"همين" كه جاي شكرش باقيه... اما از "بس" بودنش مطمئن نيستم.
پس چي شد آثار مثبت فيلم راز و كتاب 4 اثر فلان و ... ؟ پا شو يك كاري بكن. يك كاري كه دوست داري. يك كاري كه خيلي وقته پشت گوش انداختي. پاشو خوب؟ :) ما هم منتظر ميمونيم تا توي فاصله اين سه نقطه كه گذاشتي كلي اتفاقات و حسهاي خوب رو تجربه كني و يه ذرشم برامون بنويسي.
خدا را شکر عزیز که زنده ای.هستی.حتی اگر نمی نویسی.وقتی مینویسی به ما فکر می کنی و وقتی نمی نویسی به خودت.کدام بهتره؟بنظر من به خودت بیشتر اهمیت بده.انش الله همیشه شاد با نشاط و مصمم باشی.تو نازنینی حتی اگر برای ما ننویسی.تفکر کردنت،زندگی کردنت،نفس کشیدنت همه برکت است.شاد زی
کیوان عزیز! بعید می دونم تو این شرایط کاری از دستم بر بیاد به جز غصه خوردن و البته آرزوی خوب کردن.
تو اینجا همیشه از جریان زندگی نوشتی، همونی که هممون توش شناوریم و غوطه ور و ما گاه و بیگاه، خواه و ناخواه یادت افتادیم، یاد اون شادی ها و شر و شورت و یاد اون غمی که هرگز ازش صحبت نکردی اما ما سایه ی سنگین و بلندش رو زیارت کردیم و ...حالا با این "زنده ام، همین و بس" ما رو به نظاره ی پنهان شدن حقیقت شادی زیر سایه ی غم دعوت کردی. برای تویی که فی الحال فقط زنده ای شاید این حرف ها اعصاب خرد کن باشد، اما آنچه گفتنی است رو باید گفت.
سایه ها را می توان به بازی گرفت و می توان بازی بازی محوشان کرد.
امیدوارم بعد از این غیبت عجیب غریب خبرهای خوبی بشنویم. احتمال میدم تو هم گاها مثل من میری تو کمای روحی! من گاها تو این کماها خوابهای عجیبی میبینم و کارهای عجیب و غریب و دیونه بازی های مخصوص رو ردیف میکنم. بعد که خبرش درمیاد خودمم باورم نمیشه...
نکنه باز هم داری...
اینجوری باشه که من یکی خوشحالم
سلام کیوان .خوبی به حمد اله؟هستن که هستی و این رو همه میدونیم. اما کجا؟
در پس کوهی از ابهامات و حرفهای نگفته.یا در حال رفتن ؟ قبلا ها وقتی ناراحت هم بودی حرفت رو میزدی حالا که هیچی نمیگی دیگه واقعا همه رو نگران کردی.یه وقتی فکر های خطرناک نکنی ها من نمیخوم برات اتفاق خطرناکی بیفته.خلاصه ما همه جوره دوست داریم چه اینور آب چه اونور و دوست نداریم که خدای نکرده غمی داشته باشی.همه چی حل میشه و وقتی چند سال دیگه به این شرایط فکر میکنی انگار یه یاد یه کابوس در یه خواب بعد از ظهر تابستانی گرم اوفتادی که کسی بیدارت نمیکنه ولی بالاخره بیدار میشی.خوش باشی و خندان در هر کجای دنیا
دیرگاهی است در این تنهایی
رنگ خاموشی در طرح لب است .
بانگی از دور مرا می خواند
لیک پاهایم در قیر شب است
رخنه ای نیست در این تاریکی :
در و دیوار بهم پیوسته .
سایه ای لغزد اگر روی زمین
نقش وهمی است زبندی رسته .
نفس ادم ها سر بسر افسرده است .
روزگاری است در این گوشه پژمرده هوا
هر نشاطی مرده است .
دست جادویی شب
در به روی من و غم می بندد .
می کنم هر چه تلاش
او به من می خندد .
