دوشنبه، ۱۰ ارديبهشت ۱۳۸۶

هوس سيگار كردم! هيچ وقتی سيگاری نبودم و سيگار نكشيدم. با دود و دَم ميونه خوبی ندارم. هميشه با همون اولين پـُُك به سرفه افتادم و تا يكساعت، سرفه گوزَك گرفتم و دهنم مزه تلخ سيگار گرفته. از بوی سيگار بدم مياد. از دود سيگار متنفرم. شايد هم هنوز اينقدر رشد نكردم و بزرگ نشدم كه بتونم سيگار بكشم! ولی خب الان يهويی هوس سيگار كردم. بقول بچه‌ها، اين هوا می‌طلبه! دوست داشتم يه سيگار روشن می‌كردم و و میذاشتم كنج لبم و دَم پنچره واميستادم و دودش رو فوت می‌كردم بالای سرم. عين آدم بزرگها. عين اون روشنفكرها كه به يه نقطه خيره ميشن و اون موقع همه دنيا رو به تخم چپ‌شون هم حساب و محاسبه نمی‌كنند. بهاره و ارديبهشت و كاش هوس‌های آدم به همين يه دونه سيگار چُسكی ختم بشه. توی اين موقع سال آدم يه دفعه ويار يه چيزهايی ميكنه كه بعدش كه يه كمی منطقی‌تر شد و بهش فكر كرد سر " اونجاش " اسفناج سبز ميشه. بهاره و ماهيّت بهار همينه كه فكر و انديشه آدم رو بال و پر بده و بفرسته به كجا و ناكجاآبادها.

از دور صدای هليكوپتر مياد. بقول فرهنگستان ادب، صدای بالگرد مياد! صدای هليكوپتر رو دوست ندارم ولی عاشق صدای قطارم. اگه وقتی از بغلم رد ميشه يه سوت هم برام بكشه كه ديگه محشر و نور‌علی‌انوره و روزم روز ميشه! ولی خب اگر خساست كرد و اون سوته رو هم نكشيد عيبی نداره. من به بدون سوتش هم راضيم. قطار بياد، بدون سوتش بياد. هميشه با صدای قطار، بچه ميشم. هفت، هشت، ده ساله ميشم و ميرم سر كلاس دوم و سوم دبستان ميشينم. پشت اون نيمكت‌های چوبی سه نفره ... تصميم كبری. حسنك كجايی. دير وقت بود، خورشيد پشت كوههای مغرب غروب كرده بود. كوكب خانم زن باسليقه‌ای است. چوپان دروغگو. گرگ آمد، گرگ آمد. باز باران با ترانه با گوهرهای فراوان می‌خورد بر بام خانه. ريزعلی خواجوی، دهقان فداكار. پترس. زاغكی قالب پنيری ديد به دهن برگرفت و زود پريد، چه سری چه دمی عجب پايی ... خانم سعيد، معلم كلاس چهارم دبستان وحدت. آقای خجسته معلم كلاس پنجم. همون موقع كه امتحان نهايی داشتيم و ثلث سوم رفتيم و توی يه مدرسه ديگه امتحان داديم. خانم، ... اسم معلم كلاس دوم دبستانم كه يه خانم خوشرو بود و من تا سالها عاشقش بودم رو يادم نمياد. خانم وكيلی، خانم توكلی؟!

