گفتوگو با داریوش فرهنگ کارگردان نمایش گالیله
كی اين تئاتر رو ديده؟!
استقبال کم نظیر از تئاتر گالیله
با هنرمندی امین تارخ، داریوش فرهنگ، رحیم نوروزی
كنسرت علی لهراسبی در روزهای آخر بهمن
چند تا از آهنگهاش رو دوست دارم
بهترينهای ادبی در 30 سال اخير (روزنامه بهار)
بهترين كه نداريم ولی خب ميتونه مرجع خوبی باشه
مروری بر رمان «بیچيزها» | عشق بعد از برجهای فروريخته
اصولاً مريم خانم مهتدی كتابهای خوبی معرفی میكنه
چـالـوس، يکی از چهار جادهی زيبای جهان
چالوس خوشگله ولی بخدا، نه ديگه در اين حـد!
احتمالاً جفتشون الان دارن از اون بالا آخرین تیکههای کمرنگ این خاک پُرگهر رو تماشا میکنند. قطعاً هنوز هم اشکی گوشه چشمشون جا خوش کرده. سردردی بواسطه نخوابیدن شب قبل و هقهق گریههای امروز صبح. هواپیما اوج گرفته و خیلی از مسافرها خوابیدند و اون دو نفر هم پشتی صندلی رو دادند عقب و از اون پنجره کوچیک زل زدند به ابرها. پنجرهایی کوچیک که پنداری میخواد همه چیز آدمی رو به یغما ببره. یاد فرودگاه و پدر و مادر و بغضها و خندهها و کلی خاطره ریز و درشت. مهرآباد، مهرآباد، مهرآباد. چهها که ندیدی ای مهرآباد. فرودگاه نرفتم. با خودم عهد بستم دیگه برای بدرقه هیچ عزیزی فرودگاه نرم. دیشب توی خونه با جفتشون خداحافظی کردم. خداحافظی توی خونه برای طرفین بهتره. سوز و گداز و اشک و آهش کمتره. وقتی میرم فرودگاه از توی همون پارکینگ لعنتی بغضی ناخواسته میاد و غمبرک میزنه توی سر و صورت و چشم و چالم. این روزها روزهایی نیست که بخواهم جاهایی برم که بغض کنم و گریه کنم. هفته پیش هم که یکی از همکاران فوت کرده بود به مجلس ختمش نرفتم. حتماً اون دنیا من رو خواهد بخشید! خودم الان دنیای ماتم و مرثیهام. گریهکن ندارم وگرنه خودم یه کتاب کامل نوحه هستم ... پانصد سر سردرگم ای وای، ای وای، ای وای. این تیکه هم مال محسن نامجو بود. هر چی که این روزها انگلیسی گوش نمیدم بجاش نامجو گوش میکنم. ای بگم خدا چیکارت بکنه تویی که این سیدی نامجو رو به من دادی و من رو از کار و زندگی انداختی. نمیدونم این کک نامجو دیگه از کجا افتاده توی تنبون تنگ و چسبون من. ای وای، ای وای، ای وای ...
امروز صبح یکی دیگه از اونهایی که یه وبلاگ داره و اسمش توی همین لینکهای بغله، تهران رو ترک کرد. ایران رو ترک کرد. حالا اینکه دیگه کجا رفتش، مهم نیست. مهم اینه که اون هم رفت. انگلیس و فرانسه و استرالیا و کانادا و آمریکا و هند و بنگلادش همش غربته و غربته و غربت ... همراه شو عزیز، همراه شو، همراه شو، کین درد مشترک، هرگز جدا جدا درمان نمیشود ...
