چهارشنبه، ۳۰ آبان ۱۳۸۶

اول از همه و قبل از اينكه يكی از شماها بخواد به روم بياره و حالم رو بگيره، خودم اعتراف كنم كه از نوشته‌های اين روزهام اصلاً خوشم نمياد. بوی نا ميده! انگاری به زور و از سر ناچاری دارم می‌نويسم. بخودم خيلی نمی‌چسبه به شماها رو نميدونم. گويا نصفه شبی از خواب بيدارم كردند و با كتك آوردنم پای كامپيوتر. پاييز باشه، هوا گرفته و ابری باشه، حال و حوصله درست و حسابی هم نداشته باشی، بلاگرولينگ هم خراب باشه ديگه معلوم نوشتن آدم چه گهی از آب درمياد. اين روزها نوشتن برام خيلی سخت شده. حس ميكنم خيلی توی مود نوشتن نيستم. شايد از لحاظ كمی اوضاع وبلاگ خوب باشه ولی از لحاظ كيفی همچين چنگی به دل نميزنه. هر چند هر روز هم كه نبايد اينجا عروسی و بزن و به رقص باشه. خلاصه گفتم امروز خودم اعتراف كنم كه گويا به اين وبلاگ و اين نوشته‌ها آب بستن تا حجمش زياد بشه. حالا جدی جدی نظر شما هم همين طوره يا من دچار توهم شدم؟!

اينكه آدم يه جوری باشه كه در آنِ واحد همه دنيا رو به تخمش بگيره _ حالا چپ و راستش خيلی مهم نيست _ خودش يه نعمتِ بزرگه. من نمی‌تونم و هيچ وقت هم نخواستم كه اينجوری باشم. البته اين چيزی كه ميخواهم الان بگم به نوشته و خط قبل ارتباطی نداره ولی يادمه يه جايی خونده بودم و البته قبلاً هم توی همين وبلاگ نوشته بودم كه " حماقت نعمتی است كه خداوند به بندگان خاص خودش اهدا ميكنه! " دور تا دورمون از اين بندگان خاص خداوند زياد ديده ميشه. با كت و شلوار. با شلوار جين و تی‌شرت. با ركابی. با كروات و بی‌كروات. با عصا و با پيژامه. با دوچرخه. ماكسيما. بی‌ام‌و. موتور براوو. اتوبوس و مينی‌بوس. شمال شهری و جنوب شهری. خونه‌دار و بچه‌دار. زن و مرد. پير و جوون. فَت و فراوون. از حساب و عدد گذشته فقط بايد فرغون بياريم جمع‌شون كنيم اين بندگان خاص خداوند رو.

صبح اول صبحی بمحض اينكه می‌رسم به محل كار، اول ايميل‌م رو چك می‌كنم. توی اين‌باكس 17 تا ايميل هست ولی دريغ از يه ايميل آشنا. هيچ كدوم با من كاری ندارند، يكی از يكی چرت‌تر و مزخرف‌تر. همه‌شون اسپم هستند. هيچ دوست و آشنايی ايميلی نفرستاده. همه رو يا ابراهيم كريم يولگان كه نميدونم توی كدوم خراب شده‌ايی زندگی‌ می‌كنه، فرستاده و با احترام اظهار داشته من برنده كلی پول شدم و يا سايت‌هايی كه قرصها و كِرم‌‌های آنچنانی توليد می‌كنند و طول و عرض يه سری از اندام‌ها رو بنا به گفته خودشون بطور محسوس و دوست داشتنی و قابل ملاحظه‌ايی بزرگ و كوچيك و بلند و لاغر و كلفت و نازك می‌كنند. اونها خبر ندارند همين الان هم با همين چيزی كه داريم كلی مشكل و دردسر داريم حالا چه برسه اندامش رو دُرشت‌تر و ورزيده‌تر هم بكنيم! هر روز يا تبليغ قرص وياگرا برام مياد و يا اينكه اعلام می‌كنند من در مسابقه و لاتاری كوفت و زهرماريی كه در انگليس و آمريكا و نيجريه و لائوس و ساحل عاج و نمی‌دونم كدوم جهنم دره بوده، برنده شدم. در كنار دلتنگی برای بارونی كه ديگه آذر ماه هم رسيد و اون نرسيده ( البته ديروز تهران بارونی شد ) دل‌مون برای رسيدن يه ايميل خشك و خالی هم تنگ شده. يه وقتهايی آدم ميون اينهمه جماعت چقدر تنهاست و دلش برای چه چيزها كه تنگ نميشه.

