گفتوگو با داریوش فرهنگ کارگردان نمایش گالیله
كی اين تئاتر رو ديده؟!
استقبال کم نظیر از تئاتر گالیله
با هنرمندی امین تارخ، داریوش فرهنگ، رحیم نوروزی
كنسرت علی لهراسبی در روزهای آخر بهمن
چند تا از آهنگهاش رو دوست دارم
بهترينهای ادبی در 30 سال اخير (روزنامه بهار)
بهترين كه نداريم ولی خب ميتونه مرجع خوبی باشه
مروری بر رمان «بیچيزها» | عشق بعد از برجهای فروريخته
اصولاً مريم خانم مهتدی كتابهای خوبی معرفی میكنه
چـالـوس، يکی از چهار جادهی زيبای جهان
چالوس خوشگله ولی بخدا، نه ديگه در اين حـد!
نميدونم چه مرگم شده. اين روزها شدم عينهو يه كلاف سر در گم. گيج و گنگ و مات و مبهوت. البته خب همچين هم نيست كه اصلاً ندونم چی به چیه. ميدونم و راستش رو بخواهيد، دارم قدم به قدم مسئله رو حل ميكنم. تموم اون درسهايی رو كه توی چند سال دورههای مديريتی خونده بودم رو بكار گرفتم تا خیر سرم اینبار از اونها برای حل یه مشکل شخصی استفاده كنم. میخواهم ببینم اون درس مدیریت بحرانی که هیچ وقتی به درد شرکت و کارخونه و خط تولید نخوردش، اینبار به درد مدیریت کردن این نیمچه بحران میخوره یا نه. حال و حوصله وبلاگ نوشتن ندارم. حال و حوصله ورزش کردن هم ندارم. راستش رو بخواهید حال و حوصله آدمها که هیچ، حال و حوصله خودم رو هم ندارم. اون لینکهای بغل دست هم فکر کنم یه ماهی هست که آپدیت نشده و دستی به سر و گوشش کشیده نشده و همینجوری ویرون و سرگردون بحال خودش رها شده. یه حس و حالی بهم میگه از پشت یک سوم شده عینهو یه طفل صغیر بدبختِ سر راهی. یه بچه یتیم. یه، نمیدونم چی چی ... نمیدونم چرا یهویی یادِ الیور تویست افتادم. یاد بدبختیهای فیلم بچههای خیابون. یاد دار و دسته نیویورکیها.
از چهارراه پارکوی تا اینجا پیاده اومدم. اینجا کجاست؟! خدا میدونه. شاید جایی در ناکجاآباد. شاید جایی وسط کویر. توی برهوت. هر چند کاشکی توی ناکجاآباد بودم. کاشکی وسط کویر و توی برهوت بودم. درد اینه که لابهلای درختهای چنار خیابون ولیعصر و وسط شهر تهرون هستم و اون حس و حال لعنتی که همیشه وسط دالاس و بین محلههای اَلن و پلینو و ریچاردسون یقهام رو میگرفت، اینجا هم دست از سرم برنمیداره. عینهو یه موج مهیب میاد و وقتی میاد ... یا حضرت عباس، دیوونه کننده است. هر چند بعضی از شماها بیجنبه هستید و اینکه بخواهم بگم چی به چیه و اوضاع و احوال چه جوریه، هیچ فایدهای نداره. بنابراین بیشتر از این چسناله نکنم و پاشم برم دنبال کار و زندگیم. گور بابای وبلاگ و وبلاگ نوشتن، اصلاً دیگه پینگ هم نمیکنم.
ببینم حالا چرا می زنی ، تو ندای چس ناله سر دادی ، به ما چه ربطی داره که قاطشو سر ما میزنی .
بعدشم من جای تو بودم ، یه جوری خودمو می چپوندم قاطیه این بروبچه هائی که رفتن معتکف شدن ، تا بلکه از این حال و هوای سکراتی ، در بیام . خیالت راحت واست دعا می کنم . البت با اینکه نمی شناسمت ، ولی جات خالیه . ایشالله هرچه زودتر بهتر بشی و این مشکل مدیریتی رو هم از پیش رو برداری . فعلن .
