شنبه، ۱۷ شهريور ۱۳۸۶

نمیدونم از کجا شروع کنم. یه وقتهایی حرف زدن خیلی سخت میشه. اینجور مواقع باید از آب و هوا بگی. مثل اون فیلم‌های سینمایی سیاه و سفیدِ قدیمی. مثلاً باید بگیم، امروز هوا خیلی گرمه. هر چند روزهای گرم هم داره داستانش به سر میاد و باید خودمون رو برای فصل عاشقونه پاییز آماده کنیم. هر چند خیلی وقته که برگهای درختان زرد شده ولی خب این زردی رو نباید بندازیم به گردن پاییز. خزونی که وسط چهله تابستون انجام میشه، مسببش نمی تونه پاییز باشه. فکر کنم حالا دیگه سر صحبت باز شده و میتونیم راحت با هم درد دل کنیم. آره حال ما خوبه ولی تو باور نکن.

تو فکر کن کسی اومده پیشم و نمی‌تونم صحبت کنم. تو فکر کن توی این سیاره کسی هست. ولی واقعاً، فکر میکنی اینجا کسی هست؟! سالها که نه، قرنهاست، سکوت، تنها رفیق این سرزمین بوده. سالهاست، اونوقت تو میگی اینجا کسی هست؟! تار عنکبوتِ کنج دیوار نشون از این سکوت و تنهایی نداره؟! نمی بینی؟! مهم نیست کسی پیشم هست یا نه. برام مهم اینه که تو چی فکر میکنی. تو ... تنها تو!

این آدمها که مثل مور و ملخ، دور تا دورم رو پُر کردند، خیلی وقته که دیگه بود و نبودشون برام خیلی مهم نیست. خودخواهی نیست، ولی چون صادق هستم و راستگو، با شهامت میگم که برام مهم نیستند. مهم اون آدمهایی هستند که دوست‌شون دارم. مهم اون آدمهایی هستند که دوستم دارند. دوست‌شون دارم. دوست‌شون دارم. دوستم دارند. دوستم دارند. این دوست داشتن‌ها کم چیزی نیست توی این برهوت معرفت. آدم خیلی وقتها دوست نداره واقعیت رو بشنوه. آدم خیلی وقتها دوست داره واقعیت رو بشنوه. این رو باید از کجا فهمید؟! کجای این قصه دروغ بود؟! کجای این واقعیت یه رویا بود؟! کجای این رویا یه واقعیت بود؟! رویاست یا واقعیت؟! این رو دیگه باید خود آدمها مشخص کنند. اینکه این قصه‌ی بدون " یکی بود یکی نبود " یه رویا بمونه یا بیاد توی قالب واقعیت، دست خود آدمهاست. قبول داری دست خود آدمهاست؟!

آدمیزاد دوست داره یه سری چیزها رو بارها و بارها بشنوه. مثلاً ... چی بگم؟! الان دیگه هیچی یادم نمیاد. آهان مثلاً، اینکه آدم از زبون کسی بشنوه، که دوستش داره. آره این خیلی لذت‌بخشه. دوسِت دارم. دوسِت دارم. دوسِت دارم. میدونی من از تو نمی‌ترسم. تو ترس نداری. تو کوچیک نیستی که ازت بترسم. بزرگی. به بزرگی ... نمی‌دونم بگم به بزرگی کجا ولی این رو میدونم که بزرگی. این رو مطمئن هستم. من سالهاست که دیگه نمی‌ترسم. آدم که ترس نداره. آدمیّتِ فراموش شده ترس داره! آدمیّتی که دیگه تو وجود خیلی از آدمهای این سرزمین نیست. باید از اون آدمهایی ترسید که آدم نیستند. اونهایی که کوچیک هستند. گـُه هستند. باید از اونهایی ترسید که سالهاست با آدمیّت قهر کردند. قهر چیه، اصلاً نتونستند این واژه رو مزمزه کنند.