هفته پيش بنا به سنت نكو و پسنديده صله رحم به منزل دوستی كه خانه‌ايی واقع در طبقه سوم يك آپارتمان دارند، رفتم. نيم ساعتی نشسته و از هر دری سخنی گفتيم. از بوش و بی‌نظير بوتو و السالوادور و الجزاير و بودا و گاندی و هائيتی و زيمباوه و غدد لنفافی و پروستات و جلبك‌های قرمز اقيانوس آرام و جوراب شلواری زنونه و تقسيم ميتوز ميوز و خلاصه در همون نيم ساعت، كلی رئيس جمهور و نخست وزير برای اقصی نقاط دنيا منصوب كرديم و برای تيم ملی فوتبال سرمربی انتخاب و برای دل درد پسر همسايه دارو تجويز كرديم. چايی خورديم و گپی زديم و موقع رفتن مشاهده كرديم كه جا تره و بچه نيست! دزدی مادر فاكر ( ضمن پوزش از مادر محترمه دزد ) كفش جيری كه بجون من بسته بود و خيلی هم دوستش داشتم، رو با خودش برده بود. قبلاً هم پی چنين دزدانی به كفش و تن و بدنم خورده بود ولی از شما چه پنهون اينبار باسنم خيلی سوخت چون كفش رو خيلی دوست داشتم. خلاصه كه با كفشی كه صاحب خانه بطور امانی بهم داد و سه شماره‌ايی هم برام بزرگ بود راهی منزل شدم. پس از سير و سلوك، از چند مدل كفش‌های كلارك موجود در ساختمون اسكان خوشم اومد ولی قيمتی معادل خون باباشون رو می‌گيرند بنابراين از خيرش گذشتم. الان هم نه اينكه كفش نداشته باشم، دارم خارجی خوبش رو هم دارم ولی اون كفش جير مشكی‌يه يه چيز ديگه‌ايی بود.

۱۸ نظر از کاربران             » شما هم نظر خود را بگویید

آخ آخ منو ياد كفش دزديده شدم انداختي .. يه كاترپيلار خوشگل بود كه تازه دو روز بود داشتم مي پوشيدمش ... وضعيت ايميلهاي منم اينطوريه ... خواستم احساس نكني كه فقط خودت اينطوري شدي

فتانه

من هر روز ساعت 8-9 ميلهامو چك ميكنم، ميل ميزنم و وبلاگ ميخونم. آدم فكر ميكنه شما خيلي سرت شلوغه وگرنه قربان در برابر اين زحمتي كه شما ميكشين يه ايميل صبحگاهي و آرزوي سلامت و موفقيت كردن كه چيزي نيست. امر بفرماييد صبح به صبح ميفرستيم خدمتتون. ولي بعد كه سرت شلوغ شد دعوامون نكني.
غصه كفش جير رو هم نخور. ديگه تو اين بارون و گل و شل زمستون نميشد خيلي هم بپوشي. همون كفش خارجي خيلي خوبتو بپوش :)

PINK

ببین کیوان یه آقایی بود اینجا واست کامنت می ذاشت "دارا" (؟) که لبتاپ خرید برات بگو بیاد یه جفت کفشم بخره ...
پ.ن : من خیلی نمکدونم
***********************************************
k1: والله هنوز كسی واسه ما لبتاپ نخريده. من از اين شانسها ندارم.