نقش هایی که کشیدم در روز
شب زراه امد و با دود اندود .
طرح هایی که فکندم در شب
روز پیدا شد و با پنبه زدود .
دیر گاهی است که چون من همه را
رنگ خاموشی در طرح لب است .
جنبشی نیست در این خاموشی :
دست ها پاها در قیر شب است .
جالبه این خواننده های وبلاگ شما هیچ کدوم فکر نمی کنن شاید شما حالتون خوبه و یا مثلا سرگرم یه کاری یا یه چیزی هستین که خبری ازتون نیست!!!! با توجه به مسائل اخیری که براتون رخ داده همه به طور حتم نگرانتون هستن!!! حالا من می گم بابا یه کسی که توی تقریبا دو ماه گذشته طبق گفته خودش یه بند کتابهای روان شناسی و خود شناسی خونده، خب شاید مثلا یه کم وقت میخواد که اون چیزایی رو که خونده پراسس کنه و در مورد خودش و موقعیتش فکر کنه و تصمیم بگیره، چرا همه بد فکر میکنن و فقط نفوس بد می زنن؟؟؟ من که گمونم شما حالتون خوبه و سور و مور گنده (!) دارید زندگیتونو می کنید و هیچ خبر بدی هم نیست....
این روزا هیچکی نوشتنش نمیاد
امیدوارم یه موج غول آسای شادی و حس و حال و انرژی و ... ( هرچی دوست داری جاش بذار) بیاد با شدت برخورد کنه به زندگیت و از این رو به اون روت کنه
Comments (32)
چه بد.......!
Posted by نگاه | October 29, 2007 11:07 AM
Posted on October 29, 2007 11:07
خدا رو شكر!!
پس چرا آپ نميكني .مي دوني روزي چند بار اينجا رو باز مي كنم؟؟؟
پس آپ كن كه خداوند آپ كنندگان را دوست مي دارد!!!!
Posted by جولاي | October 29, 2007 11:27 AM
Posted on October 29, 2007 11:27
"همين" كه جاي شكرش باقيه... اما از "بس" بودنش مطمئن نيستم.
پس چي شد آثار مثبت فيلم راز و كتاب 4 اثر فلان و ... ؟ پا شو يك كاري بكن. يك كاري كه دوست داري. يك كاري كه خيلي وقته پشت گوش انداختي. پاشو خوب؟ :) ما هم منتظر ميمونيم تا توي فاصله اين سه نقطه كه گذاشتي كلي اتفاقات و حسهاي خوب رو تجربه كني و يه ذرشم برامون بنويسي.
Posted by فتانه | October 29, 2007 01:04 PM
Posted on October 29, 2007 13:04
ديگه داشتيم نگرانت ميشديم رفيق!
Posted by مونا | October 29, 2007 01:07 PM
Posted on October 29, 2007 13:07
بازم بیاین از این ورا ...خوشحال می شیم :دی
Posted by pink | October 29, 2007 01:32 PM
Posted on October 29, 2007 13:32
ey baba in ke az naneveshtan badtar bood ke...
Posted by Behnaz | October 29, 2007 01:54 PM
Posted on October 29, 2007 13:54
سلام کیوان جون.
زنده ای همین و بس....؟؟؟؟؟؟
بچه! بالاخره این بنزین خر شیطون هم سهمیه بندی میشه مجبوری بیای پائین ازشا.
از ما گفتن.
حالا خود دانی.
Posted by مونای مهماندار | October 29, 2007 03:52 PM
Posted on October 29, 2007 15:52
هميشه زنده باشي و سلامت .
Posted by خلوت ليلا | October 29, 2007 06:44 PM
Posted on October 29, 2007 18:44
خدا را شکر عزیز که زنده ای.هستی.حتی اگر نمی نویسی.وقتی مینویسی به ما فکر می کنی و وقتی نمی نویسی به خودت.کدام بهتره؟بنظر من به خودت بیشتر اهمیت بده.انش الله همیشه شاد با نشاط و مصمم باشی.تو نازنینی حتی اگر برای ما ننویسی.تفکر کردنت،زندگی کردنت،نفس کشیدنت همه برکت است.شاد زی
Posted by behesht | October 29, 2007 10:59 PM
Posted on October 29, 2007 22:59
کیوان عزیز! بعید می دونم تو این شرایط کاری از دستم بر بیاد به جز غصه خوردن و البته آرزوی خوب کردن.
