توی وبلاگها پرسه ميزنم. خيلی از دوستانِ نديده، از غم عشق و فراق و هجران و دوری يار گفتند. اكثراً هم اونهايی هستند كه بنا به ماهيّت سن و سالِ تينايجریشون از عشق و عاشقی نوشتهاند بنابراين امروز عاشقاند و فردا معشوق. امروز با ديدن خنده و تبسمی در عرش، بال و پر ميزنند و فردا با شنيدن نه و آرهيی، بغض در گلو و هقهق كنان در روی فرش ميخزنند و ناله سر ميدند. پس اين دوستان رو بحال خودشون رها كرده و ميريم پی كار خودمون. اينها عاشق شدن رو مَزمزه و تمرين عشق میكنند و اميدوارم كه تا انتهای جاده، مسير رو درست برند چون اينی كه ما در حال حاضر داريم میبينيم چنان ميتازند و ميتازونند كه هم، عاشقی و هم هر آنچه كه در اين وادی قرار داره رو دستمالی میكنند و شايد مايی كه تك و توك، مويی سفيد كرديم، بهتر بدونيم كه اين راه به تركستان ميروه ولی خب افسوس كه دوستان چنان خر مراد رو سوارند و به تاخت ميرن كه " های های " ما رو هرگز نمیشنوند!
نگاهم رو از نوك دماغم فراری داده و به افق زل ميزنم. به همونجا كه آسمون و زمين همديگرو سفت در آغوش گرفتند. سفت در آغوش گرفتند. سفت در آغوش گرفتند! به تن و بدنی فكر میكنم كه سالهاست جفت هم هستند و گويا قرنهاست با هم غريبه و بيگانهاند. دو خط موازی كه شايد هيچ وقت همديگر رو قطع نكنند. شايد كه نه، خودمون رو كه گول نميزنيم، مطئمناً قطع نخواهند كرد. در اين سرزمينی كه جغدها لونه كردهاند، تفاهم و نقطه مشترك، واژههايی است گمشده. واژههايی است فراری و رميده از تختخواب و رختخواب و خانه و همخانه و سرپناه و چه ميدونم هر آنچه كه روزی قرار بود زير يك سقف گِرد هم آيد. اگر جفتی است و آغوشی دروغينی كه باز شده، فقط بنا به وظيفه است و اون پيچ در پيچ و همآغوشیها همه دروغينه و نمادين و نشانی از يك زندگی كه روزی در دفتری ثبت شد و با هزاران امضاء قرار شد پيوند و پيمان زناشويی بسته بشه و هزاران آرزوی خوشبختی كه همه و همه به يغما رفت و امروز و امشب از آن همه عهد و پيمان فقط همين نمايش دروغين باقیه، از آن همه زندگی خوشبخت، فقط همين دست و پا زدنی حيوانی باقیه و بس. امشب همه اون جفت شدنها و به هم تابيدنها چون پيچك و علف هرزیه كه به دور همديگه پيچيدهاند و چون انگل، فقط روح و روانِ هميدگر رو میخورند. دقايقی جفتشدنی بیلذّت، دقايقی همآغوشی تهوّّعآور، دقايقی سنگين و كابوسوار و پس از اون ساعاتی خرناسه، ساعاتی انتظار تا فرا رسيدن سپيده صبح، ساعاتی انتظار تا پاك شدن از هر آنچه كه روزی پاك بود و منزه و چند روزی دوری از بوی گندِ عرقِ تن و سيگار و فردا و فردا شبی ديگه و باز تكرار و تكرار و همان دو خط موازی كه سالهاست بیهيچ نقطهايی مشترك به آخرين ايستگاه میانديشند. به آخرين جفت شدن و به آخرين همآغوشی ولی تا به كی؟! تا كجا؟!