زری

دااااااش کیوون، زری دچار یاس فلسفی شده و هر روز اول صبح می یاد اینجا سرک می کشه و سه سوت می زنه به چاک. ولی فکر نکنی حالتو بیلمیرم ها. ما کاری به این قرتی بازی ها بلاگ رولینگ و این جینگولک بازی ها نداریم تو مرام ما این چیزها نیست ما اگه صفا و صداقت کسی رو با این عقل ناقصمون حس کنیم محاله که بذاریمش کنار. خلاصه اش بگم ما کشته مرده نوشته های شوماییم.
بعدشم شوما کافی یه سوتی ندایی به ما بدی ما خودمون انواع و اقسام کفش های مارکدار اعم از جیر و چرم و کتون و پشم... می یاریم دم خونتون.
عزت زیاد لوتی.

baharak

سلام.میخواستم در مقوله کتاب و کتاب خوانی خاصی که یه مدت دنبال میکردین یک کتاب خوب معرفی کنم.
روانشناسی کمال ــــ نوشته دو آن شولتس ـــ ترجمه گیتی خوشدل
احتمال خیلی زیاد از اون خوشتون خواهد اومد.یه استاد دانشگاه معرفیش کرد و من هم خوندمش و چون خیلی در مورد خودتون دوست داشتین بدونید و دنبال کتابی بودید که در مورد فردیت بگه گفتم حتما کمکتون میکنه.
***********************************************
k1: ممنون از معرفی كتاب.

چه خوب مینویسی. آفرین. من عاشق از عشق و شیاطین دیگر مارکزم. این کتاب رو تو دانشکده سر درس عمومی اخلاق یواشکی زیر میز میخوندم. به منم سر بزن. خوشحال میشم.

سلام

راست مي گي نوشته هات مزخرف شده من كه قبلا نا هميشه به اينجا سر مي زدم الان ماهي يكي دوبار بيشتر سر نمي زنم !

يادت باشه قبلا برات ايميلم مي زديم ولي خوب چون ما با شما يه ده سالي اختلاف سني داريم درنتيجه شما ما رو جزو آدم ها حساب نمي كردين ما هم بي خيال شديم !

كفشم دور برم زياد ديدم زديدن ولي تا حالا كسي كفش منو ندزديده چون تا حالا كفش بالاي بيست هزار تومن پام نكردم ! كه دزد بنده خدا اغفال بشه و بخواد كفش زپرتي ما رو بدزده ...