هئیت دولت پنجشنبه رو هم تعطیل اعلام کرد تا با اضافه شدن تعطیلیهای چهارشنبه و جمعه بتونیم دلی از عزا دربیاریم ولی کجا بریم؟! با کدوم دلِ خوش؟! با کدوم وسیله؟! با کدوم رفیق؟! تهران شمال سه ساعته رو باید پونزده ساعت توی راه باشی. توی تموم طول راه باید بغض کنی و از زیر عینک دودی اشکهات رو پاک کنی. با هر پیچی یه خاطره برات زنده میشه و یاد یه رفیقی میوفتی که یا رفته و یا چمدونش رو جمع کرده و گذاشته دَم در و بزودی میره. دلِ خوش سیری چند؟! کدوم رفیق؟! مگه دیگه رفیقی هم مونده. همه رفتن. نرفتن؟! مگه دیگه کسی هم مونده؟! مال ما که دیگه نمونده. دیگه حتی انگشتهای یه دست هم برای شمردنشون زیاد میاد. حتماً الان دیگه مهموندار براشون صبحونه آورده. کره و مربا و عسل و یه فنجون قهوه. آخرین صبحونه. آخرین شب. آخرین روز. آخرین رفیق. آخرین، آخرین، آخرین. تو هم رفتی رفیق. سفرت خوش. مهمتر از سفر، دلت خوش. فرودگاه نیومدم ببخشید، تحمل دیدن اشکهاتون رو نداشتم ... دلم از غربت سنجاقک پر.
واي ترو خدا صبح اول صبح اين چيه نوشتي؟ حالا ما هم بخوايم عادت كنيم شما نميذاري. من حتي از پل عابر پياده هم خاطره داشتم. ولي به قول خودت "این روزها روزهایی نیست که بخواهم جاهایی برم که بغض کنم و گریه کنم". اين روزها دردسرهاي همين جا و خودم كافيه. ولي اوضاع بهتر ميشه. حتما ميشه. چاره ديگه اي نيست بايد بشه :)
ميروم وز سر حسرت به قفا مينگرم
خبر از پاي ندارم كه زمين ميسپرم
ميروم بيدل و بييار و يقين ميدانم
كه من بيدل و بييار نه مرد سفرم
خاك من زنده به تأثير هواي لب توست
سازگاري نكند آب و هواي دگرم
وه كه گر بر سر كوي تو شبي روز كنم
غلغل اندر ملكوت افتد از آه سحرم
پاي ميپيچم و چون پاي دلم ميپيچد
بار ميبندم و از بار فرو بستهترم
چكنم دست ندارم به گريبان اجل
تا به تن در ز غمت پيرهن جان بدرم
آتش خشم تو برد آب من خاك آلود
بعد ازين باد به گوش تو رساند خبرم
هر نوردي كه طومار غمم باز كني
حرفها بيني آلوده به خون جگرم
به هواي سر زلف تو درآويخته بود
از سر شاخ زبان، برگ سخنهاي ترم
گر سخن گويم، من بعد شكايت باشد
ور شكايت كنم از دست تو پيش كه برم
قهرمانی تیم والیبال نوجوانان ایران را به شما والیبالیست سابق تبریک عرض می نمایم...
...
دیگه اینکه...بگذرد ایام هجران نیز هم..
میدونی ؟
من به تنهایی عادت نکردم
ولی به رفتن چرا.
من دیگه دارم به رفتن عادت میکنم.
چه رفتن خودم
چه رفتن تو .
سلام کیوان جان، نمی دونم چرا دیشب، دوست عزیزمون رو فرودگاه ندیدم، کاش با هم بودیم تا این راه طولانی رو با یه همراه طی می کردیم. آره من هم برگشتم. 7-8 ساعته که رسیدم ولی می بینی که، دوباره دلم رو انگار جا گذاشتم که نصفه شبی اومدم ببینم ایران چه خبر!
......pas raftand
خورشید که برامد
تو
سرنزده رفتی
و خاموشی در برگرفت
همه انچه را که تو دوست داشتی ...
این جور وقتا چی میگن ؟! : جای مسافرانتون سبز !
و این رفتن و رفتن ها که انگار تمومی نداره . عادت هم نمی کنیم فقط وانمود می کنیم که عادت می کنیم !
