هنوز هم دَمدَمای اذّان مغرب و با شنيدن اون ربنّا، تن و بدن آدم مورمور ميشه. بنظرم اينكه روزه باشی يا نباشی، ايران باشی يا نباشی، بزرگ باشی يا نباشی خيلی مهم نيست. مهم اون حس و حال قشنگه كه آدم توی اون موقع خاص دچارش ميشه. ربنّای شجريان و اذّانِ موذنزاده اردبيلی شايد بيشتر از اونكه حسهای دينی و مذهبی آدم رو بيدار كن، يه حس خوشايند و نوستالژی برای من داره. آدم احساس سبكی ميكنه توی اون لحظات خاصِ دم افطار. احساسی كه توی اين روزهای پُر استرس و پر غوغا، كمتر ميشه لمسش كرد. احساس يه كمی جدا شدن از اين مور و ملخها!
ماه رمضونه و ساعت كاری عوض شده. برخلاف خيلی از ارگانها و ادارهجات كه ديرتر ميرن سر كار، ما مجبوريم زودتر هم بياييم سر كار. اين روزها صبحها ساعت 5/4 از خواب بيدار ميشم. ( قابل توجه دوستانی كه فكر میكنند كيوان آدم تنبلیيه ) ديگه مثل قديم شبزندهداری نمیكنم. چون نه كامپيوتر و دَستك دُنبكش رو توی خونه دارم و نه ديگه حال و حوصله بيدار نشستن رو. قرار شده عوض بشم و اين قرار رو خودم با خودم گذاشتم. میخواهم يه سری واژهها رو دوباره معنا كنم. بنظرم همه اونهايی كه مهاجرت میكنند قبل از رفتن بايد معنی بعضی از واژهها رو دوباره از اول بنويسند چون اونجا، كار يه جور ديگه است. آدمها يه آدمهای ديگهای هستند. قوانينشون با قوانين ما فرق داره. تفريحاتشون اونی نيست كه ما بهش ميگيم تفريح و مهمتر از همه اينكه زندگی اونجا با زندگی اينجا فرق داره. آدميزاد بايد اين انعطاف و بستر مساعد رو داشته باشه كه بتونه توی يه مملكت غريب، جايی بغير از كشور خودش هم موندگار بشه. بتونه ريشه بده. جوونه بزنه و قد بكشه. بتونه با فرهنگ و آدمهای كوچه پسكوچه اونجا دوست و رفيق بشه. بتونه از بودن توی اون فرهنگ و كشور لذت ببره. بتونه از ته دل، قهقهه بزنه. منم دارم سعیم رو ميكنم بهمين خاطر تصميم دارم واژهها رو دوباره معنا كنم.
اين روزها در مقابل وسوسه كتاب " بادبادك باز " نتونستم مقاومت كنم و بعد از چندی، توبه نخوندن كتابِ رمان رو شكستم و بعد از كلی كشمكش با انواع و اقسام نفوس اماره و لوامه، كتاب رو دستم گرفتم و دارم حالش رو میبرم. خوندن همون پنج صفحه اول باعث ميشه با داستان همراه بشی و گذشت زمان رو حس نكنی. دلت بحال حسن بسوزه و دوست داشته باشی كوچه پسكوچههای كابل و هرات و قندهار رو ببينی. ای خالد حسينی اون شير مادر، حلالت با اين رمان نوشتنت كه دوست ندارم كتاب رو زود بخونم و يه شبه تمومش كنم. دارم ذره ذره ازش لذت میبرم. اگه كتاب " هزار خورشيد درخشان " اين نويسنده هم بخوبی بادبادك بازش باشه كه عنقريب بايد اون رو هم بخونم.
خيلی جاها و توی خيلی از وبلاگها و روزنامهها و از خيلی از آدمهای اهل فن! در رابطه با كتاب " چهار اثر از فلورانس اسكاول شين* " شنيده بودم. چند روز پيش دوستی عزيز كتاب رو بهم هديه داد و انصافاً كه هديه ارزشمندی بود. ميتونم بگم توی اون 10-15 تا كتاب خودشناسی كه توی اين مدت ورقی زدم اين كتاب، بهترين كتابی بود كه خوندم. چيزی كه جالبه اينه كه اين كتاب ميتونه مكمل و تكميل كننده خوبی برای فيلم راز باشه. شايد خيلی جاها كميت مهم نباشه ولی كتابی كه توی جامعه ايرانی به چاپ شصتم برسه حتماً چيزهايی برای گفتن داره.
