يه هفته كامل كه نه ولی خب 4-5 روزه فرهنگی رو پشت سر گذاشتم! توی اين چند روز بنا به دلايل مختلف چند باری مجبور شدم برم ميدون انقلاب. قبلاً هم گفته بودم حالا میخواهيد بخندين ميخواهيد نخندين ولی بنظرم يكی از بهترين جاهای دنيا، ميدون انقلاب و اونهم بخاطر اون همه كتابفروشیهای خوشگل و جينگول و مستونش هستش. آدم وقتی ميره ميدون انقلاب دست به آب هم كنه وقتی از توالت ميايد بيرون ميبينه ناخواسته يه بسته كتاب و چند تا CD زده زير بغلشه و بعدش هم كه ديگه خوندنِ نصف كتاب توی تاكسی و دراز كردن 21 انگشت دست و پا و خوردن چايی و قهوه و تخمه و ميوه و خوندن ادامه كتاب آی میچسبه. من نميدونم چه جوری بعضیها سالهاست زندهاند و نفس میكشند ولی هنوز چهار تا كتاب نخوندند!
جديدترين فيلمی رو كه پريشبها ديدم و البته بايد اعتراف كنم من خيلی دير اين فيلم رو ديدم چون محصول سال 1989 سينمای آمريكاست، فيلم We are no angels با بازی رابرت دنيرو بود كه بنا به رواياتی فيلم مارمولك رو از روی اين فيلم ساختند. فيلم روون و قشنگيه كه نشون ميده چه جوری دو تا دزد و مجرم از توی زندان فرار میكنند و بعدش در پوشش پدر روحانی در شهر سير و سياحت میكنند. من نميدونم چرا در زمينه كشف فيلمهای خوب يه كمی عقب افتاده هستم. بهرحال يكی از توصيههای اين چند روز تعطيلی ميتونه ديدن اين فيلم باشه.
چند تا كتاب خريدم و چند تايی هم از دوستانِ عزيز هديه گرفتم. دلم نمياد همه رو تند تند بخونم و بعدش دوباره بیكتاب بمونم. دوست دارم كمكم و ذره ذره بخونمشون و ازش لذت ببرم. اگه خدا بخواد داريم از فردا تا جمعه ميريم شمال. خيلی وقته شمال نرفتم. نزديك به ده ماهه هيچ مسافرتی نرفتم. دارم با خودم چند تا كتاب میبرم كه اونجا بخونم. شايد برخلاف هميشه اينبار توی شمال خيلی تنها باشم. دور و برم شلوغ نيست و اتفاقاً اين ميتونه خيلی هم برام لذتبخش باشه. هر چند وارد ويلايی ميشم كه كلی كتابهای خوب و خوندنی ميشه توش پيدا كرد. اتفاقاً شايد هم بخاطر اينكه كتابهای خودم زود تموم نشه از كتابهای دكتر، صاحب ويلا خوندم! خساست منهم اينجور جاها گل ميكنه. جديداً كتاب مورچههايی كه پدرم را خوردند رو خوندم. اسم عجيب غريبی داشت كه همين اسم باعث شد كتاب رو بخرم. البته توی مغازه چند صفحهايش رو خوندم و از كتاب كه مجموع چند داستان كوتاه هست خوشم اومد. نويسنده داستان علی قانع هستش. اينهم ميتونه يكی از كتابهايی باشه كه در اين چند روز تعطيل ميتونيد بخونيد.
وقتی از اونور آب برمیگشتم اسی يه بلوز گرمكن تيم ملی فوتبال ايتاليا بهم هديه داد كه بخاطر پوشيدن و پز دادن اين گرمكن آبی سورمهايی فوقالعاده خوشگل هم كه شده مجبورم آقدايی رو هم بكشم و هر روز برم و دور شهرك بدوم. جون مادرتون اگر يه موقع من رو ديدين، خجالت نكشين و بياين جلو يه سلام و عليكی بكنيم با كمال ميل و اگر هم شما قبول كنيد با آغوش باز میپذيرمتون البته اميدورام شما ديگه مثل اون خانمه كه شب چهارشنبه سوری ديدمش با مامان و بابا و تموم فاميل و خاندان سببی و نسبیتون نياييد اينجوری شايد دو طرف به يه توافقی رسيديم و چند روز بعد رو تونستيم با هم يه لب دريايی بريم و يه كمی توی سواحل شمال قدم بزنيم. همه كه ديگه مثل اون خانمه شب چهارشنبه سوری بدشانس نيستند!