به روح و روانی فكر میكنم كه نديده، عاشق و شيفته هم هستند. هر دو عاشقانه زير نمنم بارون، كوچه پس كوچههای آشتیكنون شهرمون رو قدمزنون طی میكنند. خيس میشن و خيس نمیشن. خشك میشن و خشك نمیشن و در زير بازارچه اين شهر شلوغ با هر اذان مغربی نون و پنير و سبزيی برای هم لقمه میگيرند و عاشقونه در دهان هم ميذارن. اونجاست كه ديگه نه تـَن مهمه و نه سيما. نه جفت مهمه و نه آغوش. نه دوری مهمه و نه نزديكی. نه فاعل مهمه و نه مفعول كه در اين سرزمين هيچ اعتقادی به فاعل و مفعول نيست، هر چه هست فعله و اينبار تمنّای دو روح. اونجاست كه هر چه هست عشقه و شايد فقط خيالی عاشقانه ولی هر چه هست نه از پيچكهای آفتزده خبری هست و نه از اون علفهای هرز و نه اون انگلهای مصيّبتزده كه طاعون رو به ارمغان میآرند! هر چه هست اميده و آرزوی همآغوشی و رنگينكمانی كه پس از بارون، نقش خيال میبنده. اينجاست كه نه وظيفهای هست و نه بوی تند عرق و سيگار و خرناسههای شبانگاهی. اينجاست كه انسانها از قالب هر آنچه عدد و رقمه درميان و جون میگيرند. اينجاست كه هيچ دو بعلاوه دويی ديگه چهار نمیشه. اينجاست كه هيچ كدوم از فرمولهای رياضی كه سالها با اون آدمها، جمع و تفريق و ضرب و تقسيم شدند، جواب نمیدهه چونكه رابطه فراتر از هر عادت و عدده. رابطهايی رها شده در عمق وجود. رابطهايی رها شده در ... در كجا و كدوم سرزمينش رو نمیدونم. به كجا میرسه و چرا میرسه و كی میرسدش رو نميدونم. فقط ميدونم اين رابطه همينجوری ادامه داره و ميره، ميره و اميد هست كه اينبار به ناكجاآباد نره، همين و بس!
Comments (33)
پاراگراف سوم محشششششششره( در ضمن اين سيستم خارجي كامنت دونيت منو كشت تا كامنتم رو قبولك كرد!)
Posted by مانا | April 28, 2007 07:26 AM
Posted on April 28, 2007 07:26
باز هم مثل هميشه عالي نوشتي. يك سوال داشتم آيا تو اين دوره عشق واقعي جدا از نگاه هاي جنسي هم وجود داره؟
حتي تو مورد آخر خودت هم گفتي در آرزوي هم آغوشي.
Posted by نازلي | April 28, 2007 07:55 AM
Posted on April 28, 2007 07:55
بابا تو خودت يه نويسنده بي نظيري...وصف كردنات حرف نداره
Posted by الهام | April 28, 2007 07:56 AM
Posted on April 28, 2007 07:56
اول صبح شنبهاي اين نوشته حسابي بهم چسبيد. پسر تو معركه مينويسي. هم واقعيت رو خيلي خوب توصيف ميكني و هم اينكه فضاسازي تو عاليه آدم براحتي ميتونه اون حس و حال رو درك كنه و بره توي اون فضايي كه ساختي. من فكر كنم تو 50-60 سن داري و سالهاست كه نويسنده هستي. اين رو جدي ميگم.
Posted by شيوا | April 28, 2007 08:16 AM
Posted on April 28, 2007 08:16
ميدوني کیوان؟ حرفت درسته و قشنگ هم نوشتیش. نیومدم بگم وای چقدر باحال و خوب نوشتی و از این حرفا (میدونی که نه اهل تعارفم نه اهل کامنت نوشتن). فط اومدم بگم که گاهی اوقات بعضی چیزها یهو یه تلنگری به آدم میزنند و بهش یه سری باور ها رو یادآوری میکنند. چیزی که نوشتی شاید باور خیلیامون باشه ولی تو روزمرگی هامون نه تنها فراموش شدند، که دارن کم کم گم میشند.
مزسی از بودنت و از نوشتنت.
شاد باشی، امیر
Posted by امیر | April 28, 2007 08:27 AM
Posted on April 28, 2007 08:27
قلمت نسبت نوشته هاي قبل خيلي متفاوت شده!
Posted by بید قرمز | April 28, 2007 08:44 AM
Posted on April 28, 2007 08:44
اون قسمتي كه راجع به خطهاي موازي گفته بودي...
خيلي عالي بود.
Posted by رضا | April 28, 2007 08:49 AM
Posted on April 28, 2007 08:49
نوشته های اينجوريت رو خيلی دوست دارم و بقول امير ( بالايي ) مرسی از بودنت و از نوشتنت. با اين نوشته هات من كه دارم زندگی ميكنم. باز هم مرسی.