اگه فکر میکنی کاری از دست ما برمیاد بگو، بدون تعارف.
داش كيوون ما سوادمون به پينگ مينگ
نمي رسه فقط اينو مي دونيم كه آبجي هر روز چهار نعل دور از چشم اين سيبيل كلفت ها مي ياد اينچا با نوشته هاي شوما كلي حال مي كنه، آخه لوتي نمي گي اينجوري مي نويسي آبجي دلش ريش ميشه واسه شوما، اصلاً لوتي ما كتك خوردتيم چيكار كنيم كه حال شوما خوب شه، آدرس بدين آبجي مي ياد خدمتتون شايد با دلقك بازي هايش يه خنده اي رو لب هاي شوما بياره. خلاصه بگم شوما چه غمگين بنويسي چه شاد آبجي كشته مرده نوشته هاي شوماست و دعاي شب و روزش اينه كه خنده بياد رو لبهاتون و همه چي اونجوري بشه كه شوما مي خواين. عزت زياد لوتي.
اقاي از پشت يك سوم چرا?
خیلی حس و حال بدیه!...منم خیلی از اوقات گرفتارش میشم. اما میتونه زودگذر باشه!امیدوارم هرچه سریعتر این دوره را بگذرونی و بتونی برای آینده یه تصمیم منطقی بگیری!...همه جا میشه شاد بود.و در وطن از همه جا بیشتر!
آره اون حس لعنتی ديگه ول کن نيست.
مثلا فکر کردی پینگ نکنی من نمیام بعد تازه نظر هم نمیدم؟ کور خوندی برادر من!
baba bi khial chera bet bar khordeh khob har kesi az zane khodesh ba to yar shodeh kare khodeto bokon be ghole jokeh chi kar dari inja daro khonast ya nahar kar mikoni bokon ama khar khasak bazi dar nayar ke dighe to yeki namikhad in ada osola ro dar biari.hamin ka benvisi ham arom mishi ham kar daset miad chikar koni dar zamn inghadr manam sansor nakon
اگر همون حس که تو دالاس داشتی اینجا هم مث یه موج مهیب اومده سراغت و عنقریبه که با خودش ببردت مسئله جدیه.مواظب خودت باش.وبلاگ نویسی ات ما را سود می بخشه دکتر رفتنت خودتو.برو خیابان طالقانی سه راه شریعتی کوچه حهان دکتر جعفر بوالهری رئیس انستیتو روان پزشکی ببیندت.خواستی بیشتر کمک بگیری بگو تا بازم بگم.تو باشی و وبلاگ ننویسی برای ما بهتره وبلاگ بنویسی و بیمار شده باشی.افسردگی شیر را هم میندازه خودت را مراقب باش
Eshgh bar har darde bi darman davast
ba in site az tarighe site az tarighe site maryami ashna shodam
ميگما تو هيچ وقت مشاوره رفتي...بعضي هاشون فوق العادن اگه خواستي من بهت معرفي كنم
كيوان جان: من هم دركت ميكنم هم دلم برات تنگ ميشه.............!
كامنتهاي من چرا وارد نميشه ؟ :(
ESHGH BAR HAR DARDE BI DARMAN DAVAST
سلام.باز که قاطی کردی.چی شد.از بس رفتی اونور و برگشتی اینور شدی جریان کلاغه که راه رفتن خودش هم یادش رفته.
کاش زودتر از این مرحله سخت بگذری.....و به خوبی بگذری :)
سلام كيوان !
خوشحالم كه برگشتي ، يه آدم ، آدما ، تو اين دورو برا باشه اونم تويي .فقط خواستم بگم منم اين روزا تخمي تخمي ام ، ولي مي دونم چرا !
