« شمال، جنوب، شرق، غرب | Main | ای بابا! »

دل خواسته‌های عصرگاهی

خب الان من جايی هستم كه يه جلسه مهم در رابطه با خط توليد و ضايعات، برقرار شده و 7-8 نفر مهندس دور يه ميز نشستند و دارند ميزنند توی سر و كله‌ی خودشون و خب منهم عين خيالم نيست و با خيال راحت پشت ميز مدير واحد كه البته از دوستان نزديك بنده هست نشستم و دارم وبلاگ می‌نويسم! عادت به اينكه هول هولكی و عجولانه كاری رو انجام بدم ندارم. وبلاگ نويسی مثل يه سری چيزهای ديگه نيست كه سرپايی و هول هولكی انجام دادنش لذتی داشته باشه! يا شايد هم حداقل من تجربه‌اش رو ندارم ولی اينبار هر چيزی كه به ذهنم ميرسه می‌نويسم، شايد از اينجور نوشتن هم خوشم اومد.

جمعی كه من در كنارشون نشستم و بواسطه نفوذی كه با مدير واحد داشتم هم اكنون پشت ميزش هستم، توی پونزده دقيقه اول همه‌شون در حال جيغ و داد و عربده‌كشی بودند گويا داشتند يكی از مهمترين معضلات جامعه بشری رو حل و فصل می‌كردند ولی الان ديگه همه‌شون در حال خنديدن و خوش و بش هستند. گويا در رابطه با خط توليد به هيچ نتيجه مهمی هم نرسيدند. خب از اول هم داد و بيداد نداشت. اين آدامس اوربيتی رو كه الان يكی از حاضرين در جلسه درآورد و به بقيه از جمله من تعارف كرد رو همون اول جلسه می‌خوردين تا اعصاب‌تون رو بيخود خرد نمی‌كردين. بابا دو روزه دنيا اين حرفها رو نداره! بهرحال الكی نيست كه جزء كشورهای جهان سوم هستيم. وجود مهندسين عالی‌رتبه‌ايی منجمله اين دوستان ما رو به پله‌های بالاتر هم ميرسونه!

راستش، همچين حال و حوصله درست و حسابی ندارم كه بخواهم براتون زبون بريزم و شايد مثل قبل شيرين‌كاری دربيارم. اين روزها اصلاً توی مود نوشتن هم نيستم ولی چون ميخواهم با اين حس لعنتی و عجيب غريب خودم مقابله كنم شروع به نوشتن كردم. اين روزها سعی می‌كنم كتاب هم زياد بخونم. اگه يادتون باشه سری قبل هم كه از آمريكا اومده بودم دچار همين حس و حال بودم، بنابراين اون موقع هم، همه جا كتاب دَم دستم بود. جديداً كتاب قطور من او نوشته رضا اميرخانی رو خوندم. اگه حال و حوصله خوندن كتابهای قطور رو داريد توصيه می‌كنم بخونيدش. من خوندم و از خوندنش لذت بردم. فردای اون روزی هم كه از آمريكا رسيدم رفتم آرايشگاه و همه اون موهايی رو كه نزديك ده ماه بود كوتاه نكرده بودم، ريختم كفِ آرايشگاه. اينجوری اعصاب و روانم راحت‌تر شد. آرايشگره هم از برگشتنم جا خورده بود و كلی توضيح هم برای اون دادم. الان با اين موهای كوتاه، دوباره شدم همون كيوان اين سی ساله‌ی اخير. هميشه موهام كوتاه كوتاه بود. نميدونم پارسال يهويی چی‌فكر كردم كه هوس كردم، موهام رو بلند كنم. شايد فكر می‌كردم موهام كه بلند بشه، ميشم بهرام رادان و يا محمد رضا گلزار.

اين روزها دلم يه آدمی رو ميخواد كه پا به پام راه بياد و به حرفهام گوش بده. آرزوی زيادی نيست اينكه با يكی همگام بشی و نه اينكه بری خيلی دور دورا بلكه عصر يكی از همين روزهای گرم تابستونی بری بام تهران، ته خيابون ولنجك و باهاش يه گپ دوستانه بزنی. توقع زيادی نيست اينكه يكبار سربالايی بام تهران رو بری و برگردی و با يه رفيق، چهار كلوم درددل كنی. خواسته زيادی نيستی اينكه يه ساعت با يه رفيق قدم بزنی و اون بالا با هم يه چايی بخوريد و از اون بالا تهران رو نگاه كنيد و اون رفيق، اينقدر در رابطه با رفتن و برگشتن تو از آمريكا حرف نزنه و تو مجبور نشی همه راه رو در رابطه با اينكه چرا برگشتی توضيح بدی. بعضی وقتها دل خواسته‌های عصرگاهی ما چه رنگ و بويی داره!

Comments (20)

من كه از آمريكا برنگشتم اين روزها همچين حس و حالي دارم. چه برسه به تو كيوان. بام آخر شب يعني ساعت 12 تا 3 صبح بشيني و گپ بزني و سيگاري هم دود كني. يادمه زمستونا دزدكي چوب گير مياورديم و اون بالا كه سمت راست و انتهاي بام به سمت شرق بود آتيش مي كرديم. بعدشم يكي با موبايلش آهنگي آتيش مي كرد و يهو مي ديديم 4 صبح شده!
اين نيز بگذرد كيوان جان... اين نيز بگذرد.

