توی چند روز قبل، یکدفعه احساساتم پروانهایی شد و چند تا پست عاشقونه گذاشتم و امروز بعد از فروکش کردن ورقلمبیدهگیهای احساسات و طبع شعرم، بد ندیدم دوباره از روزمرگیهام بنویسم. زیاد هم که عاشقونه بنویسم شماها نسبت بهم حساس و ظنین میشید و اونوقت خر بیار و باقالی بار کن. بهرحال توی بعضی روزها یه حس و حالی میاد سراغ آدم که آدم دوست داره چند تا شعر از سهراب سپهری کپی پست کنه توی وبلاگش. یه موقع از یه عکس در چوبی خوشش میاد. یه وقتهایی آدم ک...خُل میشه و یه نامه خیالی برای شازده کوچولو مینویسه و دلش میخواد توی عالم خیال پاشه راه بیوفته بره پاریس و برج ایفل و موزه لوور و شانزهلیزه رو از نزدیک ببینه که خب البته بعضی از خوانندهها، میان و کامنت میذارند بجای این ولگردی، پولش رو صرف امور خیر کنم! و خب یه وقتی هم یهویی آب و هوا عوض میشه و آدم دلش میخواد از خشتک و شلوار پارهاش برای خلقالله بنویسه. خوبی وبلاگ به اینه که حد و حصر نداره و خوبی آدمیزاد هم به اینه که قدرت تخیل داره و ذهنش میتونه بال و پر باز کنه و به گذشته و آینده سفر کنه و این یکی از اون چیزهایی که ما رو از حیوونات متمایز میکنه.
یکی دو ماهی است که دیگه روزنامه نمیخونم. آهان یادم اومد. نخوندنم برمیگرده به آخرین روزی که روزنامه شرق رو بستند و ریدهمان کردند به حال و احوالاتمان. وقتی شرق رو بستند پنداری این دل صاحب مُرده ما رو ریشریش کردند. همچین دلم گرفت که دیگه تصمیم گرفتم هیچ روزنامهایی نخونم چون نه این روزنامهها که چاپ میشن، روزنامه هستند و نه اون سر دنیا روزنامه فارسی گیر میاد که آدم بخونه. ( اینی که میخواهم برم اون سر دنیا یا نه، دیگه بخودم مربوطه. بعضی از دوستان هم دوباره جوگیر نشن بردارند در رابطه با رفتن و اومدن من مرثیهسرایی کنند. اون دفعه بهشون چیزی نگفتم، اینبار لنگشون رو از وسط جر میدمها! ) آره روزنامه خوندن رو بستم و گذاشتم لب طاقچه. فکر کنم اینجوری بهتر باشه. هم آخر ماه پنج هزار تومن پسانداز کردم! و هم روح و روانم آسودهتر بوده. گور بابای انگلیس و فرانسه و آمریکا ( هر چند آمریکا نه. آمریکا رو دوست دارم! ) و هر چی دولت متخاصم و متجاوزه. ما نه سر پیازیم و نه ته پیاز.
با لباس جین، خیلی حال میکنم. اگه جماعت بهم نمیخندیدند عروسی هم با لباس جین میرفتم. شلوار و پیرهن و کاپشن جین هم دارم. حالا نه اینکه فکر کنید عینهو آقا جواداینا تیپ میزنم و همه اینها رو با هم میپوشم و سر تا پا آبی میشم. نه بابا تیپ میزنم، عینهو الویس پریسلی. خدا وکیلی بچه خوشپوش و با سلیقهایی هستم. ( اونا که دیدند یه زری بزنند دیگه همینجوری لال نشستین ). لباس جین وقتی تن آدم باشه و آدم کهنه شدنش رو ببینه خیلی بیشتر فاز میده تا وقتی سنگ شورش رو میخری. یه شلوار دارم که دو سه سالیه انگاری تنم دوخته شده! فکر کنم توی این چند سال همه من رو با این شلوار دیدند. خیلی دوستش دارم. الان دیگه دقیقاً وسطِ خشتکش نخنما شده و امروز فرداست که وسط خیابون پاره بشه و دست ما که چه عرض کنم باسن ما رو بذاره توی پوست گردو! هر موقع میرم توالت و اون پوسیدگی رو میبینم ماتم میگیرم. هر چند آدم چیزی رو که دوست داشته باشه حتی پاره پوره و نخنما شدهاش رو هم دوست داره. اصلاً یه سری چیزها وقتی پاره میشه، ارج و قرب و قیمت و بهاءش هم بیشتر میشه!
