آخه جوون چرا اینقدر نا امیدی؟
قبول دارم که خیلی سخته. تنهایی رو میگم. یه وقتایی خاطره ها همچین هجوم میارن که آدمو بیچاره میکنن. اما خودت باید به خودت رحم کنی. این خودتی که باید از لاک تنهایی دربیای و دوباره به دنیا نگاه کنی.
میدونم که دنیامون پر از رنجه، اما میشه از دل این رنجها گذشت و شادی آفرید.
من هم شروع کردم، سخته اما ...
دلم میخواد بعد از این دلنوشته هات بوی امید و شادی بده.
هممون به اندازه کافی غم دار یم، تو شادی خلق کن!
این روزها قصه دلتنگی هایم را به خانه دوست می برم این روزها از نا گفتهای دلم با کسی سخن می گویم که تنها سنگ صبور لجظات تنهایی من است این روزها به درهای بسته چشم به امید صاحب خانه ای دارم که هرگز مرا ناامید نمی کند این روزها یاد اوست که دل شکسته ام را ارام می کند
این قافله عمر عجب می گذرد.
ادما 2 مرتبه توی عمرشون اشتباه می کنن.
ا-وقتی نا امیدن.گه با این موضوع احتمال اشتباه و خطا شون از مورد دوم بیشتره.
2-موقعی که مغرورن.
اگه به قطار نرسیم و تلاش برای رسیدن بهش نکنیم مورد اول اتفاق میونته و یا برعکس.
این قطار بالاخره یه جا سرعتش کم می شه .البته اگه همش دنبالش باشیمااا. و یا توی یه ایستگاه وامی سه که می تونیم عقب افتادگیمونو جبران کنیم.
سعی کن پیگیر حرکتش باشی و بتونی حدس بزنی کجا سرعتش کمتره که سرعت خودتو زیاد کنی.
موفق باشی.
کلی نوشتم و پرید.
دوجا آدما اشتباه می کنن.1-موقع نا امیدی 2-موقع غرور.
اشتباه موقع نا امیدی خیلی بزرگتر می تونه باشه از موقع غرور.
نا امید نباش رفیق
قطار اگه بیاد و ازت بگذره و بگی رفت خیلی بده .اما اگه بدونی که این قطار برای اینکه از خط خارج نشه یه جاهایی باید سرعتشو کم کنه و یا اینکه توی ایستگاههایی هم توقف داره اونوقت تو می تونی سرعت تو زیاد کنی و بهش برسی.شاید یه کم دیر اما می تونی برسی.
موفق باشی
کاش قطار زندگی رو میتو نستیم برونیم
کاش قطار زندگی ایستگاه نداشت
کاش قطار زندگی خالی نره
واس بعضیها قطار زندگی دیزلیه
واس بعضیها قطار برقیه
اما در این عین حال
این قطار زندگی چه جالبه
به قطار زندگی نگو که مشکل میرسی
اگه اراده کنی و اگه یه کم بخوای خیلی آسون میرسی
تو میتونی که قطار زندگی رو برونی
و خودت سوت قطارو بزنی...
کیوان عزیزم هر فرازی را هی تکرار کنی به ذهنت القا میشه اگر هی بخونی به قطار زندگی ما دیگه مشکل برسیم باورت میشه و دست رو دست گذاشته می شینی نومید تو برگ گل من با همه لطافت احساسات تو زندگیت همیشه موفقی و اگر به قطار زندگی هم نرسی زیر ÷ات جت زندگیست نازنینم.برای خلق آثار هنرمندانه این فیگور ها را بر خودت تحمیل نکن.من و دیگر دوستانت اینقدر ارزش نداریم که تو یه فرم فیگور را ب÷ذیری تا کاملا تو حس بری و نوشتنت گل کنه.بر ÷ا خیز از جا کن ریشه هر چه خلق نومید و افسرده است را.گر نکوبی شیشه غم را به سنگ هفت رنگت می شود هفتاد رنگ.کاش می شد شماره تلفنم را بذارم اینجا تا تو هر وقت دلت گرفت یه زنگ بزنی و سرم فریاد بکشی ولی حیف.