هر چند هيچ وقت خونه‌مون دَم ريل راه‌آهن نبود و تا الان فقط يكبار و اونهم توی سن بيست و دو، سه سالگی سوار قطار شدم ولی نميدونم چرا صدا و سوت قطار بچه‌ام ميكنه و پرتم ميكنه به اون سالها. سالهايی كه جنگ بود. جيره‌بندی بود. هواپيماهای عراق تا وسط تهرون ميومدند و بالای سرمون جولون ميدادند و انگاری دارند بالماسكه ميرن. شبها تهرون رو با موشك ميزدند. صدای توجه توجه، اين علامت قرمز است و معنی و مفهوم آن اين است كه حمله هوايی‌انجام خواهد شد. تموم موهای تن آدم رو سيخ می‌كرد. اون صداهای پدافند هوايی دور تا دور قصرفيروزه از صدای هر بمب و موشكی بدتر بود و وقتی شروع به تيراندازی ميكرد، يا حضرت عباس ... پشت پنجره‌ها، پتو و موكت و پارچه زده بودند تا نور بيرون نره. چراغ ماشينها رو آبی كرده بودند. همه شيشه ساختمونها رو با نوار چسب مثل يه علامت به اضافه بزرگ چسبونده بودند تا اگه شيشه‌ها شكست ريز ريز نشه. اون روزها خيلی چيزها كوپنی بود. واسه يه شيشه شير بايد يه ساعت توی صف واميستادی. گوشت كوپنی، مرغ كوپنی، روغن كوپنی، برنج كوپنی. يه مدتی حتی كره هم گير هيچ كسی نميومد. مغازه‌ها كره هم نداشتند. بخدا دروغ نميگم. اينها قصّه نيست، اينها غصه است. خوش بحالتون كه خيلی از شماها اونقدر كوچيك بوديد كه صدای اون آژير قرمز و زرد و سفيد رو يادتون نمياد. هفته نبود كه اون صدای مارش جنگ از توی راديو پخش نشه. شنوندگان عزيز توجه فرمائيد. شنوندگان عزيز توجه فرمائيد. به خبری كه هم‌اينك به دستمان رسيد توجه فرمائيد. رزمندگان سلحشور اسلام بار ديگر مواضع دشمن را ... سايه شوم جنگی ناخواسته روی همه چيز كشيده شده بود. خيلی از بزرگترهای محل شهيد شدند. خيلی‌ها رفتند و ديگه برنگشتند. خيلی ها اسير شدند و سالها بعد وقتی ديديم‌شون ديگه نه اونها ما رو شناختند و نه ماها اونها رو. خلاصه كه بلا روزگاری بود اون روزها. با يادآوری اون روزها بدجوری هوس يه نخ سيگار كردم. كاشكی توی اين هاگير و واگير يه قطار ميومد و در حاليكه داشتم به سيگار پك‌های عميق ميزدم از جلوم رد ميشد. من آدم قانعی هستم فقط همون صدای تلق‌تلق چرخ‌هاش هم كفايت ميكنه. سوت هم نزد نزد، عيبی نداره. واسه همه كه نبايد سوت بكشه ... ولی يه دقيقه صبر كنيد. داره يه صدايی مياد! آره، خودشه داره صدای قطار مياد. اشتباه نمی‌كنم. آره خودِ خودشه. بخدا راست ميگم. صدای قطار مياد. داره سوت هم ميكشه. اونهاش، داره مياد. بجونِ مامانم راست ميگم صدای قطار مياد.

۳۷ نظر از کاربران             » شما هم نظر خود را بگویید

کیوان اشکم رو در آوردی...روزای پاییزی گذشته یادم اومد...همش درد... همش غصه...همش ترس از فردا..
آخه ما چی کردیم که با ما اینطور شد؟ سرنوشت عجیبی داریم...خدایا...

سيگار به دست با مسافرا باي باي هم بكن كه ديگه حالت تكميل بشه

لیلا

صبح اول صبح با خوندن این نوشته به جان خودم مو بر تنم راست شد !!! با تک تک خطوطش احساسات نوستالژيک ام برانگیخته شد اونقدر که اگه بخوام راجع به هر عبارت بنویسم بدون اغراق ده ها حرف واسه زدن دارم . این پست برای من سرشار از خاطراته !!! هم تلخ و هم شیرین . با پاراگراف دوم .... همذات پنداری عجیبیه ! خانم مسعود معلم کلاس اولم که دستاش خیلی قشنگ بود با ناخن های کشیده و مانیکوری فوق العاده و من بچه کلاس اولی باید خودمو می کشتم تا حواسم پرت اون دست ها نشه و تمرکز پیدا کنم واسه یادگیری ای با کلاه و ای بی کلاه !!! حسنک باز باران ................. پترس ...... کسی میدونه هنوز هم اینا تو کتاب های دبستانی هست یا نه ؟! به سرم زد برم دم یه دبستان و کتاب فارسی بچه ها رو به امانت بگیرم و زیر و رو کنم !!! یا نه فایده نداره باید از زیر سنگ هم که شده یکی از اون کتاب های قدیمی رو پیدا کنم !!! پاراگراف سوم هم که دیگه ........... چی بگم ؟! اونقدر زیبا همه حس و حال ها رو نوشتی که با خوندنش انگار دوباره دارم صدای رسای گوینده رادیو رو که ترس و دلهره رو به جون ادم می ریخت می شنوم و بعدش تالاپ تولوپ دل ... تا خاموش شدن صدای ضد هوایی و اعلام وضعیت سفید .... عجیبه اینقدر که از یاداوریش الان دلم هری میریزه پایین انگار اون وقتا شجاع تر !!! بودم و کمتر می ترسیدم . شاید هم اینقدر بقیه وحشت زده میشدن که ادم دیگه ترس های خودش رو فراموش می کرد ... ببخشید خیلی نوشتم ... تقصیر خودته !!! با صدای قطارت (!) هم موافقم انگار هر چقدر صدای هلیکوپتر ترس رو در دل ادم ایجاد می کنه صدای قطار حتی بدون سوت نوید بخشه !