دیروز توی توالت بعد از اینکه شلوارم رو تا نصفه کشیده بودم پایین و چشمم به چیزم! و پوسیدگی وسط خشتکم افتاد و دلم کلی برای شلوار نخ نما شدهام سوخت، به یه چیز مهمی پی بردم. بعد از اینکه نشستم و گلاب به روتون دفع ادرار کردم پیش خودم گفتم چقدر خوب بود گنجایش و ظرفیت بعضی از ما آدمها همانند مثانه بود.
Comments (22)
ها گرد و خاک میکنی، جر وا جر میکنی؟؟؟!!!! بچه که زدن نداره؟ دو روز عشقولانه نوشتی چشم خوردی؟؟
Posted by پرستو | September 10, 2007 07:45 AM
Posted on September 10, 2007 07:45
salam kon.
babinam ? agha chikare hasane? ye roz borosli mishi mikhai hamaro jer bedi . ye rooz sohrabe sepehri, ye rooz shahriyare ghanbari, ye rooz shazdeh kocholoo. shazde bozhikarastobeghirid ta man beghamin agha rgh,, pasha k... ghoshad khodeto jam kon to khoshtipy? hahahahahahahahahahahahah. aghayan va khanomhaye alaf (ATTENTION PLEASE)aghar mikhahid bedonid ke in aghaye hame kare khoshtip hast ya na, lotfan ba (esibakhsheshi@yahoo.com) tamas
Posted by agha esi | September 10, 2007 08:40 AM
Posted on September 10, 2007 08:40
اِ اِ اِ ...خدا مرگم بده چه بی حیا ...خدا به دور ... استغفرالله توبه ...
Posted by PInk | September 10, 2007 09:09 AM
Posted on September 10, 2007 09:09
منم چون از پست قبليت دقيقا همين استنباط را داشتم چيزي ننوشتم :P
حالا هم يه كمي به اعصابت مسلط باش! بچه كه زدن نداره ...
Posted by mEHDI | September 10, 2007 09:12 AM
Posted on September 10, 2007 09:12
آخیییییییییییش بلاخره شوما دست از سر این نوشته های باسواد بازی و عشقولانه برداشتین. البت فکر نکین آبجی این نوشته ها رو نمی خونه و حال شوما رو بیلمیرهاااا نه جون دااااش آبجی از صبح الطلوع که چشاشو وا می کنه کارش فقط سرک کشیدن و پرسه زدن تو این چار دیواری باصفاست ولی خب چیکار کنیم دااااش کیوون که سوادمون قد نمی ده واسه این نوشته های عشقولانه اراجیف پاس بدیم سی شوما و خوننده هاتون ولی پروانه ای رو خوب اومدی آبجی وقتی این نوشته های شوما رو می خونه دیگه اون روز از اخلاق سگیش خبری نیست و تا آخر شب بقول خودتون پروانه ایه. داااش کیوون شوما که افتخار ندادیدن ما جمال بی مثالتون رو ببینیم ولی آبجی مطمئنه که شوما چه شلوار خانواده بپوشین چه شلوار جین، ژیگول بلا و خوش تیپین. داااااااااااااااش کیوون تکه. گفتی شرق داغ دل زری رو تازه کردی آخه سواااااد ما که به روزنامه نمی رسه ولی از وقتی که شوما تو اون لینکدونیتون از شرق می ذاشتین ما رو هم وسوسه کرده بودین و می خریدیمش البت ما فقط عکس هاشو نگاه می کردیم ولی بازم احساس آدم بودن بهمون دست می داد خوش بحال شوما که چه روزنامه بخونی چه نخونی باسوادی. داااش کیوون ناقلا می گم مواظب باش ندزدنت ها دیگه ماشاءالله اینقدر سوادت زیاد شده که مثانه رو هم که می بینی می زنی تو کار فلسفه و اخلاقیات یه چیزی می گی که به عقل جن و پری و از ما بهترون هم نمی رسه. خوش به حال ما که نوشته های شوما را می خونیم.
