هيچ وقت نتونستم اون چيزی رو كه موقع رفتن هميشه حجمش در گلوم به حداكثر ميرسه و آزارم ميده رو در كلمه توصيف كنم. اصلاً انگار از جنس كلمه نيست، حس مطلقه و بعضی وقتها اونقدر بين كلمه و اين حس فاصله میبينم كه نوشتن برام غيرممكن ميشه. اين فاصلهها هميشه بوده، در نزديكترين روابط و در تمام نوشتهها و در تموم روزها و شبهای با ستاره و بیستارهام. نميدونم اين چه حس لعنتیيه كه هميشه موقع رفتن و خداحافظي به سراغم مياد. شايد نه تنها من، كه بسراغ همهمون مياد. مثل همون بغضی كه هميشه دم رفتن مياد و بيخ گلومون رو ميگيره. دل كندن خيلی سخته اونم دل كندن از جايی كه ريشههات اونجاست. ريشهها كه نه، همه بود و نبودت اونجاست. همهی هست و نيستت. همهی دار و ندارت.
سالهاست كه عادت كرديم به اون ديوار شيشهايی فرودگاه، يَله بديم و تكتك عزيزترين آدمهای زندگیمون را با نگاه بدرقه كنيم و يه تيك بزنيم كنارشون و ببينيم كه دارند دونه دونه از زندگیمون خارج ميشن. از اون دايره تنگ و دوست داشتنیمون كه قانون و مقرراتی داشت و قرار بر اين نبود كه هر كسی رو توش راه بديم و مُهر مَحرمی بر پيشونیشون بچسبونيم و حالا ديگه سالهاست كه تعداد اين مُهرها و مَحرمها داره روز به روز كمتر و كمتر ميشه تا اينكه اينبار قرعه بنام خودمون خورد. حالا ديگه اين خودمون هستيم كه قراره بريم و از اون دايره تنگ و دوست داشتنی خيلیها، از اون مُهرها و مِهرها جدا بشيم. حالا ديگه قراره خودمون بشيم مسافر چمدون بدست شهر آرزوها. حالا ديگه قراره اين خودمون باشيم كه بريم و از فردا شب و پس فردا شب خواب تَركههای آلبالو و بهار نارنجهای روزهای آغازين ارديبهشت رو ببينيم. خواب يه دنيا خاطره، يه شهر، يه كشور، يه امامزاده، يه دريا، يه دشت، خواب اون ستارههايی كه نخفتند و تا الهه صبح چشم به اون ديوار شيشهايی مهرآباد دوختند. دوختند و دوختند تا روی اون تابلوی لعنتی حك شد كه مسافر چمدون بدست شهر آرزوها هم تهران رو ترك كرد. ايران رو ترك كرد. همهی اون ريشهها رو ترك كرد. تهران، شهری كه دوستش داشتيم از اون بالا چقدر نجيب و دوستداشتنیتره. متنفرم از خداحافظیهای مهرآباد. متنفرم از خداحافظیهای شبانه. متنفرم از خداحافظیهای شيشهايی. متنفرم از خداحافظیهای بیآغوش كه هر چه هست بغض هست و هقهق گريه.
و اين دم رفتن باز هم يادی كنيم از ايل و قبيله. از عشيره ... قبيله چيز عجيبیست. حتی وقتی سنگسارت میكنند باز دوستشون داری. باز دلت نمیآيد كه فحششان بدی و بگی حيوانند، حتی اگر باشند. مادر و پدر و برادر و خواهرم هستند. آدم نيستند، خويشاند. خوناند. نَسباند و اينگونه جداشان میكنی و تبرّكشان میكنی و ميذاری يك گوشه، جدای از بقيه آدمها. حتی اگر بهت بگن سنگ، بگن بیدين و ايمون و احمق. خيلی چيزها بگن ... و قبيله چيز عجيبیست. همان جايیست كه سرنوشتت، روح و روانت، تموم بود و نبودت، گره خورده به تكتك گرههای اون چادرهای سياه و نخنما شده پای دامنه. همانجايیست كه عشقها گره خوردند به زلفهای دختر چوپون. قبيله چيز عجيبی است. پاك است. منزّه است. مقدس است. متبرك است به عطر و ياد همه اون عَشَقه و بومادرانهايی كه سالهاست پژمردهاند و تو هنوز باور نداری. نی چوپون چه سوزی داره در اين قبيله دور افتاده.