بعضی وقتها آدمها چه بی‌رحم میشن. نه، منظورم آدمها نبود. بعضی وقتها جمله‌ها چه بی‌رحم میشن. به بی‌رحمی‌یه ... به بی‌رحمی هیتلر. به بی‌رحمی جنگ جهانی اول و دوم. به بی‌رحمی یه قاره. به بی‌رحمی یه کشور. به بلندا و درازای اینجا تا ... از اینجا تا کجا بگم؟! از اینجا تا مثلاً فرانسه. آره فرانسه، گزینه خوبیه چون همیشه دوست داشتم یه روزی برم فرانسه. برم و پاریس رو ببینم. آره می‌گفتم به بلندا و درازای میدون آزادی تا برج ایفل. از اینجا تا موزه لوور. راستی، موزه لوور باید جای خیلی قشنگی باشه، مگه نه؟! برج ایفل باید یه دست‌ساخته بشری فوق‌العاده باشه، مگه نه؟! پاریس، ایفل، لوور، سواحل جنوب فرانسه، ژنرال دوگل، ژاک شیراک، ژاندارک، ناپلئون، بینوایان، کوزت، خانواده تناردیه، ویکتور هوگو، مارسی، اون سرزمین قشنگ و جادویی. توی این موقع سال یه سفر تک نفره چقدر میتونه خاطره انگیز باشه. چقدر میتونه لذت‌بخش باشه. میدونی، میخواهم اینبار با یاد تو سفر کنم. یه کوله پشتی که پر از عطر تن تو رو داره رو بردارم و برم اون دوردورا. برم بالای برج ایفل و از اونجا برات عکس بندازم. برم شانزه‌لیزه. روی اون سنگفرشها یه بـِربـری تلخ مزه بخودم بزنم، شایدم هایر انرژی زدم، دیویدُف رو هم دوست دارم هر چند اونجا دیگه مرکز این چیزهاست و آدم میتونه لابه‌لای این بوهای مسحور کننده گم بشه. گم بشه و پیدا بشه. گم بشه و پیدا بشه. آره می‌گفتم یه ادکلن خوشبوی خنک با ته‌مزه تلخ بخودم بزنم و هی سیگار بکشم و اون شانزه‌لیزه رو با یاد تو برم و برگردم. برم و برگردم. برم و آره ... برمی‌گردم. این رو مطمئن هستم که برمی‌گردم. رستورانها و کافه‌های پاریس، معروف هستند. توی یه کافه میشینم و سفارش یه قهوه فرانسوی میدم. بوی قهوه و بوی بارون و بوی بربری و بوی عطر تن تو و بوی یاد تو و بوی یه دنیا فاصله. یه کوله‌پشتی پر از خاطره. آره می‌خواهم اینبار، تنهایی برم ولی یادت رو میذارم کنار همه کتابهام. چیز زیادی همراهم نیست. یادت رو میذارم کنار اون چکمه‌های بلندِ قهوه‌ای رنگ که قرار بود با یه جین آبی رنگ ستش کنی، یه پارچه توری مشکی رنگ با یه روبان قرمز ... یادت هست؟!

شاید سفر کنم. شاید برم اروپا. شاید برم اونجا رو هم ببینم. یادته بهم گفتی من گاوم ... گاو. این روزها عمده آدمها خر هستند. کمتر کسی پیدا میشه که گاو باشه. نمیدونم چرا ولی اصلاً از اینکه گاو باشم ناراحت نیستم. آدم اگه میخواد گاو هم باشه یه گاو خوب و با معرفت باشه. خلاصه که نمردیم و آخر عمری گاو هم شدیم! دارم میرم موزه لوور رو ببینم. نمیدونم چرا حس میکنم این موزه لعنتی یه جورایی شده هووی من. انگاری شده شوهر ننه‌ی من. می‌خواهم ببینم این لوور، چیش از من بهتره. خودت گفتی دیدنش مهمتر از دیدن منه. یادته می‌گفتی ما آدم بزرگها خیلی وقتها کارها رو خیلی سخت می‌کنیم. یه " دوست دارم " که دیگه اینهمه صغرا کبری چیدن نداره. آره، شاید برم سفر. شاید ... پس کجایی شازده کوچولو؟! بدون تو، توی این سرزمین لَم یزرع خیلی دلم تنگ شده.

۲۱ نظر از کاربران             » شما هم نظر خود را بگویید

سلام
اين دلتنگي عجب چيزيه كه هي آدم رو پر مي كنه و هي خالي. هي دلت مي گيره و ...
خوبه اين نوشتن هست، كلمات هست و چقدر خوبه كه اين نوشته و كلمه مسحور آدم هستند و نه فراري، كه باهاشون از دل گرفته گي هاي وقت و بي وقت مي گي و كه باهاشون رجز مي خوني و... آخرش يه دل سير عاشقي

اما شازده کوچولوي خيال من انقدر وجود نداره که نمي‌تونم براش نامه بنويسم... يعني اصلاً شازده کوچولو ندارم... يا چرا، شايدم دارم ولي... ولي نمي‌تونم براش نامه بنويستم... شايد، شايد مي‌ترسم... آره...
ببين، آدم‌ها رو ولش کن... تو واقعيت هيچ چيز قشنگي ازشون نمي‌بيني... مي‌گم با اگزوپري يه قراردادي چيزي براي جلد دوم شازده کوچولو بنويس!

