دوشنبه، ۱۷ ارديبهشت ۱۳۸۶

ماه‌های ميلادی رو حفظ شدم! با ژانويه شروع ميشه و بعد از آوريلی كه يه سريها عادت دارند بهش بگن آپريل و هيچ كدومش هم درست نيست و اصلش همون Aprilيه كه خودشون به درستی اَدا می‌كنند به مه ميرسم و بعدش جون و جولای و همينجوری ميریم تا دسامبر و وَالسَّلام. و چه گزينه‌های نامانوسی هستند اين " وَالسَّلام " و " دسامبر "ی كه از بد حادثه جفت هم افتادند و انگاری ارث بابای همديگرو خوردند و زيرزيركی و با چشم‌غرّه دارند قد و بالای همديگر رو وَرانداز می‌كنند و گويا چشم ندارند همديگر رو ببينند. گـُل‌گـلی‌های باقيمونده تقويم رو ميزی رو ميشمارم. اينقدری نمونده. ارديبهشت از نيمه گذشته و ديگه چشم بسته هم ميدونم هفده ارديبهشت، چندم مه هست. پنج‌شنبه جمعه‌ها رو با شنبه يك‌شنبه‌ها رَج ميزنم. اين به اون دَر. هر چند نه اينجا پنج‌شنبه‌ها تعطيل هست و نه اونجا شنبه‌ها. اينقدری به شروع تابستون و پايان گُل‌گلی‌ها نمونده. دلم يهويی هوس گل آفتابگردون كرد و ياد همه اون گلهای آفتابگردونی افتادم كه هميشه بجای دسته گلهای رز به دوستان هديده ميدادم. روحيه كه خشن باشه و آدم احساستش پروانه‌ايی نباشه همين ميشه ديگه. بجای رز قرمز و لطيف و دوست‌داشتنی، آفتابگردون زبر و خشن و زرد هديه ميدی. هر چند اين روزها ديگه نه قرمز نشونه مهر و محبت و دوستی هستش و نه زرد نشونه كينه و تنفّـر كه اگه بود اين گل‌گلی‌ها به اين زودی تموم نميشد و اون آفتابگردونهای زرد، مهر و محبت رو گره نميزد.

بعد از گل‌گلی‌های تقويم و غنچه‌های رز و سلام آفتابگردون به خورشيد، ياد اين نوشته زيبا كه نميدونم كی و كجا خوندمش ميوفتم. " ... قبيله چيز عجيبی‌ست. حتی وقتی سنگسارت می‌كنند باز دوست‌شان داری. باز دلت نمی‌آيد كه فحش‌شان دهی و بگويی حيوانند، حتی اگر باشند. مادر و پدر و برادر و خواهرم هستند. آدم نيستند، خويش‌اند. خون‌اند. نَسب‌اند و اينگونه جدايشان می‌كنی و تبرّك‌شان می‌كنی و ميگذاری يك گوشه، جدای از بقيه آدمها. حتی اگر بهت بگويند سنگ، بگويند بی‌دين و ايمان و احمق. خيلی چيزها بگويند ... " و قبيله چيز عجيبی‌ست. همان جايی‌ست كه سرنوشتت، روح و روانت، تموم بود و نبودت گره خورده به تك‌تك گره‌های اون چادرهای سياه و نخ‌نما شده پای دامنه. همانجايی‌ست كه عشق‌ها گره خوردند به زلفهای دختر چوپان. همانجايی‌ست كه زندگی به آهی وصل است و به آنی پايبند. قبيله چيز عجيبی‌ست. پاك است. منزه است. مقدس است. متبرك است به عطر و ياد همه اون عَشـَقه و بومادران‌هايی كه سالهاست پژمرده‌اند و تو هنوز باور نداری. قبيله چيز عجيبی‌ست و وقتی به گوسفندان ايمان آوردی كه سالها از قبيله و چادر و گوسفندان و دختر چوپان فاصله داشتی. سالها كه نه، قرنها. نی چوپان چه سوزی دارد در اين قبيله دور افتاده.

۱۶ نظر از کاربران             » شما هم نظر خود را بگویید
پرستو

شما خوبید قربان؟؟، معلومه کتابهایی که خریدی رو داری میخونی ها...،

baharak

ما گل آفتابگردان تو حياطمون در اومده.نميخواي.؟

vista

http://seilbstgsprech.blogspot.com/2007/05/blog-post_989.html
اينجا بود كيوان خان عزيز...عالي مي نويسه

چیز غریبیه این قبیله! هم بدنیا میاردت هم می کشتت. هم پر و بالت می ده هم بال و پرت رو می شکنه. هم می خندوندت هم اشکتو در میاره. هم آزادت می کنه هم به بند می کشدت... دل دوستش داره و عقل ازش فرار می کنه. ...فقط خدا کنه دلی نشکنه!