تغيير و موجوديت جديد، ترس داره. دلهره داره. هراس و شايد يك دنيا مشقّت داره. ميشد همين جا توی همين خاكِ پر از مِهر و دوستداشتنی موند و لونه ساخت و به فرداها دلخوش بود. ميشد همينجا موند و دل به قضاء و قدر داد. تغيير ترس داره، دلهره داره ولی قطعاً اينبار با داشتن هدف و انگيزه شرايط فرق ميكنه. بايد بخوام. بايد بتونم. بايد بسازم. بايد نترسم. بايد بكنم و جدا بشم. ميشد همينجا موند و روزها و شبها رو هی خط خطی كرد و دلخوش ستاره دنبالهدار، هر شب هر شب چشم به آسمون دوخت ولی حالا كه اين فرصت هست چرا نرم، چرا نسازم، چرا نتونم رشد كنم و بزرگ بشم. سالهاست كه خط خطی كردم. سالهاست كه رَج زدم همه اون روز و شبهای بلند و بیفردا رو. هر شب خوابمون برده و هيچ وقت به اون ستاره دنبالهدار نرسيدم. حالا حالاها فرصت هست برای خط زدن، حالا حالاها فرصت هست برای رَج زدن. حالا حالاها ميشه قصه گفت و به عشقِ رسيدن اون ستاره دنبالهدار، كاسه آب پر از يخ رو برداشت و رفت توی پشهبند بالای اون پشتبومهای كاهگلی خوابيد و از لای اون پشهبند و سوراخهای ريزش هی ستاره ديد و هی ستاره چيد و اينبار بدون شمردن گوسفندها خوابيد. سخته ولی حالا كه اميد هست يكبار ديگه همهی هست و نيست رو، همهی بود و نبود رو، همهی داشتهها و نداشتهها رو میچپونم توی يه چمدون تا يكبار ديگه مسافر و مهاجر بشم. شايد اينبار اون ستاره دنبالهدار رو توی يه سرزمين ديگه پيدا كردم. شايد اينجوری آرومتر بشم. شايد اينجوری اون چمدون رو راحتر بكشم. شايد اينجوری ديگه اون ديوار شيشهايی رو اينقدر مات نبينم. هميشه دم رفتن از اين شايدها زياد بوده دنيايی از شايدها ... و تو چه ميدونی آخرين مسافر ايستگاه متروك بودن چه حس و حال و چه طعم و مزهايی داره؟! بايد دونه دونه تموم خاطرات سی سالهات رو بچپونی توی يه گـُله جا تا بفهمی اون ترس و استرسی كه دم رفتن باهات رفيق و مونس ميشه يعنی چی.
پشت ديوار دلم
خبری نيست
به جز وحشت تنهايی سخت
خبر سبزی برگ
و همان بوی بهار
كه هميشه سر ساعت هفت، میآمد پشت در بالكن خانه ما
در پس فكر پر از خستگیام
خبری نيست
مگر وزش حرفی تند
و صدای ساعت
كه مداوم خبر از آمدن و رفتن عمرم دارد
پارسال هم يك بار ديگه هم اين راه و اين مسير رو امتحان كرده بودم. پارسال هم رفتم و يه مدت بعدش برگشتم. رفتم چون بايد میرفتم. بهترين و مناسبترين تصميم توی اون موقع رفتن بود و برگشتم چون بايد برمیگشتم. بهترين و عاقلانهترين تصميم هم توی اون موقعيت، برگشتن بود بنابراين هم از اون رفتن و هم از اون برگشتن كلی درس گرفتم و تجربه كسب كردم. الان هم دوباره اين مسير رو امتحان میكنم. سخته ولی خودم دوست دارم كه صابون اين سختی به تن و بدنم بخوره و البته اينبار با ديد بهتر و يه هدف قویتر دارم ميرم. نميرم آمريكا كه ببينم چی ميشه كه اگه هدف و انگيزه نداشته باشی اونجا هم قرار نيست هيچ اتفاق خارقالعادهايی بيفته. اونجا هم روزمرهگی مياد سراغت و مثل همينجا هر روزت بدتر از ديروزت و چه بسا خيلی سختتر از مملكت خودت ميشه. توی اين شش ماهی كه ايران بودم خيلی به آينده و سرنوشت و مسير زندگيم فكر كردم. برای خودم هدف ساختم و خودم رو توی موقعيتهای مختلف گذاشتم تا خودم رو برای رفتنی بهتر و مصممتر آماده كنم. بنظرم همه اونهايی كه موقعيت رفتن رو دارند بايد برند ولی نه چشم و گوش بسته كه اونجا هيچ حلوايی خيرات نمیكنند. بنابراين اينبار با ديدی وسيعتر دارم ميرم تا بتونم زندگی نويی رو شروع كنم كه مدتهاست اونجا هم يه نفر هست كه منتظرمم. دفعه قبل با و تا اذان مغربی ديگر رفتم و اينبار به اميد طلوعی ديگه چمدون به دست، اون ديوار شيشهايی رو پشت سر ميذارم.