پاركوی رو ديدم. ظاهراً قرار بوده فيلم در غالب ژانر وحشت باشه و ما هم توی سينما و در حين ديدن فيلم بترسيم ولی خب متاسفانه چنين نشد. اينكه يه خانم با چاقو دو تا انگشت يه مرد رو قطع كنه كه چيزی نيست الان بعضی از خانمها با قمه چيزهای بزرگتر از انگشت شوهرشون رو هم قطع میكنند و كسی نيست آخ بگه و بترسه ديگه يه چاقو خيار پوستكُنی كه ديگه اين حرفها رو نداره. فكر كنم اينی كه قرار شده فيلم رو افراد زير 16 سال نبينند فقط يه مانور تبليغاتی بود كه به فروش بيشتر فيلم كمك ميكنه. توی پاركوی هيچ آلفرد هيچكاكی ظهور نكرده و اصلاً فكر نكنيد داريد ميريد سينمای وحشت رو تجربه كنيد ولی توی اين بازار بدون فيلم خوب، ديدن پاركوی رو توصيه ميكنم. اگه با اين ذهنيت نريد كه قراره يه شاتل هوا بشه ميتونيد از ديدن فيلم لذت ببريد. منهم با اجازهتون برم تا چند روزی در كنار سواحل خزر استراحت كنم. چون ديگه خودم ماشين ندارم فكر كنم توی اين چند روز نتونم به كافینت هم سری بزنم. بنابراين احتمالاً اينترنت، بیاينترنت! توی شهرك منتظرتون هستم، يادتون باشه اونی كه لباس گرمكن تيم ايتاليا تنشه منم!
Comments (34)
سلام. قالب نو مبارک مهندس. حسابی تیریپ زده وبلاگت و خوش تیپ شده!
با این کارت بدجوری وسوسه کردی منو که برم مخ ماری رو بزنم که واسه ما هم آستین بالا بزنه.
خوش به حالت مرفه بیدرد. منم دلم شمال میخواد. حالا کدوم شهرک میری؟ خزرشهر یا دریاکنار یا ... ؟؟؟
***********************************************
k1: هيچ كدومشون. از شهركهای شلوغ خوشم نمياد.
Posted by مهتاب | June 3, 2007 07:51 AM
Posted on June 03, 2007 07:51
شمال و لب ساحل و کتاب و پیرهن ایتالیایی و ...چه شود!
خوش بگذره
Posted by لیلا | June 3, 2007 08:05 AM
Posted on June 03, 2007 08:05
درسته قالب سیاه من همچنان رو اعصابه ولی قالب قدیمیت هم رو اعصاب من بود ! مبارکه !
Posted by داریوش کبیر | June 3, 2007 08:30 AM
Posted on June 03, 2007 08:30
تو چند تا انگشت داری؟
رفتی شمال جای ما رو هم خالی کن!
***********************************************
k1: راست ميگیها چرا هی يه دونه اضافه مياد؟! البته تو نبايد خودت رو با من يكی كنی!
Posted by مریم گلی | June 3, 2007 08:32 AM
Posted on June 03, 2007 08:32
دقت کردی! علنا و تو روزه روشن جواب و جایزه مسابقه ی نمایشگاه کتابو پیچوندی؟
پارک وی رو هم نمی رم ببینم چون از جیرانی به شدت بدم میاد.
راستی جریان چهارشنبه سوری چی بوده؟
***********************************************
k1: كسی به سوال نمايشگاه كتاب جواب درست نداد كه من بهش جايزه بدم. جريان چهارشنبه سوری هم همون داستانی بود كه من يه خانمه رو ديدم و توی وبلاگم نوشتم و بعدش اونهم فرداش وبلاگ من رو خوند و بعدش هم ديگه گم و گور شد و به تاريخ و افسانهها پيوست!
