« ميرم شمال | Main | سـاده است »

شمال با سمفونی مردگان!

در حاليكه طوفان گونو سواحل جنوبی ايران رو در برگفته بود و جدی جدی داشت مدعی ميشد در گذشته‌های نه چندان دور يه سری از جزاير نفتی جنوبی هم مال گونو بوده! و ميخواست بزور اونها رو از ايران جدا كنه، آب و هوای بهشت‌گونه سواحل شمالی ايران روح آدميزاد رو به پرواز درمياورد. من اگه مطمئن باشم بهشت هم هواش مثل اين روزهای شمال ايران هستش دو ركعت نمازم رو ميخونم كه اون دنيا توی بهشت سكنی بگزينم. هر چند كی از من پاك‌تر، من كه توی اين دو روزه دنيا كاری نكردم بنابراين بخوام نخوام اون دنيا جام توی بهشت هستش!

از اونجايی كه ديگه شمال رفتن بواسطه شلوغی جاده‌ها شده عذاب اليم و بايد بالاجبار 7-8 ساعت توی راه باشی، اينبار موقع رفتن و برگشتن عينهو دزدها و شبروها نصفه شبی راه افتاديم تا به ترافيك اعصاب‌ خرد‌كن جاده نخوريم. قرار بود جمعه به تهران برگرديم كه در رای‌گيری بعمل آمده باز هم بواسطه شلوغ بودن جاده در روز جمعه، پنج‌شنبه صبح خروس‌خون به سمت تهران راه افتاديم. ببينيد كی راه افتاديم كه من پنج‌شنبه ساعت نه صبح خونه‌مون بودم و چهار تا روزنامه هم خونده بودم!

بواسطه بارش‌های گاه و بيگاه، هوای شمال بسيار خوب بود. دروغ نگفته باشم فقط يكبار و به اصرار دوستان تا نارنجستان رفته و روی اون سه هزار تومن ورودی، هزار تومن ديگه هم گذاشتم و يه انار بستنی خوردم كه با خوردن همون هم سرديم كرد و كم مونده بود به ريق ريق بيوفتم كه چايی نبات به دادم رسيد. مابقی ايام همش توی ويلا ولوو بودم و بغير از رفتن به دستشويی ديگه تكون از تكون نخوردم. پنداری دو قلو زايمان كرده بودم! البته اينكه ميگم تكون نخوردم يعنی بيرون از شهرك نرفتم وگرنه هرزگاهی دور شهرك چرخی زدم و دو بار هم دم غروب رفتم كنار دريا تا رمانتيك بازی دربيارم و غروب خورشيد رو ببينم ولی هر دوبارش هوا چنان ابری بود كه گويا سالهاست اصلاً خورشيد توی اون منطقه وجود خارجی نداشته بهمين منظور فهميدم كه به ريخت و قيافه ما اينكارها نيومده و بايد همونجوری خشك و خشن و عبوس با خورشيد برخورد كنم.

دوستی عزيز كتاب سمفونی مرد‌گان نوشته عباس معروفی رو بهم هديه داده بود. تموم اين چند روز رو به خوندن اين كتاب گذروندم. تا حالا از معروفی كتاب نخونده بودم و از اين بابت خوشحال بودم چون اگه از اين كتابش كه تقريباً معروفترين رمانش هم بود خوشم ميومد حتماً بسراغ كتابهای ديگه‌اش هم ميرفتم. راستش كتاب رو خوندم ولی ازش خوشم نيومد. كتاب 350 صفحه است كه اگر به سه قسمت تقسيم‌ش كنيم بخش‌های اول و سوم كتاب خيلی كند و گنگ هستش ولی بخش ميانی، روون و پر كشش پيش ميره. اگه كتاب رو خودم خريده بودم بعيد ميدونم تا آخر ميخوندمش ولی چون هديه بود و اگه نمی خوندم عذاب وجدان می گرفتم بنابراين با هر مشقتی و جون كندنی بود كتاب رو تا آخر خوندم. هر چند خيلی‌ها نوشته‌های معروفی و بخصوص سمفونی مردگان رو خيلی دوست دارند ولی فكر نكنم من يكی ديگه جرات كنم سمت كتابهای معروفی برم!