تو اینجا همیشه از جریان زندگی نوشتی، همونی که هممون توش شناوریم و غوطه ور و ما گاه و بیگاه، خواه و ناخواه یادت افتادیم، یاد اون شادی ها و شر و شورت و یاد اون غمی که هرگز ازش صحبت نکردی اما ما سایه ی سنگین و بلندش رو زیارت کردیم و ...حالا با این "زنده ام، همین و بس" ما رو به نظاره ی پنهان شدن حقیقت شادی زیر سایه ی غم دعوت کردی. برای تویی که فی الحال فقط زنده ای شاید این حرف ها اعصاب خرد کن باشد، اما آنچه گفتنی است رو باید گفت.
سایه ها را می توان به بازی گرفت و می توان بازی بازی محوشان کرد.
Posted by آرزو | October 29, 2007 11:56 PM
Posted on October 29, 2007 23:56
امیدوارم بعد از این غیبت عجیب غریب خبرهای خوبی بشنویم. احتمال میدم تو هم گاها مثل من میری تو کمای روحی! من گاها تو این کماها خوابهای عجیبی میبینم و کارهای عجیب و غریب و دیونه بازی های مخصوص رو ردیف میکنم. بعد که خبرش درمیاد خودمم باورم نمیشه...
نکنه باز هم داری...
اینجوری باشه که من یکی خوشحالم
Posted by saeid | October 30, 2007 04:29 AM
Posted on October 30, 2007 04:29
سلام کیوان .خوبی به حمد اله؟هستن که هستی و این رو همه میدونیم. اما کجا؟
در پس کوهی از ابهامات و حرفهای نگفته.یا در حال رفتن ؟ قبلا ها وقتی ناراحت هم بودی حرفت رو میزدی حالا که هیچی نمیگی دیگه واقعا همه رو نگران کردی.یه وقتی فکر های خطرناک نکنی ها من نمیخوم برات اتفاق خطرناکی بیفته.خلاصه ما همه جوره دوست داریم چه اینور آب چه اونور و دوست نداریم که خدای نکرده غمی داشته باشی.همه چی حل میشه و وقتی چند سال دیگه به این شرایط فکر میکنی انگار یه یاد یه کابوس در یه خواب بعد از ظهر تابستانی گرم اوفتادی که کسی بیدارت نمیکنه ولی بالاخره بیدار میشی.خوش باشی و خندان در هر کجای دنیا
Posted by بهارك | October 30, 2007 10:54 AM
Posted on October 30, 2007 10:54
دیرگاهی است در این تنهایی
رنگ خاموشی در طرح لب است .
بانگی از دور مرا می خواند
لیک پاهایم در قیر شب است
رخنه ای نیست در این تاریکی :
در و دیوار بهم پیوسته .
سایه ای لغزد اگر روی زمین
نقش وهمی است زبندی رسته .
نفس ادم ها سر بسر افسرده است .
روزگاری است در این گوشه پژمرده هوا
هر نشاطی مرده است .
دست جادویی شب
در به روی من و غم می بندد .
می کنم هر چه تلاش
او به من می خندد .
نقش هایی که کشیدم در روز
شب زراه امد و با دود اندود .
طرح هایی که فکندم در شب
روز پیدا شد و با پنبه زدود .
دیر گاهی است که چون من همه را
رنگ خاموشی در طرح لب است .
جنبشی نیست در این خاموشی :
دست ها پاها در قیر شب است .
Posted by لیلا | October 30, 2007 12:26 PM
Posted on October 30, 2007 12:26
دلمون هزار راه رفت . . .
Posted by بهار | October 30, 2007 05:17 PM
Posted on October 30, 2007 17:17
دستت درد نکنه!!
