« خداحافظ ريشه دوست داشتني | Main | شاید کلانتر بشم! »

باز هم دالاس هستم

دالاس هستم. همون شهری که سریی قبل هم اومده بودم. یکی از بزرگترین شهرهای ایالت خیلی بزرگ تگزاس. برخلاف همیشه توی این موقع سال یعنی وسط ماه جون داره بارون میاد. از اون بارونهایی که تا حالا ندیده بودم. بارونهاش با بارونهای ایران فرق داره. بخدا راست میگم، یه جور خاصیه. خیلی شدید و سیل‌آساست. جوری که دیروز چند تا از پروازهای فرودگاه دالاس ـ فورت‌فورد کنسل شد. شانس آوردم پروازم دیروز نبود وگرنه معلوم نبود سر از کدوم فرودگاه آمریکا درمیاوردم و با این زبون الکنم حتماْ الان داشتم توی صحرای نودا پیاده میومدم! در حال حاضر برخلاف ذهنیتی که داشتم هوا اصلاْ گرم و مرطوب و شرجی نیست بلکه خیلی خوب و عالیه.

پرواز خوبی داشتم. پنج ساعت و نیم تهران تا فرانکفورت، یه توقع چهار ساعته توی سالن ترانزیت و بعدش هم یازده ساعت پرواز تا دالاس یه جورایی برای آدم دیگه کون و کپل باقی نمیذاره! از تهران تا آلمان در کنارم یه خانم خیلی خوب ایرانی بود که داشت میرفت پیش همسرش کانادا. همسفر خوب باعث میشه آدم زمان رو خیلی احساس نکنه. با هم خیلی صحبت کردیم در رابطه با ایران، غربت، تحصیل، کار، اون چیز درازی که نذاشته بودند بفرسته توی بار و آورده بود توی هواپیما و ما هم گذاشته بودیم زیر پامون و گویا پرده چوبی برای آشپزخونه بود و خیلی چیزهای دیگه. راستش تا وقتی با هم بودیم روم نشد اسمش رو بپرسم ولی فکر کنم اسمش بهاره بود. از آلمان تا آمریکا هم بغل یه پسر هندی بودم. انگلیسی رو خیلی بد صحبت میکرد و تموم صحبت ما به همون پنج دقیقه اول محدود شد که ازم پرسید کجا میرم و از کجا میام و از همین سوالات. پنداری هندیها هم مثل ما ایرانیها فضول هستند و دوست دارند از همه جیک و پوک آدم سر دربیارند! توی هواپیما کتاب رویای تبت نوشته فریبا وفی رو خوندم. ای بدک نبود ولی خب توصیه هم نمی‌کنم بخونیدش.

الان دو روزه که رسیدم احتمالاْ از فردا هم میرم سر کار. یه کار خاص و تا حدودی سخت که خب حتماْ تجربه جدیدی برام خواهد بود. اینبار نمی‌خواهم در مقابل این سرزمین و آدمها و فرهنگش جبهه بگیرم. هر چند، بار قبل هم جبهه نگرفته بودم بلکه یه مریضی مهلک اومده بود سراغم که حالا کاری بهش ندارم، اصلاْ نمی‌خواهم به دفعه قبل فکر کنم. قصد دارم همه چی رو از نو شروع کنم. امیدوارم که موفق بشم. راستی از همه‌تون بخاطر لطف و صفایی که توی کامنت‌تان بود تشکر میکنم. تک تکش بهم امید داد. اینی که این سر دنیا باشی و ببینی کلی آدم، دوست دارند و نگرانت هستند یه حس خیلی خوبی به آدم میده.

اینبار توی دالاس مستقل زندگی می‌کنیم. دیگه خونه اسی نیستیم. اینجوری بهتره. فکر کنم آدم هر چی استقلال ( مالی - فکری - معنوی ) بیشتری داشته باشه زودتر میتونه با اینجا اخت بگیره. یه آپارتمان خیلی نقلی و خوشگل توی یه مجتمع گرفتیم که خب جا داره همینجا از همسر عزیزم که همه اینکارها رو به تنهایی انجام داده تشکر کنم. جکوزی مجتمع توی هوا باز و دقیقاْ زیر بالکن خونه ماست. توی این دو روز که هر چی سرک کشیدم از ماه پریان خبری نبود. گویا اینها فقط زمستون میرن توی جکوزی. باید یادم باشه دفعه بعد خونه رو دم استخر مجتمع بگیریم. اینجوری شاید دو زار هم گیر من اومد! مثل اینکه پا قدمم هم خیلی خوب نبود از اون سرزمین که اومدم بیرون، بنزین سهمیه‌بندی شد به این سرزمین هم که پا گذاشتم مهستی از دنیا رفت. فکر کنم همینجوری پیش بره یکبار دیگه که بیام ایران و برگردم جنگ جهانی سوم شروع بشه!

Comments (31)

اوللللللللل

دی

اوللللللللللللل


یه لینک رد کن بیاد

علي:

عادت ميكني
و بعد مطمئن باش پشيمون نميشي
اتفاقا اينجا هم مثل سيل بارون اومد
مثل اين كه هر جا بري آسمون يك رنگه
تنها چيزي كه از دست دادي ديدن مردم ايران بود كه با پارچ و آفتابه تو صف بنزين بودند
اتفاقا چقدر ماه پري هم تو صف بود
خلاصه اين تنها چيزي بود كه از دست دادي
و فكر نمي كنم هيچ وقت هم بتوني ببيني

خوشحالیم که سالم و سلامتی...!
آسمان را بخاطر بسپار تا بدانی هر روز جایی برای رفتن به پیشترها رفت...