همين امروز عصر، خوبه؟

دل خواسته‌های عصرگاهی! به خدا انتظار زيادي نيست آق كيوان. بعضي وقتها اين حرف زدنه و گپ هاي لحظه اي چقدر خستگي دنيا در مي كنه

لیلا:

اينبار هر چيزی كه به ذهنم ميرسه می‌نويسم، شايد از اينجور نوشتن هم خوشم اومد.
جمله عجیبی بود چون (شاید هم صرفا برداشت شخصی منه و از نظر شما غلط باشه ) : نوشته های زیادی در اینجا خوندم که بنظر میاد البته با رعایت سیاست های خاصی (!) تراوشات لحظه ای ذهن نویسنده باشه .
خب بی خیال . دل خواسته های عصرگاهی رو عشقه !
***********************************************
k1: منظورم بصورت آنلاين و توی صفحه اصلی اديتور نوشتن بود. چون من معمولاً مطالبم روی توی ورد می‌نويسم و بعد سر فرصت پابليش ميكنم.

Rana:

و دلش را در يك ني لبك چوبين
مي نوازد آرام آرام ...

سانسورچی:

چه کلمات قشنگی :
دل ، همگام ، گپ دوستانه ، درد دل و یک کلوم به قول خودت دل خواسته های عصرگاهی .
من که همون حال و هوا واسم ، مجسم شد . ممنون . به قول علما !!! اللهم الرزقنا ... .

چندگانه:

این یک کامنت حسود مابانه ست. آقا ما این شرکت شما رو ... آخه توی کجا می شه آدم هی بره هی بیاد هی فوری بذارنش سر کار. (این کامنت یک آدم بیکار و حسود است، به دل نگیرید)

مارمولک:

اگر این لباس دست و پاگیر نبود...;)

khobyare mehrban:

hayf man torntoam agar na hatman miomadam be sharti ke pole chaei ro to midadi
(...khob avazesh ghosh moft bood digeha)
khoshhalam ke nevashti maro bi khabar nazar

فتانه:

اگر با بلند كردن موهات اين خطر وجود داشت كه شبيه اون 2 تا بشي همون بهتر كه كوتاه كردي اينجوري شايد شبيه جيسون استدهام بشي ;)
در مورد پاراگراف آخر, فكر ميكني اين آرزوي زيادي نيست؟ نه جدا فكر ميكني آرزوي زيادي نيست؟ امتحان كن، تو تاكسي سر صحبت رو با كسي باز كن، دومين جملش يه سواله، سومين جملش يه سوال شخصيه و ... :)

setare:

salam,dooste ghadimi.agha man baraye ghsmate dardodel payeam,ama velenjak na

PINK:

واسه بام تهران من پایه ام ولي به شرطي كه از بین اون صد و بیست نفری که واسه پست قبلیت کامنت گذاشتن خوش تیپا و باحالا و علی الخصوص دم بختهاشون سوا شده و حتما بیان در ضمن سی و پنج درجه و شراگیم هم باشن دیگه چه به تر... آهان داشت یادم می رفت صفا از لوس آنجلس رو هم بیارین ...سهیل دلقک رو نیارین عیالواره ...نه مرسی نوشابه میل ندارم : )

خب .
اينم يه جورشه ديگه.
مياد و باهات قرار هم مي زاره .
البته اگه مطلبت رو بخونه
با باي

من ميگم خيلي خوبه اون سربالايي ولنجك رو بري اصلا هم حرفي نزني...
من به اين نتيجه رسيدم وثتي حرفات تو سينه ات مي مونه پخته تر ميشه...!!!شايد بعدا هم به درد خودت بخوره هم به درد يكي ديگه...

نمی دونم راجع به برگشتنت چی بگم فقط می تونم بگم تو برای من سنبل شهامت، اراده و اعتماد به نفسی... خیلی بهت تبریک می گم به خاطر این منطق کمیابت... می بینم که نیومده جلسه هم رفتی!!... ببینم نگفتی خانومت اومد یا نه؟!... می گم تو به من او می گی قطور؟! خسته نباشی!... من او فوق العاده ست...

آقا اگر منظورتون با جنس لطیف نبود، در رابطه با گپ زدن هایی که نوشتی ما در خدمتیم! شاد باشی، امیر
***********************************************
k1: هر چند از جنس لطيف هيچ خبری نيست ولی ترجيح ميدم با تو هم همگام نشم!!!

parvaneh:

تو را خدا میشه در مورد عادت عجول بودن یا نبودنت کمی تجدید نظر کنی!!!
دفعه ی پیش هم که برگشتی همین نظر رو در مورد خودتون داشتین!
بهر حال امیدوارم نوشتن و کتاب خوندن بهتون کمک بزرگی بکنه. و زود زود آپ کنید. یه جورایی شبیه "آرتور دو ییل" شدین. همه منتظرن ببین نوشته ی بعدی در مورد چی هست و چی داره اتفاق میفته. انگار داریم یه اتوبیوگرافی/رومان/درام انلاین رو می خونیم.
موفق باشید.

سلام
كيوان جان من به به يه سينما حاضرم دعوت كنم اگه پايه اي يه ميل بزن گرچه ما در حد اندازه شما نيستيم !

موفق و پيروز باشيد

جاويد
***********************************************
k1: ممنون از لطفت.

asal:

والله چند بار نوشتم هی پاک کردم خواستم بگم اگه تهرون بودم میومدم باهات قدم می زدم ولی نه تهرونم نه اینکه من و می شناسی که بخواهی پیشنهادمو قبول کنی پس خودمو ضایع نمی کنم امیدوارم یه هم قدم زن خوب و باحال گیرت بیاد و حالشو ببری :)

جدن از سانسوري كه كردي ممنونم :))

Post a comment

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)


Please enter the security code you see here

Powered by
Movable Type 3.2