عجب بساطيه ها...........
خب نرررررررن
به همين راحتي...
اينجا مدينه فاضله نيست.خيلي چيزا افتضاحه اما اينم معني نداره هر كي دلش خواست پاشه بره كه.
عشقبازي را تحمل بايد اي دل پاي دار...
پس اگه مي ريم پي اش انقدر هم ادعا نكنيم كه چو ايران نباشد تن من مباد...
خيلي ايده اليستيه اما مصرا" اعتقاد دارم بهتره به فكر راه هاي ديگه اي بود.همين.
اووووووه... خيلي خوب توهم... چه معركه گرفته!!! سفر آخرت كه نرفته.. رفته چهار تا كوچه پايينتر.. اينهمه خودشون رو ميكشن مي گن دهكده جهاني.. چرا حاليت نيست مادر...
سلام.رفتن جزیی از زندگی است .فکر میکنم کمی پراگماتیست تر باید باشی وذهنت رو از این همه احساس بازی خالی کنی. اگر فلسفه زندگیتو بر 3 اصل امید-آرامش وشادی بذاری همه چی حتی رفتن دوستان آرامش بخش وشادی اور میشه.اگه اجازه بدی این افکار نوستالژیک احاطه ات کنن صبح تا شب خب باید حسرت بخوری؟!!پسر زندگی کن!این روح شرقی بیقرارت رو کمی با فلسفه آرامبخش ومنطق غربی اختلاط بده.
نوشته هات بدجوری حرف دل رو می زنه
خدا بگم چی کارت کنه :((
salam
K1 agar mituni ye zangi be man bezan ya shomare telephoni az khodet vasam email kon.
karet daram
felan
Hesam
هر دوستي كه ميره، يه گوشه از دل ما رو هم با خودش ميبره. اين دلم ديگه تا الان بايد تيكه تيكه شده باشه.
درود
کم کم همه یاران دارن میرن
رضای ماهم رفت و دلمون برا شلوغ بازیها و معرکه گرفتناش تنگ میشه.
بقیه هم دارن میرن؛ تو این چند سال اخیر کلی از دوستان رفتن دیگه کم کم دارم احساس غربت میکنم!!
انروز به یکی از دوستان که تو کالیفرنیاس میگم تا چند وقت پیش تو میپرسیدی چه خبر از بچه ها حالا فکر میکنم کم کم من باید از تو بپرسم چه خبر از بچه ها!
ای وای، ای وای، ای وای....ای وای، ای وای، ای وای....ای وای، ای وای، ای وای.... بغض کنم? گریه کنم? چه کنم? ای وای، ای وای، ای وای.... فرودگاه....ای وای، ای وای، ...رفتن دوستان... چه کنم? ای وای، ای وای.... Raftand Ke Raftand, Noshee Joneshon.... Dostet Tasmim Be Raftan Gereftee... To Chera Rouzee Rahmindazi?
midooni refigh, badjoori delam ba oon pich haye lanati jade shomal, gereh khorde. ye chiz bezar behet begam ke kare khoob o to kardfi ke nayoomadi va mer30 az inke be yademoon, neveshti. harf haye shabe akharemoon, vase hamishe too zehne man hast va bedoon ke har koja basham...
rasti be yade oon kafshi ke nakharidi! hatman ye kafsh mikharam va azat poolesho migiram. movareghebe khodet bash va be omide didar e kheyli zoo dar jaei ke dela hame khosh bashe, har koja ke hast.
لعنت به همه رفتنها، لعنت به همه غربتها!
سلام
مدتی هست که وبلاگ شما را میخوانم .خواندن ویلاگ ها باعث میشه در تجربه دیگران شریک بشم و کلی چیز یاد بگیرم .