حالا چرا فكر كردي بيشترمون زمان جنگ رو يادمون نيست؟! پيرمرد و پيرزن‌ها زيادن كه اينجا رو مي‌خونن!
اين روزها هم تنها صداي قطاري كه مياد صداي قطار محمود خانه! بپا! ترمز و راننده هم نداره!

لیلا

هر چند کامنت قبلی هم پر حجم شد اما اگه اشکال نداره دلم می خواد یه کامنت دیگه هم بنویسم . راجع به این دوتا پست اخرت . اون نوشته قبلی رو هم چند بار خوندم ( معمولا کمتر پیش میاد یه نوشته وبلاگی رو بیشتر از دوبار بخونم ) اول اینکه نمی دونم چند نفر از دوستان دقت کردن به این که عنوان هر دو نوشته مخصوصا پست قبلی ( پیچک های افت زده ) چقدر هنرمندانه و با خلاقیت و ظرافت انتخاب شده . وقتی عنصر خیال با حس های شخصی و واقعیت امیخته میشه هم عنوان و هم متن دلنشین تر جلوه گری می کنه . هرچند من نوشته های طنزگونه این وبلاگ رو هم دوست دارم و معتقدم طنز هم علیرغم ظاهر شیرینش تا تلخی و غم توش نباشه درنمیاد . اما نوشته هایی مثل این دو تا پست اخری شاید پاسخ غیرمستقیمی باشه در برابر نظر دوستانی که معتقد هستند نوشته های این چند وقت حالا به هر دلیل دچار کاهش کیفیت شده ! ......... بگذریم ...... یک چیزی که هست اینه که ... شاید ... نمی دونم ... فقط شاید ... فاصله ادم ها رو دور می کنه قلب هاشون رو سوت و کور می کنه اما... اما این صفحه بظاهر مجازی گاهی چه خوب و ماهرانه از فاصله ای دور چنان طراوتی ایجاد می کنه که ادم ها اندکی رنگ فاصله ها را فراموش کنند . بهرحال هدفم از نوشتن تعریف و تمجید نبود . فقط خواستم بعنوان یک مخاطب بهت بگم که چقدر میتونی موثر باشی . البته خودت میدونی و بسیاری از خوانندگانت هم بارها بهت گفتن اما گاهی گفتن هر چند تکراری همین گونه دانسته ها نویسنده رو برای نوشتن دل گرم تر می کنه .

meli

wow

كيوان جان اون سالهاي موشك باران تهران كه تو دبستاني بودي ما آخراي دبيرستانمون بود نگران كنكور هم بوديم...دبيرستانمون تعطيل شد...چون رشته ام رياضي بود و نمي تونستم خودم خيلي از درس ها رو بخونم براي اينكه عقب نيوفتم با مامانم اينا رفتيم يه مدت قزوين خونه كرايه كرديم و من اونجا رفتم مدرسه...
(چه بي ربط...منم داره خاطره ميگم...!!!)
خلاصه سر صبحي عجب خاطراتي تعريف مي كني ها!!!

