تنها بفاصله دو سه روز كه از خوندن بادبادكباز گذشته بود شروع به خوندن كتاب هزار خورشيد درخشان*، دومين اثر خالد حسينی كه به فارسی ترجمه شده كردم. در بادبادكباز نگاهی بيرونی به افغانستان وجود داره ولی در هزار خورشيد، تمامی داستان در داخل افغانستان ميگذره و آدم بخوبی ميتونه تصويری نسبتاً واضح از شهرها و آداب و رسوم و بلايايی كه به سر مردم اونجا اومده رو حس كنه. هزار خورشيد درخشان همانند بادبادكباز داستان دو انسان رو شرح ميده. دو زنی زجر كشيده و درد كشيده. برای اينكه توی خيلی از جاها بغض بيخ گلوت رو بچسبه و دلت بخواد برای زنهای داستان زار بزنی، اصلاً نياز به احساسات پروانهايی نيست. يه كم كه سرت توی حساب باشه و با غم و غصه و درد، رفاقت داشته باشی توی خيلی از جاها ميتونی بغض كنی. توی خيلی از جاها ميتونی نَمه اشكی بريزی. آره هنره. خوندن يه كتاب و همراه با شخصيت داستان، بغض كردن و گريه كردن هنر ميخواد. توی اين زمونه كه شتر رو با بار و كوهان و تموم يد و بيضش میخورنند و هر روز كرور كرور زن و مرد توی اقصی نقاط دنيا ميمرند و ككِ كسی نميگزه، هنر ميخواد آخر داستان دلت برای مريم و ليلا تنگ بشه. دلت برای طارق تنگ بشه. نگران سرنوشت عزيزه و زلمای بشی و دلت حتی برای رشيديی كه بزرگ شده همون خلق و خوی خشن و وحشی هست هم تنگ بشه.
راستش من فكر میكنم برای بادبادكباز تبليغات خيلی زيادی شده. البته بادبادكباز كتاب خيلی خوب و قشنگی هستش ولی خب بنظرم هزار خورشيد درخشان به مراتب بهتر از اونه. خالد حسينی بخوبی تونسته احساسات يه زن دردكشيده افغان رو به تصوير بكشونه و اين برای يه مردی كه سالها توی كاليفرنيای آمريكا زندگی كرده، يه هنر بزرگ محسوب ميشه كه واقعاً جای احسنت گفتن داره. راستش با خوندن اين دو تا كتاب و بخصوص هزار خورشيد ديدم نسبت به افغانستان و افغانیها عوض شد. برای نشون دادن حسن نيّتم هم حاضرم هر افغانی رو كه شما بگيد، دو تا ماچش بكنم! تا الان با شنيدن اسم افغانی فقط بيل و كلنگ و مقنّی و قتل به ذهنم ميرسيد ولی الان نگاه بهتری نسبت بهشون دارم. كاشكی ما هم بجای اونهمه شاعر و نويسنده و عارف و فيلسوف قرون اوليه، دو تا نويسنده و چهار تا داستان معاصر داشتيم تا به چند زبون زنده دنيا ترجمه ميشد و میتونست نگاه و ديد جهانيان رو نسبت بهمهون يه كمی بهتر و با تخفيفتر كنه!
هزار خورشيد درخشان / خالد حسينی / ترجمه بيتا كاظمی / نشر باغ نو / 460 صفحه / 6000 تومان
Comments (35)
سلام کیوان جان.
اولا که عیدت مبارک
دوما احساست هم پروانه ای و قشنگه
سوما به نظرم کار خودته. خودت باید شروع کنی و دید بقیه رو نسبت به ایرانی عوض کنی. ماشا الله به این خوبی مینویسی. هم خوب شاعرانه مینویسی ، هم طنز، هم جدی و....
کار کار خودته.بسم الله..
Posted by arshi | October 14, 2007 12:07 PM
Posted on October 14, 2007 12:07
http://radiozamaneh.biz/pourmohsen/2007/10/post_67.html
Posted by نگاه | October 14, 2007 01:22 PM
Posted on October 14, 2007 13:22
من که هنوز سعادت خواندن هزار خورشید درخشان نصیبم نشده اما مدتی قبل به لطف دوستی کتاب " انجیرهای سرخ مزار " را خواندم از نویسنده افغانی ساکن جنوب تهران که مجموعه داستان بود و تا حالا سه بار چاپ شده و یک کتاب دیگه از همین نویسنده افغان یعنی " محمد حسین محمدی " که داستان بلند هستش به نام " از یاد رفتن " که توجه زیادی رو به خودش جلب کرده . نتیجه اخلاقی این که همه افغان ها برخلاف تصورات ما فقط با بیل و کلنگ سروکار ندارن !! و ادم حسابی هم میانشان کم نیست .
