« ... | Main | كتاب همراه با عمل جراحی! »

امروز و ديروز رو هزار بار هَـروله كردم

روزها روزهايی كه آفتاب، رنگ و بويی ديگه‌ايی داره. روزها روزهايی كه لَم دادن كنار ديوار و ول شدن توی خاطرات، حس و حال ديگه‌ايی داره. روزها روزهايی كه پنداری می‌خواهی با آفتاب وداع كنی. روزها روزهايی كه بايد تكيه بدی بيخ ديوار و هی رَج بزنی گذشته و آينده رو. از حال چيزی نميمونه جز همين روزهای آفتابی كه گويا آفتاب هم مثل خيلی از ما آدمها، بی‌رمق شده و بی‌معرفت.

نبودم ولی خب شما ميتونيد فكر كنيد بودم و خودم رو لوس كرده بودم تا برام كامنت بذاريد و قربون صدقه‌ام بريد كه از خر شيطون بيام پائين و بنويسم. البته راستش رو كه بخواهيد، بودم ولی خب اينجا نبودم. شال و كلاه كرده و رفته بودم به سفر. سفر كه نه، همين تهرون بودم ولی رفته بودم اون دوردورا. تك و تنها. پای پياده. بی‌آذوقه و توشه. گره خورده بودم به روزهای گذشته. بيخ و بن روزهای قديم رو دو دستی چسبيده بودم، سفت و سخت. بودم ولی خب اينجا نبودم. می‌خواستم با سايه‌ها زندگی كنم. دنبال من و تو و اون و خيلی‌های ديگه تا دوردورا رفتم. حالا ديگه فهميدم كه قلّه قاف هم وجود داره. بخدا راست ميگم. توی اون دور شدن‌ها، عصر يه روز پاييزی به پشت كوه قاف رسيدم. باور كن. به همون مترسكی كه سالهاست بهش وعده داديم براش يه كلاه حصيری می‌بريم. يه كمی‌ پير شده بود. حالا ديگه من عاشقونه صدای قارقار كلاغها رو توی يه عصر وَهم‌انگيز پاييز دوست دارم. خلاصه كه خيلی هم دور از اينجا نبودم ولی با امروز و اين روزها خيلی غريبه شده بودم. امروز و اين روزها رو نمی‌خواستم. امروز و اين يادها رو نمی‌خواستم. هجوم وحشيانه كابوس‌ها امانم رو بريده بود. باور كن. حيرون و سرگردون ميون امروز و ديروز بودم. امروز و ديروز رو هزار بار هَروله كردم. هزار بار. هزار ياد. هزار نام. هزار عطر و هزار خاطره. چه ميدونم، خلاصه كه همينجا بودم ولی چيزی نمی‌نوشتم. دست و دلم به نوشتن نمی‌رفت. شايد تنها نشونه زنده بودنم اين بود كه هر روزه ميومدم و كامنتها رو تائيد می‌كردم و بی‌سر و صدا می‌پلكيدم توی لاك خودم و ميرفتم پی‌ كار و زندگيم. ميرفتم پيش مترسك و عصرها منتظر شنيدن قارقار كلاغها، غروب رو منتظر می‌شستم. آره، روزها روزهايی شده كه ديگه آفتاب هم بی‌منّت نمی‌بخشه.

Comments (15)

reza:

...poshte darya ha shahrist

جالبه.بودی؟و من فکر کردم نیستی؟و رفتی؟و دنبال چراش میگشتم؟خب.زندگی خودته.به خودت مربوطه.میتونی فقط تماشاگر باشی.خوبه کامنت ها را میخوندی.تا بدونی اگر ساکتی کسانی هستند که حرفایی دارند بزنند و به سکوتت خاتمه بدن.شکستن سکوت هنر میخواد و چون من فاقد این هنرم در برابر سکوت تو ساکت ماندم تا وضع را خراب نکنم.میگن برای شکستن سکوت آدما بگین"می بینم ساکتی.داری فکر می کنی چه بگی؟یا شایدم داری فکر می کنی چطوری بگی.هان؟"ولی خب من هیچ حدس دیگه ای نمی زدم.سکوت سرشار از راز هاست

پرستو:

اومدن به خیر

sun:

yani age ma ham berim o ye modat nabashim be ghole to khodemun ro loos konim be ghaf miresim aya?

بارها و بارها اومدم اينجا و وبت رو باز كردم و نا اميد بستم...
همه ما به اين خلوت و سكوت هميشه احتياج داريم ...ولي اينم از خودخواهي ما بود كه دلمون براي نوشته هات و صميميت و سادگي اون كلمه ها تنگ شده بود كه هي مويه مي كرديم تو دلمون تا بازم بنويسي...

هلیا:

هیچ وقت نذار سکوت تورو بشکنه..قبل ازاینکه سکوت تورو بشکنه تو به اون خاتمه بده..این جوری حداقل احساسش قابل تحملتر..

فتانه:

تصميم داشتم امروز بيام براي پست قبليت يه كامنت بذارم و توش فقط بهت سلام بدم. فكر نميكردم آپ كني. حالا هم كه آپ كردي باز هم:
سلام. همين و بس ...

pink:

به ! اوقور به خیر ...

ليلا:

برخلاف روزهاي گذشته امروز با نهايت اطمينان به حضور نوشته اي نو اينجا رو باز كردم چون ديشب خواب ديدم اپ شده !! و دقيقا مشابه همين نوشته رو خوندم البته در رويايي كه خوشبختانه تعبير شد .

شانه بسر:

همیشه نمیشه نوشت، هرچقدر هم که حرف برای گفتن باشه. گاهی وقتها حرفهای آدم درونیه. درکت میکنیم.

ما هم اگه زياد کاري به کارت نداشتيم و گذاشتيم براي خودت خوب هروله کني همين بود که مي‌ديديم مي‌آي هر روز کامنت‌ها رو تاييد مي‌کني! خوب طبيعيه براي هر کسي پيش مي‌آد که دلش بخواد ننويسه و بره براي خودش يه جاي دور اما نزديک...

سلام. از اینکه امشب اومدم و دیدم که نوشتی کلی خوشحال شدم. نمیدونم چی باید بگم اما میتونم با قاطعیت بگم که من فکر نمیکردم که خودت رو لوس کرده باشی!حداقل با روحیه ای که از تو سراغ داشتم .......... میدونستم که اینطور نیست کیوان عزیز.

خوب بالاخره مثل اینکه یکی منو درک کرد... از این نظر که کلاغ واقعاً مورد علاقه ی منه.

از شوخی گذشته... باز هم میگم که از نوشته هات لذت بردم .......

اما کلک، سایه کیه؟ میخوای با سایه ها زندگی کنی؟؟؟؟؟؟ (:

من از بیگانگان هرگز ننالم
که هر چه کرد با من آشنا کرد
بذار مترسگ خشک بشه تا چشاشن کلاغا بخورن
به روز هستم

اين نيز بگذرد

mohi:

1.اين "هروله "كه اينجا نوشتين معني ش چيه ؟
2.در مورد آفتاب هم فقط كافي پرده اتاق رو بكشيد .
اون كار هر روزش ! بخشيدن رو مي گم.

Post a comment

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)


Please enter the security code you see here

Powered by
Movable Type 3.2