فتانه

هنوزم از صداي آژير قرمز ميترسم. خيلي بيشتر از اون موقع ها حتي اگر بدونم هفته جنگه و مانوره يا يادآوري خاطرات, بازم ميترسم. صداي ضد هوايي رو انگار آخرين بار ديروز شنيدم. و صداي اون گوينده ملعون كه خبر شروع يك عمليات جنگي جديد را با "شنوندگان عزير توجه فرماييد..." خودش اعلام ميكرد. صداي صوت قطار رو نميدونم اما عاشقه صداي پارس سگ از يه مسافت دور توي تاريكي و سكوت شبم. اما... در هر شرايطي استعمال دخانيات ممنوع ؛)

من اگرچه خيلي كوچك بودم ول يهمه اش رو يادمه. اما شايد اوندرها نميفهميدم كه الان با فكر كردن بهش حال بد بشه...نه كه نشه اما اونطورهام برام كابوس نيست. اگرچه يادمه تو دوران بچگيم چند بار خواب ديدم عراقيها ريختن خونمون و شكم مامانم رو با چاقو پاره كردن. يعني يادم نبودهااا..الان يادم اومد همچين خوابي روميديدم. چقدر تلخي..چقدر.

اونايي كه از گذشته رو دلمون حك شده و هر چند وقت يه بار با يه تلنگر حتي يه چيز بي ربط ممكنه خاطره اش زنده بشه، انقدر قشنگ توصيف كردي كه جاي هيچ حرفي نميمونه، ولي راجع به اون قطاري كه گفتي داره مياد و سوت هم ميزنه، اونم درست زماني كه تو داري مطلبتو مينيسي، به فال نيك بگير، شايد كه حرفي خاصي توش باشه مثه همون فال قهوه.

شيوا

دوباره سر صبحي شاهد يه پست عالي از كيوان بوديم. منهم با نظر ليلا موافقم كه:
1) اين دو تا نوشته شاهد بسيار بسيار خوبي هستند كه اصلا از كيفيت نوشته هاي تو كم نشده و روز به روز داري بهتر و بهتر مي نويسي.
2) عنوان بعضي از پست هات شاهكاره كه شايد ما براحتي از كنارش عبور ميكنيم. پيچكهاي آفت زده و صداي پاي خاطره خيلي زيبا و هنرمندانه بود. با اينجور نوشته هاي سطح توقع خواننده ها رو خيلي ميبري بالا. موفق باشي.

پرستو

یعنی نوشتنت اینجوریه که انگار یه چنگال بر میداری و روح آدمو ریش ریش می کنی ! الان دلم می خواست یه کتاب دستم بود که نویسنده اش تو بودی و کتاب حداقل 500 صفحه بود و من یه دل سیر از نوشتن تو می خوندم و کیف می کردم... راستی تا حالا بهش فکر کردی که کتاب بنویسی؟ به نظرم در این زمینه خیلی میتونی موفق باشی، چون کاملا با نحوه توصیفت از مسائل روزمره مشخصه که زاویه دیدت متفاوته و مهمتر اینکه این تفاوت رو به زیبایی هر چه تمام ترمیتونی عنوان کنی... این شعر باز باران با ترانه رو به طرز عجیبی دوست دارم
***********************************************
k1: راستش، آره به چاپ كتاب فكر كردم ولی نميدونم شدنی هست يا نه ولی خودم به شخصه خيلی دوست دارم كه نوشته‌هام رو اگه بشه بصورت كتاب چاپ كنم. يعنی ممكن هست؟!

خودمونیم ها! مارو سوار قطار خیال کردی و فرستادیمون اون دور دورا، جایی که فقط با یه قطار دراز و طولانی می شه رفت و از پشت شیشه های شکسته و کدرش می شه لبخند زنان با گذشته ها بای بای کرد.
× یکی از ویژگی های منحصر بفرد نوشته های کیوان تیتر اونهاست. معلومه با ظرافت و سلیقه ای خاص انتخاب می شه.
× دستت چطوره کیوان؟

شور و حال كودكي برنگردد دريغا
قيل و قال كودكي برنگردد دريغا

مهنازميناوند

ولي من صداي قطار رو دوست ندارم. شايد چون بچه پشت خط هستم. شبها كه صداي بوقش و چرخاش و تلق تلقشون رو ريل مي اومد و من از خواب مي پريدم. البته اگه هواپيمايي نمي اومد و با صداي آژير ما بچه ها به همراه خونواده ها و خواهربرادراي نوزادمون جلوي در پيدامون نمي شد.