قربان شما همين كه بعد از 3 روز لطف كردين لااقل كامنتها رو بروز كردين يعني جاي شكرش باقيه كه خواب نموندين :) بعد هم قطار زندگي ديگه چيه؟ ول كن اين حرفارو. پاشو راه بيفت. خودت. پياده. چه حالي هم ميده. هر وقت هم خواستي بشين و به دور و برت نظري بنداز. فقط پاشو. اين مهمه. كوشش بيهوده به از خفتگيست.
Comments (22)
به به .....واي كيوان چه قدر چسبيد هم عكسه هم اين شعر ...خيلي دلم گرفته بود ...
Posted by pink | September 13, 2007 08:36 AM
Posted on September 13, 2007 08:36
آخه جوون چرا اینقدر نا امیدی؟
قبول دارم که خیلی سخته. تنهایی رو میگم. یه وقتایی خاطره ها همچین هجوم میارن که آدمو بیچاره میکنن. اما خودت باید به خودت رحم کنی. این خودتی که باید از لاک تنهایی دربیای و دوباره به دنیا نگاه کنی.
میدونم که دنیامون پر از رنجه، اما میشه از دل این رنجها گذشت و شادی آفرید.
من هم شروع کردم، سخته اما ...
دلم میخواد بعد از این دلنوشته هات بوی امید و شادی بده.
هممون به اندازه کافی غم دار یم، تو شادی خلق کن!
Posted by arshi | September 13, 2007 08:41 AM
Posted on September 13, 2007 08:41
قطار زندگی سرانجام از تونل شب بیرون می اید و انگاه نور چراغ درخشان چو خورشیدش حتی دیدگان خواب الود ما را هم نوازش خواهد کرد .
Posted by لیلا | September 13, 2007 10:31 AM
Posted on September 13, 2007 10:31
خیلی نظرم میاد که بگم ولی نمیتونم بیان کنم
یه جورایی باید قیافمو ببینی ...
Posted by کاپیتانی بدون هواپیما | September 13, 2007 12:34 PM
Posted on September 13, 2007 12:34
اگه دونده خوبی باشی حتماً می رسی!
Posted by بید قرمز | September 13, 2007 12:40 PM
Posted on September 13, 2007 12:40
این روزها قصه دلتنگی هایم را به خانه دوست می برم این روزها از نا گفتهای دلم با کسی سخن می گویم که تنها سنگ صبور لجظات تنهایی من است این روزها به درهای بسته چشم به امید صاحب خانه ای دارم که هرگز مرا ناامید نمی کند این روزها یاد اوست که دل شکسته ام را ارام می کند
Posted by iman | September 13, 2007 01:59 PM
Posted on September 13, 2007 13:59
این قافله عمر عجب می گذرد.
ادما 2 مرتبه توی عمرشون اشتباه می کنن.
ا-وقتی نا امیدن.گه با این موضوع احتمال اشتباه و خطا شون از مورد دوم بیشتره.
2-موقعی که مغرورن.
اگه به قطار نرسیم و تلاش برای رسیدن بهش نکنیم مورد اول اتفاق میونته و یا برعکس.
این قطار بالاخره یه جا سرعتش کم می شه .البته اگه همش دنبالش باشیمااا. و یا توی یه ایستگاه وامی سه که می تونیم عقب افتادگیمونو جبران کنیم.
سعی کن پیگیر حرکتش باشی و بتونی حدس بزنی کجا سرعتش کمتره که سرعت خودتو زیاد کنی.
موفق باشی.
Posted by محسن | September 13, 2007 03:53 PM
Posted on September 13, 2007 15:53
كاش از خواب بيدار شيم!
Posted by ماكان | September 13, 2007 04:56 PM
Posted on September 13, 2007 16:56
این جانب به شدت با تشبیه شاعرانه ی تاریخی شده ی زندگی به قطار مخالفم.حال بی خود خاطر خود را مکدر نسازید جان من.
Posted by میس شانزه لیزه | September 13, 2007 08:00 PM
Posted on September 13, 2007 20:00
کلی نوشتم و پرید.
دوجا آدما اشتباه می کنن.1-موقع نا امیدی 2-موقع غرور.
اشتباه موقع نا امیدی خیلی بزرگتر می تونه باشه از موقع غرور.
نا امید نباش رفیق
قطار اگه بیاد و ازت بگذره و بگی رفت خیلی بده .اما اگه بدونی که این قطار برای اینکه از خط خارج نشه یه جاهایی باید سرعتشو کم کنه و یا اینکه توی ایستگاههایی هم توقف داره اونوقت تو می تونی سرعت تو زیاد کنی و بهش برسی.شاید یه کم دیر اما می تونی برسی.