هميشه يه سری دوست و رفيق خيلی خوب داشتم كه توی رفاقت برام كم نذاشتند. شايد هيچ وقت نتونستم جواب اون همه مهر و محبتشون رو بدم. شايد كه نه قطعاً نتونستم و توی تموم اين همه سال هيچ وقت به اندازه اين شش ماه به حضور اونها نياز نداشتم كه فقط همينجا ميتونم ازشون تشكر كنم و بس كه هر چيز ديگهای بگم نمیتونه مهر و محبت اونها رو جبران كنه.
خب ديگه بار و بنديل رو بستم و چمدونها پشت در آماده هستند. بليط و پاسپورت و يه دنيا خاطره. وقت كمه و قطعاً شما اين نوشتهها رو در حالی میخونيد كه من روی آسمون هستم و دارم با اون زبان انگليسی نصفه نيمه يه چيزهايی رو به مهموندار حالی میكنم. اينبار اينجا و اين پست به لطف يكی از دوستان آپديت ميشه. نه كشور آمريكا برام خيلی مهم هست و نه زندگی توی ته دنيا و اون همه ناز و نعمت كه فقط و فقط بخاطر بودن در كنار همسر خوبم و ساختن فردايی بهتر اينبار راهی شدم پس برام دعا كنيد. خداحافظ ريشه دوست داشتنی كه هيچوقت نمیتونم ازت دل بكنم و هر جای دنيا كه باشم هميشه دوست دارم. خداحافظ همهی دوستان نديده خوبی كه هميشه دوستتون داشتم. برام دعا كنيد كه عوضیها دلم براتون خيلی تنگ ميشه.
Comments (61)
خداحافظ دوست عزیز
Posted by kourosh | June 25, 2007 08:09 AM
Posted on June 25, 2007 08:09
کیوان، کیوان، کیوان...
Posted by .. | June 25, 2007 08:27 AM
Posted on June 25, 2007 08:27
خداحافظ مرتیکه الدنگ دودره! فقط مرض داشتی یک خرج سرراهی بندازی گردن ما؟!!
Posted by وکیل عمو کیوان | June 25, 2007 08:38 AM
Posted on June 25, 2007 08:38
كيوان عزيز اين بار هم اشكمو در آوردي هر كجا كه هستي و هر كجا كه مي ري انشااله خوب و خوش و شاد باشي ...و موفق...و در كنار همسرت روزهاي خوبي داشته باشي...
Posted by الهام | June 25, 2007 08:42 AM
Posted on June 25, 2007 08:42
Good Luck K1 jan, when you get here let me know if you need anything.
Hopefully this time it'll work out better for you :)
Posted by shideh | June 25, 2007 08:44 AM
Posted on June 25, 2007 08:44
بغض، نگاه، سكوت، حرف، حرف، سكوت، نگاه، بغض ... و او رفت.
به سلامت. موفق باشي ):
Posted by فتانه | June 25, 2007 08:48 AM
Posted on June 25, 2007 08:48
سفر به خير. پس اين همه آه و ناله ي اين اواخر بي دليل نبود.
Posted by KK | June 25, 2007 08:54 AM
Posted on June 25, 2007 08:54
میمردی با یه لحن بهتری خداحافظی میکردی و این همه دل و جیگر ما رو خون نمیکردی؟
اون شعرت که از همه سوزاننده تر بود مهندس!
ان شالله که هرجا هستی دلت شاد باشه و تنت سالم و لبت خندون. برات آرزوی موفقیت و رسیدن به اهدافت رو دارم. به امید دیدار و مواظب خودت باش K1 عزیز
Posted by مهتاب | June 25, 2007 08:57 AM
Posted on June 25, 2007 08:57
خداحافظ کلنگ!!!!
آن که صد قافله دل همره اوست...
هر کجا هست، خدایا به سلامت دارش...
