گفتوگو با داریوش فرهنگ کارگردان نمایش گالیله
كی اين تئاتر رو ديده؟!
استقبال کم نظیر از تئاتر گالیله
با هنرمندی امین تارخ، داریوش فرهنگ، رحیم نوروزی
كنسرت علی لهراسبی در روزهای آخر بهمن
چند تا از آهنگهاش رو دوست دارم
بهترينهای ادبی در 30 سال اخير (روزنامه بهار)
بهترين كه نداريم ولی خب ميتونه مرجع خوبی باشه
مروری بر رمان «بیچيزها» | عشق بعد از برجهای فروريخته
اصولاً مريم خانم مهتدی كتابهای خوبی معرفی میكنه
چـالـوس، يکی از چهار جادهی زيبای جهان
چالوس خوشگله ولی بخدا، نه ديگه در اين حـد!
هنر دیدن آن چیزهایی است که دیگران نمیبینند و سپس بیان آنهاست به شکلی که دیگران هم ببینند. این نوشتهایه که چند روز پیش نمیدونم توی کدوم یکی از کتابهایی بود که میخوندم، ازش خوشم اومد و نوشتم گذاشتم زیر شیشه میزم تا نمیدونم کی و کجا ازش استفاده کنم ... هنر دیدن آن چیزهایی است که دیگران نمیبینند و سپس بیان آنهاست به شکلی که دیگران هم ببینند. جمله قشنگ و جالبیه. بعضی وقتها یه نوشته کوتاه، کلی حرف و حدیث توشه. منهم آخر عمری انیشتن شدم و گیر دادم به جملههای اینچنینی. SMSهای این تیپی هم که برام میاد از خوندنش خیلی لذت میبرم. " هشت کتاب " سهراب سپهری هم توی کشوی میزمه. میدونم اینجا نیومدین که شعر بخونید و شاهد برملا شدن احساسات ورقمبیده من باشید ولی خب از شعرهای سهراب خوشم میاد. راستش چیز زیادی هم سرم نمیشه و خیلی جاها شعرها و معنا و مفهومش برام عجیب غریبه ولی حس قشنگی داره. بعضی وقتها کتاب رو ورقی میزنم و یه کمی روحم رو سبک میکنم. امروز بدون اینکه بفهمم معنی این شعر چیه ازش خوشم اومد:
از خانه بدر، از کوچه برون، تنهایی ما سوی خدا میرفت
در جاده، درختان سبز، گلها وا، شیطان نگران: اندیشه رها میرفت
خار آمد و بیابان و سراب
کوه آمد و خواب
آواز پری، مرغی به هوا میرفت
نی، همزاد گیاهی بود، از پیش گیاه میرفت
شب میشد و روز
جایی شیطان نگران، تنهایی ما میرفت
دیروز همش با تو بودم. بیمقدمه نبود. نه دیروز که این روزها همش با تو هستم. از صبح تا شب. از شب تا صبح ... عزیزم دیروز جات خالی بود، اندازه یه دنیا. اندیشه رها میرفت. شاید، تنهایی ما سوی خدا میرفت.
وای باز این پست خیلی قشنگ شد، البته همه پست های اینجا قشنگن، ولی این پست حس روزهای بارونی رو به من میده یعنی دلنشینهَ، یا مثل بوی دیوارهای نم خورده کاهگلی که اونم بوش دلنشینه، این پست شما هم دلنشینه
جسارت است البته، ولی فکر می کنم یک اشتباه کوچک پیش آمده. کتاب "هشت کتاب" نه هشت بهشت"... .
***********************************************
k1: دقیقاً حق با شماست. ممنون از لطفتون الان درستش میکنم.
کیوان جان شعری از اخوان برای لحظات تنهاییت
ای تکیه گاه و پناهِ
زیباترین لحظه های
پر عصمت و پر شکوهِ
تنهایی و خلوت من.1
ای شط شیرین پر شوکت من!1
ای با تو من گشته بسیار
در کوچه های بزرگ نجابت
ظاهر نه بن بست عابر فریبنده استجابت. 1
در کوچه های سرور و غم راستینی که مان بود
در کوچه باغ گل ساکت نازهایت
در کوچه باغ گل سرخ شرمم
در کوچه های نوازش
در کوچه های چه شبهای بسیار
تا ساحل سیمگون سحرگاه رفتن
در کوچه های مه آلود بس گفتگو ها
بی هیچ از لذت خواب گفتن
در کوچه های نجیب غزلها که چشم تو میخواند
گهگاه اگر از سخن باز می ماند
افسون پاک منش پیش می راند
ای شط پر شوکت هرچه زیبایی پاک
ای شط زیبای پر شوکت من
ای رفته تا دور دستان
آنجا بگو تا کدامین ستاره ست
روشنترین همنشین شب غربت تو
ای همنشین قدیم شب غربت من
ای تکیه گاه و پناه
غمگین ترین لحظه های کنون بی نگاهت تهی مانده از نور
در کوچه باغ گل تیره و تلخ اندوه
در کوچه های چه شبها که اکنون همه کور
آنجا بگو تا کدامین ستاره ست
که شب فروز تو خورشید پاره ست؟
منم تا چند وقت ديگه به سرنوشت تو دچار ميشم.
از صبخ تا شب و شب تا صبح جايش خالي خواهد بود.
مي ترسم از تصورش
سپهری شاعر دلتنگی و تنهایی ست و خود دلتنگ و تنها . بیش از هر شاعر دیگری غیر از فروغ در شعرش حاضر است و در ان ته نشین شده است :
قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به اب .
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در ان هیچکسی نیست که در بیشه عشق
قهرمانان را بیدار کند .
بابا چی شده؟ شعر گذاشتی اینجا؟ نبینم غمگین باشی!!!!
يه پست اين چنيني با اين كامنت ها باعث ميشه آدم تا اونجايي كه ميتونه خودش بتكونه بلكه چيزي پيدا كنه كه در خور شان اين فضا باشه ! اما خب چون سواد اين چيز ها رو ندارم چيزي هم پيدا نكردم ، پس مثل هميشه مي گم اينا همش ميگذره بابا بي خيال . ! .
شعرهاي سهراب هم مصداق بارز اين مصرعه كه ميگه : هر كسي از ظن خود شد يار من ...
در این دنیای بد و درمانده که کوچک ترین شور و اشتیاق مواجه با حرمان می شود یگانه روزنه گریز هنر است و بس
چه حس قشنگي داشت اين دو خط آخر
ناتور دشت رو بالاخره خريدم ! خيلي توپه
صدا کن مرا .
صدای تو خوب است .
صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبیست
که در انتهای صمیمیت حزن می روید .
.
.
.
کسی نیست ,
بیا زندگی را بدزدیم , آن وقت
میان دو دیدار تقسیم کنیم .
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم.
بیا زودتر چیزها را ببینیم ...
مرد آن شهر اساطير نداشت
زن آن شهر به سرشاري يك خوشه انگور نبود
هيچ آينه تالاري
سرخوشي ها را تكرار نكرد
چاله آبي حتي
مشعلي را ننمود
شب سرودش را خواند
نوبت پنجره هاست