"توجه، توجه، علامتي كه هم اكنون ميشنويد اعلام خطر يا وضعيت قرمز است و معني و مفهوم آن اينست كه..."
دقيقاً اين كلمه ها بود كه تمام وجودمون رو منجمد ميكرد. گرچه اون موقع ها انگار وسط معركه ديگه زياد هم خياليمون نبود و بعد از پخش آژير مينشستيم به تماشاي بقيه برنامه هاي مزخرف تلويزيون، با يك گوش تيز شده براي شنيدن صداي ضدهوايي ها يا بعدتر انفجار موشك ها.
اونهايي رو بگو كه قطاره سوارشون نميكنه و جا ميمونن...

منم يادمه...كاش ديگه هيچوقت اون روزها تكرار نشن...

نگاه

ای کاش این قطاری که میگی داره میاد با خودش مسافرانی از اون دور دورا رو داشته باشه که پیام صلح رو با خودشون میارن وما هم بدوئیم بریم استقبالشون و نذاریم که جنگ ناخواسته دوباره تکرار بشه! راستی از اون موقعیکه تنها شدی خیلی بهتر مینویسی ! در ضمن از اول رشد یافته و بزرگ بودی که نتونستی سیگار بکشی

محبوبه

جالب بود...بعد خوندنش اومدم سراغcommentهات ،منم مثل اكثرخواننده هات ياد بچه گيهاي خودم افتادم...يه حس شيرينه غمگين...صداي اون گوينده راديو تو گوشمه....معلماي دبستانم...كتابهاي فارسيم..مخصوصا عكس حسنك كجايي و كوكب خانم...عكس باز باران هم كه عين همين روزاي بارونيه خودمون بودو خيلي هم دوستش دارم...يه چيزجالبتر اينكه اول نوشته هات صحبت سيگارو چسبيدنش تو اين هوا بود كه منم گفتم آره راست ميگه چرا من هوس نكردم...دفعه بعد كه هوا باروني شد !اما بقيشو كه خوندم ناجوانمردانه غرق شدم توي گذشته و خاطرات،حتي آخرشم كه باز اسم سيگارو آوردي ديگه توجهم جلب نشد ،جذابيت بقيه حرفات خيلي بيشتر بود،هنوز ذهنم درگيرشون بود والانم هست... يادآوري لحظه لحظه هاش برام لذتبخشه حتي اگه بعضي جاهاش تلخ باشه!

سمیرا

ما هم که از اون موقع ها چیزی یادمون نمی یاد، در ایام ِ تحریم احتمالاً خواهیم فهمید!

آهان، حالا شد. حالا کم کم داره بوی همونی می پیچه اینجا که قبل از رفتن به اون سفر کذایی می نوشت، همین جا می نوشت، به جون مامانم راست می گم، همین جا می نوشت.

masoud

زمان جنگ من سرباز بودم تو لشگر 92 زرهي اهواز . اينو گفتم چون زمان مرخصي كه ميخواستيم بيائم تهرون, از طرف لشگر بهمون " امريه قطار "مي دادند ( بليت مجاني). وقتي ميرسيدم به ايستگاه راه آهن اهواز صداي بوق قطار رو ميشنيديم كه بچه ها ميگفتند شنيدن اين بوق بعد از هر سه چهار ماه معنيش اينه كه ما هنوز زنده ايم.واقعا كه چه دوران سختي بود . از منطقه مي امديم تهرون, ميديديم اونجاهم موشك و بمب ولمون نميكنه . خلاصه كه با اين توصيف زيبا و روان شما, بوق اون قطار ها دوباره تو گوش من پيچيد.
شاد و پيروز باشيد !

sherry

چه روون و راحت مينويسي خيلي عالي است.
خاطرات تلخ دوران جنگ..
كمبودهاي همه جانبه و بچه هايي كه هرگز ديگه باباهاشون برنگشت ..
و زن هايي كه در جواني سياه پوشان بيوه اي شدند..
ميتوني صداي قطار و با سوتش روي نوار ضبط كني و هر وقت هوس كردي گوش بدي

بهرام

به یاد همه اونهایی که از ذره ذره خاک وطنشون دفاع کردند،‌ من هم سوار بر قطار، خاطرات کودکیم رو به امید تکرار نشدن همچین لحظات ترس و دلهره‌ایی باز می‌نگرم.