*چهار اثر از فلورانس اسكاول شين / ترجمه گيتی خوشدل / نشر پيكان / 360 صفحه / 4200 تومان
Comments (26)
منم چهارشنبه رفتم شهر كتاب هم "بادبادك باز" رو ديدم و هم "كتابفروش كابل" رو. ولي كتابفروش كابل رو خريدم. دارم ميخونمش. حداقل جذابيتش اينه كه درباره جامعه بستهاي مثل افغانستان و تا حدي پاكستان يه تصويري به آدم ميده.
***********************************************
k1: در رابطه با كتابفروش كابل چيزی نشنيدم. اونهم مال خالد حسينی هستش؟! ارزش خوندن داره؟!
Posted by فتانه | October 1, 2007 08:24 AM
Posted on October 01, 2007 08:24
in moghe rabana ke migi adam hese fereshte budan behesh dast mide.ye chizi tu maye haye fereshteye sughut karde
rasti ye kam sabr mikardi filme in badbadak baz ham miresid!
Posted by sun | October 1, 2007 08:24 AM
Posted on October 01, 2007 08:24
دااااااش کیوون یه وقت خدایی نکرده فکر نکنی کامنت نمی ذارم حالتو بیلمیرم و اینجا نیستم هاااااا. نه دااااااش من آبجی گرفتار مریض خونه هاست و هی از این مریض خونه پاسش می دین به اون مریض خونه. بابا با مرام ما اگه تو رو نداشتیم چیکار می کردیم زری سوادش به خوندن این کتاب ها نمی رسه اما وای از روزی که شما یه چیزی تو اینجا معرفی کنی دیگه آبجی اینقدر نک و ناله می کنه و خودش به آب و آتیش می زنه تا اونو پیدا کنه. جون دادااااااش فکر نکنی لاف می یام ها همین پست قبلیتون اینقدر نک و ناله کردم تا شوووووووووهر آبجی کوچیکه با زور و زحمت سی دی فیلم رو پیدا کرد .
خلاصه اش بگم ما اگه هر روز اینجا رو نخونیم اون روز مثل سگ می مونیم "پنداری" معتاد این صفحه خوشگل شدیم و رفت.
دااااااش کیوون موقع شنیدن ربنا و اذان ما رو هم دعا کنید. عززززززززت زیاد لوتی.
Posted by زری | October 1, 2007 09:11 AM
Posted on October 01, 2007 09:11
نه مال يك ژورناليست نروژيه به اسمه "اسنه سير استد". حالا كه شما هم داري كتابي رو كه من نخوندم، درباره همون جامعه ميخوني نميتونم مقايسه كنم و بگم ارزش خوندن داره يا نه. بهر حال براي من اولين كتاب درباره افغانستان بود. بهتر از هيچ.
http://www.roshangari.net/as/ds.cgi?art=20050704074817.html
http://www.bbc.co.uk/persian/afghanistan/story/2003/11/printable/031119_pm-afg-bookseller.shtml
Posted by فتانه | October 1, 2007 09:39 AM
Posted on October 01, 2007 09:39
در مورد ربنا و اذان موذنزاده واقعا همين حسيه كه ميگي. اصلا انگار با همه دعاها و اذانها فرق ميكنه...جاودانه هستند اينها!
Posted by mehdi | October 1, 2007 11:55 AM
Posted on October 01, 2007 11:55
بادبادک باز را خوندم، چهار اثر هم با تعریف هایی که شما کردین حتماً خوندنیه و سعی می کنم در اولین فرصت بخونمش. ممنون از اینکه کتاب ها را معرفی می کنید.
به آبجی زری: زری خانوم حالت خوبه؟ با این کامنتی که گذاشتی و گفتی گرفتار مریض خونه هستی نگرانت شدیم.