Posted by آرزو | June 3, 2007 08:52 AM
Posted on June 03, 2007 08:52
شمال و تهِ جنگل و خواب و كتاب. خوش بگذره :)
***********************************************
k1: البته من جرات ندارم تا ته جنگل برم!
Posted by فتانه | June 3, 2007 09:01 AM
Posted on June 03, 2007 09:01
ببخشید آقا این لینکدونی شما کار نمی کنه من الان میخواستم یه سری بزنم به لینک" افسردگی خانمها" ولی هر چی روش کلیک کردم فعال نشد، در مورد لینکهایی هم که برای وبلاگ های دیگه گذاشتی وضع همینطوره. البته این مسئله بعد از این تغییر تمپلت به وجود اومده و تا قبل از اون من یکی که مشکلی نداشتم. ممنون میشم اگر لطف کنید قبل از اینکه یک ماه ه ه برید شمال یه رسیدگی بفرمایید قربان
***********************************************
k1: والله من همين الان قبل از اينكه يك ماه برم شمال! رسيدگی كردم و هيچ مشكلی نداره اينجا كه باز ميشه مطمئن هستيد درست كليك كرديد؟!
Posted by پرستو | June 3, 2007 09:58 AM
Posted on June 03, 2007 09:58
والا دوباره امتحان کردم و نتیجه همون بود، یه خانمی هم به نام لیلا توی کامنتهای پست قبلی همینو گفته و ظاهرا همین مشکل رو داره.
***********************************************
k1: صبح مشكل داشت ولی مشكلش رو حل كردم ديگه نميدونم چه مرگشه.
Posted by پرستو | June 3, 2007 10:15 AM
Posted on June 03, 2007 10:15
شمال خوش بگذرد، چند روز مرخصی، دریا و آزادی..
کتاب مورچه هایی ... را شنیده بودم چندان جالب نیست که البته سلیقه ای است.
Posted by مسعود | June 3, 2007 10:50 AM
Posted on June 03, 2007 10:50
وسوسه ام کردی پاشم بیام و یه دوجین مهمونی رو که قراره بیان رو ندیده بگیرم !
میری دهکده ساحلی پایم !
....
چقدر دلم برای دریا تنگ شده , از عید که برگشتم دیگه نرفتم و چقدر احساس کمبود می کنم ... میترسم ببرم ... خرافاتی شدم ...
***********************************************
k1: نخير دهكده ساحلی هم نميرم. اگه مياييد آدرس بدم هر چند ما خودمون هم اونجا مهمونيم!
Posted by مهتاب | June 3, 2007 11:01 AM
Posted on June 03, 2007 11:01
دِ بيا! زري هم فردا صب داره ميزنه تو جاده و عينهو خودت قل ميخوره همون طرف، فقطم قراره خودشو پهن كنه تو شهرك و خوابيو كتابيو موزيكيو پنج سيريو كباب تنگشو هي تخته نردو شيتيلي كه جون!! و د بدو دور شهرك با گرمكن و سر و ريختي كه خود تيم ملي لامصب! واس ببينم، نكنه قراره بياي بيخ گوش زري ومام بيخبر ؟؟ يعني باس بپيچيم راست چش و چال هر دوندهي خوش تيپ و ژيگول بلاي سرمهاي پوشي و بگيم سام عليك؟؟
رخصت بدين در خدمتيم پهلوون، ته و كف جنگلم با من ، ميبريمتون ، نترس لوطي!
شيرِِ داش كيوون، شيررررررررررررررررررررررررر
( الان دفعه صد و چندمه كه هي روي اين كلمهpost لعنتي كليك ميكنم و هي باز اين error بيپدر ميگه كور خوندي، نرفت كه نرفت! اينه رسمش ؟ )
***********************************************
k1: پهلووون شما باشی كه ما بايد بزنيم جااا. دِ بزن اون زنگ رو به افتخار آبجی زری ......
من نميدونم اين زری خانم ديگه سر و كلهاش از كجا پيدا شده. خدايا بهمون رحم كن.
Posted by زري | June 3, 2007 11:17 AM
Posted on June 03, 2007 11:17
آقا واسه ما دعا کن که با بابک داریم میریم سفر! اگه اونجا ندیدیمت، دیدار به قیامت.
