« مرد كه گريه نمی‌كنه | Main | ... »

بوی كاغذ كاهی

توی روزهايی هستيم كه قديم‌ترها دل‌مون خيلی به اين روزها گره خورده بود. اول مهر و بوی پاييز و بوی كاغذ و بوی پاك‌كن و رخت و لباس نو و جاذبه مداد رنگی‌هايی كه هيچ وقت مال من به بيش از 12 رنگ نرسيد و آرزوی يكی از اون جعبه بزرگهاش هنوز كه هنوزه به دلمه.

مهر رسيد و من بيشتر از هر كس و هر چيز دلم برای بابای مدرسه تنگ شده. بابايی كه ديگه بعيد بدونم اجل بهش مهلت داده باشه تا اين روزهايی كه تخم مرغ شونه‌ايی 3 هزار تومن و گوشت كيلويی 8-9 هزار تومن و دفتر صد برگ 2 هزار تومن و ... ای بابا دل خوش سيری چند؟! باقالی به چند من؟!

بزرگتر كه ميشی برات اول پاييز و اول بهار، يه طعم داره. يه كم كه ديگه بزرگتر ميشی اول پاييز و اول بهار برات بدون طعم ميشه. شايد طولی و عرضی بزرگ شده باشم ولی نمی‌خواهم اونقدر قد بكشم كه اين روزها برام بی‌طعم و مزه بشه. دوست دارم اونقدر بچه بشم كه هنوز اضطرابِ كلاس‌بندی شدن رو توی وجودم حس كنم. دوست دارم اونقدر بچه بشم كه با خوندن هر اسم، دلم هوری بريز پايين و هی با انگشتهام تعداد دوستهايی رو كه با هم توی يه كلاس ميوفتيم رو بشمارم. دوست دارم دوباره ديكته بنويسم. از چوپانهای دروغگوی عصر ديجيتال بنويسم. از دهقانهای فداكاری بنويسم كه بی‌خيال گندم و جو و روستا و آبادی و كدخدا توی ميدون انقلاب دارند CD ماريا كری رو می‌فروشند. از پترس‌های فداكاری بنويسم كه انگشت‌شون نه ديواره سد، بلكه تن و بدن و سوراخ سنبه‌های زن و دختر مردم، توی صف‌های طويل اتوبوس و مينی‌بوس و خيابانهای كثيف شهر رو پر ميكنه. دوست دارم از بع‌بع گوسفندان حسنك كه سالهاست توی اين آبادی گم شدند بنويسم. از كتاب بارون خورده كبری و تموم تصميم‌های بزرگی كه بعد از خوندن تصميم كبری گرفتم، بنويسم. ميخواهم اين روزها بچه بشم تا از اون روباه‌هايی كه برای زاغ و سار و اردك و مرغ عشق و بلبل و خروس و يابو و هر آنچه كه ميخزه و ميپره، كمين كردند بنويسم.

حالا اگه معلمی پيدا بشه تا موضوع انشاء رو " علم بهتر است يا ثروت " بده، ديگه ميدونم چی بنويسم. فرق اين روزگار لعنتی با معلم همينه كه اول امتحان ميگيره و بعد درس ميده. فكر كنم حالا ديگه اينقدر بزرگ شدم كه روزگار اسمم رو بذاره توی ليست كسانيكه بايد ازشون امتحان بگيره. آره ميخواهم اونقدر بچه بشم كه 2 به اضافه 7 رو با انگشتهام جمع كنم. 8 تا پرتقال داريم 5 تاش رو ميديم به علی، حالا چند تا پرتقال داريم؟ ميخواهم اونقدر بچه بشم كه همه پرتقالها رو بدم به علی.