خدا يا شكرت

موفق باشي

جاويد

لیلا

خب حالا که خودت پرسیدی مایلم پاسخ صادقانه بدم نه از سر رودربایستی ! راستش بعضی وقت ها فکر می کنم شاید و فقط شاید ( که امیدوارم حدسم اشتباه باشه ) دوران طلایی از پشت یک سوم تمام شده !! دیگه مدت هاست از نوشته ای که باهاش از ته دل بخندی یا نوشته ای که با ان لحن طنز گونه و ادبیات خاص از پشت یک سومی خرده ریز های دور و بر رو با زبانی ساده اما بر دل نشستنی به نقد بکشه خبری نیست . اما از سوی دیگه باید منصف بود . خداییش شاید اگه هر بلاگر دیگه ای بود با این فراز و نشیب هایی که شما در یک سال و اندی گذشته داشتید تا حالا کم اورده بود و اصلا وبلاگ و وبلاگ نویسی رو بوسیده بود و به قول خودتان گذاشته بود دم طاقچه !! اما همین که علیرغم همه بالا پایین شدن ها و مشکلات باز هم می نویسی نشانگر علاقه جدی شما به این فضاست و از نظر من صرفا به عنوان یکی از خوانندگان اینجا بسیار قابل تقدیر و ارزشمنده . مهم اون تعهدی هستش که کماکان نسبت به وبلاگت که شاید یکجورایی واست شده مثل یک فرزند عزیز داری و خب خوانندگانت هم احتمالا اون قدر واقع بین هستند که شرایط و زیر و بم های روانی بلاگر رو درک کنند و همیشه انتظار نوشته های انچنانی رو نداشته باشند . مدتی قبل به ذهنم رسید شما هم مثل بعضی از وبلاگ های دیگه نمونه ای از پست های مورد علاقه خودتان و یا خوانندگان رو گل چین کنید احتمالا برای ان ها که اخیرا با اینجا اشنا شدن میتونه جذابیت هایی داشته باشه اما از طرف دیگه از دادن چنین پیشنهاد خودخواهانه ای (!) منصرف شدم چون فکر کردم در شرایط فعلی ممکنه حال و حوصله چنین کاری رو نداشته باشید و از جهاتی هم تداعی پست های گذشته یکجورایی براتون خوشایند نباشه ! بانضمام اینکه مطمئنا این وبلاگ ان قدر پست های جذاب داره که انتخاب تعدادی از ان ها کار چندان ساده ای نیست . به هر جهت گاهی حتی همین پخش و پلا نوشتن ها هم حتی اگه کامنت زیادی نگیره میتونه خوندنی باشه . راستی اگه امکان داره زحمتی هم بکشید و راه و رسم جدید پینگ کردن رو یاد بگیرید !! خب خوانندگان ثابت همیشه به اینجا سر می زنند اما از طرف دیگه پایین بودن اسم این وبلاگ در لیست پیوندهای سایر وبلاگ ها یکجورایی از نظر روانی حال ادمو می گیره :دی
***********************************************
k1: ممنون از صراحت و صداقت‌تون. شايد هم بقول شما دوران طلايی " از پشت يك سوم " تموم شده باشه يه وقتهايی خودم هم همين حس رو دارم.
شايد انتخاب مطالب خوب گذشته برای روزهايی كه حس و حال نوشتن ندارم ايده خوبی باشه. شايد يه روز اينكار رو كردم. و اما من نميدونم دوستان چه جوری خودشون رو پينگ می‌كنند. با اين اوضاع نوشتن همين پايين ماينها باشيم بد نيست.

فتانه

حالا كه حرف از دوران طلايي شد بذار يه چيزي بگم. براي من سر زدن به وبلاگت مثل سلام عليك با يه دوست ميمونه. همونطور كه انتظار ندارم دوستم هر روز صبح در بهترين وضعيتش باشه يا هر روز تيزبيني و ... خاص خودش رو داشته باشه، همونطور كه ميتونم از طرز سلام كردنش حدس بزنم كه امروزش مثل ديروزش نيست و صبر ميكنم تا خودش اگر خواست چيزي تعريف كنه و يا اگر نخواست فكر كنه كه من نفهميدم، درباره اينجا و صاحبش هم همين طور فكر ميكنم. مگه مني كه اينور نوشته هاي تو رو ميخونم هميشه به يك جك ميخندم؟ يا هميشه واكنشم به اطرافم يه جوره؟ من گاهي تو بدترين حالاتم ميام اينجا گاهي هم سرحال. ميگي كه به نوشته‌هات آب بستي كدوم از ما بعضي روزها براي گذروندن روزمرگيمون اين كارو نكرديم؟ به حرفامون و به كارهامون آب نبستيم؟ فرقش اينه كه آدمي مثل من اين حس رو نمينويسه كه همه بخونن ولي آدمايي مثل تو مينويسنش. پس اينكه بيام بگم : "هي اين روزا داري بد مينويسي" فقط ميتونه بخاطر انتظارات خودم باشه وگرنه تو بعضي روزها/دوره ها خيلي هم طبيعيه. خوبه كه آدم تو اوج باشه ولي از اون بهتر اينه كه آدم هميشه خودش باشه. من اينو اينجا حس ميكنم و اين خيلي واقعي تره. اينجوري ميشه پا به پاي صاحبش منتظر روزهاي بهتر و اتفاقات بهتر موند. موفق باشي :)
***********************************************
k1: ممنون از اينهمه لطف و صفا. واقعيتش اينه كه من اينجا و توی اين نوشته‌ها سعی كردم واقعاً خودم باشم و فكر می‌كنم اين رو خواننده‌هايی مثل شما بخوبی حس كردند.