Posted by گلناز | October 1, 2007 12:12 PM
Posted on October 01, 2007 12:12
تقريبا حدود پنج سال پيش بود كه كتاب "چهار اثر از ..." خونده بودم و هيچ چيزي برام نداشت ، حالا با اين توصيفات وسوسه شدم يه بار ديگه بخونمش.
حتما مي دونين كه "بادبادك باز " تقريبا الهام گرفته از زندگي واقعي خود خالد حسيني و دارن از روش فيلم هم دارن ميسازن.
Posted by mohi | October 1, 2007 01:30 PM
Posted on October 01, 2007 13:30
با اسكاول شين موافقم من هم تا حالا چند بار خوندمش .
Posted by خلوت ليلا | October 1, 2007 04:00 PM
Posted on October 01, 2007 16:00
خب هر کاری علاوه بر عرضه به شانس هم نیاز داره ! جناب خالد حسینی با اینکه به زبان غیرمادری می نویسه حسابی پولدار شده و هم بادبادک باز هم هزار خورشید درخشان در فهرست پرفروش ترین های ادبیات داستانی قرار گرفتن . ظاهرا در فیلم هالیوودی پرهزینه بادبادک باز همایون ارشادی بازیگر فیلم طعم گیلاس کیارستمی هم نقش داره . ببینیم بادبادک باز یه فارسی زبان دیگه رو هم به پول و شهرت میرسونه یا نه ؟!!
Posted by لیلا | October 1, 2007 04:45 PM
Posted on October 01, 2007 16:45
آره تعريف چهار اثر رو منم خيلي شنيدم... قرار بود به منم يه دوستي هديهش بده که هنوز نداده! راستي تو چرا توبه کرده بودي رمان بخوني؟؟!!
Posted by هانیه | October 1, 2007 05:27 PM
Posted on October 01, 2007 17:27
کتاب جدید خالد حسینی این روزها به پرفروشترین کالای فرهنگی تبدیل شده.
Posted by حمیدرضا | October 1, 2007 10:37 PM
Posted on October 01, 2007 22:37
درباره اينكه چهار اثر مكمل خوبي يه براي راز موافقم. دوستي دارم، كارش همين است؛ هديه دادن چهار اثر! يادِ آن هديه دادن شما افتادم! دي وي دي راز !!!
ديشب، جمله اي خواندم، از حضرت علي، بي مناسبت نديدم يادآوريش را؛ " همانا اين دل مانند بدن افسرده مي شود، پس براي شادابي دل، سخنان زيباي حكمت آميز را بجوييد. " حكمت 91 است از نهج البلاغه. علمي اش هم مي شود همۀ آنچه كه راجرز و روانشناسي انسان گرا و شناخت گرايي مي گويد!
شاد بمانيد
Posted by چهار ستاره مانده به صبح | October 1, 2007 11:24 PM
Posted on October 01, 2007 23:24
4 اثره اسکاول شین رو وقتی دیپلم رگفتم داداشم بهم کادو داد ... دانشگاهم که تموم شد یه دوره کلاسهای بنیان رو بهم کادو داد ...
یاد گرفتم امیدوار باشم . یاد گرفتم ایمان داشته باشم . یاد گرفتم بزرگ باشم ولی یا نگرفتم خوشبخت باشم ...
Posted by مهتاب | October 2, 2007 12:04 AM
Posted on October 02, 2007 00:04
شروع ربنا، یعنی آغاز یه حس سبکی...!
پاکی...
آزادی...
معنویت...
و اذان...
یعنی اوج تمام اینها...
یعنی پرواز...!
Posted by یک آرش | October 2, 2007 03:34 AM
Posted on October 02, 2007 03:34
سلام.نمیخوام مثل بقیه نصیحت کنم.فقط جهت یاد آوری :این اون کاریه که باید از اول میکردی و فرهنگ اونها رو یاد میگرفتی،به قول خودت واژه ها رو دوباره معنا کنی.مطمئن باش این دفعه که بری موفق میشی.به امید موندن در اونجا که برات خیره.
