نویسی انگاری دلم می گیره... لطفا. (نمی دونی آدمهای از پشت پنجره ی یک سوم منتظر خوندنت هستن؟؟!) دی:
Posted by سارای | December 9, 2007 04:37 AM
Posted on December 09, 2007 04:37
کیوان! می شه لطفا باز هم مثل پارسال ها، هی حس نوشتنتون بیاد یا اگه نمی یاد تلاش کنین که بیاد!!!!!!!
آخه من نوشته هاتون رو خیلی دوست داشتم. این مدتی که کم می نویسی انگاری دلم می گیره... لطفا. (نمی دونی آدمهایی از پشت پنجره ی یک سوم منتظر خوندنت هستن؟؟!) دی:
Posted by سارای | December 9, 2007 04:42 AM
Posted on December 09, 2007 04:42
این آهنگی که خانم محبوبه لینکشو گذاشته خیلی خوب بود، منو برد به روزهای آذر ماه بارونی اون سالها ... من سرخوش بودم و دنیا برای من می چرخید...، خوش به حالتون که این روزهای بارونی آذر رو میبینید حتی دلم برای غم زدگی این روزاش هم تنگه. گاهی دنیا داره براتون میچرخه و یهو وای میسته این خیلی درد داره و شاید خیلی هامون این یهو وایسادن دنیا رو تجربه کرده باشیم ولی سخت تر از اون وقتی میشه که یهو شروع کنه جهت عکسش چرخیدن... دنیای من یهو تو روزهای بارونی آذر از اون وری چرخید و من بین چرخیدناش چه ها که ندیدمو نکشیدم ولی با این حال هنوزم دلم برای غمی که تو آذر میاد تو چهره خیابونا تنگ میشه ...
Posted by پرستو | December 9, 2007 08:46 AM
Posted on December 09, 2007 08:46
در " از پشت يك سوم " بنا را گذاشته اين بر صداقت، راستي. آدم خيلي حس مي كند اين را. همين را كه ايستاده در ميانۀ يك زندگي كه حقيقت دارد. بدون فاصله هاي معمول. انگار آن خوشي ِ كيوان دامن تو را گرفته باشد و يا آن ناخوشي اش بر تو هم آوار شده باشد! بسيار پيش مي آيد، آمده كه در وبلاگ اين طوري باشد داستان. همذات پنداري كني. بفهمي نويسنده را. درگير ماجرايش شوي. منتهاش، براي من بيش از هر چيز اين جالب بود كه اينجا، مردي دارد خودش را مي گويد. مي نويسد. بدون مكر و حيله. بي شعر و واژه. ساده و صميمي با ادبيات خاص ِ ذهني خودش. در چارچوب مشخصي كه دارد. اين مرد يك مرد است به معناي واقعي. با ابعاد مختلفي كه دارد. انگار به راه افتاده تا همۀ خودش را بشناسد و بشناساند. حدود تو را روشن مي كند. در بلاتكليفي نمي ماني. مي داني مردي روبروي تو، پشت اين صفحه نشسته كه كتاب دوست دارد و فيلم. گاهي دلتنگ مي شود و گاهي هم شاد است. مي خندد. شوخي مي كند. جدي هم هست. متلك مي پراند. زن دارد. غر مي زند. اخم مي كند. بلد است گريه كند حتا. بي حوصله هم مي شود. راه مي رود. بازي مي كند. روزهاي برفي را دوست دارد، ندارد. باران را هم اين طور. چيزهاي هست كه دوست ندارد و چيزهايي را هم برعكس دوست دارد. منطق دارد با شعور. چشم چراني هم مي كند. به تيپ و لباس خود مي رسد. ورزش مي كند. مريض مي شود. ناله مي كند. سركار مي رود. فوتبال مي بيند. مغرور است و دل ربايي هم مي كند. به قدر كافي به پول اهميت مي دهد. مادي هم نيست البته! به مسافرت مي رود. خريد مي كند. موبايل دارد. آرزوهايي هم. رانندگي مي كند. بچگي هم. ساده هست و نيست. پيچيدگي اش هم اين طوري است؛ هست و نيست. گاهي سكوت مي كند و گاهي نه. موسيقي گوش مي كند و فكر هم. ملي هم هست، مذهبي هم. ... ووو ... من تا به الان همۀ يك مرد را نديده بودم اين طوري. يكجا. كمتر كسي هست كه فاش كند خودش را. كه توجه كرده باشد به خودش آنچنان كه بايد. و بگويد اين همه را. محرم بداند ديگري را و عيان كند خلوتش را. نوشته هاي شما را دوست دارم براي اينكه من تا به الان كه كمي مانده به بيست و پنج سالگي ام هنوز مردي را نديده، نشناخته و نخوانده بودم حتا، كه بلد باشد دربارۀ همۀ خودش حرف بزند. يك وقتي مي بيني يكي نشسته فقط درباره درس و تحصيل و كتاب با تو حرف زده و آن ديگري هي راجع به سكس و سومي دربارۀ دين و خدا و پيغمبر و ... ووو ... شما شعور ِ بودن داريد به علاوۀ هوش زياد اجتماعي و عاطفي. منطق تحليل. انسان سالمي هستيد كه آن جميع اضداد بودنتان را حفظ كرده ايد. شناخته ايد و زباني، كلماتي را پيدا كرده ايد تا اين همه را بنويسيد. روايت هايي كامل و صادق از متن يك زندگي واقعي و در جريان. من اين را دوست داشتم. همين را. مردي در برابرم باشد كه ملموس است و آدم مي تواند راهي پيدا كند به درونش. فكرش. سياستش. جنسيتش. چيزي كه نبود پيش از اين برايم. مرد هميشه همان سايه كمرنگ است كه تصويرش مي افتد روي ديوار. سر از كارهايش در نمي آوري. از فكرهايش. از دوست داشتن هايش. از خوبي هايش. بدي هايش. مهرباني هايش. پدرسوختگي هايش. براي همين مجبور مي شوي براي آن مرد فقط يك صفت را قائل باشي؛ كتاب خوان است مثلن. يا مومن. يا هيز. بد. خوب. درحالي كه اصل اين نيست و چون آدم نمي داند، نمي شناسد باقي صفات را اين طوري قضاوت مي كند. شما اما اين راه را باز گذاشته اي. اين راهي را كه به آنِ خودِ واقعي تان مي رسد؛ به كيوان و در اين زمانه ستودني است فكر و فعل شما.
دوباره مي نويسم اين مقدمه بود.
Posted by چهار ستاره مانده به صبح | December 10, 2007 01:29 AM
Posted on December 10, 2007 01:29
پائيز با همه دلگيرياش، غماش، درداش، باروناش و همه ء غربتش زيباترين و آرامش بخش ترين فصل ساله. اينقدر كه تو پائيز به خودت و درونت توجه ميكني و ميفهمي كجاها و چيا داره اذيتت ميكنه. كدوم فصل سال ميتونه اين خاصيت رو داشته باشه؟
Posted by يه بوس كوچولو | December 10, 2007 12:21 PM
Posted on December 10, 2007 12:21
يكي جلوي اين چهارستاره به صبح جونو بگيره!!تازه ميگه اين مقدمه بود.....ديدي كيوان.....اينقدر ننوشتي تا يكي داره مياد جاتو بگيره (((((((((((:
Posted by محبوبه | December 10, 2007 01:37 PM
Posted on December 10, 2007 13:37