Comments (15)

فتانه:

رسيدن به خير. سرديتون كه كرده، تكون كه نخوردين، غروب رو كه نديدين، كتابي هم كه خوندين رو كه دوست نداشتين... ،جاي اميدواري هم گذاشتين؟ :) - من به جاي شما بودم با اين اوضاع به خودم ظلم نميكردم كتابي كه دوست ندارم بخونم- راستي پيشنهاد نميدم ولي "آزادي فقط براي يك شب" رو خوندين؟
***********************************************
k1: مشخصات دقيق‌تری از كتاب رو لطف ميكنيد بنويسيد؟

فتانه:

"مى گويند فاصله دشمن آدم ها است، هرقدر كه از هم دورتر باشند، ديرتر به ياد هم مى افتند و همين كه بعد از مدتى تصوير كم رنگى از هم در ذهن دارند، يعنى بايد بى خيال باقى داستان شد. داستان جايى تمام شده كه رنگ اين تصوير پريده. اين بقيه، اضافى است، بايد دور ريخته شود، در سطلى كه زود خالى اش كنند."
اينجا معرفي شده (چون شرق دوست دارين :) )
http://sharghnewspaper.com/840714/html/spc6.htm
***********************************************
k1: ممنون از لطف‌تون. حتماً اين كتاب رو تهيه می‌كنم و ميخونم

holmes:

آقا در تایید فرمایشات شما ما هم شمال بودیم و هوا بسیار مطبوع و عالی بود....هوا خوشگوار و زمین پرنگار؟ نه سرد و نه گرم و همیشه بهار
یه همچین چیزی...
ولی موقع برگشتن یه سر به کلاردشت زدیم، اونجا سرد بود و ملس و اصلاً یه چیز دیگه است...

holmes:

راستی...چه خوشگل، چه خوشگل شده این جا!!!

زري:

ديدي آبجي زري نتونست بره شمال؟! ديدي روزگار لامصب چه جور گذاشت تو كاسه ما كه فقط گير و آويزون اين مريض خونه‌ها بوديم؟!

آرزو:

رسیدن به خیر!

عباس معروفي رو با اين كتاب و شخصيت هاي عجيب و غريبش شناختم. يادمه يه زماني انتشار و توزيعش ممنوع بود و وقتي اومد رو پيشخوون كتابفروشي ها من هم بلعيدمش.

پس به هر حال خوش گذشته !

دلم خیلی هوای دریا گرده , حالش خوب بود ؟

کیارش:

با سلام
آقا کیوان از لینک های سمت راست فقط اولی کار می کند . این مورد مربوط به امروز نیست از روزی که طرح سایت را عوض کردین اکثر مواقع به همین صورت می باشد.
با تشکر
کیارش

MED:

پس اون همه پز گرمکن ایتالیا رو دادی چی شد؟ اصلآ به درد خورد؟ شما که میگی همش تو خونه بودی !!
***********************************************
k1: تو ويلا پوشيدم و قر دادم!

mohi:

من وقتی بچه بودم این کتاب خوندم اون موقع نفهمیدم گذاشتم رو بچگیم نگو خانه از پایه ویران

انار بستنی؟؟؟!!!!!!!! دقیقاً با نظرت در مورد سمفونی مردگان و معروفی کاملاً موافقم!... منم تعجب می‌کردم که بعضی‌ها ازش انقدر خوششون اومده! به نظرم خیلییییییی بازه... من یه بار در موردش تو بلاگم نوشته بودم نمی‌دونم خونده بودی یا نه... به هر حال با نظرت کاملاً موافقم

saman:

سمفونی مردگان شاید خاص ترین و بهترین کتاب ایرانی است. من هیچ کتابی به قوت و عظمت این کتاب در ایران سراغ ندارم و تقریباً هیچ کتاب ایرانی ای را نمی شود با آن مقایسه کرد. این کتاب طبعاً خاص ترین کتاب عباس معروفی هم هست. به همین دلیل اگه از سمفونی مردگان خوشت نیومده یا در واقع نتونستی درکش کنی و باهاش ارتباط برقرار کنی احتمال این که با بقیه کتاب های عباس معروفی ارتباط برقرار کنی و ازشان خوشت بیاد خیلی زیاده چون بقیه کتاب های معروفی خیلی روان تر یا به عبارتی سطح پایین تر و سطحی تر و هستند.

من شما رو به لیستم اضافه کردم , البته با افتخار ولی بی اجازه . جسارت من رو ببخشید آقای عزیز.
***********************************************
k1: ممنون از لطف‌تون.

مثل اینکه بد موقع به شمال اومده بودی، چون اگه دو هفته پیش یه سر زده بودی فکر می کردی اشتباهی به جای اینکه به سمت شمال حرکت کنی رفتی سمت جنوب.....
خوشحال میشم به منم سر بزنی.
راستی نظرت در موردتبادل لینک چیه؟

Post a comment

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)


Please enter the security code you see here

Powered by
Movable Type 3.2