هنگامه

سلام کیوان جان. نوشته ات خیلی قشنگ بود. و ماها بچه قنداقی ها ی سابق که اون روزا ونگ ونگ میکردیم رو بردی تو فکر که الان چه جوری نفس میکشیمو زنده ایم,.
باری به هر جهت از نوشته ات لذت بردم. در مورد سیگار هم باید بگم که: باریکلا, چشم مامانت روشن, دیگه شبا هم خون نرو دیگه, سیگار چیه؟

ولی خیلی جالبه که منم امروز داشتم فیلم اخراجی ها رو میدیدم و از طرز سیگار کشیدن مجید سوزوکی تو قهوه خونه خیلی خوشم اومد, مثل تو که میگی دوست داشتم دود سیگارو فوت میکردم بالا سرم........

چند روز پیش توی یه ماهنامه ای یه تبلیغی دیدم راجع به اینکه اگه کسی کتابی داره که میخواد چاپ کنه باهاشون تماس بگیره. حالا دیگه اینکه چقدر میخوان پول توی حلقشون ریخته بشه و اینکه چقدرش کلاه برداری باشه نمی دونم. اگه مایل باشید انتشاراتش رو با آدرس و شماره تلفن براتون میل می کنم.
***********************************************
k1: ممنون ميشم اگه اين لطف رو كنيد.

سلام. يه سوال از همون روز اول كه وبلاگ زدي انقد بازديد كننده داشتي؟ معلومه كه نهو خب بعد از چند وقت به انقد رسيد؟

بابا اين لينك دونيت چرا اينجوريه /عصبي مزاج و بد اداست . آدم با حس و حال و چشماي نمدار مياد برات يه چيزي بنويسه يه پدري از آدم در ميآره كه اون سرش نا پيداست . اينا رو براي امتحان كردنش نوشتم ببينم بلاخره ميفرسته يا نه بازم ميخواد بزنه تو سر مال.

آقا شما نمي خواي يه سر به من بزني و يه كمكي به من كني؟ دوستي واسه همچين روزهايي خوبه ها...

من نميدونم چرا نميتونم براي شما نظر بذارم .يعني ايراد از سوادم ِ !

اين هواي ارديبهشت لامصب بد چيزايي ميطلبه...
ياد موقعي افتادم كه يزد دانشجو بودم...9 ساعت با صداي تالاق تالاق قطار سر ميكرديم تا برسيم...روزاي خوبي بود... همچنان صداي قطار منو ميبره به اون دوران...
سه چهار روزي رفتم سفر...شيراز و اصفهان...
برخلاف عيد خلوت بود و هواي تميز رو ميشد با همه وجود حس كرد... بوي بهار نارنج بلوار زند شيراز و خنكاي شباي كنار زاينده رود چيزيه كه نميتونم مصداقشو هيچ جاي ديگه پيدا كنم...
يه سفر برو حالت جا مياد...فقط حيف كه شيراز رو با قطار نميشه رفت...

اون روزها رو هيچوقت يادم نميره . هر چند كه خيلي بچه بودم . فكر مي كنم همه ي هراس و وحشت اون روزها با همه ي سختي هاش شرف داشت به نااميدي و سرخوردگي اين روزها كه پنهان شده پشت زرق و برق هاي پوشالي ... به بي خيالي نفرت انگيزي زده ايم خودمان را اين روزها ما مردم .

بالاخره تونستم اين كامنت دونيت رو گويا باز كنم! اميدوارم سند هم بشه!!

فکز کنم موفق شدم بالاخره. ببین هی من میگم باور نمیکنی این انا هم همین مشکل رو داشت! حالا هی راه برو بکو مشکل از پی سی منه!!!

فتانه

http://www.bookfair.ir/book_list/index.htm

چه بامزه! منم اون شبي كه از آسمون سيل ميباريد دم پنجره باز اتاقم نشسته بودم و فكر مي كردم چقدر الان سيگار مي چسبه! در حاليكه نه سيگاريم و نه اصلا ازش خوشم مياد. مي بيني! گاهي آدم واسه دلخوش شدن به چه چيزايي پناه مي بره؟!..... از قطار خاطره خوشي ندارم. شايد به خاطر همون حس غريب رفتن و ديگه برنگشتنه.

واقعا روزهاي جنگ رو مگه ميشه فراموش كرد؟! مگه ميشه روزهاي كوپني رو فراموش كرد؟! خوب اشكمون رو در آوردي پسر!

ارسال نظر