همین الان نوشت: خب همینجوری بیمقدمه یهویی حال کردم این مطالب رو به پست قبلی اضافه کنم. چیز خیلی مهم و خاصی هم نیست دیدم یه کمی وقت دارم و بچهها خوابیدند، گفتم منهم بیام و با هم یه گپی زده باشیم. این چند وقته برای استفاده از اینترنت معمولاْ همراه با عیال گرامی میریم استارباکس. چون اکانت اونجا رو داریم. یعنی شما میتونید با پرداخت مبلغی، اکانت استارباکس رو بگیرید و دیگه بعد از اون توی هر شعبهای از این مغازهها برید میتونید به اینترنت وصل بشید و از اونجا کارهاتون رو انجام بدین. استارباکس محیط بسیار خوب و دوستداشتنی هستش که جون میده آدم بره و بشینه به اینترنت وصل بشه و یا دستک دنبک و کتاب و دفترش رو ببره و اونجا درس بخونه و مطالعه کنه. هیچ نیازی هم نیست که حتما قهوه و کاپوچینو سفارش بدی. مثل بعضی از کافی شاپهای تهران هم نیست که یه ربع نشستی، صاحب مغازه هی چپ چپ نگاهت کنه که یعنی آقا جون بسه دیگه پاشو برو خونهتون. لامصب دموکراسی که میگن همینه دیگه، آزادی توی قهوههاشون هم هستش! البته الان استارباکس نیستم و خونه اسی هستم. میمون آدم شده، من نبودم رفته برای خودش یه لبتاپ خریده و در حال حاضر منهم دارم از وایرلس و لبتابش نهایت استفاده رو میکنم.
راستنی شنیدم فیلم رئیس هم اکران شده. هر چند فکر کنم اینبار از اون فیلمهای ت.خ.م.ی تخیلی استاد کیمیایی باشه و آدم چیز خیلی زیادی دستگیرش نشه ولی خب من ارادت خاصی به استاد و فیلمهاش دارم و خیلی دوست دارم این فیلمش رو هم ببینم. حالا توی این مدت سیدی همه فیلمها بیرون اومده، من که شانس ندارم! این یکی فیلم رو همچین سفت و سخت میگیرند که فکر نکنم حالا حالاها سیدیش بیاد بیرون و من بتونم در این غربت فیلم جنجالبرانگیز استاد رو تماشا کنم. پس رئیس رو ببینید و حالش رو ببرید و جای من رو هم خالی کنید. و حالا ادامه مطلبی که دیروز نوشته بودم.
عصر شنبه است. دور هم جمع شدیم و داریم صحبت میکنیم. باسن آسمون پاره شده و چند روزه همینجوری داره بارون میاد. شُر و شُر. هوا خیلی خوب و قشنگه. یه جورایی عاشقونه است. دالاس و این موقع سال و هوا اینجوری خوب و قشنگ باشه، واقعاْ عجیبه! هوا مثل شمال ایران توی روزهای بهار شده. خونه اسی هستیم و داریم از اینور اونور صحبت میکنیم. خونه خودمون اینترنت نداریم بخاطر همین دسترسیم به اینترنت خیلی کم شده. تلویزیون ایرانی و امیر قاسمی دارند در رابطه با مراسم تشیع جنازه مهستی میگن. بعضی وقتها هم لابهلای برنامه، مسعود فردمنش از حکایتهای هفتم و هشتمش میخونه. بین خودمون صحبت تهران و وقایعه جدیدش هست. دوستان، شنیدم لات شدین و یه سریهاتون پمپ بنرین آتیش زدین؟! جون من آره؟! راست میگین؟! شما و این حرفها؟! حالا دیگه دو روزه من نبودم شهروند غارت میکنید؟! جون من این عکسها رو که من دارم از پمپ بنزینها میبینم واقعیت داره؟! بهرحال آدم وقتی دور از ایران باشه نگرانیش در رابطه با اون سرزمین بیشتر میشه. بهرحال چه بنزین کوپنی بشه و چه نشه امیدوارم همه چی به خوبی و خوشی پیش بره. حالا این سهمیه بندی توی خلوتی خیابونها نقشی داشته یا کماکان خیابونها همونجوری شلوغ پلوغه؟!