Posted by holmes | June 25, 2007 09:06 AM
Posted on June 25, 2007 09:06
رها می شوم از هر چه افول،
از هر چه غربت و درد....
و فشرده و ملول می شوم
و آنچه باقی ست
بغض، بغض، بغض
یک بغض ناگاه
که هرگز فرصت طلوع نخواهد داشت
اشک های نهفته در بغض ناگاهم را
می گذارم برای نیمه شب
دلم، برای تو تنگ است
و آیینه چشمان صادقت آرزوی این لحظه ها
تو، تو، تو
تنها تو می دانی که چه وقت
آنسوی خنده های من،
بغضی پنهان و ویرانگر زیست می کند
ببین، بین، ببین
همیشه بعد از یک طوفان
دریا آرام، زیبا و دیدنی ست....
سفر بخیر.
Posted by رعنا | June 25, 2007 09:08 AM
Posted on June 25, 2007 09:08
موفق باشی و زندگی نو مبارک و امیدوارم آرامش داشته باشید
Posted by زهرا | June 25, 2007 09:39 AM
Posted on June 25, 2007 09:39
اينجا با اين حساب بازهم بروز مي شه يا اين يه خداحافظي بود ؟
Posted by Mehdi | June 25, 2007 09:47 AM
Posted on June 25, 2007 09:47
من به خدا و کارهایی که میتونه بکنه اعتقاد دارم .فکر کنم تنها چیزی که کمک میکنه اینکه حضورش آدم پررنگتر حس کنه.من برات دعا میکنم.برای هردوتون.دعا میکنم فردا که برگشتین و نگاه کردین راضی باشین.
Posted by mohi | June 25, 2007 09:50 AM
Posted on June 25, 2007 09:50
موفق باشي و خدا پشت و پناهت ، مطمئن باش كه آينده روشن در انتظار تو است.
Posted by mehri | June 25, 2007 10:24 AM
Posted on June 25, 2007 10:24
هر كسي كه راه مي رود مي تواند گم شود..
Posted by هليا | June 25, 2007 10:36 AM
Posted on June 25, 2007 10:36
خداحافظ رفیق!
Posted by امید | June 25, 2007 10:50 AM
Posted on June 25, 2007 10:50
متنفرم از خداحافظیهای مهرآباد. متنفرم از خداحافظیهای شبانه. متنفرم از خداحافظیهای شيشهايی. متنفرم از خداحافظیهای بیآغوش كه هر چه هست بغض هست و هقهق گريه.
نمی دونم این دنیای وبلاگستان چه سری داره که آدم توش می تونه بدونه شناختن و دونستن دوست داشته باشه . دوست عزیز که خیلی عزیز بودی ولی منو شمال نبردی و در رفتی , سخته بگم شاد شدم از پستت یا ناراحت . ولی امیدوارم اتفاقی بیافته که شادی تو رو تکمیل کنه .
برای من فرقی نمی کنه تو کجای این دنیا باشی . ولی مهمه که توپ پشت یک سوم زمین پایین نیاد و تو همیشه به روز باشی و من از خوندن نوشته هات لذت ببرم .
شاد باشی شادی آفرین .
Posted by مهتاب | June 25, 2007 10:58 AM
Posted on June 25, 2007 10:58
کیوان، گند زدی به همه احساساتمون با اون جمله آخرت!
ولی
ایمان دارم به اینکه این دفعه خیلی بهتر و استوارتر می تونی غربت رو تحمل کنی. آدم با داشتن انگیزه قوی می تونه تحملش کنه و مهمتر اینکه همسرت کنارته، تو غربت هوای همو خیلی داشته باشین.
منتظرت هستیم.
یا علی مدد...
Posted by بید قرمز | June 25, 2007 12:12 PM
Posted on June 25, 2007 12:12
کیوان، گند زدی به همه احساساتمون با اون جمله آخرت!
ولی
ایمان دارم به اینکه این دفعه خیلی بهتر و استوارتر می تونی غربت رو تحمل کنی. آدم با داشتن انگیزه قوی می تونه تحملش کنه و مهمتر اینکه همسرت کنارته، تو غربت هوای همو خیلی داشته باشین.
منتظرت هستیم.
یا علی مدد...
Posted by بید قرمز | June 25, 2007 12:15 PM
Posted on June 25, 2007 12:15
... سفر بخیر . محسوس نویس !