مطالب شما در مورد مهاجرت و رفتن خیلی رنگ و بوی تیره تلخی داره و برایم جالب شده که چرا اینقدر برای شما سخت هست .من مدت ۳ سال هست که ساکن یکی از کشورهای اروپایی هستم شاید بتونم بگم خوشبختانه اصلا موارد ی که شما و خیلی ها داشتند من نداشتم و به این خاطر درک درستی از حس و حال شما ندارم .شاید من از جهت دیگری نگاه میکنم و این موارد را نمیبینم .به نظر من زندگی یعنی حرکت و ایجاد تنوع و تغییر آن را زیباتر و پر بارتر میکنه .ما کتابهای خارجی میخونیم فیلمهای خارجی میبینیم با اونها همدردی میکنیم ولی وقتی میخواهیم با آنها زندگی کنیم دحار مشکل میشویم حرا؟ احساس غریبی میکنیم اونها را مثل خودمان نمیبینیم در صورتی که اصلا اینطور نیست خیلی نقاط مشترک هست و صد البته تفاوت هم زیاد هست .توی شهر خودمان هم همینطوره با همشهری های خودمان حتی با خانواده خودمان .همیشه دوستان میآیند و میروند همیشه آدمهای جدید به دایره زندگی ما اضافه میشوند این نشون میده داریم بزرگ میشویم تا تجربه های جدید بدست بیآوریم و طعم زندگی برایمان لذت بخش تر بشه .همیشه مشکلات برای همه کم و بیش هست ولی نحوه برخورد با آنها هست که زندگی ها را متفاوت میکنه این از اون جمله هاست که من خیلی دوست دارم . اگر بخوام از تجربه این ۳ سال بگم میتونم اعتراف کنم خیلی خوب بود با همه سختی هایی که مهاجرت داره ولی یادگیریهاش شبرین بود و یه دریچه جدید به روی من باز شده که دنیا را بهتر میبینم ( مثل اینکه به اتاقتان یه پنجره جدید اضافه کنید و یه چشم انداز دیگر هم بتوانید ببینید ) .دوست دارم خیلی عمر کنم و بتونم خیلی جاها و آدمهای جدید را ببینم و تجربه کنم نمیدونم ۱۰۰ سال میتونه کافی باشه یا نه .
باید اضافه کنم مثل شما بلد نیستم با کلمات بازی کنم و جملات زیبا را کنار هم بیاروم ولی امیدوارم که تونسته باشم نظر و منظورم را رسانده باشم .( نوشتن خیلی سختتر از حرف زدن هست ) .دوست داشتم فرصتی پیش میآمد تا کسانی که خارج هستند و شما داخل نشین ها با هم آنلاین صحبت میکردیم و از تجربه هامون میگفتیم
همیشه شاد و سلامت باشید .
این حرفها رو نزنین. الان 9 سال شده ولی هنوز وقتی ازم می پرسن اهل کجایی می گم تهران. بعد یخورده که گیج نگام می کنن می گم فلان شهر فلان ایالت. حتما حتما حتما بر می گردم. حتی اگه در کفن و تابوت. انوقت شب آخری در کار نخواهد بود. بعضی روزها به شانسم لعنت می فرستم که متولد ایرانم. آخه این کشور لعنتی چی داره که اینقدر بهش می چسبیم؟
من اینجا ریشه در خاکم
من اینجا عاشق این خاک از آلودگی پاکم
من اینجا تا نفس با قیست می مانم
من از اینجا چه می خواهم نمی دانم !
امید روشنایی گر چه در این تیرگی ها نیست
من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می رانم.
من اینجا روزی آخر از دل این خاک با دست تهی گل بر می افشانم.
من اینجا روزی آخر، از ستیغ کوه چون خورشید
سرود فتح می خوانم
ومی دانم
تو روزی باز خواهی گشت!
لعنت به رفتنها لعنت به غربتها!
داداش کیوان مگه پروزاهای خارجی به فرودگاه امام خمینی منتقل نشده پس این مهرآباد قضیه اش چیه؟!
گفتمش نقشی بکش از زندگی حبابی بر لب دریا کشید.گفتمش حالا زعاشقی نقشی بکش کتابی گوشه ای تنها کشید.