احتمالاْ از یکی دو روز دیگه بواسطه شرایط کاریم باید برم یه جایی که یه جورایی مثل دهات آمریکاست. حالا اینکه اون دهات کجاست و قراره اونجا چیکار بکنم بماند. شما فکر کنید دهاتیها کلانترشون مرده و دنبال یه کلانتر جدید میگردند و منهم قراره کلانتر جدید دهکده بشم! خدایا کرمت رو شکر، جدی جدی دارم کابوی میشم! اسلحه و کلاه تگزاسیش که توی این شهر فت و فراون پیدا میشه فقط میمونه اسبش که اونهم باید برم از یه مزرعه بگیرم. توی دالاس هنوز هم از همون مزرعههایی که توی فیلمها میبینید زیاد دیده میشه. مزرعههای بزرگ با نردههای سفید که توش اسبها یورتمه میرند. دالاس نسبتاْ شهر جدید و نوسازی هستش. یه شهر صاف و فلت و مسطح که توش حتی یه سربالایی و تپه هم دیده نمیشه دیگه کوه که جای خودش داره! فقط بقول خودشون توی " دَن تاون " یعنی مرکز شهر میتونید چند تا ساختمون خیلی بلند ببینید که البته اونها هم واقعاْ بلند و آسمونخراش هستش جوری که اگر بخواهی بالای ساختمون رو ببینی کلاهت از سرت میوفته. حالا انشالله بعداْ بیشتر در رابطه با دالاس براتون میگم. خلاصه که خواستم بگم که احتمالاْ یکهفته تا ده روزی نیستم. نگرانم نباشید. خودم هم بدم نمیاد برم یه جای خلوت و ییلاقی و یه کاری رو تچربه کنم که تا حالا هیچ وقتی انجامش ندادم. امیدوارم همه چیز ختم بخیر بشه، آمین!
Comments (25)
از اون شهرها که فقط یه هتل و یه بانک و یه کلانتر داره؟
من میخاممم!
Posted by صورتک خیالی | July 1, 2007 04:35 AM
Posted on July 01, 2007 04:35
سلام.خوشحالم که پس از شش ماه موفق شدی با خودت کنار بیایی زبان انگلیسی را فول کنی و دلت را برای کنده شدن از شهر و دیار تمرین بدی.حالا کنار همسرت و تو خونه نقلی تون مستقل و شاد زیر آسمون خدا زندگی را از سر میگیری.کم کم متوجه میشی آسمون همه جا یک رنگه.قشنگه.مردما همه دوستت دارند حتی اگر اونور کره زمین باشن.کم کم برای پذیرایی از ما هم احساس کفایت می کنیروز و شب خوش باشی.سلامتت را حافظ باش.به نازنین همسر هم سلام منو برسون
Posted by بهشت | July 1, 2007 06:03 AM
Posted on July 01, 2007 06:03
سلام.
ميبينم كه پسر خوبي شدي و كارهم كه پيدا كردي. خوشحالم . اميدوارم همه چيز بخوبي پيش بره. به همسرت و اسي سلام برسون.
Posted by asghar | July 1, 2007 07:26 AM
Posted on July 01, 2007 07:26
ببین دیگه چیزی به نام ترافیک همت وجود نداره.این دو روزه من اصلا تو ترافیک نموندم.
Posted by mohi | July 1, 2007 08:39 AM
Posted on July 01, 2007 08:39
فکر کن...
Posted by آرزو | July 1, 2007 09:59 AM
Posted on July 01, 2007 09:59
هر جا مير خدا همراهت باشه
Posted by yasaman | July 1, 2007 10:42 AM
Posted on July 01, 2007 10:42
کلانتر،پس معاونت کو؟
درضمن عکس ستاره و کلاهت روهم برامون بذار .
موفق باشی
Posted by بیتا | July 1, 2007 10:56 AM
Posted on July 01, 2007 10:56
کلانتر پس معاونت کو؟
عکس مدال،ستاره وکلاهتو برامون بذار لطفا
Posted by بیتا | July 1, 2007 11:03 AM
Posted on July 01, 2007 11:03
اينجا كه سهميه بندي بنزين در خلوت شدن خيابون ها خيلي تاثير داشته .
انگار تو هم داري از دست ميري بچه جان ! پاشدي رفتي امريكا دهات رو اباد كني ؟! البته كابوي شدن بهت مياد . شاسي بلند هستي ديگه :دي از شوخي گذشته برات ارزوي موفقيت دارم در كار و بار جديدت .