Posted by baharak | October 2, 2007 10:02 AM
Posted on October 02, 2007 10:02
شكسپير ميگه: فراموش كن چيزي رو كه نمي توني بدست بياري ، وبدست بياور چيزي رو كه نمي توني فراموشش كني خيانت تنها اين نيست كه شب را با ديگري بگذراني ... خيانت ميتواند دروغ دوست داشتن باشد ! خيانت تنها اين نيست كه دستت را در خفا در دست ديگري بگذاري ... خيانت ميتواند جاري كردن اشك بر ديدگان معصومي باشد
Posted by بهار | October 2, 2007 05:08 PM
Posted on October 02, 2007 17:08
حرف زدن در مورد تغیر خیلی آسونه ولی خیلی وقت ها نمیشه! نمیشه
Posted by maakaan | October 2, 2007 10:35 PM
Posted on October 02, 2007 22:35
سلام کیوان جان
خوبی؟ این دوباره معنا کردن واژه ها رو که نوشتی، دقیقا همون چیزهاییه که من دارم الان تجربش می کنم و از این قضیه هم چقدر خوشحالم. یادته دفعه اول که برگشته بودی ایران واسم نوشتی که به خودت فرصت بده؟!
الان من هم بعضی روزها ساعت 4 صبح بیدار می شم واسه رفتن به سرکار، ولی خوشحالم، این در حالیست که تو تهران که کار خودم رو داشتم تازه ساعت 9:30 از خونه می آمدم بیرون و به خوشحالی الان هم نبودم! تازه کار ٍ تهرانم کجا و کار اینجا کجا! این قضیه هم از یه ماه پیش که از ایران دل کندم و خودم از ته دل خواستم، جور شد. توقعم رو هم آوردم پایین تر و دیگه اصلا فکر نکردم که تو ایران کی بودم واسه خودم و الان می خوام چی کار کنم.
کیوان جان! حقیقتش اینه که بالا رفتن خیلی راحت ٍ، پایین اومدن خیلی سخته! خیلی سخت. این یکسال گذشته، همش به قسمت دوم فکر می کردم، اما حالا به قسمت اول، اینکه تلاش کنم، بقول خودت واسه ریشه زدن، ریشه رو هم باید پایین تو خاک بذارم تا بتونم رشد کنم و بالا برم دیگه، همون بالا رفتنی که اگه آدم تلاش رو هم بهش اضافه کنه، خیلی راحت تر از پایین اومدنه.
یه دلیل همه اینها دارن و اون ضعف من و تو در زبان انگلیسیست و بس! به هر حال باید بپذیریم که در اصل خودمون مشکل و ضعف داریم، نه جامعه امریکا. این پذیرش خیلی چیزها رو حل می کنه و باز هم بقول خودت، واقعا اون وقت علاوه بر لذت بردن از کوچه پس کوچه ها، می بینی که چقدر حتی این سیاه پوست ها هم، چقدر خوب و مهربونن و اون وقت از قاطی شدن با فرهنگ ٍ دوستهای سیاه پوستت هم احساس لذت می کنی.
همه اینها رو نوشتم تا بگم، خوشحال هستم که راه رو پیدا کردی، من هم تازه اول راه هستم و فکر نمی کنم که راه اشتباه باشه.
Posted by ساسان | October 3, 2007 05:16 AM
Posted on October 03, 2007 05:16
سلام آقا کیوان نماز روزتون قبول
میخواستم اعتراف کنم که به شما حسادت میکنم که این همه قشنگ مینویسی و با نوشته هات حستو منتقل میکنی واقعا" هنره همیشه میگفتم چه جوری دلش طاقت میاره این سره دنیا باشه خانومش اون سره دنیا ولی دیدم فاصله مهم نیست شما اینقدر به خانومت نزدیکی که دل تنگیتو دوست داشتنتو راحت بهش انتقال میدی از طریق حرفات ولی من نمیتونم یعنی تا الان نتونستم کاش به منم یاد بدی آخه طرف من نمیخواد دوست داشتنو یاد بگیره و قبول کنه.قربانت
Posted by bahar | October 4, 2007 01:14 AM
Posted on October 04, 2007 01:14
ای ول داش کیوان خودم!