خوشبختانه یا متاسفانه بیشتر نویسندگانی که در حوزه ادبیات در سطح جهانی مطرح شده اند نوشته هاشون به زبان انگلیسی بوده . نویسندگانی که به زبان غیر مادری نوشته اند و اتفاقا مطرح هم شده اند نمونه اش همین اقای خالد حسینی یا جومپا لاهیری نسل دوم هندی و نویسنده کتاب های مترجم دردها و همنام که شما هم قبلا راجع بهش در همین وبلاگ نوشتید . از میان نویسندگانی که به زبان های دیگه می نویسن چند ایرانی هم قابل مشاهده هستش مثلا داریوش شایگان که البته بیشتر فیلسوفه تا رمان نویس و تنها رمانش رو به زبان فرانسه نوشته و البته چند جایزه مهم هم بابتش دریافت کرده یا فیروزه جزایری دوما که فقط یک کتاب منتشر کرده همان کتاب " عطر سنبل عطر کاج " که به فارسی هم ترجمه شد و تا حدی مورد توجه قرار گرفت اما این توجه هرگز با رمانی مثل " بادبادک باز" خالد حسینی قابل مقایسه نیست . تا جایی که با اطلاعات ناقصم خبردارم ایرانی های دیگری که به زبان انگلیسی مینویسند تقریبا توی همین مایه ها هستند یعنی شهرت جهانی شون چندان زیاد نیست شاید چون هنوز نمی دانند چطور باید به زبان دیگری فکر کنند یا به ان بنویسند .
به هر حال ممنون از اینکه با زبان و سبک خاص این وبلاگ که جذابیت خاص خودش رو داره کتاب هایی از ایندست رو معرفی می کنید .
Posted by لیلا | October 14, 2007 06:24 PM
Posted on October 14, 2007 18:24
آن شاعران و نویسندگانی قرون ماضی که گفتید فقط مربوط به شماها نمیشده. افغانستان و تاجیکستان هم سهم دارند. در ثانی بد بختانه اطلاعات فارسی زبانان در 3 کشور ایران و افغانستان و تاجیکستان اینقدر از هم کمه که باید تبلیغ رسانه های غربی بیاید تا خواننده ایرانی متوجه یک اثر از نویسنده افغانی شود و همه اش قاتل و دزد افغانی را تصور نکند .حالا باز شما بهتر از آن دوست هستید که با تعجب میپرسید مگر افغانیها هم فارسی صحبت میکنند
Posted by habib | October 14, 2007 10:01 PM
Posted on October 14, 2007 22:01
دقیقاً از موقعی که تو از این دو تا کتاب تعریف کردی حسابی مترصد فرصتم که گیرشون بیارم و بخونمشون... اصولاً از کتابایی که تو تعریف می کنی منم خوشم میاد!... فقط چرا انقدر جفتشون گرونن؟!
Posted by هانیه | October 14, 2007 11:01 PM
Posted on October 14, 2007 23:01
تو از کجا می دونی احساسات یه زن افغان رو خوب نشون داده ؟ تو که نه زنی و نه افغانی ؟!
ما هم نویسنده های خوب داریم آقا کیوان , نویسنده هایی که خیلی بهتر و قوی تر از این آقا می نویسن ولی تو کشوری زندگی می کنیم که همه چیز باید توی چهار چوب خاصی باشه و سوژه ها از پیش تعیین شدن .
ما چه آزادی ای داریم که حالا قراره ازادیه نگارش داشته باشیم و مقایسه شیم ؟چقدر برای خریدن کتابهای چاپ اول که توسط نویسنده های ایرانی نوشته میشن پول میدی ؟
چند تا کتاب خریدی که اولین کتاب یه نویسنده ی جوون ایرانی بوده ؟
خیلی بی انصافیه ندیدن بچه هایی که برای چاپ شدن کتابهاشون پول قرض می کنن
خیلی بی انصافیه نخوندن کتابهایی که با کیفیت پایین چاپ شدن چون اسپانسری نداشتن
خیلی بی انصافیه نبینی و نخونی ... ولی نه میبینی و نه می خونی ...
Posted by مهتاب | October 15, 2007 01:42 AM
Posted on October 15, 2007 01:42
agha ki bood az tarhe biroon kardane afghani ha hemaayat mikard?!!!
