همون دو سه روز اولی كه در رابطه با چاپ كتاب خاطره دلبركان غمگين من، سرو صدا بلند شد و چند سايت و روزنامه در رابطهاش نوشتند حدس زدم كه بزودی اين كتابها هم ميره قاطی باقالیها و به چاپ دوم نميرسه و اونوقته كه برای خوندن كتاب بايد آواره و دربدر خيابون و بيابون و دوستان كتابخون بشم. بنابراين خيلی زود به چند تا كتابفروشی و همچنين شهر كتاب نياوران _ كه من عاشقش هستم _ سر زدم كه همهشون كتاب رو تموم كرده بودند ولی نهايتاً موفق شدم اون رو توی شهر كتاب ميرداماد پيدا كنم.
خاطره دلبركان، كتابیيه كه وقتی صفحه اول رو بخونی بدون اينكه چرت بزنی و بهونه بياری و خودت متوجه گذر زمان بشی تا وسطهای كتاب پيش رفتی. شايد تنها، زنگ تلفن و يا رسيدن به مقصد و يا شروع كلاس و يا ديدن دوستی باعث بشه يه نفَس كتاب رو نخونی و ادامهش ندی. داستانی جذاب و شيرين. حكايت مردی نود ساله است كه شب تولدش فيلش و يا بهتر بگم چيزش ياد هندوستان ميكنه و شومبولش دوباره مرتفع و بلند ميشه و قصد ميكنه بمانند روزگار جوونی دوباری تيراندازی به هدف رو مزمزه كنه! هدف انتخاب ميشه، دختری باكره و بینام و نشون و چهاده پونزده ساله. شب عمليات پيرمرد به مرور خاطرات چندين ساله خود میپردازه و ياد اون پونصد نفری! كه تا حالا باهاشون همبستر شده و كسانيكه تا حالا اونها رو به خاك و خون كشيده ميوفته. اينبار پيرمرد از دختر خوشش مياد. خوش كه نه، خيلی زود عاشقش ميشه. نود سالگی و عشق؟! اگه كتاب رو پيدا كردين حتماً بخونيدش. داستان جالبیه. فقط من حيرون و سرگردون موندم كه مگه شومبول يه پيرمرد نود ساله هم بلند ميشه و ميتونه كاری انجام بده؟! اون عضو شريف مگه بغير از شاشيدن به درد كار ديگهايی هم میخوره؟! توی اون سن و سال شومبول نياز به كمك و قيّم نداره؟! و خب سوالات ديگهايی كه هی توی مخم رژه ميرند! توی اين دوره زمونه زرت همه قمصور شده و ديگه از جوون 25 ساله هم نميشه انتظار آنچنانی داشت ديگه وای بحال يه پيرمرد نود ساله. ظاهراً راسته كه ميگن جوون هم جوونهای قديم. خلاصه كه در كنار داستان و عشق پيرمرد، اين بلند شدن شومبول پيرمرد هم خودش برای من شده يه معمای حل نشده!
تابحال از گارسيا ماركز كتاب نخونده بودم و خاطره دلبركان غمگين من كه خب حتماً ديگه همهتون ميدونيد اسم اصلی دلبركان چی بوده! اولين كتابی بود كه از گارسيا ماركز نويسنده كلمبيايی كه به گابو مشهور و ارنست همينگوی و كافكا و فيدل كاسترو قهرمانان زندگيش بشمار ميان، خوندم. با خودم عهد بسته بودم كه اگه از اين كتابش خوشم اومد برم سراغ كتابهای ديگهاش و در حال حاضر هم دو سه تا كتابش جزء كانديدهای خوندن هستند. شمايی كه گارسيا ماركز خون هستين صد سال تنهايی رو پيشنهاد میكنيد يا عشق سالهای وبا رو؟!
Comments (24)
من گارسيا خون حرفه اي نيستم ولي چند تايي ازش كتاب و داستان كوتاه و ... خوندم اما با كمال تاسف (براي خودم) تا حالا هر بار كه صد سال تنهايي رو گرفتم دستم نتونستم بخونمش اما اكثر كسايي كه خوندنش به شاهكار بودنش اعتقاد دارن و خوب شهرت جهانيش هم كه ديگه جاي خود داره به همين خاطر هم متاسفم كه تا حالا حال نكردم بخونمش. يكي از اون كتابهاييه كه مطمئنم يه روز حتما ميخونم ولي فعلا...