نمیدونم٬ مثل اینکه همه جای آمریکا یک شکلی نیست. اصلا فرقهای اساسی باهم دارند. فکر کنم اگه میومدی طرفهای ما تو سانفرانسیسکو عاشق میشدی! جون عزیزت تا رسیدم اینجا یاد تو افتادم. الان صبح و بعد از ظهر رو میرم سر کلاس. دیگه وضع بقیه ببین چطوریه که منو برای «؛های ادونس» برداشتند!!! یعنی کلاس بالا تر از اون نبود. یارو ۵ ساله تو آمریکاست یه دوسه سالی هم کلاس گذرونده حالا بعد از ۵ سال اومده آماده بشه برا امتحان شهروندی. یک کلمه از حرفاشو آدم حالی نمیشه. ۵ ساله اینجاست هنوز نمیتونه دو کلام انگلیسی درست و حسابی حرف بزنه.
بعد از ظهر ها هم که تلپ میشم تو کتابخونه. شب هم تا ۱۱ تو کتابفروشیها ی مشت شهر میشینم تا دلم میخاد کتاب میخونم و لابلای کتابها وول میخورم. یک دریا کتاب. ورش دار بیار بشین رو یک مبل راحت یه کاپوچینو سفارش بده تا آخرش بخون ببر بذار سر جاش! تو کتابفروشی رو میگم!
پسر انگلیسی رو توپ کن بیا. اصلا انگلیسی رو هم بذار برا اینجا! خوبه؟بهشت آدمی مثل توئه اینجا.
Posted by Saeid | October 4, 2007 07:04 PM
Posted on October 04, 2007 19:04
پس باز داری بساط و جمع می کنی بری؟
Posted by مهسا | October 4, 2007 11:40 PM
Posted on October 04, 2007 23:40
سلام کیوان جان دیشب خواب دیدم رفتی امریکا و به من می گی این بار می خواهم صداش هیج جا در نیارم وبه هیچ کس نگم تا حسابی عادت کنم وجا بیافتم.در مورد معرفی کتاب اساسی من را شوک زده کردی چون من این کتاب را اولین بار 14 سالگی خوندم وعجیب ملکه ذهنم شده وجزو صفات شخصیی اتم.فقط کافی است باور کنیم صادقانه بگم با این نگرش هیچ دست یافتنی نبوده که بخوام ونرسم.
ایمان دارم که تو هم در این زمینه موفق خواهی شد.
***********************************************
k1: ظاهراً من بخواب خواننده ها هم ميام! جالبه.
Posted by بهاران | October 6, 2007 02:01 PM
Posted on October 06, 2007 14:01
حالا حال و روز من رو ببین کیوان..........من خودم بهت گفتم چهار اثر رو بخون....من ولش کردم به این روز افتادم تو ولش نکن......به روزم به زور
Posted by میس شانزه لیزه | October 6, 2007 03:14 PM
Posted on October 06, 2007 15:14
دفه سومه کامنت می ذارم....میگم به من سر بزن که عبرت بگیری اگه فلورانس رو نخونی چی می شی...........................آره.........به من سر بزن
به روزم به زور
Posted by میس شانزه لیزه | October 6, 2007 03:33 PM
Posted on October 06, 2007 15:33
شمام با من هم عقیده اید که نیمه دوم کتاب خیلی ضعیف بود؟از ازدواجش به بعد انگار خیلی شتابزده نوشته شده انگار نویسنده فقط میخواسته داستان رو به یه جایی برسونه و بفرسه زیر چاپ.برعکس نیمه اول که انگار سالها روش کار شده
بادبادک باز رو میگم
Posted by هاجر | October 16, 2007 01:24 PM
Posted on October 16, 2007 13:24
سلام آقا كيوان
من شما رو نمي شناسم داشتم دنبال كتاب چهار اثر از فلورانس اسكاول شين مي گشتم كه به وب لاگ شما برخوردم من چون مشكل صبح زود بيدار شدن رو دارم ميشه بگيد چطور تونستيد شب زود بخوابيد و صبحها زود از خواب پاشيد؟
متشكرم باي
Posted by Aty | December 1, 2007 12:27 PM
Posted on December 01, 2007 12:27