Posted by amir | October 15, 2007 12:31 PM
Posted on October 15, 2007 12:31
من هم از هزار خورشيد درخشان خيلي خوشم اومد، اما در اينكه نويسنده تونسته به خوبي احساس يك زن افغان رو به تصوير بكشه مطمئن نيستم. فكر ميكنم در اين خصوص زنهاي افغاني بايد اظهار نظر كنن. مخصوصا اينكه اين آقا سالها در آمريكا زندگي كرده. در هر حال كتاب بسيار خوبيه.
Posted by ليلي | October 15, 2007 01:14 PM
Posted on October 15, 2007 13:14
کاش منم یک زن افعان بودم:)
Posted by مریم | October 16, 2007 04:38 AM
Posted on October 16, 2007 04:38
كاشكی ما هم بجای اونهمه شاعر و نويسنده و عارف و فيلسوف قرون اوليه، دو تا نويسنده و چهار تا داستان معاصر داشتيم تا به چند زبون زنده دنيا ترجمه ميشد و میتونست نگاه و ديد جهانيان رو نسبت بهمهون يه كمی بهتر و با تخفيفتر كنه!
................. وقتی اینو خوندم احساس کردم چقدر بی تفاوتیم به مصطفی مستور ها به زویا پیرزاد ها و مرادی کرمانی ها و.... راستی چرا اینقدر غریبه پرستیم ؟
Posted by فرهاد | October 16, 2007 08:15 PM
Posted on October 16, 2007 20:15
با سلام.
کیوان خان ممنون از پستهای زیبا و پربار و اطلاع رسانی از تازه های ادبی.اهل شعر هستید؟
Posted by darshana | October 16, 2007 10:19 PM
Posted on October 16, 2007 22:19
کاملا بانظرات سرکار موافقم...
کاش ما هم از این کارها بلد بودیم تو آمریکای جهانخوار به جای فحش دادن به این و اون سرمون رو با یه کتا...یه...کتاب....به معنای واقعیکتاب...بلند می کردیم..
به روزم...سر نمیزنید اما ما اعلام میکنیم.
Posted by میس شانزه لیزه | October 17, 2007 12:00 AM
Posted on October 17, 2007 00:00
1.وقتي يه كتابي ميشه محبوبترين كتاب آنجليا جولي نبايد بخاطر اون همه تبليغاتي كه براش شده تعجب كرد.
2.من باواكنش هاي دوستان كار ندارم فقط در همين حد ميگم كه وقتي اين دو تا كتاب رو ميخوني از اينكه قبلا افغاني جماعت رو آدم حساب نمي كردي دچار عذاب وجدان ميشي !
هرچند تا اين طرز ديد كه همه حق دارن تا بهشون احترام گذاشته بشه ملكه ذهن بشه زمان ميبره.
Posted by mohi | October 18, 2007 02:35 AM
Posted on October 18, 2007 02:35
سلام لطفا سعی کنید خانم های سرزمین خودتون رو درک کنید که بیشتر نیاز به توجه دارند و البته شما هم بیشتر باهاشون سر و کار دارید
Posted by maryam | October 18, 2007 06:44 PM
Posted on October 18, 2007 18:44
خبری ازت نیست! خیر باشه! خواستم بگم چون می دونم اهل کتاب خوندنی یه کتاب معرفی کردم تو بلاگم که خیلی توصیه ش می کنم... همیشه که نمی شه تو کتاب توصیه کنی ما بخونیم...
Posted by هانیه | October 19, 2007 07:49 PM
Posted on October 19, 2007 19:49
چند روز پیش اتفاقی چشمم به همین کتاب تو یه کتاب فروشی افتاد و یاد این پست وبلاگ شما افتادم و دل رو زدم به دریا و خریدمش.دستت درد نکنه واقعا قشنگ بود و در عین اینکه دردها و مشکلات افغانها رو نشون میداد تمدن و فرهنگشون رو هم بخوبی معرفی میکرد...اینکه یه جای داستان لیلا میگه زنهای کابل عادت کردن که وکیل و پزشک باشن و جایی که پدر لیلا بهش میگه تو باید درس بخونی و دانشگاه بره و خیلی قسمتهای دیگه....واقعا دید من رو نسبت به افغانی ها عوض کرد! تصمیم گرفتم رو پیشنهاداتی که در مورد کتاب تو وبلاگت میکنی بیشتر فکر کنم:D
Posted by namaki | October 19, 2007 08:57 PM
Posted on October 19, 2007 20:57
ما مثل خالد حسینی نداریم ولی به جاش یه کسانی رو داریم که حاضرند به ثمن بخس خودشون ومملکتشون رو بفروشند !