Posted by rainy | June 25, 2007 12:36 PM
Posted on June 25, 2007 12:36
هرکجای دنیا که باشی برات آرزوی شادی و موفقیت دارم .
Posted by بهار | June 25, 2007 12:44 PM
Posted on June 25, 2007 12:44
Dear friend
Don't farewell with your root,your root is here and always is fixed
sometimes your stalk is far from the root but the stalk always is fed by root.
so,be hopefull.
see the future,follow the way
Posted by aFTAB | June 25, 2007 12:57 PM
Posted on June 25, 2007 12:57
سفر بخیر
سلام برسون به همسرت
امیدوارم موفق باشی و سلامت
Posted by آرزو | June 25, 2007 01:05 PM
Posted on June 25, 2007 13:05
دوباره اومدی اما مطمئنا" خیلی زود برمیگردی تو نمیتونی چون طاقت دوری رو نداری نمیتونی چون بنظر میاد وزنه و بار تعلقات وریشه هات توی ایرون بیشتر از بودن در کنارهمسر خوبته پس واس اینکه تحمل کنی وزنه اینورو بیشتر کن اما با تمام این اوصاف دعات میکنم و بهت میگم سلام خوش اومدی!
Posted by نگاه | June 25, 2007 01:15 PM
Posted on June 25, 2007 13:15
سلام
يكي از خواننده هاي وبلاگت بودم و خواهم بود . بي گمان خواهي توانست از غربت، قربت بسازي ... خوب كردي كه رفتي وگرنه گلكت در ميان دستان بي مهر روزگار پرپر خواهد شد.
Posted by shahrzad | June 25, 2007 01:43 PM
Posted on June 25, 2007 13:43
سلام كيوان
بري كه ديگه برنگردي.
Posted by asghar | June 25, 2007 02:05 PM
Posted on June 25, 2007 14:05
رفتی پسر ؟! خدا بهمراهت . براتون ارزوی بهترین ها رو دارم :ایکس
Posted by لیلا | June 25, 2007 02:32 PM
Posted on June 25, 2007 14:32
خداحافظ رفیق
باز هم يكى ديگه تموم خاطرات و روياها و بغضها و بود و نبودش رو چپوند تو يه چمدون تا اشك مادر بدرقه راهش بشه.
باز يكى ديگه عكسهاى ننه جون و خان دايى و چار قد گل گلى بى بى و بوى يه مشت خاطره رو ريخت تو يه بقچه و با بغض گره زد و رفت تا ساکن اونور قله قاف بشه.
رفت اون دور دورا. رفت تا اينبار طلوع خورشيد رو تو سرزمين نامادرى مزمزه كنه. رفت تا شكايت از مادر رو پيش دايه كنه! رفت تا شايد در اونور اقيانوسها جايى خيلى دورتر از اينجا، جايى كه وقتى اينجا تاريكه تاريكه اونجا غرق در نوره، خودش رو پیدا کنه. رفت تا از زير سنگين سايه ها خارج بشه. رفت تا اینبار طلوع بی هراس رو تجربه کنه. رقت تا اینبار غروب پر امید رو مزمزه کنه.
رفت تا باز هم يه چراغ ديگه خاموش بشه. رفت تا باز هم پرده ها چفت هم بشه و يه اطاق ديگه درش بسته بشه. رفت تا دوباره تار عنكبوتها بخاطر اين رفتن طاق نصرت ببندند و آينه از دلتنگی تو غبارا محو بشه. رفت تا شايد خودش هم تو غبارا گم بشه، دور بشه، محو بشه. رفت، تا باز هم يه مادر صبح تا شب گونه هاش رو بچسبوند به يه عكس توى قاب و روزا رو هى خطى خطى كنه و به اون هواپيماهاى سفيد توی آسمون با حسرت و چشمهای بارونی نگاه كنه.
آره رفت! يكى ديگه رفت تا شبها خواب دوست و رفیقها و بر و بچه ها و كبابهاى فرحزاد و كوچه پس كوچه هاى شمرون و دربند رو ببينه. رفت و چمدونش رو پر کرد از ياد اون قليونها و لواشكهاى آلو و لبو و اون باقاليهاى داغ زمستونی. رفت تا يكى ديگه از ساكنين كوچه باغها كم بشه و اسمش بره رو ديوارهاى كاهگلى كوچه، بشينه بغل اسم اون بچه محله هايى كه قبل از اومدن بهار و رسيدن پرستوها، سرزمین مادری رو ترک کردن. رفت تا یه بار دیگه کلاغها خوشحال و آفتابگردونها مغموم بشن. رفت تا سفره هفت سینش رو اینبار تو غربت پهن کنه. رفت تا با شنیدن اسم ایران بدنش مور مور بشه و شبها خواب این گربه محزون و اون پرچم سه رنگ رو ببینه.