موفق باشی
Posted by محسن | September 13, 2007 10:14 PM
Posted on September 13, 2007 22:14
کاش قطار زندگی رو میتو نستیم برونیم
کاش قطار زندگی ایستگاه نداشت
کاش قطار زندگی خالی نره
واس بعضیها قطار زندگی دیزلیه
واس بعضیها قطار برقیه
اما در این عین حال
این قطار زندگی چه جالبه
به قطار زندگی نگو که مشکل میرسی
اگه اراده کنی و اگه یه کم بخوای خیلی آسون میرسی
تو میتونی که قطار زندگی رو برونی
و خودت سوت قطارو بزنی...
Posted by نگاه | September 13, 2007 11:10 PM
Posted on September 13, 2007 23:10
سلام
خواب نیستیم
خودمونو زدیم به خواب!!
Posted by محمد | September 14, 2007 02:20 AM
Posted on September 14, 2007 02:20
راست مي گه نويسندۀ كامنت اولي چسبيد! براي من اما نه به دليل دل گرفتگي! بابت نوستالژيك بودن قطار ... صداي سوت ... زندگي ...
Posted by چهار ستاره مانده به صبح | September 14, 2007 04:26 AM
Posted on September 14, 2007 04:26
چرا این قدر افسرده شدی کیوان؟؟؟:((((
Posted by atena | September 14, 2007 12:54 PM
Posted on September 14, 2007 12:54
یه موقعی که شهر خلوت بود و جمعیت کمتر بود صدای صوت قطار رو هر وقت رد میشد میشنیدیم ولی حالا با بزرگ شدن شهر و شلوغی حتی نصف شب هم نمیشه صداش رو شنید.
Posted by baharak | September 15, 2007 08:06 AM
Posted on September 15, 2007 08:06
کیوان عزیزم هر فرازی را هی تکرار کنی به ذهنت القا میشه اگر هی بخونی به قطار زندگی ما دیگه مشکل برسیم باورت میشه و دست رو دست گذاشته می شینی نومید تو برگ گل من با همه لطافت احساسات تو زندگیت همیشه موفقی و اگر به قطار زندگی هم نرسی زیر ÷ات جت زندگیست نازنینم.برای خلق آثار هنرمندانه این فیگور ها را بر خودت تحمیل نکن.من و دیگر دوستانت اینقدر ارزش نداریم که تو یه فرم فیگور را ب÷ذیری تا کاملا تو حس بری و نوشتنت گل کنه.بر ÷ا خیز از جا کن ریشه هر چه خلق نومید و افسرده است را.گر نکوبی شیشه غم را به سنگ هفت رنگت می شود هفتاد رنگ.کاش می شد شماره تلفنم را بذارم اینجا تا تو هر وقت دلت گرفت یه زنگ بزنی و سرم فریاد بکشی ولی حیف.
Posted by rezvan | September 17, 2007 05:27 AM
Posted on September 17, 2007 05:27
نه...
Posted by الهام | September 17, 2007 11:01 AM
Posted on September 17, 2007 11:01
mtoeasefane bale!
Posted by sun | September 17, 2007 11:07 AM
Posted on September 17, 2007 11:07
قربان شما همين كه بعد از 3 روز لطف كردين لااقل كامنتها رو بروز كردين يعني جاي شكرش باقيه كه خواب نموندين :) بعد هم قطار زندگي ديگه چيه؟ ول كن اين حرفارو. پاشو راه بيفت. خودت. پياده. چه حالي هم ميده. هر وقت هم خواستي بشين و به دور و برت نظري بنداز. فقط پاشو. اين مهمه. كوشش بيهوده به از خفتگيست.
Posted by فتانه | September 17, 2007 01:54 PM
Posted on September 17, 2007 13:54
نه
Posted by shamim | September 17, 2007 07:08 PM
Posted on September 17, 2007 19:08
شاید...
Posted by هانیه | September 17, 2007 07:18 PM
Posted on September 17, 2007 19:18
می خواستم برات یه چیزی بنویسم ولی پشیمون شدم ...
Posted by مهتاب | September 20, 2007 12:58 AM
Posted on September 20, 2007 00:58