این لینک رو بخون:
http://www.banafshi.blogfa.com/post-21.aspx
Posted by ستاره | October 20, 2007 09:34 AM
Posted on October 20, 2007 09:34
با خوندن مطالب خودت و كامنتهايي كه درباره تغيير ديد همگان درباره افغانستان و افغانيها بود، فكري به ذهنم رسيد. چاپ شدن و گل كردن چنين كتابهايي يك برنامه هدفمند براي تغيير ديدگاه عموم جهانيان نسبت به ملتي كه حالا قراره با نام يك ناجي جديد دوباره ظهور كنن نيست؟ ملتي كه بواسطه بعضي كارهاي خودشون يا حاكمانشون تصوير بدي در ذهن جهانيان ايجاد كردن و حالا قراره تطهير بشن؟ البته بد هم نيست. حقشونه. اما به نظر اتفاقي هم نيست. اينكه يكهو كتابهايي درباره افغانستان اينقدر تو دنيا گل كنن كه همشون هم از فضايل و محسنات اونها حرف بزنه. ما كه خودمون حداقل 25 سال با اين جماعت همزيستي داشتيم. من نميگم همشون بد هستن. اما ديگه اينهمه دكتر و فيلسوف و مترقي و آزاديخواه و ... هم بينشون نديديم. اين آقاي خالد حسيني يا بقيه نويسندگان اين قبيل كتابها اين همه سال كجا بودن كه حالا دارن واقعيت افغانستان رو نشون ميدن و با اين همه تبليغات موفق هم شدن كه نظر مردم دنيا رو نسبت به اونها عوض كنن؟ اگر تونسته باشن نظر ماها رو اينقدر عوض كنن پس ببين چه تاثيري روي اروپاييها و ... كه پي اين جماعت به تنشون نخورده داشته؟! اينه كه ميگم گل كردن اين كتابها نميتونه اتفاقي باشه. عوض كردن ديدگاه جهانيان نسبت به يك قوم ميتونه كمك بزرگي در بايكوت كردن اونها يا حمايت از اونها داشته باشه. بهرحال افغانيها هم حق بهتر زندگي كردن رو حتما دارن.
Posted by فتانه | October 20, 2007 03:39 PM
Posted on October 20, 2007 15:39
سلام كيوان جان ممنون از كتابها... منم چند وقت پيش وبلاگ يه افغاني رو ميخوندم كه واقعا ديدگاهم نسبت بهشون عوض شد
Posted by yasaman | October 21, 2007 08:31 PM
Posted on October 21, 2007 20:31
داش کیوان،غیبت صغرات داره میشه کبرا!
Posted by مگا ممد | October 22, 2007 02:47 AM
Posted on October 22, 2007 02:47
تو یکی از پست هات نوشته بودی یادمون باشه اگه آدم بی شیله ای دیدیم کلاهمون و به احترام براش برداریم. اما فکر کنم بهتره این کلیشه رو بشکنیم و اگه جایی با چنین کسی مواجه شدیم به جای اینکه کلاهمونو براش برداریم یه پس گردنی بهش بزنیم و یادآوری کنیم که راهی که پیشه کرده به کردستان رود. فکر کنم همه میدونن که سادگی و صداقت بهای خیلی سنگینی داره. عاقبت عمری یکرنگی و بی آلایش بودن سرخوردگیه و کلاه بزرگیه که دیگه هیچ وقت از سرت بیرون نمیاد. دنیای امروز و آدماش درنده تر و بیرحم تر از اونه که چنین آدمی بتونه سر سالم ازش بیرون ببره. همه اینها رو تجربه کرده ام.
باید به فرزندانمان پنهان کاری و دروغگویی و نقش بازی کردن رو بیاموزیم، اینها لازمه دنیای امروزن.
Posted by رضا | October 22, 2007 04:04 AM
Posted on October 22, 2007 04:04
آقا ببخشید عینک آفتابی خدمتتون هست؟ چشمامون کور شد ...دِ نه آخه هزار تا خورشید درخشان !؟!!