رفت تا باز هم خودمون رو گول بزنیم که دوباره بر میگرده ولی هم ما میدونیم و هم خودش که دیگه رفته که نیاد. رفت و برای مایی که هنوز موندیم و پای رفتن نداریم یه دنیا خاطره باقی گذاشت. رفت و ما هم یادمون نرفت که همیشه توی اون دور هم نشینیها جای یه عزیزی روبرمون خالیه و یه صندلی بی صاحب اضافه شده به اون صندلیهای خالی و ساکت!
نه اینکه اشک ریختن هام برای رفتنت باشه، نه. دلم برای مظلومیتمون سوخت که برای تجربه مدنیت باید این همه رابطه خوب رو رها کنیم و بریم.
رفتی ولی میدونم هنوز هم نگران تنهایی و خراشهای عمیق چهره کویر هستی و چشم انتظار رسیدن بارون. برو و مطمئن باش که این کویر چهره اش از بهر نا رفیقی بارون ترک خورده و سالهاست به عشق دیدن خورشید زنده است.
خداحافظ رفیق!
پی نوشت : کیوان عزیز این متن کپی بخشی از یکی از نوشته های خودت هستش که کمی بیشتر از سه سال قبل به مناسبت مهاجرت دوستی عزیز در ستون شکر تلخ نوشته بودی . من هم که متخصص (!) تقلب از ارشیو نوشته های تو!
در ضمن ممنون از دوست خوبت که فعلا تا تو برسی به سرزمین ارزوها (!) زحمت اپ کردن وبلاگ و رفرش کامنت ها رو می کشه . دستش درد نکنه :-*
Posted by لیلا | June 25, 2007 02:34 PM
Posted on June 25, 2007 14:34
نفرین به سفر ... لعنت به اون لحظه خداحافظی ... تف به این زندگی ...
Posted by Hunter | June 25, 2007 02:47 PM
Posted on June 25, 2007 14:47
just...bye and good luck!
Posted by sun | June 25, 2007 03:29 PM
Posted on June 25, 2007 15:29
سفرت بي خطر! اينبار بايد زودتر برسي، براي آن دو چشم نازنيني كه انتظارت را مي كشند! خوب باشي رفيق!
Posted by mona | June 25, 2007 03:33 PM
Posted on June 25, 2007 15:33
موفق باشی و دل خوش.
Posted by چندگانه | June 25, 2007 03:33 PM
Posted on June 25, 2007 15:33
فقط میشه گفت : سفر خوش رفيق. شايد تا اذان مغربي ديگر...
Posted by MED | June 25, 2007 07:34 PM
Posted on June 25, 2007 19:34
K-1,
Welcome again to the west...have a safe long trip dude. BC oomadi let us know...we, in Canada have nice little places to hang out.
Posted by kandou | June 25, 2007 07:40 PM
Posted on June 25, 2007 19:40
بعد از مدتها بغض گلومو گرفت.
Posted by saeed2farsi | June 25, 2007 08:19 PM
Posted on June 25, 2007 20:19
kayvan jan khosh oomadi.sabztarin haa ro baraat aarezoomandam va omidvaram ke tajrobeye ghablie to inbaar kheyli be boodanet va zendegit dar inja komak kone.khosh halam ke oomadi va baraat arezoomande zendegie porbaar va shaadi dar kenaare hamsare khoobet hastam.
shaad va sarbolan baashi.
Posted by katy | June 25, 2007 10:38 PM
Posted on June 25, 2007 22:38
رفتی رفیق....چه خوب شد که نیومدم مهرآباد...از الان ترس دو هفتهء بعد پرواز خودم رو دارم و دلتنگی ها و کندن ها و....شاد باشی دوست من! شاد باش.
Posted by Amir | June 25, 2007 11:02 PM
Posted on June 25, 2007 23:02
3 دقيقه سكوت ميكنم...
Posted by هانیه | June 25, 2007 11:49 PM
Posted on June 25, 2007 23:49
pesar to ma'reke hasti.be salamat pirooz o salamat baashi
Posted by keivan mehrnia | June 26, 2007 12:30 AM
Posted on June 26, 2007 00:30
چه بغض عجیبی گرفت گلوم رو!