Posted by فتانه | November 19, 2007 08:36 AM
Posted on November 19, 2007 08:36
الان كتاب رو از اين آدرس :
http://www.farsiebook.com/ebook/7499.htm
دانلود كردم. حدود 120 صفحه است. ميخواستم بپرسم كتاب اصلي هم همين حجم رو داره يا اين ممكنه ناقص باشه؟ ممنون ميشم.
(راستي حالا كه كتاب ممنوع شده ولي اگر فكر ميكني دانلود كردنش كار درستي نيست كامنت رو پابليش نكن. مرسي)
***********************************************
k1: نميدونم دانلود كردنش كار اخلاقی هست يا نه ولی كتاب تقريباً همين صفحات رو داره احتمالاً اين لينك كامله ولی خوندن كتاب لذت خيلی بيشتری داره . توصيه میكنم كتاب رو بخونيد.
Posted by فتانه | November 19, 2007 08:54 AM
Posted on November 19, 2007 08:54
هر عضوی از بدن که آدم ازش کار نکشه به مرور زمان فرتوت و از کار افتاده میشه. مثلا بدلیل کار نکشیدن از مغز در سالهای پیری، آدمهای سالخورده دچار آلزایمر و فراموشی میشن. بر عکس اگه یه عضوی از بدن همیشه فعال باشه تا آخر عمر مثل ساعت کار میکنه و ارزش و اعتباری به مرد میده که نگو و نپرس. من کتاب صد سال تنهایی رو خوندم. اون یکی دیگه رو نه. ولی صد سال تنهایی هم داستان جذاب و پر کششی داره.
Posted by امیر | November 19, 2007 09:15 AM
Posted on November 19, 2007 09:15
من هر دوش رو پيشنهاد ميكنم.
Posted by pooneh | November 19, 2007 09:54 AM
Posted on November 19, 2007 09:54
اگر اين كتاب برات جذاب بوده پس بدون كه عشق سالهاي وبا رو بعد از صفحه 50 ديگه به هيچ بهونه اي نمي توني زمين بگذاري بي نظيره
100 سال تنهايي هم كه ديگه گفتن نداره
ولي خوب فضاش كاملا متفاوته و آدم حيرت زده ميشه از اين قوه تخيل عظيم
بعدش هم حتما پاييز پدرسالار رو بخون سرگذشتي از تمام ديكتاتورهاي تاريخه
صد سال تنهايي هم حتما نسخه قبل از انقلابش رو بخون
Posted by علي | November 19, 2007 01:02 PM
Posted on November 19, 2007 13:02
آقا....دود از کنده بلند میشه! ۹۰ سال و اینا همه اش حرفه!
***********************************************
k1: 90 سال يا 90 سانت؟!
Posted by amir | November 19, 2007 01:48 PM
Posted on November 19, 2007 13:48
ghese "shabe khosoof" ham chap nashode
va inja mishe peidash kard:
http://ir.mondediplo.com/article165.html
man az hame neveshte haye in nevisande khosham miad.
Posted by Behnaz | November 19, 2007 02:49 PM
Posted on November 19, 2007 14:49
همه کتاباش یه جورائی جالبه
طوفان برگ _ پاییز پدرسالار _کسی به سرهنگ نامه نمینویسد_زائران غریب _ ماجرای ارندیرا و مادربزرگ سنگدلاش _ زیستن برای بازگفتن،
از عشق و شیاطین دیگر _ساعت نحس _ خانهٔ بزرگ و....
Posted by نگاه | November 19, 2007 02:56 PM
Posted on November 19, 2007 14:56
من صد سال تنهايي رو شروع كردم ولي نصفه ولش كردم الانم داره تو كتابخونهام خاك ميخوره! شايد من اهل اينجور رمانها نيستم اما نميدونم چرا به اين داستان بيسر و ته اين همه جايزه دادن!!! فضاي داستان و آدمهاي عجيب غريبش واسه من قابل هضم نيست.
Posted by مهتاب | November 19, 2007 03:25 PM
Posted on November 19, 2007 15:25
سلام کیوان جان....
به جان خودم اگه ای کیو سان هم بود _که الآن شنیدم معتاد شده و دیگه به قول تو زرتش قمصوره_ هم نمیتونست به این سوالهای بی پایان تو جواب بده.