Posted by ليلا | July 1, 2007 11:09 AM
Posted on July 01, 2007 11:09
خوشحالم که نوشته هات اینقدر شاد و راضین
Posted by مهتاب | July 1, 2007 11:13 AM
Posted on July 01, 2007 11:13
شما که برق چشماتون آبجی رو کشت و در رفتین آبجی نتونست شما رو بندازه زندان همون بهتر که کلانتر بشین بهتون خیلی می یاد اتفاقاً.
Posted by زری | July 1, 2007 11:55 AM
Posted on July 01, 2007 11:55
ايندفعه كه با حس بهتري رفتي هواي اونجا مثه شمالِ خودمون شده ;) ايول! ميبيني چقدر عجيب پيشامدهاي دوروبرمون از فكرمون تاثير ميگيرن!!
Posted by MD | July 1, 2007 02:28 PM
Posted on July 01, 2007 14:28
برات در کار جدید هم آرزون موفقیت میکنم.
Posted by صادق جم | July 1, 2007 03:09 PM
Posted on July 01, 2007 15:09
چه خوب که باز وبلاگت مثل قدیم شده.خوش بگذره کلانتر!!!
Posted by baharak | July 1, 2007 10:06 PM
Posted on July 01, 2007 22:06
سلام
احتمالا چند وقت ديگه منم بهت مي پيوندم تو دالاس !
موفق و پيروز باشيد
جاويد
Posted by javid | July 1, 2007 10:21 PM
Posted on July 01, 2007 22:21
سهميهبندی که به طرز فوقالعاده چشمگیری تو خلوت شدن خیابونها تأثیر داشته! من که کلی حال میکنم 10 دقیقهای میرسم خونه!!!!! میگم مگه تو اونجا کلاه سرت میذاری؟!... حتماً بعداً در مورد این کلانتر شدنت بیشتر توضیح بده برامون... میگم یه سؤال فنی! مگه از سایر فیلمهای کیمیایی اصولاً چیزی دستگیر آدم میشد؟!!
Posted by هانیه | July 1, 2007 10:29 PM
Posted on July 01, 2007 22:29
همین جوری بی مقدمه یهویی حال کردم یه کامنت دیگه واسه این پست بذارم !! بله فیلم اقاتون (!) کیمیایی هم اکران شد . بابا چی میگه این بشر ؟! هنوز در زمان ناصرالدین شاه قاجار طی طریق می کنه ! فقط کاش پولادش رو بیشتر می کرد !!
استارباکس هم میری جای جماعت این طرف حسرت بدل رو خالی کن (در راس همه این جانب ) :دی
Posted by لیلا | July 1, 2007 10:46 PM
Posted on July 01, 2007 22:46
به سلامتی
توفیقی بود دوبار این پستتونو بخونم
توفق الله تعالی
Posted by کاپیتان بدون هواپیما | July 1, 2007 10:54 PM
Posted on July 01, 2007 22:54
:))
Posted by مهتاب | July 2, 2007 01:33 AM
Posted on July 02, 2007 01:33
آدم این همه راه بره تا اونور دنیا بعد دهاتی بشه دوباره!!! باحاله ها!
Posted by لیلا | July 2, 2007 08:00 AM
Posted on July 02, 2007 08:00
برات دعا مي كنم...تو حتما موفق ميشي...
Posted by الهام | July 2, 2007 09:35 AM
Posted on July 02, 2007 09:35
یک کلانتر که پشت ستاره ی حلبی اش قلبی از طلا دارد ___
Posted by مریم-شمعدانی ها | July 2, 2007 12:51 PM
Posted on July 02, 2007 12:51
یک کلانتر که پشت ستاره ی حلبی اش قلبی از طلا دارد ___
Posted by مریم-شمعدانی ها | July 2, 2007 12:52 PM
Posted on July 02, 2007 12:52
امان از بارون...ما تو هیوستون نم کشیدیم...تازه تو دالاس به نسبت هیوستون خشک سالیه!
Posted by sabok vazn | July 3, 2007 02:38 AM
Posted on July 03, 2007 02:38
salam
agha belakhare chi shod? kharidi ya na?
dar zemn koli khosgh begzare.
Posted by reza | July 4, 2007 12:35 PM
Posted on July 04, 2007 12:35