فتانه

خيلي به پاراگراف سوم فكر كردم. به اينكه واقعا چه كساني برام مهمن. من يه بار يه تجربه عجيبي داشتم. يه دوست، يه دوست خيلي (به نظر) معمولي كه هميشه دم دست بود اونقدر دم دست كه هيچوقت حس نكردم وجود داره، قرار شد تركش كنم براي مدت كمي. به محض اينكه باهاش روبوسي كردم و پشتمو كردم و اومدم هنوز چند قدم نرفته بودم كه دلم يهو هري ريخت. تازه باور كردم كه اون براي چند وقت نيست و وقتي بوده من چقدر دوستش داشتم و نفهميدم. دلم شور زد براي روزهايي كه اون باهام نيست. از اون به بعد به طور جدي سعي كردم كه ارزش و جايگاهي كه هركسي برام داره رو (از 0 تا 100) وقتي باهاشم بفهمم. اما اينكه معيارم دوست داشتن باشه يا نه رو زياد بهش مطمئن نيستم چون بيشتر اوقات تا نبودن كسي رو حس نكردم نفهميدم كه دوستش داشتم.

آرزو

فوق العاده بود اما دل من رو گرفتوند. خودمم نمی دونم چرا!

iman

mishe misle ye ghatre ashk baziharo az cheshmat bendazi vali hich vaght nemitoni jolo ashkiro begiri ke ba raftan baziha az cheshmat jari mishe..... ghalbat ra khali negah dar agar ham rozi khasti kasi ra dar ghalbat jai dahi sai kon ke faghat yek nafar bashad .be ou bego ke to ra bishtar az khodam va kamtar az khoda dost daram ;chera ke be khoda eteghad daram va be to niaz.

من از این نوشته بوی غو و دلگرفتگی شنیدم.
مدت هاست مثل نوشته های گذشته نمی نویسی.طنز نوشتن (با فکاهی )نوشتن خیلی فرق دارد...من با نوشته های پیشینت نمی خندیدم...به نظرم شیوه بیان کردن موضوع ها با آن روش جالب بود.مدت هاست لایه ای افسردگی توی تمام نوشته ها به جا مانده چرا؟
بسی دل نگرانتانیم.شما که به وب من سر نمی زنید اما من مرتب این جا می آیم

خوش به حالت که لا اقل وقتی دل گرفته ای، وقتی بی حوصله ای، وقتی دلتنگی، خودت رو با نوشتن تخلیه می کنی، سبک می کنی. مدتهاست که کلمات از من فرار می کنن! قدرت نوشتن سابق رو ندارم و این خیلی اذیتم می کنه.
برات دعا می کنم که این روزهای سخت تنهایی زودتر سر بیاد.

يه همراه خيالي هم بد چيزي نيست! هر وقت بخواي هست! هر وقت بخواي به حرف هات گوش ميده! بي هيچ حرف و حديتي و انتظاري! من عقيده دارم دل بايد تنگ شه! و گرنه آدم اسير تكرار ميشه! دلتنگي هاي شما خيلي قشنگه! خيلي!

لیلا

شازده کوچولو اهی کشید و گفت : ببخش اما اهلی کردن یعنی چه ؟!
روباه گفت اهلی کردن چیز فراموش شده ایست یعنی : علاقه ایجاد کردن
........................................................................
روباه گفت : خداحافظ و اینک راز من که بسیار ساده است
" بدان که جز با چشم دل نمی توان خوب دید . انچه اصل است از دیده پنهان است "
و شازده کوچولو برای اینکه به خاطر بسپارد تکرار کرد :
" انچه اصل است از دیده پنهان است " .
انچه به گل تو چندان ارزش داده است عمری ست که تو به پای او صرف کرده ای . شازده کوچولو برای اینکه به خاطر بسپارد تکرار کرد :
" عمری ست که من به پای گل خود صرف کرده ام " .
روباه گفت ادم ها این حقیقت را فراموش کرده اند اما تو نباید فراموش کنی : هر چه را اهلی کنی همیشه مسئول ان خواهی بود . تو مسئول گل خود هستی .
شازده کوچولو برای اینکه به خاطر بسپارد تکرار کرد :
" من مسئول گل خود هستم " .

کیارش

امان از این دل. این دل لامصب آخه چیه . میگن از دل برود هر آن که از دیده برفت . ولی اینطوری نیست واقعا اینطوری نیست . اونایی که دوسشون داریم از دلمون نمیرن . گفتی گاو جالبه که منم این حرفو بهم گفتن یعنی اونی که دقیقا اصلا انتظار نداری بگه از همون شنیدم و جوابی جز سکوت نداشتم براش . وقتی درک متقابل نباشه وقتی گذشت نباشه وقتی معیار های انسان ها کاملا شخصی باشه وقتی طرف مقابل آدم را فقط به خاطر خودش دوست داشته باشی نه به خاطر خودت پس گاو شدنت هم براش کاری نداره . میگی دوری میگی دلتنگی مطمئنی که ققط دوری دلتنگی میاره . خیلی اوقات در کنارشونیم ولی بازم دل تنگیم. دل تنگ روزهای نخست دل تنگ روزهای شادی دلنتگ روزهای بی پولی ولی در عین حال شاد و سر خوش دل تنگ یکی بودنی که حالا دیگه شده 2 تا یا 3 تا یا ....