Posted by هانیه | October 30, 2007 11:54 PM
Posted on October 30, 2007 23:54
چقدر دلم می خواست حالت خوب بود ...
Posted by مهتاب | October 31, 2007 12:10 AM
Posted on October 31, 2007 00:10
منم همینطور...
Posted by امید | October 31, 2007 01:08 AM
Posted on October 31, 2007 01:08
جالبه این خواننده های وبلاگ شما هیچ کدوم فکر نمی کنن شاید شما حالتون خوبه و یا مثلا سرگرم یه کاری یا یه چیزی هستین که خبری ازتون نیست!!!! با توجه به مسائل اخیری که براتون رخ داده همه به طور حتم نگرانتون هستن!!! حالا من می گم بابا یه کسی که توی تقریبا دو ماه گذشته طبق گفته خودش یه بند کتابهای روان شناسی و خود شناسی خونده، خب شاید مثلا یه کم وقت میخواد که اون چیزایی رو که خونده پراسس کنه و در مورد خودش و موقعیتش فکر کنه و تصمیم بگیره، چرا همه بد فکر میکنن و فقط نفوس بد می زنن؟؟؟ من که گمونم شما حالتون خوبه و سور و مور گنده (!) دارید زندگیتونو می کنید و هیچ خبر بدی هم نیست....
Posted by پرستو | October 31, 2007 12:56 PM
Posted on October 31, 2007 12:56
کمی از فراخنای دریچه ...به ازدحام کوچه خوشبخت بنگر و...
شاید این یکشنبه بیاید....
Posted by رسول | October 31, 2007 02:31 PM
Posted on October 31, 2007 14:31
haminam kafiye
Posted by barbod | October 31, 2007 06:35 PM
Posted on October 31, 2007 18:35
bazam jaye shokr dare be khoda ke khodeto ghatie zendeha midoooni :P
Posted by haleh | October 31, 2007 07:52 PM
Posted on October 31, 2007 19:52
کافی نیست
Posted by کاپیتانی بدون هواپیما | November 1, 2007 12:58 PM
Posted on November 01, 2007 12:58
چه قدر خوبه آدم برای اعلام زنده بودنش این همه کامنت داشته باشه:)
Posted by elahe | November 1, 2007 01:06 PM
Posted on November 01, 2007 13:06
این روزا هیچکی نوشتنش نمیاد
امیدوارم یه موج غول آسای شادی و حس و حال و انرژی و ... ( هرچی دوست داری جاش بذار) بیاد با شدت برخورد کنه به زندگیت و از این رو به اون روت کنه
Posted by بهار | November 1, 2007 07:27 PM
Posted on November 01, 2007 19:27
خوب خدا رو شکر !
Posted by بوف سفید شب | November 1, 2007 09:16 PM
Posted on November 01, 2007 21:16
سلام
نگرانت شدیم آقا کیوان...
یه خبر از وضعیت خودت بده...
Posted by محمدرضا | November 1, 2007 10:38 PM
Posted on November 01, 2007 22:38
كاش خوب باشي
Posted by ليلي | November 2, 2007 12:07 AM
Posted on November 02, 2007 00:07
یعنی فکرمی کنی همین،بسه؟
دلم برای نوشته هات تنگ شده،بنویس لطفا.
Posted by ghazal | November 2, 2007 09:56 PM
Posted on November 02, 2007 21:56
...pas zande bash ta bebinimet, hamin
Posted by reza | November 5, 2007 12:58 AM
Posted on November 05, 2007 00:58
خوب خدا رُ شكر
Posted by فــَرا | November 5, 2007 02:29 PM
Posted on November 05, 2007 14:29
چرا آپ نمی کنی؟ منتظریم.
کم کم داشتیم نگران می شدیم؟
Posted by محسن | November 7, 2007 04:11 PM
Posted on November 07, 2007 16:11
hame chi az yad adam mire mage yadesh ke hamishe yadeshe
Posted by yasamin | November 9, 2007 09:49 PM
Posted on November 09, 2007 21:49