خیلی پفیوزی که بی خدافزی رفتی ..دلم خیلی برات تنگ میشه رفیق جدید ! موفق باشی و خوشحال امیدوارم روزی عکست رو در حالیکه 10 12 تا دختر خوش هیکل و 7 8 تا شی میل رو دورت و تو بقلت داری ببینم :)

katayoon:

kayvan jan khosh oomadi dobaareh.khosh halam ke be salamat residi va omidvaram ke in baar har che porbaar tar va baa tajrobehtar be sooye ye aayandeye roshan betaazi.baraaye to va hamsare khoobet aarezoomande rooz haaye shaad dar zendegi hastam.movazebe hamdige baashid.

لیلا:

خونه مستقل فکر خوبی بوده . در سرزمین جدید به ادم کمی حس تعلق میده .

سمیه:

موفق باشی، با این روحیه ای که اینبار رفتی حتما موفق می شی، راستی کارت چیه؟ قراره اونجا چیکار کنی؟ قصد فضولی نیست فکر می کنم جوابت به ماهایی که به فکر رفتن هستیم کمک می کنه،

خوش باشی همیشه :)

Morteza:

یک 10 ماهی رو از دست دادی اما باز هم دمت گرم برگشتی این هم تجربه جدیدی هست و زندگی با اعصاب راحت

ميگم اگه از اون جكوزي چيزي بهت ماسيد، يه عكس بفرست بياد اينور مرز!

shirin:

good luck

تهش خیلی باحال تموم شد ... :دی

khoda ro shokr ke salem residi, alan ham hame tamarkozet ro bede be kar jadid felan ham be ghorbat o in harfa fekr nakon. badesh ham in orkuteto dorost kon ke adam az toosh behet email mizane dastet berese o oskol nashe!
hamina felan

خيلي خوب شد كه نذاشتي اون نوشته‌ي تلخ بيش‌تر اين رو بمونه و به چشم بياد... برات خوشحالم و اميدوارم راهت رو پيدا كني... اين از همه چيز مهم‌تره، نه؟!

سميرا ميس:

هر جای دنیا هستی خوش باشی...

مطمئنم از پسش برمی آیی...

سارا:

سلام

از پاييز گذشته وبلاگ شما رو مي خونم؛ چون خودم در بحبوحه اومدن به آمريكا بودم مطالبي كه در مورد مهاجرت مي نوشتين برام جالب بود، 2 روز پيش داشتم پياده مي رفتم خونه يك لحظه ياد شما افتادم كه خوش به حالش هر وقت اراده كنه مي تونه بره ميدون انقلاب! رسيدم خونه پست قبليتون رو كه خوندم احساس عجيبي داشتم، روزي صد بار از خودم مي پرسم آيا دل كندن از ايران درست بوده؟ خودم هنوز نمي دونم، كسهايي كه سالها اينجازندگي كرده اند هم هنوز جوابي براي اين سوال ندارد.
فكر مي كنم من الان همون حالت جبهه گيري قبلي شما رو دارم، آدم از دور ايران رو بي عيب و نقص مي بينه!
براتون آرزوي شادي و موفقيت دارم.

آرزو:

اتفاق عجیبی که افتاده اینه که اینجا هم الان دو روزه بارون شدیدی میاد.
در مورد بنزین هم...آره، ملت دارن شدید بنزین احتکار می کنن!!!

Ali Y:

http://www.box.net/shared/z2zjcpfmxt

کیوان جان سلام
خوبی ؟ آقا خیلی خوش حال شدم که رفتی
امیدوارم این دفعه مثل سری قبل به مشکل بر نخوری ... به امید دیدار

شادی:

کیوان جان رامسر هم بارونه؛ من هم به محض اینکه اومدم رامسر فرداش سهمیه بندی شد و پمپ بنزین کنار خونه خواهرم اینا رو اتیش زدن و ورودیه من هم تماشای بخاک سپاری مهستی بود. امیدوارم زندگی خوبی داشته باشین. دیدار با تو از قشنگترین مصاحبه های وبلاگیم خواهد بود.

فتانه:

خوشحالم كه به سلامت رسيدين. هرچه زودتر سر كار رفتن و مستقل شدن هم خيلي ميتونه مفيد باشه. اميدوارم موفق باشين. براي هردوي شما آرزوي خوشي و سعادت مي كنم.

خدا خيلي دوستت داشت كه رفتي!

خیلی خوشحالم که شادی و صحیح و سلامت .

خوشحالم كه تصميمت را گرفتي و پيش همسرت برگشتي. خيلي به موقع از اينجا رفتي.
موفق باشي دوست من

آرزو می کنم وبلاگت هر روز مملو از خبرای خوش باشه، نه فقط به خاطر تو بلکه به خاطر خودمم هست چون منم همون راه رو در پیش دارم با این فرق که تو کسی رو داشتی که بیاد استقبالت و من تک و تنهام ....

از اینکه راضی هستی و اماده برای بهتر شدن خوشحالم...........راستی اگه ماه پریان در اومد یه عکس ازش یگبر که 2 زار گیر ما هم بیاد

امیدوارم اینبار همه چیز به خوبی پیش بره. نوشته قبلی رو که دیدم فکر کردم دیگه نمی خوای بنویسی. چه خوب شد که امروز سر زدم و از این همه غصه و نگرانی! در اومدم!

ایشالله خونه جدید بهتون بسازه.

شکر کن که آمریکا است و اروپا نیست. اونجا جای رشد خیلی بیشتره. اما هیچ جا که ایران نمیشه که.

shirin:

take care and good luck hon! I know how you feel!

Post a comment

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)


Please enter the security code you see here

Powered by
Movable Type 3.2