بابا به آلت مبارک مردم چیکار داری تو؟
Posted by مونای مهماندار | November 19, 2007 03:45 PM
Posted on November 19, 2007 15:45
سال ها قبل دقیقا یادم نمیاد کی بود اما انگار خیلی گذشته ! کتاب صدسال تنهایی رو شروع کردم که هنوز به اتمام نرسیده !! راستش برام هیچ جذابیتی نداشت و اون همه اسامی عجیب غریب رو نمی تونستم به خاطر بسپارم و ... به هر جهت بعید میدونم دیگه هیچوقت سراغ اون کتاب یا عشق سال های وبا برم . خاطره دلبرکان (!) غمگین من رو بعد از توقیف کتاب و صرفا از سر کنجکاوی از دوست مارکز خوانی به امانت گرفتم و اگه نام نویسنده رو نمی دونستم با خاطره ای که ازادبیات صدسال تنهایی داشتم ده درصد هم نمی تونستم حدس بزنم نویسنده اش مارکز بوده ! با همان دو سطر ابتدایی که روزنامه نگار مذکور داستان کتاب را به طور کامل شرح میده جذب داستان شدم : " در سالی که سنم به نود رسید خواستم شب عاشقانه ای دیوانه وار به خودم پیشکش کنم " . به هر حال جذاب بود از زبان مردی نود ساله که یاد نگرفته بود مانند سالخورده ها فکر کند .
پی نوشت شاید مرتبط : الان در وبلاگ رعنا لینکی دیدم مربوط به داستان عشق سال های وبا در سایت روزنامه اعتماد هرچند مطلب بیشتر سینمایی هستش اما خواندنش شاید برای دوستانی که کتاب را خوندن خالی از لطف نباشه ما که چیز چندانی ازش سر درنیاوردیم ! : http://www.etemaad.com/Released/86-08-28/218.htm
Posted by لیلا | November 19, 2007 09:22 PM
Posted on November 19, 2007 21:22
من يه عالمه اينجا نظر دادم اما ارور داد بي وجدان:(
ديگه حس دوباره نوشتن ندارم اما هر دو كتاب خوبن اما اينكه ازشون خوشت بياد يا نه كاملاًبستگي به مود خودت داره، چون يه جور خاصي هستن جفتشون
Posted by خپوني | November 19, 2007 09:44 PM
Posted on November 19, 2007 21:44
عمراً هیچ کدوم رو توصيه نميکنم چون به شدت با مهتاب موافقم! با اين توصيفي که از اين کتاب کردي احتمالاً فضاش با اين دو تا کاملاً فرق داره... ولي واقعاً نميدونم اون همه جايزه رو براي چي به صد سال تنهايي دادن!! جز معدود کتابهايي بوده که نصفه خوندم بعد ولش کردم بعد براي ضايع نبودن به زور تا آخرش خوندم... به قول مهتاب برام اصلاً قابل هضم نبود...
Posted by هانیه | November 20, 2007 12:02 AM
Posted on November 20, 2007 00:02
صد سال تنهایی رو پیشنهاد میکنم
و حتما این کتاب رو با چاپ قبل از انقلابش رو گیر بیارین...
چون با ترجمه جدید سانسورش خیلی زیاده وابهام داره
تو انقلاب به راحتی گیر میاد
Posted by میلا | November 20, 2007 01:15 PM
Posted on November 20, 2007 13:15
خب صد سال تنهایی که کاملا یه داستانیه که وقتی داری به آخراش میرسی دیگه از خوندنش کلافه میشی، البته اگه بعد از 150 صفجه خوندن دوام بیاری و روانی نشی از روند داستان! در واقع یه داستانی هست که کاملا زمان نداره و من هنوزم بعد از چند سال که از خوندنش میگذره دارم فکر میکنم خلاصه اون آقاهه که پدر خوانواده بود آخر مٌرد یا نه؟؟ و اگر مٌرد چرا بینوا رو بسته بودن به درخت؟؟؟ در مورد عشق در سالهای وبا باید بگم که من از داستان خوشم اومد و به نظرم یه نثر خیلی روان و صمیمی و قابل درکی بود که آقای مارکز واقعا دستش درد نکنه، البته من موقع خوندنش یه مقداری هم همزاد پنداری کردم. یه کتاب دیگه ای که شدیدا پیشنهاد میکنم و فکر می کنم هر کسی که اهل کتابه حتما باید اینو خونده باشه رمان " مرشد و مارگاریتا" هستش از یه نویسنده روسی که الان اسمش یادم نیست ولی واقعا داستان خوندنی هست یکی دیگه هم " اربابهای آقچاساز" که اینم خیلی خوبه و اگه حوصله داشتی بخونش. یکی دیگه هم بگم و برم که این کتاب رو هم شدیدا توصیه می کنم به همه از آقای ابوتراب خسروانی به نام " اسفار کاتبان". البته اینا سلیقه بنده هستن...