ikarus

کی آیی به برم
ای شمع سحرم
در بزمم نفسی
بنشین تاج سرم
تا از جان گذرم
بردی از یادم
دادی بر بادم
با یادت شادم
دل به تو دادم
در دام افتادم
از غم آزادم
دل به تو دادم
فتادم به بند
ای گل بر اشک خونینم نخند
سوزم از سوز نگاهت هنوز
چشم من باشد به راهت هنوز
چه شد آن همه پیمان
که از آن لب خندان
بشنیدم و هرگز
خبری نشد از آن
کی آیی به برم
ای شمع سحرم

در بزمم نفسی
بنشین تاج سرم
تا از جان گذرم

پا به سرم نه
جان به تنم ده
چون به سر آمد
عمر بی ثمرم
نشسته بر دل غبار غم
زانکه من در دیار غم
گشته ام غمگسار غم
امید آه وفا تویی
رفته راه خطا تویی
آفت جان ما تویی
بردی از یادم
دادی بر بادم
با یادت شادم
دل به تو دادم
در دام افتادم
از غم آزادم
دل به تو دادم
فتادمبه بند
ای گل بر اشک خونینم نخند
سوزم از سوز نگاهت هنوز
چشم من باشد به راهت هنوز

بهار

کیوان یار سفر کردت به سلامت !
دوست داریم پس بدون که دیدن غمت سخته فقط برات دعا میکنیم که بتونی هرچه زودتر عزیزتو در کنارت داشته باشی

راست میگی جمله ها بعضی وقتها خیلی بی رحمن , کلمات خیلی بیرحمن خیلی ...

Javad ghorbati

Az saree Siri harf mizani baradar... hoselat ham sar raftee .. nemidoni chi kar bokoni... shayad behtare bashee on pool mosaferat be Paris ro beri bedi 2 ta adam nizmand...shayad injori ghadree zendegito behtar bedoni Mokhless

baharak

از اینجا تا ... 3 گداره.گدار اولی کوه و در و دشت،گدار دومی چون لاله زاره، گدار سومی....دیداره یاره.
چه میکنه این عشق.به امیده با هم برین فرانسه و در کنار هم باشین.چه گاو باشی چه فرشته.(به جای نقطه چین اولی اون دیار یار رو بذار).من یاری ندارم که بگم میفهمم چی میکشی ولی نخوردیم نون گندم دیدم دست مردم.

تو شانزه لیزه قدم زدم چندین و چند بار، بالای برج ایفل هم رفتم و عکس انداختم، پاریس شهر فوق العاده ئیه، دو بار اونجا بودم باز هم فرصتش پیش بیاد میرم و تو شانزه لیزه قدم می زنم
موزه لوور هم رفتم و از بس توش گشتم از خستگی تلف شدم
ولی...
ولی هیچ وقت نمی تونم تصور کنم دیدنش مهمتر از دیدن کسی باشه که دوستش دارم!

سلام
من چند ماه بود اينجا رو نمي خوندم،يه بار اتفاقي رد شدم ديدم دوباره رفتي،الان اتفاقي رد شدم ديدم برگشتي!آدم عجيبي هستي!!
راستي من هميشه از مغازه كيك خامه اي انقلاب كه رد مي شم يا تو مي افتم:)

سلام
قصه دلتنگی تو قصه دل همه آدماست که تا میان به کسی و چیزی عادت می کنن می بینن که بازم نا غافل باز تنها شدن.آدمها همیشه تنهان فقط دور و برشون و شلوغ می کنن که تنهایشون ور کمتر احساس کنن.
برو خوش باش و لذت ببر.گاهی موقع ها سفر 1 نفره هم جالبه
اما واقعا کسی تنها مگذار و مگذر

اگر روزي دشمن پيدا كردي، بدان در رسيدن به هدفت موفق بودي! اگر روزي تهديدت كردند، بدان در برابرت ناتوانند! اگر روزي خيانت ديدي، بدان قيمتت بالاست! اگر روزي تركت كردند، بدان با تو بودن لياقت مي خواهد

mahvash

vaghan kash adam inhame bimarefato bitafaviot nabdan!manam dar bohrane az dast dadane kasi besar mibaram ke ashegham bud,vali rahat goft 2rugh goftam::(( az un ruz be bad be hame badbin shodamo sarkhordeo afsorde,tars az ayande .bitalaoghi be zamano makan va belejbar be zendegi edame midam....

baran

harchi kard in dele kard in dele akele kard varaghe omre mano batele kard beress hamsaye beress mokhlesetam khune avar shodie karemun zar shode

ارسال نظر