Comments (27)

فتانه:

واقعا سالهاي دبستان از بهترين سالها بود. بزرگتر كه شديم اين كنكور لعنتي همه ذهنمونو گرفت. ميخوندي يا نميخوندي فرق نميكرد. بازم همش دلهره بود. سالهاست كه ميخوام برم دبستانمو دوباره ببينم. از ترس اينكه خيلي فرق كرده باشه نرفتم. وقتي اوركات شروع شد اول كلي دنبال بچه‌هاي دبستان گشتم.
"ميخواهم اونقدر بچه بشم كه همه پرتقالها رو بدم به علی." :)

بهرام:

در رابطه با روز اول مهر بلاگرها مطلب زياد مينويسند ولي بي اغراق اين پستت يكي از بهترين پستهايي بود كه در رابطه با اول مهر خوندم بودم. پسر تو قلمت شاهكاره. آدم رو ميبره تو هپروت. فضاسازيت عالي يه.

PINK:

آخ ...خوش به حال اونایی که فهمیدن 2 به اضافه 7 چند می شه ...ما که هنوز سرگردون همین موندیم

ما چه زود بزرگ شديم. الفبا را تازه ياد گرفته بوديم که چند صفحه بعد از - ب - بسم ا... کتاب دوم دبستان به واژه - تصميم - رسيديم. آن تصميم؛ - تصميم کبری - بود که بايد سال های سال الگوی ما مي شد. ما امروز حتی يادمان نيست که کبری چه تصميمی گرفته بود!

راستش کنار آمدن با واژه تصميم آسان نبود. آن روز که خانم معلم درس تصمیم کبری را یاد می داد؛ انگشت ما بارها و بارها با صدای خانم اجازه بلند شد تا یاد بگیریم این واژه را چطور می نويسند. بعد هم ديکته اين درس را صفر شديم و هزار بار از روی تصميم جريمه نوشتيم تا شکل اين واژه در ذهنمان حک شد.

بزرگتر که شديم حتی مفهوم واژه تصميم را هم درک کرديم اما ما هنوز در درک مفهوم عملی اش در جا می زنیم؛ ما هر روز در این درس رفوزه می شویم. چه کسی را می شناسید که در ذهن آرزویی بزرگ داشته باشد ؟ پاسخ این سوال را که یافتید؛ از خودتان بپرسید چند نفر از این افراد به آرزوهایشان رسیده اند ؟

اگه فردا ، مثل دو سالی که گذشت، جایی برای رفتن نداشتم، حتماً یک دل سیر گریه می کردم. اما حالا، بعد از دو تا اول مهر بی انگیزه، اوضاع کمی فرق می کند. بماند که چیزهایی که تو نوشته ای تکرار نشدنی اند و از خاطر نرفتنی و البته دوست داشتنی...

لیلا:

اول مهرها مهمترین چیزی که منو هیجان زده میکرد دیدن دوستای سال قبل یا اشنایی با دوستای جدید بود ! دایره انتخاب و اعتماد هم انقدر گسترده بود که به هر کی می گفتی سلام می رفت در لیست دوستات !! اما راستش با همه این احوال از نیمه های شهریور ماتم تموم شدن تعطیلات حتی این هیجان رو هم کمرنگ می کرد .

زهرا:

با نوشته ات دلم خیلی گرفت . چقدر دلم می خواهد که دنیا به عقب برمیگشت ، به همون روزهای خوب و باصفای کودکی . بدون هیچ غم و غصه ای .اما حیف که محال است محال

باورت ميشه عين يه بچه مدرسه اي شوق فردا رو دارم كه بايد برم مدرسه؟

فکر نمی کنم هیچ دوره ای از زندگی دوره قشنگ بچگی و مدرسه باشه، لااقل برای من که اینطوره.

hasrat bachegiha az talkh tarin hasrate adam hast!bachgi ke hichvaght barnemigaerde,,, va faghat khaterat mahve shirini ro az khoudesh be ja mizare!faghat chand khatere mahv.....

delaram:

emroz khaharzadam raft kelas aval v man faghat montazer bodam oon zudtar az madrese bargarde ta raje be hame chi azash beporsam manam bishtar az oon zogh dashtam ke to madrese che etefaghai oftade vasash

Ali:

salam keyvan jan, khobi agha,keyvan jan lotf mikoni link e weblog e mano to linkat ezafe koni,ye komaki az ye kasi ke rishasho sefid karde toin kar be kasi ke taze shoro kardeh.
mamnoonet misham
albate aval bekhon age khoshet nayoumad doost nadashti nazar aziz.