Posted by رضا | June 3, 2007 11:39 AM
Posted on June 03, 2007 11:39
من به جاي شما بودم پيشنهاد زري رو قبول مي كردم به خصوص كه تخته هم بازي مي كنه :))
راستي براي منم لينكاي كناري كار نمي كنه از هر قسمت فقط يكي دوتاي بالايي فعال هستن.
Posted by فتانه | June 3, 2007 11:59 AM
Posted on June 03, 2007 11:59
دست به دامن خدا شدي؟! مگه زري لولو يا زبونم لال و وصلهدار ، بلاي جونته؟؟!! اما ما كه ميدونيم اينا همه بلوفه. خدا از دلت بشنوه، آره، اينطورياس!
***********************************************
k1: جل الخالق!
Posted by زري | June 3, 2007 12:06 PM
Posted on June 03, 2007 12:06
پارک وی ارزش یک بار دیدن رو داره اما با دیدنش من هم به این نتیجه رسیدم که بیشتر هیاهوی مربوط بهش جنبه تبلیغاتی داشته . به نظرم خط سیر داستان و همینطور شخصیت پردازی ها تا حدی غیرمنطقی بود علی الخصوص پایان عجیب غریبش و تصمیم گیری مضحک خانم دکتر روان شناس پرمدعای فیلم !
Posted by لیلا | June 3, 2007 01:53 PM
Posted on June 03, 2007 13:53
سلام قالب نو مبارک.حالا که داریم میرین شمال.اما اگه وقت کردین «شعبده باز» نیل برگر با بازی ادوراد نوتن و پل جیاماتی رو هم ببینید حتما خوشتون میاد.
***********************************************
k1: بله تعريف اين فيلم رو هم شنيدم يه مدتی هم سينما فرهنگ گذشاته بود كه نتونستم ببينمش. ممنون از معرفیتون.
Posted by معلمی از بهشت | June 3, 2007 02:03 PM
Posted on June 03, 2007 14:03
از درون فایرفاکس!
***********************************************
k1: آقايون و خانمها با اين پيغام مشخص شد كه از درون فايركس هم ميشه كامنت گذاشت پس بهونه الكی نگيريد.
Posted by مجتبی | June 3, 2007 03:12 PM
Posted on June 03, 2007 15:12
بنظرت اگه یه مدت یه وبلاگو دنبال کنی از نوشته هاشم خوشت بیاد ولی نظر در موردش نداشته باشی باید حتما بگی که خوب مینویسی یا نمی خواد نظر بزاری ؟
***********************************************
k1: متوجه منظورت نشدم.
Posted by کاپیتان | June 3, 2007 03:22 PM
Posted on June 03, 2007 15:22
راستی لیست دوستات و لینکهات خرابه!
***********************************************
k1: من كه خودم بدون مشكل بازش ميكنم.
Posted by مهتاب | June 3, 2007 03:35 PM
Posted on June 03, 2007 15:35
اینجا هوا دم کرده! کاش بهت خوش بگذره!
Posted by ماکان | June 3, 2007 03:57 PM
Posted on June 03, 2007 15:57
کیوان جان سلام،
دوما قالب جدید مبارک، اول هم اینکه هنوز هم سخت درگیرم ولی امیدوارم بتونم هفته آینده ببینمت. شمال خوش بگذره، جاده ها رو هم مواظب باشید. من که تو این سه هفته چند کیلو از گوشت تنم رو تو این جاده ها آب کردم. فکر می کنم حسم رو درک کنی. در این مملکت چیزی به اسم امنیت جانی وجود نداره. حتی اگر بالاترین تخصصها را بگیری یا پولدارترین آدم ایران باشی. جان انسانها بی ارزشترین چیز است در اینجا. مواظب باشید.
Posted by ساسان | June 3, 2007 04:13 PM
Posted on June 03, 2007 16:13
سلام. خوش بگذره. ما که داریم دق می کنیم در حسرت یه ریزه شمال!! راستی شما کجا کار می کنی که اینقدر فرت فرت می رید مرخصی و این حرفا! اصلا کار می کنید؟ بیاید جای ما تا بفهمید التماس واسه یه مرخصی یعنی چی؟ اونهم با هزار تا حرف زور ...به هر حال خیلی خوش بگذره
Posted by مهناز ميناوند | June 3, 2007 06:54 PM
Posted on June 03, 2007 18:54
تو هر دوش فقط اولیش باز میشه!