نگاه

انگار باید لحظه شماري كني كه دوباره فاميل و قبيله رو که واست سخته رو رها كني و بري اون دورا پيش همسرت !آره؟

رعنا

خیلی به خودت تو این دنیا سخت نگیر اگه میبینی نمیتونی مثل بقیه باشی ٬‌نمیتونی از چیزایی خوشحال بشی که بقیه میشن یا هر چیه دیگه . زندگی تو و امثال تو شاید خیلی قابل مقایسه با موجودات دو پایی که بهشون میگی آدم نباشه . برای خودت با قانونای خودت زندگی کن ٬ من مطمئنم آدمایی هستن که همینجوری دوستت داشته باشن . شازده کوچولو با سؤالای عجیبش و خواسته های عجیبش ٬ دونسته‌های عجیبش و دنیای دورش حتماً میتونه برای یه سری آدم (حتی اگه نفهمنش) یه ستاره باشه که هر وقت خوشحال و لبخند میزنه یه چیزی تو دل اونا بریزه پایین :)

میفهمم راجع به اینکه سرزمین نداری چی میگی ٬ میفهمم راجع به اینکه دیگه نمیتونی یه کسایی و یه چیزایی و یه نزدیکایی رو تحمل کنی چه حسی داری ٬ میفهمم هنوز با خودت درگیری که یه سری مسؤولیت‌هاتو اینجا جا گذاشتی . میدونی ٬ ما خودمون خودمونو اذیت و سرزنش میکنیم ٬ اما یه چیزی هست اونم اینکه نباید بذاری چیزایی که برات مهمن ٬ تو مرور زمان ٬ تو کلیشه‌های زندگی آدمای دور و برت حل بشن . نمیگم خودتو اذیت کن ٬ اما نخواه مثل آدما باشی و فراموش کنی . تو دیوونه‌ی دوست داشتنی ‌ای هستی ٬ خدا رو هم چه دیدی ٬ شاید یه روزی یه جایی تو یه شهری ٬ دهی ٬ بیابونی ٬ دشتی ٬ جایی که نمیدونم چیه برای گوسفندات نی زدی .

لیلا

در پایان این گل گلی های روئیده بر تقویم انجا که اکنون گل های افتاب گردان برای دیدن خورشید چشم بر روزنه ابر دوخته اند سرانجام در سطح خورشید گل های افتاب گردان تازه ای جوانه خواهند زد اما ...
اما ای کاش ادمی وطنش را
( و شاید ای کاش قبیله اش را نیز )
یک روز می توانست
همراه خویشتن ببرد هر کجا که خواست
در روشنای باران در افتاب پاک .

بابا پيدا كن از كجا خونديش....خيلي خيلي زيبا بود...حس عجيبي بهم دست داد.. مادر و پدر و برادر و خواهرم هستند. آدم نيستند، خويش‌اند. خون‌اند. نَسب‌اند

قبیله
هستند.مثل یه مرداب که می کشنت.به جایی میرسم که دیگه نیازی نمیبینم برای توضیح چون من میشناسن و چون نمی شناسن.

با سلام
یک پیشنهاد

اگر سربازی رفتی یک پست هم به سربازی اختصاص بده

shirin

hala nagofti kai gharareh az ghableh door biofti?,man keh chand vaghteh neveshtehato mikhoonam shak daram poshte 1/3 keh man shenakhtam in bar ham davoom biareh.

خوب واسه اينكه "والسلام" يه وا‍ژه عربيه و بيشتر با ذي الحجه همخوني داره. بعد از دسامبر مي شه دتز ايت. پيري يد (به كسر ياء دوم) راستشو بخواي ياد شب زده ي ابي افتادم... "عزيز بومي،‌اي هم قبيله،‌ رو اسب غربت..." ادامه داشت حرفهام ولي با شنيدن اين شعره لالموني گرفتم.

و شايد عجيب بودنش رو به همين راحتي و تو شرايط عادي نفهميم...

ديدي گاهي اوقات بعضي واژه ها غريبن واسه آدم، يا يه جوري زمخت هستن...که ممکنه بخاطر واج آرایی شون هم باشه...حالا این واژه ی قبیله برا من تابحال اینجوری بوده که الان انگار داره یه کمی برام آشناتر میشه...

رهگذر

اگه به فيلم ديدين گير دادي يه سر به وبلاگ زير بزن . ظاهراً طرف فيلم بازه.
http://shahoosahar.persianblog.com/

قبیله...!
فقط یک نیاز بود. وقتی شهری نبود. وقتی قانونی نبود. تنها راه امنیت پشت به پشت فامیل و قوم و قبیله دادن بود. الان نه از اون زندگی قبیله ای کاملا خارج شدیم و نه کاملا وارد زندگی متمدن امروزی شدیم. هیچ خیری از هیچ کدوم نمی بینیم ولی تا دلت بخواد کتکش رو نوش جان میکنیم.
ولی چیزی که من همیشه سرلوحه کارام قرارش میدم اینه که هر چیزی رو که دارم دوستش دارم ولی وابسته بهش نیستم. آزادی انسان با هیچ وابستگی و تعلقی سازگار نیست. باید خود را رهانید.

ارسال نظر