قولبولت
مطمين باش براي همه كسايي كه مياند اينجا مهم هستي
من هم الان در شرايط بسيار بدي هستم كه تقريبا هيچ كس نميتونه كمكم كنه
ولي ميدونم كه دو ماه ديگه از اين روزها شايد فقط يك خاطره مونده باشه
شايد هم حتي خاطره اش هم نمونده باشه
پینگ که نکردی یکباره کامنتدونی رو هم می بستی خیالت راحت بشه !! بعید هم می دونم در این حال و هوا از این کامنتا کاری بر بیاد اما از طرفی شاید هم هر کامنتی جرقه ای باشه در این تاریکی ! چون در این بحران که اتفاقا "نیمچه" هم نیست و به نظر من یه بحران عمیق هستش خودت و نهایتا پارتنرت هستید که باید به نتیجه برسید و از دست هیچکس حتی اطرافیان نزدیک هم کاری برنمیاد چون ته تهش شما باید تصمیم بگیرید . خودت هستی که از بسیاری کلیات و جزئیات خبر داری که بقیه علی الخصوص مخاطب وبلاگت از اون ها بی خبره . بهر حال یکی دو تا نکته به نظرم رسید که حدس زدم شاید نوشتنش بد نباشه .
اول این که کمتر نگران این بچه صغیر (!) وبلاگت باش . اون تا زمانی که تو بخوای سرجاش هست . مهم اینه که خودت حالت بهتر بشه . تو که این بحران رو از سر بگذرونی حال این بچه (!) هم خوب میشه .
دیگه این که در شرایط فعلی بشدت دچار حالت " تعارض " هستی تعارضی که بعید می دونم اون واحدهای مدیریت بحران قادر به حلش باشه . نیاز به یک روان درمانی اساسی داری که بتونه خودت رو به خودت نشون بده . راستش بنظر میاد تو میدونی چی نمی خوای اما نمی دونی چی میخوای !! موقعیتی نصیبت شد که بتونی اون طرف رو تجربه کنی . رفتی تجربه کردی هر چند کوتاه مدت و به این نتیجه رسیدی که تو ادم اون طرف نیستی حالا به هزار و یک دلیل ! و حالا هم فکر می کنی اگه از دستش بدی در اینده ممکنه پشیمون بشی . حالا این دوراهی لعنتی اون قدر بهت فشار میاره که نهایتا امواج مهیب میان سراغت .
کیوان با خودت کنار بیا . خودت رو پیدا کن . حال ات رو دریاب . دلت رو یک دله کن . البته این یک تصمیم یک طرفه نیست و تو هم سینگل نیستی که به تنهایی تصمیم بگیری . اما از ظواهر امر این جور برمیاد که شریکت از شعور و درک بالایی برخورداره و می تونه بهترین همراه فکری ات باشه . خودت رو از شر این تعارض لعنتی رها کن ( اگه لازم بود کمک حرفه ای بگیر ) ماندن در این وضع بیشتر بهت اسیب می زنه . شرمنده کامنتم طولانی شد . راستش نگران میشم این جور نوشته هات رو که می خونم . برات ارزوی بهترین ها رو دارم .
مطمئن باش كه زورهاي آخرشو ميزنه، ابرها هيچوقت ثابت نميمون.
آقا كيوان اگه اينقدر ناراحتي نرو ديگه.. دعا كن ما بريم زندگييييييي كنيم !!
روزهای اوله! خیلی سخت می گذره ولی خوبیش اینه که دیر یا زود تموم میشن و میرن پی کارشون. اون وقت تو می مونی و خودت!وقتی نمی تونی دنیای اطراف رو عوض کنی و 2 بار تلاش برای عوض کردن خودت و احساساتت به نتیجه ای نرسیده...باید چی کار کرد؟! جواب همه سوالاتت رو خودت باید بدی و کی میدونه شاید جواب سوالاتت رو چند ماه دیگه دوباره تو فرودگاه فرانکفورت با صدای بلند تو دلت برای خودت بگی!
baz bargashti? khob malome adam ghat mizane. shit omidvaram ozat roberah bashe. movazebe khodet kheili bash gore babaye hame chi o hame kas. hamon ja ke delet mikhad be in fek nakon ke ino dast dadam shayad bad ha konam besoze. havaset be delet bashe. sharayeto mogheyat hamishe hast har seri be ye shekli.
من فکر می کنم بعد یه مدت دوباره حال و حوصله وبلاگ نوشتن رو پیدا می کنی!