روده درازی ما رو باس ببخشید آخه تقصیر خودتون که چند روزی بود از این پست های زری پسند نذاشته بودین. عزت زیاد.
Posted by زری | September 10, 2007 09:19 AM
Posted on September 10, 2007 09:19
من شهادت می دهم که این آقا خوش تیپه :دیییییی
Posted by فرناز | September 10, 2007 10:02 AM
Posted on September 10, 2007 10:02
واه واه چه خبره؟؟ شما مثل اينكه كلا هر وقت از شلوار جين مينويسي اختيار از كفت ميره. چند وقت پيش هم يه پست "شلوار جين" داشتي انوم همينطوريا بود. شما خودشو ناراحت نكنه !! هر وقت قرار گذاشتي بريم بيرون، همه با هم بعنوان رونما برات شلوار ميگيريم. در ضمن لطفا تعداد پستهاي عشقولانه رو هم كم كن تا اين آبجي زري بتونه نظر بده :دي
Posted by فتانه | September 10, 2007 11:01 AM
Posted on September 10, 2007 11:01
آقا کیوان از این پست های زری پسند بیشتر بگذار لطفاً. زری خیلی باحالی من اگه پیدات می کردم چه بقول خودت سیبیل کلفت بودی و یا چه ضعیفه یه ماچ ازت می کردم.
Posted by گلناز | September 10, 2007 11:38 AM
Posted on September 10, 2007 11:38
همیشه از نوع نگاهت به زندگی لذت بردم. نگاه دقیق و زیرکانه ایی داری و چیزهایی رو میبینی که دیگران یا نمی بینند یا خیلی دیر می بینند. توی این پست هم استفاده از ظرفیت و گنجایش "مثانه" بسیار دقیق و بجا و حرفه ایی بود. واقعا کاشکی گنجایش ما هم به اندازه مثانه بود.
خوشحالم که کیوانی هست که اینجا رو مینویسه و ما هم این مطالب زیبا رو میخونیم. موفق باشی.
Posted by بهرام | September 10, 2007 11:46 AM
Posted on September 10, 2007 11:46
زری خانوم راست می گه به پا ندزدنت خیلی تعبیر توپی بود و از دیدت خوشم اومد. ممنون
Posted by اقبال | September 10, 2007 11:54 AM
Posted on September 10, 2007 11:54
از اين كلمات قلمبه و سلمبه ننوشتي خوشحالم!! بالاخره يه پستت رو كامل فهميدم!!!!!!!!!!! ولي خوب من يه مدت هم ميهن هم مي خوندم كه اونو كه بستن مثل شما تحريم كردم و به پس انداز پولم فكر كردم!! راستي مگه مثانه شما چقدر ظرفيت داره؟؟؟
Posted by ماكان | September 10, 2007 12:01 PM
Posted on September 10, 2007 12:01
والا منكه فكر ميكنم كاش اين نباشه .آخه مثانه از اون بي جنبه هاش و رو نميكنه اما يه دفعه ميبيني زده كليه و... داغون كرده .حالا اينكه گنجايش آدم هم مثل مثانه باشه ، خدا به دادمون برسه چون بلاخره ميزنه و يه چيزي رو تخريب ميكنه . كه ظرفيت به تخريبش نمي ارزه.