Posted by pink | October 22, 2007 09:18 AM
Posted on October 22, 2007 09:18
?chera neminevisi baradar
Posted by Amir | October 22, 2007 12:08 PM
Posted on October 22, 2007 12:08
خيلي وقته كه اين آخرين پستت همونجوري بكر و دست نخورده توي صفحه ات باقي مونده. معمولاً هر روز صبح به صبح اولين صفحه اي رو كه باز ميكنم " از پشت يك سوم " هست. نميدونم چرا 10 روزي هست كه آپديت نكردي. آقا كيوان دلمون براي نوشته هات تنگ ميشه. ما عادت نداريم كه اينجا رو بدون پست جديد ببينيم. فكر كنم ديگه همه خواننده هاي اينجا دارند نگران حالت ميشن. كيوان چرا نمي نويسي؟
Posted by بهرام | October 22, 2007 03:06 PM
Posted on October 22, 2007 15:06
hello
if you let me, i wanna be one of your friends...to send you some comments .
i just wanted to thank you for your beautiful style in writing.
have fun
Posted by jooje | October 22, 2007 03:08 PM
Posted on October 22, 2007 15:08
دااااش کیوون لوتی، من موندم تو رسم این زمونه بی وفا که ما همه اش باید تو خماری بمونیم و به دیوار بخوریم. آخه بامرام نمی گی خاطرخواه هات هر روز سر می زنن اینجا و لب و لوچه آویزوون می رند. جون آبجی مارو تو خماری نگذار رو بنویس.
عزت زیاد
Posted by زری | October 22, 2007 03:14 PM
Posted on October 22, 2007 15:14
کامنت گذاشتن خواننده ها برای پستی که مربوط به زمان دقیانوس فقید (!) هستش نشون میده که همه منتظرپست جدید هستن . بعضی ها هم که لجباز !! تا وقتی عشقشون نکشه از خر شیطون پیاده نمیشن :دی از طرف دیگه هم ممکنه که بلاگر به سکوت و ننوشتن نیاز بیشتری داره تا نوشتن !
پی نوشت بی ربط با ربط : این بلاگ رولینگ هم دیگه اخر بی معنی هاست !
Posted by لیلا | October 22, 2007 08:00 PM
Posted on October 22, 2007 20:00
باز یبوست فکر و ذهن گرفتی داش کی1!!!!؟؟؟؟/
راستی حالت خوبه ؟ حال خانمت چطوره؟نکنه غیبت داری باز داری میری یا رفتی اون دور دورا ؟
Posted by نگاه | October 23, 2007 11:54 AM
Posted on October 23, 2007 11:54
koooooooooojaaaaaaaaaaaayiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii?????
Posted by arshi | October 23, 2007 06:07 PM
Posted on October 23, 2007 18:07
zendehi?
Posted by farshid | October 25, 2007 01:28 PM
Posted on October 25, 2007 13:28
بابا حالا بلاگ رولينگ خرابه که خرابه!! کجايي تو؟! نميگي آدم نگران ميشه؟!
Posted by هانیه | October 25, 2007 09:54 PM
Posted on October 25, 2007 21:54
سلام هموطن ايراني. سايت ياهو که آدرس ايميل من و شما در آن قرار دارد و روزانه با مسنجرش چت ميکنيم، نام کشور من و تو را از ليست کشورهايش در صفحهي ثبت نام حذف کرده. اگر غيرت و عرق مليات اجازه نميدهداين ننگ را بپذيري، با لينک دادن به صفحهي http://helloyahoomail.net از طريق کليدواژهي Yahoo mail به بمب درحال پيشرفت عليه ياهو کمک کنيد تا کوچکترين وظيفهي ما به کشورمان ادا شده باشد و همانند بمب افتخارآميز فيلم سيصد و خليج فارس، بتوانيم يک موفقيت ديگر را نيز رقم بزنيم... متشکرم
Posted by یک رهگذر | October 26, 2007 02:24 AM
Posted on October 26, 2007 02:24
اخوي شما حالت خوبه؟ جدي عرض ميكنم. جدا از "بنويس- ننويس" ها. اميدوارم كه كسالتي نداشته باشي، نه جسمي نه روحي. كاري هم اگر داشتي كه از دست كسي برميامد بگو. موفق باشي.
Posted by فتانه | October 27, 2007 08:52 AM
Posted on October 27, 2007 08:52
كجايي؟:(
Posted by خپوني | October 28, 2007 08:15 PM
Posted on October 28, 2007 20:15
آقای عزیز شما اشتباه میفرمایید، در همون قرنهای اولیه همه شعرا افغانی بودند،مثل مولانای بلخی و خیلی های دیگه که همشونو ایران به اسم خودش ثبت کتابها کرده. افغانها همیشه در ادبیات تک بودند ،منتی تو و امثال تو بیخبرین جونم.
Posted by عاطفه | January 9, 2008 05:08 AM
Posted on January 09, 2008 05:08