روزها روزهای بارونه. روزهايی كه به اسم بارون سند خورده. روزهايی كه گويا همگی بدهكار بارونيم. داره بارون مياد. از اون بارون ريزها كه اگه تا آخر دنيا هم بری خيس نميشی. از اون بارونهای عاشقونه كه مختص همين روزهاست. بارونهای ريز و عاشقونهی دَم غروب. نميدونم چه سحری داره اين بارون پاييزی. اين نخهای نامرئی. تو نيستی. توی اين هوای بارونی دلم برای يكی تنگ شده. نميدونم اون كيه. نميدونم اون كجاست. ولی مطمئن هستم دلم هوس تو رو كرده. تويی كه نديدمت. تويی كه نمیشناسمت. تويی كه هيچ وقت نبودی. تويی كه نبودی، نبودی، نبودی. شايد هم بودی و سالهاست كه با من هستی. شايد تو همونی هستی كه بارها تموم كوچه پسكوچههای اين شهر خاكستری رو با تو قدم زدم. يادت هست؟! ميگم تو، چون واسهی من تو هستی. اين هوای بارونی، برای اين شهر خاكستری، غنيمتی است كه بايد دو دستی بهش بچسبيم. هم به بارون و هم به اين روزهای بیخاطره و هم ... به اين شهر خاكستری. شهر خاكستری، شهر خاكستری. بارون و روزهای بیخاطره و باخاطره رو ميشه با خودمون كول كنيم و ببريم اون سر دنيا ولی اين شهر خاكستری ... امان، امان، امان. امان از تو و امان از اين سايههای بلند خاطره و امان از اين شهر خاكستری و امان از تموم روزهای بارونی. دلم هوای تو رو كرده. توی اين دود. توی اين كوچههای آشتیكنون. زير اين شُرشُر ناودون. توی اين هياهوی تموم نشدنی دلم هوس شببوهای كوچه باغهای شهر خاكستری رو كرده. دلم برای كسی تنگه. دلم، دلم. دلم. دلم تنگه. دلم برای تويی تنگه كه نيستی. دلم تنگ غروب يه روز بارونیيه. دلم تنگ بارونه، بارون، بارون، بارون.
Comments (24)
dare kam kam in weblog fek konam mishe hamooni ke roozaye avali ke umadam didamesh boood
Posted by nita | November 28, 2007 09:20 AM
Posted on November 28, 2007 09:20
امان از این حس عاشقانه که با ماست ...
Posted by مهتاب | November 28, 2007 10:08 AM
Posted on November 28, 2007 10:08
barun barune zamina tar mishe...
golnesa junom kara behtar mishe...
Posted by sun | November 28, 2007 10:18 AM
Posted on November 28, 2007 10:18
اين كامنت براي پست آخرته(تويي كه نديدمت) اما اونجا هرچي سعي مي كنم ارسال نمي شه.
چقدر حست جالبه و جالب تر اينه كه به حس من شبيهه. وقتي نوشته ات رو خوندم احساس كردم دارم حرف هاي خودم رو مي خونم. حس غريبيه اين بارون... كه اگه تمام غروب ها هم باروني باشه، بازم دلت مي خواد بباره. من هنوز به پيداكردنش اميدوارم (همون تويي كه هنوز نديدمش!)و اون رو براي تو هم آرزو مي كنم.
Posted by نجمه | November 28, 2007 02:48 PM
Posted on November 28, 2007 14:48
بارون. بارون. بارون ... اگه بری و گم بشی؟! اگه بری و پاك بشی؟! اگه بری و دوندون بشی؟! اگه بری و محو بشی؟ اگه بری و وصل بشی؟! اگه بری و مات بشی، گنگ بشی، دور بشی. بارون. بارون. بارون. دور بشی. گم بشی. محو بشی. راستی، تـو كجا؟! اينجا كجا؟!
http://www.k1-online.com/archives/001488.html
Posted by لیلا | November 28, 2007 02:53 PM
Posted on November 28, 2007 14:53
شهر وقتی میتواند شهر تو باشد که بتوانی با کسی در خیابانهایاش قدم بزنی. یکنفر هم که باشد بس است. یکنفر که با او خیابانها را قدم بزنی. که بعدها عبور از جلو آن ساختمان که آن روز با هم گذشنید، عبور از جلو هر ساختمانی نباشد، عبور از پیش ِ آنی باشد که آنسال با هم پیادهروش را قدم زدید. شهر وقتی شهر تو است که کسی در خانهای از خانههایاش تلفناش را جواب بدهد و تو باشی که میگویی: «مییای یهکم با هم قدم بزنیم؟» وقتی نه آن خانه هست، نه جواب تلفن نه قدم، شهر دیگر شهر تو نیست. این شهر هی تمام میشود. ذره های زمان جذب مکان نمیشوند. هرچهقدر هم که اوزو دوربیناش را در مکانهای خالی نگه دارد، مکانهای این شهر کسی را، حالی را یاد تو نمیآورند.
http://gol-ku.blogspot.com/2007/11/blog-post_23.html
Posted by لیلا | November 28, 2007 02:55 PM
Posted on November 28, 2007 14:55
سلام اقا کیوان.دل منم خیلی گرفته با این فرق که من میدونم برای کی دلم گرفته اما دیر فهمیدم دیر دیر دیر دیر دیر دیر دیر دیر ...........