Posted by mohi | September 10, 2007 12:48 PM
Posted on September 10, 2007 12:48
سخن شما اندر باب (!) ظرفیت مثانه البته بسی فیلسوفانه و حکیمانه می باشد ! اما داستان اینه که از نظر علمی هم ثابت شده که ظرفیت و گنجایش مثانه ادما با هم متفاوته به همین دلیله که یه نفر از اینجا تا امریکا (!) یک بار هم نیاز به .... پیدا نمی کنه اما یه ادم دیگه هر جا میرسه چه در عروسی و چه در عزا اول از همه ادرس (!) دستشوئی رو از میزبان می پرسه .
خب فعلا برم بعنوان اولین علاف (!) یه ایمیل به این جناب اسی بخششی بزنم ببینم حرف حسابش در مورد بعضی ها چیه ؟! :دی
Posted by لیلا | September 10, 2007 02:39 PM
Posted on September 10, 2007 14:39
واقعا راست گفتي ... در مورد شلوارتم ناراحت نباش الان كه پاره مده
Posted by yasaman | September 10, 2007 05:32 PM
Posted on September 10, 2007 17:32
هیچم اشکالی نداره که آدمی توی مهمانی شلوار جین با کراوات قرمز بپوشه و با یک ودکا در دست از زن جناب مهندس سرشناس فامیل لب بگیره و مخش به جای احساساتش پروانه ای شه.
منم این جوری می بینم.
Posted by میس شانزه لیزه | September 10, 2007 06:22 PM
Posted on September 10, 2007 18:22
eyy baba az koja be koja miresia!!!! man hamishe harchio khili doos dashtam ye balaye khafani saresh omade! har shalvari ke doos dashtam ya pare shoude ya rang rikhte roush ya ,,,, sad ta balaye dge!!! dar oun moredam adama mitounan mesle masane bashan faghat moshkelesh ine ke adamha ba takhliye moshkel daran! ma faghat baladim jam konim....
Posted by hychkas | September 10, 2007 07:09 PM
Posted on September 10, 2007 19:09
وا... وا.... چه حرفا؟ چه چیزا؟ عجب دوره زمونه؟ آدم شاخ در میاره.... .
خدا خفت نکنه با این مطلبت...... دونقطه دی
Posted by مونا | September 10, 2007 08:24 PM
Posted on September 10, 2007 20:24
خوب خدا رو شکر مثل اینکه گربه بود
داشتیم نگران می شدیم
Posted by بهار | September 10, 2007 08:54 PM
Posted on September 10, 2007 20:54
ولی روزمرگی نوشتنت هم مثل روزمرگی نوشتن قدیمت نیست! قبول کن!
Posted by هانیه | September 10, 2007 10:08 PM
Posted on September 10, 2007 22:08
ببین شلوار جینی آبجی زری هواتو داره که اینجور خونسرد نشسته بهت چیزی نمی گیه!!(مخلصیم آبجی!)
Posted by کدوم راه | September 10, 2007 11:45 PM
Posted on September 10, 2007 23:45
توی این سه ساله فکری به این مثانه بی ظرفیتت میکردی که باعث پوسیدن چیزت و خشتکت نشه حالا هم دیر نشده هر وقت ماهی رو از آب بگیری تازه میتونی بندازی تو مثانه ات
Posted by نگاه | September 11, 2007 01:26 AM
Posted on September 11, 2007 01:26
مثانه؟ظرقیت آدم؟ربطی بهم ندارنا اما اینکه بهم ربطشون دادی جالب بود .
باهات موافقم.بعضی ها کاشکی به اندازه همون خشتک نخ نما ظرفیت داشتن.
مطلبت جالب بود.
درضمن به نخ نما بودن شلوارت اهمیت نده.اون ماله نفس کشیدن چیزته
Posted by محسن | September 11, 2007 10:18 PM
Posted on September 11, 2007 22:18