Posted by بهرنگ | June 26, 2007 01:33 AM
Posted on June 26, 2007 01:33
شاد و سربلند باشی رفیق
ولی
چه دلتنگی سنگینی ... چه جوری اینهمه رو با خودت بردی عزیز !؟
Posted by nazanin | June 26, 2007 01:47 AM
Posted on June 26, 2007 01:47
salam,residan bekhair.baba marde hesabi shonsad saat dar morde miramo hadaf daramo injor chi za ghoftii akharesh zaddi kase khozaro shekasti ke amrica barat mohem nisto baraye hamsaret miri inam shod eraeye tarigh masalan to do ta bilit bishtar az ma pare kardi ,dar har hal aghe ham ina ro neveshti ke bar ghashti ab az ab tekon nakhore khyal kardi az alan esmeto joze avamele esttekbare jahani hala nemighim khod forokhtha neveshtim.be jame ma khosh omadi.rasti manam faghat be khater on (ood) omadam ama felan jahate rad ghom koni canadam.
Posted by khobyare mehrban | June 26, 2007 05:48 AM
Posted on June 26, 2007 05:48
به سلامت.بذار با پست های جدید، امید بخش وشادی آور والبته مث همیشه با اون طنزهای ظریف ونکته سنجی شیطنت آمیزبخصوص تو جواب کامنتا(که البته 90 درصدشون در جواب خانمها بود)حس کنیم کیوان اونجام همون کیوانه.یادت باشه حق چس ناله وحس گرفتنهای مسخره قبلیو این دفعه نداری.فقط میخندیو وامیدوار مینویسی.ایتالیایی هم نمیشی.یه جنتلمن زبان دان.آقا اسی رو ببوس اما بذار کنار تا بزرگ شی.مسواک هم یادت نره.
موفق باشی.
Posted by رسول | June 26, 2007 11:01 AM
Posted on June 26, 2007 11:01
خیلی دلم گرفت...
هرکجا هستی باش، بودنت روح افزاست...
Posted by لیلا | June 26, 2007 11:05 AM
Posted on June 26, 2007 11:05
بابا دمت گرم...! حالا خیلی واجب بود من بدبخت رو دو سه ماه زودتر به فکر بندازی؟
منم دو سه ماه دیگه میرم. بلیطمم تو جیبمه. قرار بود این حسها رو ( البته نه به زیبایی نوشتاری تو) اما با لحن دهاتی خودم حس کنم. اما باعث شدی هر شب خواب اون دیوار شیشه ای رو ببینم. از حالا تا... رفتن!
Posted by سعید | June 27, 2007 01:30 AM
Posted on June 27, 2007 01:30
اینبار هم موفق باشی ، زیاد هم فکر نکن دلت تنگ نمیشه
Posted by عالیجناب منتقد | June 27, 2007 03:35 AM
Posted on June 27, 2007 03:35
هر جا که هستید خوش باشید که همین مهم ه.
Posted by بی تا | June 27, 2007 09:04 AM
Posted on June 27, 2007 09:04
Vay ke to che koli bazi darmiyari harbar ke miri mosaferat... ingar dari miri safaree akherat. Movafagh Bashi
Posted by Javad Ghorbati | June 27, 2007 09:11 AM
Posted on June 27, 2007 09:11
خدا لعنتت نكنه اين چه مدل خداحافظيه ديگه... الهي هر جا كه هستي سلامت و شاد باشي...
Posted by yasaman | June 27, 2007 09:56 AM
Posted on June 27, 2007 09:56
chi kar mishe kard agha keyvan, lenge in daghdagheha va negraniha va fekrah ro man ham dashtam va daram
rastesh in posteton be delam khili chasbid, yad zamane omadan khodam oftadam. va on lahzha va on divar shishee jodaee
in ham ghesmaty digar az sarnevesht nasle nefrin shode mast
safar bikhatar keyvan aziz
welcome to land of golden apportunity
harchand alan faghat esmi az on baghy monde
Posted by bayramali | June 27, 2007 10:09 AM
Posted on June 27, 2007 10:09
موفق باشي. ميشه همه چي ساخت. آدم واسه ساخته هاش دلتنگ ميشه. اونجا رو خوب بساز تا دلت اونجا خوش باشه و براش تنگ شه . -----------
ولي يه نصيحت و تجربه شخصي اگه يه وقت از بلنگوي هواپيما اعلام كردن كه وسط راه نگه داشتيم چون پنچر كرديم يه وقت جو گير نشي بري بگي من انجام ميدم... ميافتي پايين.