Posted by اميربهادر | April 28, 2007 09:02 AM
Posted on April 28, 2007 09:02
* ما چون دو دریچه روبروی هم آگاه زهر بگو مگوی هم
هر روز سلام و پرسش و خنده هر روز قرار روز آینده
عمر آینه بهشت، اما... آه بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه
اکنون دل من شکسته و خسته ست، زیرا یکی از دریچه ها بسته ست
نه مهر فسون ، نه ماه جادو کرد نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد...
Posted by holmes | April 28, 2007 09:12 AM
Posted on April 28, 2007 09:12
فاصله
من حس می کنم
تو هم حس می کنیش؟
نقش بازی می کنیم
می خندیم
که بگیم هیچ فاصله ای نیست
همه چیز خوبه
به همون خوبیه قبل
هر کی اون یکی رو خر می کنه
هوم
بسه
نه؟
می دونی
فاصله ها توی یه لحظه پیدا میشن
همه شون
فقط یه لحظه
همه چی از یه لحظه شروع میشن
همه چی تو یه لحظه شروع میشه
تو یه لحظه هم تموم میشه
همه لحظه ها رو باید کشت
بعد از اول
باید برای لحظهها زندگی کرد
باور کن.
"و عشق
صدای فاصله هاست.
صدای فاصله هایی که غرق ابهامند".
Posted by رعنا | April 28, 2007 09:43 AM
Posted on April 28, 2007 09:43
چیزی ندارم بگم.اصلا هم اهل شعر نیستم که بخوام بذارم اما شعر فرهاد اومد تو ذهنم .چند روز پیش دوستم برام یادآوری کرد.
" من و تو
خم نه و درهم نه وکم هم نه که می باید با هم باشیم
من و تو
حق داریم که به اندازه ما هم شده با هم باشیم " . . .
هرچند اعتقاد دارم اینا همش شعر و ما به اون رابطه نمیرسیم.هیچ وقت.!!
Posted by mohi | April 28, 2007 10:53 AM
Posted on April 28, 2007 10:53
تبریک.
Posted by امیرارسلان | April 28, 2007 11:08 AM
Posted on April 28, 2007 11:08
کیوان جان ببخشید \"آبستره\" یعنی چی؟ توی مصاحبه با رضا کیانیان - اون بالا تو لینکدونی- خوندمش و از اونجایی که خیلی هنری نیستم نمی دونم یعنی چی...
***********************************************
K1: شما فكر كن من ميدونم ولی نميگم!
Posted by پرستو | April 28, 2007 11:30 AM
Posted on April 28, 2007 11:30
آبستره در معنای عام، جدا کردن صفت با خاصیت مشترک میان چند چیز، و تاکید بر این وجه مشترک است...http://www.akkasee.com/forum/showthread.php?p=17827
***********************************************
k1: قابل توجه سركار خانم پرستو و ممنون از آقا يا خانم الی.
Posted by الی | April 28, 2007 12:26 PM
Posted on April 28, 2007 12:26
سلام..
كيان اينايي كه ميگي؟..(..كه نديده،عاشق و....)
كجاست اونجايي كه ميگي؟..(اونجاست كه هر چه هست عشقه و ....)
كجاست اينجايي كه ميگي؟..(اينجاست كه هيچ كدوم از فرمولهاي رياضي..)
هست اون رابطه اي كه ميگي؟..(رابطهايی رها شده در ..)
Posted by هليا | April 28, 2007 12:58 PM
Posted on April 28, 2007 12:58
مردی از ترس تنهایی
آنقدر زن بر تن کشید
که آلتش بی حس شد
و آن مرد هراسان زیر آن بار گران پرس شد.
و عکس برگردان چه می داند
درد ما برجسته ها را که با گرمای سشوار ور می آییم
و مثل کرم پس از باران
از زیر خاک در می آییم
و دندانهای پوسیده ی مان را
گندیده ی مان را
به هم نشان می دهیم
و به روابط کپک زده ی مان جان می دهیم.
×منبع: به جون خودم ما نبوديم "حامد حبيبي" اينا بودن آقا...