Posted by مهتاب | June 3, 2007 08:56 PM
Posted on June 03, 2007 20:56
بعد از سالها نميتونم از اين تعطيلات استفاده كنم چون نگار امتحان داره. دعا مينم بهت خوش بگذره. پس پارك وي ترسناك نيست ميتونم ببينم؟
Posted by yasaman | June 4, 2007 11:47 AM
Posted on June 04, 2007 11:47
سلام... آقا چارهای نیست دیگه باید بگیم قالب نو هم مبارک! نه شوخی کردم با اینکه شدیداً به قالب قبلیت عادت کرده بودیم و دلمون خیلی براش تنگ میشه ولی خوب به این هم عادت میکنیم ولی خوب من شخصاً چون رنگ سیاه رو هیچوقت ترجیح نمیدم از رنگ اطرافش خوشم نیومد و به نظرم حس وبلاگت رو گرفت... حالا خود دانید... مسافرت هم خوش بگذره...
Posted by هانیه | June 4, 2007 03:45 PM
Posted on June 04, 2007 15:45
سلام.مبارک.
یه وری شدم.(جای اینک ها عوض شده).به اون شیری که خوردی.به روح بابات رحمت که کتاب معرفی میکنی.خیلی از روانشناسی...خوشم اومد.یه کار دارم میکنم.یه دفتر یادداشت خریدم که اسم کتابهای معرفی شده رو بنویسم و آروم آروم بخرم و هرکدوم خریده شد از لیست خط بزنم.
Posted by baharak | June 5, 2007 02:26 PM
Posted on June 05, 2007 14:26
yeki be man begeh che tori mitoonam injaro bekhoonam ,az vaghti model jadid shodeh horouf farsi joda az hameh?!
Posted by shirin | June 5, 2007 03:06 PM
Posted on June 05, 2007 15:06
رنگ خونهی جدید مبارک کیوان جان.
Posted by حمیدرضا | June 5, 2007 09:39 PM
Posted on June 05, 2007 21:39
وجدانن میومدم ! نشد ولی . ایشالا دفعه ی بعد .
راستی من کلی فیلم دارم . بیکار شدی بگو برات بفرستم که از لحظات بیکاریت لذت ببری !
Posted by مهتاب | June 6, 2007 12:58 AM
Posted on June 06, 2007 00:58
baaaaaabaaaaaaaaa keivaaaaaaaaaaannnnnnnnnn..mobarake injaaa..cheghadr avaz shodeh..man ke bebinamet omran salam aleik konam!! raasty delam tang shodeh ..az oon bajenaaghet che khabar?
Posted by بالا افتادن | June 6, 2007 05:14 PM
Posted on June 06, 2007 17:14
میخواد بره دريا کنار/ دريا کنار هنوز قشنگه/ آخ بقيهاش يادم رفته/ديری ديم ديريم ديريم ديم...:) اميدوارم خوش بگذره کيوان جان!
Posted by نازخاتون | June 6, 2007 08:27 PM
Posted on June 06, 2007 20:27
خوش بگذره..... از وب انا اينجا اومدم .. خار خاسك هفت دنده... وبايد بگم با اينكه خيلي طولاني بود نوشته هات ولي همش رو خوندم... شايد باندازه خوندن چند تا وبلاگ زمان برد ولي خيلي گيرا بود....
Posted by اوليس | June 7, 2007 07:26 PM
Posted on June 07, 2007 19:26
انگشت جدید مبارک البته اگر بشه باهاش نوشت خیلی خوبه !!
***********************************************
k1: انگشت؟! كدوم انگشت؟!
Posted by داریوش کبیر | June 9, 2007 09:40 AM
Posted on June 09, 2007 09:40
سلام و ارادت/ مایل هستم نظرتان را در باره کل کار بدانم / با مهر / علی قانع
Posted by ali ghane | July 9, 2007 09:36 AM
Posted on July 09, 2007 09:36