Posted by iman | November 28, 2007 05:40 PM
Posted on November 28, 2007 17:40
سلام کیوان عزیز
بغضم گرفت باز .....
Posted by مونای مهماندار | November 28, 2007 07:12 PM
Posted on November 28, 2007 19:12
salam
az neveshtehatoon kheili khosham miad
ba ejazatoon yeki az neveshtehatono copy kardam va ba name keyvan tooye weblogam gozashtam
movafagh bashin
Posted by parastoo | November 28, 2007 08:53 PM
Posted on November 28, 2007 20:53
manam delam mikhad ieki bashe ke roozaie barooni behesh begam ; midooni chie? eine olagh dooset daram, heif ke nist!
Posted by sara | November 28, 2007 10:54 PM
Posted on November 28, 2007 22:54
ای امان از دست این شر شر بارون ...
Posted by علی | November 29, 2007 12:34 AM
Posted on November 29, 2007 00:34
و من هم دلم براي كسي تنگ بود كه ديده بودمش ولي ...
Posted by چهار ستاره مانده به صبح | November 29, 2007 12:54 AM
Posted on November 29, 2007 00:54
جا همسر گرامیت خالی نباشه اینشالا به زودی دوریا تمام میشه همین جا تو همین وبلاگ خبر بابا شدند رو به همه میدی .
Posted by mahmood | November 30, 2007 11:17 AM
Posted on November 30, 2007 11:17
ای خدا مگه میشه شر شر بارون باشه و اون نباشه
Posted by zan | November 30, 2007 11:40 AM
Posted on November 30, 2007 11:40
بارون و خاطره... وگرنه بارون بيخاطره که فايده نداره... راستي از اسي خان چه خبر؟!
Posted by هانیه | November 30, 2007 05:23 PM
Posted on November 30, 2007 17:23
اینجا هم امروز بعد از 1000 سال خلاصه بارون اومد، منم که دیوانه بارون شاید 2 یا 3 ساعتی رفتم پیاده روی. تو ذهنم تمام رویاهامو با تو بافتم ، با هم خندیدیم، با هم دویدیم، با هم حرف زدیم از همه جا و همه کس، از سیاست، اقتصاد، هنر، سینما، با هم از روزهایی گفتیم که هنوز همدیگرو ندیده بودیم، از حس غریبگیمون گفتیم...راستی تو رو که ندیدم پس چرا اینقدر نزدیکی؟؟
Posted by باران | November 30, 2007 08:19 PM
Posted on November 30, 2007 20:19
ابر خاكستري بي باران دلگير است
و سكوت تو پس پرده ي خاكستري سرد كدورت افسوس سخت دلگيرتر است
شوق بازآمدن سوي توام هست
اما
تلخي سرد كدورت در تو
پاي پوينده ي راهم بسته
ابر خاكستري بي باران
راه بر مرغ نگاهم بسته
Posted by farid | November 30, 2007 09:26 PM
Posted on November 30, 2007 21:26
کیوان، باباجون ول کن بارونو، بارون اینجا هم هست، فقط یه خورده کاهگل با خودت بیار، اون چیزی که اینجا نیست بوی اونه!
راستی جینگو بل، جینگو بل شروع شده، من همش یاد تو می افتم، دیر بیای میره ها! با اسی بیا.منتظرم.
Posted by ساسان | December 1, 2007 07:19 AM
Posted on December 01, 2007 07:19
kheili jaleb minevisi, kheili ajib, shaiad baske sadas ajibe!
Posted by tanha | December 1, 2007 12:10 PM
Posted on December 01, 2007 12:10
آقاجان لطفِ بیمنّتِ سرکار روی چشم ما جادارد.
مرحمت زیاد...
Posted by پورج | December 1, 2007 08:31 PM
Posted on December 01, 2007 20:31
آنکه دائم طلب سوختن ما می کرد کاش می آمد از دور تماشا می کرد
Posted by kalaghak | December 1, 2007 08:49 PM
Posted on December 01, 2007 20:49
سلام ... خب كجايين؟ من هي منتظرما. يعني ته دلم ... خب، آدم نگران مي شه خب!!! چرا نمي نويسين؟
Posted by چهار ستاره مانده به صبح | December 2, 2007 05:19 AM
Posted on December 02, 2007 05:19
من هیچوقت نتونستم با نوشته هاتون ارتباط برقرار کنم........چرا؟
Posted by زهره | December 3, 2007 10:49 AM
Posted on December 03, 2007 10:49
تو خیلی خوب احساساتتو بیان میکنی انگار اینا حرف من هم هست که نمیدونستم چه جوری بگم حس خوبی دارم که الان از زبون کسی دیگه حسمو میبینم و میخونم!
Posted by سارا | December 3, 2007 11:34 PM
Posted on December 03, 2007 23:34