Posted by Mardook | June 27, 2007 11:24 AM
Posted on June 27, 2007 11:24
سلام
رفتی ؟!!! ....
رسیدی؟!!!
خوش باشی .
فعلاً خیالمون راحته . مغزی های قفل قبلی رو سر جاش گذاشتیم !>>>
با بای داش کیوون
Posted by مجيد | June 27, 2007 12:30 PM
Posted on June 27, 2007 12:30
khoda negahdaret
Posted by bita | June 27, 2007 02:33 PM
Posted on June 27, 2007 14:33
rafti bedone in ke hamo bebinim rafti baz delemon ye bar digeh larzid ke ye dost raft ye jaye dor montazer neveshtehat hastam movazeb khodet bash rafigh
Posted by niloofar | June 27, 2007 03:00 PM
Posted on June 27, 2007 15:00
هر جا كه هستي شاد بموني و سلامت يادت نره كه اشكمونو در اوردي
Posted by yasaman | June 27, 2007 04:17 PM
Posted on June 27, 2007 16:17
من نمی دونم چرا کامنتم ثبت نشده! من که از رو نمی رم، دوباره می ذارم!!!
به سلامت. شاد و موفق باشی. خدا پشت و پناهت.
سفرت بخیر اما تو دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را
Posted by روزهای بی خاطره | June 27, 2007 10:54 PM
Posted on June 27, 2007 22:54
سفر خوش و بی خطر.و البته آرزو می کنم روزهای آفتابی ای را در این غربت ابری داشته باشید.
تمام این لحظات را تجربه کردم.سخت است،اما باید در این راه صبور بود.
Posted by نسرین | June 27, 2007 11:30 PM
Posted on June 27, 2007 23:30
كيوان جان با اينكه مطمئن بودم بالاخره برميگردي و منتظر همچين پستي بودم اما جا خوردم وقتي عنوانش را خواندم. ميدانستم كه توي اين پست قراره بفهمم كه آن اتفاق بالاخره افتاده. نتونستم همان بار اول كه خواندمش كامنت بذارم. دفعات دوم و سوم هم نتونستم....
كيوان مطمئن باش دلت براي اين ريشه ها تنگ ميشه. كاريش هم نميشه كرد. اما يادت باشه تو يك خوشبختي بزرگ را با خودت آنجا داري كه هر كسي نداره. و آن عشق كسي است كه به خاطرش رفتي. هر وقت دلت براي ريشه هات تنگ شد ميتوني بيايي و بعد مدتي دوباره برگردي به خانه ات. آنجايي كه با همسرت و با عشق ساختيش. اما اگر اين عشق را نداشتي هر جاي دنيا كه بودي بال بال ميزدي.
پسر! خودت را متعلق به جايي بدان كه قلبت آنجاست. ميتوني دو پاره اش كني. تكه اي براي پدرانت و ريشه هات اينجا. تكه اي ديگه براي آنجا يي كه كسي وجود داره كه قلبت براش ميطپد و ميتوني در اغوش بگيريش.
پسر جان! حسوديم ميشه بهت كه از ريشه هات دور شدي اما كنار قلبت هستي. به جاي من و تمام آنها كه خوشبختي تو را ندارند عاشقي كن.
براتان زندگي پر از عشق و خلوص آرزو ميكنم.
Posted by بوي بارون.قهوه.سيگار | June 28, 2007 12:16 AM
Posted on June 28, 2007 00:16
khoda behet sabr bedeh!to keh ba in neveshteh hat akharesh kari mikoni ke ma bargadim ,nmidoonam khodet chetori mittoni taghat biari
Posted by shirin | June 28, 2007 12:58 AM
Posted on June 28, 2007 00:58
من هميشه وبلاگت رو ميخوندم ولي تا حالا برات كامنت نذاشته بودم ولي اين پست خيلي دلتنگم كرد شديدا براي خودت و همسرت آرزوي موفقيت ميكنم
Posted by حنيف | June 28, 2007 02:34 AM
Posted on June 28, 2007 02:34
هر جا که هستی، ایشالله موفق باشی.
Posted by صادق جم | July 1, 2007 03:00 PM
Posted on July 01, 2007 15:00