سلام.
تو این مقطعی که شما الان هستی من قصد جسارت و ارائه نظریه های الکی ندارم اما فکر میکنم با استناد به نظریات فروید و یونگ در روانشناسی عمقی شما در حال گذر و ورود به دوره ای از زندگیتون به نام "Ego-Self" هستید...
موجی از احساسات غریب و آشنا و بد و خوب با هم هجوم میارن به سمت ذهنت و با اون تعبیری که خودت کردی و چقدر هم به جاست مثل یه موج هولناک روح و روانت رو به هم میریزه...
وقتشه که یه کم به خودت برسی...به خودت فکر کنی...به معنویت زندگیت (منظورم معنا و مفهومه نه لزوما دین و شریعت) بپردازی و خودتو بهتر بشناسی...همیشه و در همه حال گذر از این دوره سخته...ما گاهی در از دست دادن هامون وارد این قلمرو میشیم...لحظاتی که افسردگی ها و تنها موندن ها و پس زده شدن ها رو تجربه میکنیم این طیف به نرمی ما رو در بر میگیره اما اونا در مقابل این وضعیت تو خیلی ناچیزه...
به هر حال مهم اینه که بدونی این دوره هم تموم میشه و گوهر هایی که در این مقطع برای تو گذاشته شده رو از دست ندی...
امیدوارم بتونی این روزها رو پشت سر بذاری و روزی با همون شور و شوق ببینیمت...
(مراجعه به یه روان شناس خبره رو بهت توصیه میکنم...اما حواست باشه که باید این دوره رو تنها طی کنی)
midooni hoselat kai barmigardeh sar jash ?vaghti hamsaret bargardeh khob zood bash pasho be jai inkeh inja naleh koni, hamin alan behesh zang bezan ,in naleh haro poshte telephone kon,
من اومدم. چه جوری باس بهت زنگ بزنم؟ یک خبری بده
الهام جان...مي خواستم اگه ممكنه مشاوره خوبيو كه ميشناسي بهم معرفي كني منتها بلاگت كه باز نشد ميل بزنم...ميتونم ميلت و داشته باشم؟
می فهمم چی می گی. کفتر دو برجه شدی. نه این ور می تونی بند شی نه اون ور. امیدوارم هر چه زودتر از این حال و هوا در بیای.
به نظرمن باید چند صباحی نقش خودتان را عوض کنید !! همه ی خواننده های شما نوشته های شما را میخوانند ولی کسی آنچه واقعن میخواهید بگوئید نمی فهمد . هیچ کس نمیفهمد که لابه لای کلمات عاشقانه - دلتنگی ها - شادی های زود گذر زندگی که برایشان مینویسید چه حرفهای نگفته ای مانده است .آقای ازپشت یک سوم وقتی زیاد کتاب بخوانید و زیاد فکر کنید آدم تنهایی میشوید حتی اگر دور و برتان پر از آدمهای آشنا باشد .
این آمریکا هم شد بلای جون تو!
دِ. باز چي شد؟ اصلا پينگ نميكنم يعني چي؟ پس تكليف يكي مثل من كه تا دير وقت قراره بمونه شركت و پروژه تايپ كنه و موقع خستگي دركردن و چايي خوردن (مثل همين الان) مياد به اينجا سر بزنه چي ميشه؟ :) والله قصد ارايه طريق ندارم چون اصلا نميدونم چي به چيه و حتما به من هم مربوط نيست. فقط خواستم بگم يواش. كلافگي هيچ فايدهاي نداره. غروب بديه. پياده برگرد تجريش. با يه ريتم مناسب قدم بزن اين انتخاب ريتم قدم زدن خيلي مهمه و بستگي به حالت آدم داره. تا هرجا كه تونستي به مشكلت فكر كن و هروقت به بن بست رسيدي ديگه فكر نكن. راه برو و برو و برو. جاي منم راه برو.
شانس آوردي چاييم خنك شد وگرنه ادامه ميدادم ;) من برم يه خاكي تو سر خودم بريزم وگرنه شب هم اينجام