سلام!یادم نیست درست چند وقته مدام اینجا رو می خونم.ولی میخوام بگم چه اون سالا که وبگرد حرفه ایی بودم چه حالا که به یکی دوتا وبلاگ بیشتر سر نمی زنم همیشه اینجا از انتخاب های اولم بوده.برای من شجاعت و زندگی ( سر زندگی) نویسنده ی اینجا حتی وقتی افسرده است جذاب و قابل تحسینه!.این حال و هوا و تجربه های چند وقت اخیر شما برای من خیلی آشنا و مانوسه...به من هم 99 درصد اون کتابا پیشنهاد شد و چون بیکار بودم تونستم اکثرش رو بخونم .به نظرمن که همه توی فازن و ی ادبیات و محتوی تقریبا واحد دارن...همین!احساس من از خوندنش این بود که می خوان به زور ی چیزی رو تو حلقم فرو کنن...مهم نیست چه قدر درست یا غلط ..مهم اینه که " به زور" ....
ی مدت تنهایی مححححححض و به خود خود خودم (فارغ از همه اون چیز ها و کسانی که به من تعلق دارن یا من بهشون تعلق خاطر) فکر کردن تقریبا همه چیز رو برام حل کرد..شما رو نمی دونم...موفق باشید...مثل همیشه!
امروز صبح بعد از اينكه پستتون رو خوندم رفتم سراغ قفسه كتاب و همينطوري كتاب " با پير بلخ " محمد جعفر مصفا رو برداشتم بازش كردم صفحه 206 اومد بحثي راجع به هويت و .. ياد شما افتادم فكر كردم بدتون نياداين كتاب رو كه كاربرد مثنوي در خودشناسي هستش رو بخونيد ، اين نوع نگاه در خودشناسي در تمام كتابهاي كريشنا مورتي هم هستش به زبان ديگر از جمله كتاب " ضرورت تغيير "
ای وای !
تو کی از آمریکا برگشتی ؟؟؟؟؟
این دست که اینا گرفتن همه رفتنین ...
khosh be hal adamai mesle monir ,pas man chera hanooz baad az 7 sal be in ghorbate lanati adat nakardaml
بچه محل:
سلام. آقا كيوان. شايد از كنار هم رد شده باشيم، شايد نگاههامون به هم گره خورده .
بچه محل يعني همين ديگه. من از كودكي ام به مدت 12 سال تو قصر فيروزه بودم . الان ديگه اونجا نيستم.
من با نظر خانم منير موافقم.
يادت باشه "با راه رفتن راه ساخته مي شه" اگه براي هميشه فقط يه جا بمونيدستاوردش اينه كه فقط ريشه دواندي . مهاجرت با تمام سختيهاش بهترين راه براي پويايي و بزرگ شدن و كسب تجربه هاي با ارزشه. مگه همش عمر مفيدمون چند ساله؟! همه چيز بستگي به خود ادم داره حتي تو غربت. اونهايي كه رفتن و موفق شدن، اينو فهميدن كه به چيزهاي بهتر و مهم تري رسيدن. اونهايي كه موفق نشدن، اينو نفهميدن كه به چيزهاي بهتر و مهم تري رسيدن.
من شما رو نمی شناسم، فقط چند وقت که نوشته هات رو می خوونم. راستش می شناختم هم فرقی نمی کرد. امکان نداره بتوونم به اون ضربدر بالا نگاه کنم و بگم خب نخوون. بگم آدم تو وبلاگش آزاد. نمی خوام بگم این چیه نوشتی، ولی می خوام بگم کلی بهت فش دادم. حالا اون دنیایی اگه بود، ببخش. ولی بدجوری هر چی از دهنم در اومد... . شایدم اشتباه کردم به تو نباید فش می دادم، به دستای نامریی که این چمدونا را جمع و جور کردن و زندگیا رو کردن تو دو تا چمدون باید ناسزا گفت. هر چند اینم شاید بهانه است...