من به لطف دخترم تو رنگ و بوی اول مهر سهیمم ...

Imy:

هر سال که می گذره بیشتر دلتنگ_ اون روز ها می شم .):
هر سال بیشتر از سال پیش با انگشتام اعداد رو با هم جمع می کنم . مهم نیست که ادم بزرگا دعوام کنند.

farghaneh:

manam emrooz ghoroob be yade oon salaye door raftam o az dam edare madreseh ham gozar kardam,che qadr halam ro khoob tosif kardi k1 joon,har sokhan az del bar ayay ,lajaram bar del neshinad,mamnoon

baharak:

رفته بودم گزینش.در مورد تحصیل که پرسید یه کم فکر کردم و گفتم تمام مدارسی که من از ابتدائی تا دبیرستان توی اونها بودم رو یا دولت خراب کرده یا منحل شدند.آخریش هم همین تابستون خراب کردن.دبیرستانی که از 1334 تاسیس شده بود و اینقدر بزرگ بود که یه بار یه هلکوپتر توی حیاطش نشست.یادش بخیر اون روز .


کلا از گذشته تحصیلی من چیزی نمونده که برم ازش یادی کنم.یاد بچگی بخیر.

پاییز و بوی دفتر و کتاب و صدای هم همه ی بچه ها توی زنگ تفریح هم شد جزیی از نوستالوژی هایی که گوشه ذهنمان خاک می خورند تا سال به سال و مهر به مهر سری بهشان بزنیم و گردشان را بتکانیم...
چقدر بزرگ شدیم ما و چقدر دورند خاطره های بیدار شدن های 7 صبح ...

sun:

che deltangi amighi ke ashke man ro ham dar avord!

آرزو:

این پست تو مثل اون شوت های از پشت هیجده قدم دیوید بکام که با یه حرکت دورانی خوشگل و یه قوس ناگهانی از رو سر همه عبور می کنه و وارد دروازه می شه، ارزش 10 بار مرور کردن رو داره.

بهار:

وای بازم نوستالژی
خووووبه

فریبا وفی میگه :
فقر بهتره یا عطر؟؟؟؟؟؟

مرسی که خاطراتی را در من زنده کردی!

با اینکه هر چند وقت یه بار میرم و به معلم هام و مدرسه هائی که توشون درس خوندم سر میزنم اما........

نمیدونم چرا دوست ندارم حتی یک ثانیه برگردم به اون روزا!!!!!!!!!!!!!!!!!

اوووم اون حسي كه دنبال اسم دوستامون بگرديم خييييلي به دلم نشست ، اصلا فراموش كرده بودم ! راستي اين روزا الان هم واسه بچه‌ها هست ؟ با همين حس؟

حیف که هر سال از اون روزها بیشتر دور میشیم و یواش یواش اون خاطرات کمرنگ هم داره محو میشه!دلم برای اون روزای بی خبری و اعتماد و دوستی و بکرنگی تنگ شده!خیلی!

الآن چند ساله که اول مهر رو به نوع دیگه ای تجربه می‌کنم... خودم حس نو شدن ندارم فقط با بچه‌هايي سر و کار دارم که اين حس رو دارن... اين نوع تجربه‌ش هم به نوبه‌ي خودش جالبه...

منو بردی یه لحظه به روزگاری که من اسمشو می زارم روزهای بی خبری و بی مسئولیتی.
اما دوست ندارم که همیشه همون قد و قواره می موندم.
اما حس اون موقع یه حس بی دغدغه و پاک بود و ما با نامردی و تزویر این روزگار آشنا نبودیم.

خیلی باحال بود. جدا آدم دلش تنگ میشه ...

Post a comment

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)


Please enter the security code you see here

Powered by
Movable Type 3.2