غلط گیر

"بخودم" نه، "به خودم". سطر 2
"به رقص" نه، "برقص". سطر 7
"خراب شده ایی" نه، "خراب شده ای". سطر 18
" قابل ملاحظه ایی" نه، "قابل ملاحظه ای". سطر 20
"زیمباوه" نه، "زیمبابوه". سطر 29
"لنفافی" نه، "لنفاوی". سطر 29
"بجون" نه، "به جون". سطر 32
"پی" نه، "پیه". سطر 33
"شماره ایی"، "دیگه ایی"،... این "ایی" ها رو لطفاً تبدیل به "ای" بفرمایید.
شما که انقدر مدعی کتابخوانی و اهل مطالعه بودن هستید!

مال چند روز نیست، خیلی وقته که جنس نوشته هات عوض شده و دیگه اون حال و هوای شیرین و دوست داشتنی گذشته رو زیاد نداره... ولی خوب طبیعیه، همین که می نویسی خیلی هم هنر می کنی و خیلی هم به سر ما خوانندگان ثابتت منت می ذاری! ولی نگران نباش اونایی که باید باهات بمونن می مونن تا ان شاا... یه روز با خودت و زندگی‌ت کنار بیای و حالت خوب شه... مطمئن باش زیاد به روت نمی یاریم و هر روز به محض باخبر شدن از آپديت کردنت به اينجا مي‌شتابيم!

تو طبقه ی سوم دزد بوده ؟!!!!!!!!!!!

ببین این شر و ور نوشتن ها برای همه هست یعنی خاصیت وبلاگه مثل خاصیت خود زندگی که گاهی شر و ور می شه.
بعدش این که کلارک رو از پاساژ قایم بخر. دم راه پله یه مغازه هست که کلارک داره و بسیار ارزون تر از اسکانه.
***********************************************
k1: فروغ جان ميخواهم امسال زمستون رو بدن كلارك سر كنم تا ببينم فقرا چی می‌كشن!

Behnaz

من از روندي كه نوشته ها طي مي كنه راضي هستم و اگه هميشه متن ها خنده دار باشه رو حسن نمي بينم. بنظرم وبلاگ داره مسير طبيعيش رو طي مي كنه ... در ضمن از وبلاگي كه به سرعت به روز ميشه بايد توقع نوشته هاي متفاوت از لحاظ كمي و كيفي رو داشت.

سلام...

من که همه ی نوشته هاتو دوست دارم

عقل و احساس و قلم بالا پائین زیادی داره...

مثل این میمونه وقتی یه مادر بچه اش تب میکنه دیگه دوستش نداشته باشه.
این مثال شاید درست نباشه اما منظور من علاقه به نوشته هات و داشتن اراده ی خاص به خودت هستش که ما رو مجاب میکنه بهت همیشه و در همه حال سر بزنیم.

ستاره نقره ای

سلام
من تازه با وبلاگتون آشنا شدم. لحن خودمانیََ و طنز به همراه نگاه موشکافانه اتون را به وقایع خيلی دوست دارم. حالا ببین دوران طلایی چه خبر بود حتما باید برم سری بزنم.
به نظرم آدم هر چیزی را که خیلی دوست داشته باشه از دست می ده حالا می تونه یک کفش باشه یا کسانی که خیلی دوست داره و براش عزیزن یا...
شاد باشید

نمي دونم چرا هميشه اين بلاها سر چيزايي مياد كه آدم خيلي دوستشون داره؟!!

عمو کيوان، در رابطه با اسپم ها من همين مشکل رو داشتم، با فوروارد کردن
اميل ام به يه جی-ميل اکانت تمام مشکلاتم حل شد!!!!! جي-ميل خودش آتاشغالا رو سوا ميکنه ميريزه دور، ايميل خوبارو تحويلت ميده،،،حالشو ببری اييشلّا،

ارسال نظر