***********************************************
k1: پرستو خانم ممنون بابت معرفی كتابها. اتفاقاً چند وقتيه دارم دربهدر دنبال كتاب " اسفار كاتبان " كه دوستی عزيز بهم معرفی كرده میگردم ولی هنوز موفق نشدم پيداش كنم. مرشد و مارگريتا رو نخوندم ولی اينجور كه شما ازش تعريف كردين احتمالا اگه عمری باقی بود اون رو هم ميخونم. و در رابطه با اربابهای آقچاساز كه هيچی نشنيدم اين واقعاً اسم يه كتابه؟!
Posted by پرستو | November 20, 2007 01:18 PM
Posted on November 20, 2007 13:18
این کتاب رو توی یه سایت اینترنتی خوندم.
عید بود که تمومش کردم.
معرکه بود .منم دفعه اولم بود از مارکز می خوندم
Posted by محسن | November 20, 2007 10:33 PM
Posted on November 20, 2007 22:33
من كه تمام كتابهاش و خوندم به ترتيب از عشق و شياطين ديگر ، عشق سالهاي وبا و صد سال تنهايي رو پيشنهاد مي كنم
Posted by ليلي | November 20, 2007 11:15 PM
Posted on November 20, 2007 23:15
پيشنهاد ميكنم صد سال تنهايي كه الان تو بازار نگيرين چون ترجمه اسفناكي ِ.. اگر چاپ هاي قديمش رو تو دست فروشهاي انقلاب پيدا كردين بگيرين و بخونين.
Posted by mohi | November 20, 2007 11:58 PM
Posted on November 20, 2007 23:58
100saal tanhaei
( noskheye sansoor nashode)
Posted by reza | November 21, 2007 05:37 AM
Posted on November 21, 2007 05:37
سلام کتابها این نویسنده همه جذابیت خاصی دارند ولی من پیشنهاد میکنم اول کتاب عشق در سالهای وبا را بخوانید از ان دسته کتابهایی هستش که اگر برای صد بار هم بخوانید باز جذابیت خودش را حفظ میکنه . درباره کتاب صد سال تنهایی یک شاهکاره البته به شرطی که نسخه اصلل را پیدا کنید. چاپ های فعلی هم بد نیست بسیار تمیز سانسور شده .ودر اخر هم کتاب شخصیت های گمشده ادامه این کتابه که انتشارات شیرین اون را چاپ کرده.
Posted by bahar | November 23, 2007 12:47 AM
Posted on November 23, 2007 00:47
تما و بدون هیچ تردیدی عشق سالهای وبا و بعد غرق شوید در آن نبوغ بی همتای گابریل.....
Posted by mina | November 23, 2007 11:53 AM
Posted on November 23, 2007 11:53
جناب ! من یه کامنت خصوصی خدمتتون داشتم ، باید چیکار کنم ؟ یه سوال دارم ، شما که این کتاب دلبرکان رو خوندی .....
Posted by Horizon | November 23, 2007 06:00 PM
Posted on November 23, 2007 18:00
سلام. شاید دارم این کامنت رو دیر می فرستم. ولی بد نیست بعد از خوندن کتاب یه سری هم به وبلاگ دکتر مهاجرانی که درباره کتاب نوشته ( تاریخ اول آبان ماه ) بزنید. آدرس وبلاگ هم اینه: http:mohajerani.maktuob.net
Posted by ندا | November 24, 2007 03:25 PM
Posted on November 24, 2007 15:25
sadsal tanahyi beman sad sal tajrobe dad ... ba khoondane in khatrat 90 salegi ro tajrobe kardam!
Posted by aton | August 1, 2008 02:36 AM
Posted on August 01, 2008 02:36