Posted by آرزو | April 28, 2007 01:01 PM
Posted on April 28, 2007 13:01
در بند اول توصیفشون کردین ..تبدیل میشن به اون اکثریتی که در بند دوم توصیفشون کردین ..با خوندن متنتون یک جور سیاهی میاد جلوی چشم آدم ..ولی همه چیز دنیا خاکستریه ..
Posted by lمریم بانو | April 28, 2007 02:31 PM
Posted on April 28, 2007 14:31
بعضی وقت ها که میام اینجا غافلگیر میشم ! یه عالم (!) لینک جدید اون کنار و یه نوشته تروتازه . این مدل نوشته ها در عین زیبایی بنظر خیلی شخصی میاد . شاید مخاطب خاص داره ... شاید ... شاید... بهرجهت حدس می زنم هر خواننده ای با حال و هوای خاص خودش برداشت می کنه . برداشتی که ممکنه با منظور نویسنده فرسنگ ها فاصله داشته باشه یا از رگ گردن نزدیک تر باشه !
بنابراین من هم از ظن خود یار این نوشته میشم : تمنای ارواح فارغ از تمنای اجسام نیست . گاهي انقدر در هم تنيده هستش كه نميشه تفكيك كرد . تصورم اينه كه هر دو تكميل كننده هم هستند .
Posted by لیلا | April 28, 2007 03:13 PM
Posted on April 28, 2007 15:13
اين يه پست جديدمهف نظرتو ميخام(ايي ميل هامو كه جواب نبمدي كه)
ای دوست
ای عزیزترین دوست
میخندم اما
مرنج از من
چرا که تو را بهترین دوست بوده ام در این سالیان
میخندم اما ببین که اشک در چشمانم حلقه زده است
و دردهایت را چون استخوانی در گلو حس میکنم
ای عزیزترین دوست
میخندم اما
از من دلگیر مباش
درکت میکنم
قهقه ام به اختیار نیست اما از سر کین هم نیست
به تو نمیخندم ای عزیزترین دوست
ای یار دیرین
ای کهن دوست
میدانم که چه میکشی و چه دردی در سینه داری
به آن دخترک تیز پای میخندم که لگد زده تو تخمت، به آن تخم باد کرده ات میخندم
(به من چه که حشرت زده بوده تو مخت و گیر دادی به یارو!!!!)
Posted by dara | April 28, 2007 05:37 PM
Posted on April 28, 2007 17:37
چرا همه تو این مملکت(یا شایدم دنیا)اینقدر خوردو داغونن؟؟ من از اين همه ياس و سياهي خسته شدم
Posted by مهسا | April 28, 2007 10:18 PM
Posted on April 28, 2007 22:18
دوست خوبم همين يك ورق كاغذوبرق حلقه اشك روبه چشمان همه جوونهاحتي اونايي كه توممالك آزادبودن وسالهاباهم پارتنربودن هم مياره.حتي تواون ممالك هم وقتي پاي زندگي جدي وبچه دارشدن ميادوسط هول هولكي هم شده!!ترجيح ميدن قانونيش كنن.آزادترين ودگرانديش ترينشون رواگرهمجنسگرايان فرض كنيم اونا هم سالهاست براي بدست آوردن همين برگه سرودست مي شكونن. اگه منظورت رواشتباه فهميدم پيشاپيش عذرخواهي ميكنم.
Posted by yek doost | April 29, 2007 02:34 AM
Posted on April 29, 2007 02:34
سلام كيوان جان. چند روزي است كه با اينجا اشنا شدم و در اين مدت از كار و زندگي افتادم و تمام آرشيوتان را خواندم...فكر كنم مسئول شبكه اداره اينترنت من را قطع كنه...سبك نوشتاريتون را به خاطر بار طنز گاه تلخي كه داره دوست دارم. گفت وواقعيات و هر آنچه در اطرافمان جريان داره كار هركسي نيست و شما از عهده اينكار به خوبي براومديد. قصد هندوانه هديه دادن ندارم و حس واقعي ام را گفتم...
با اين نوشته تا حدي موافقم..روزي كه حس كردم عشق معناي واقعي اش را ندارد به خوبي به ياددارم و اي حس 3 سال زندگي ام را هدرداد و دوباره به جايي رسيدم كه ديدم همان عشقي كه به هيچش مي گرفتم همه من را در بر گرفته..نمي گويم رابطه جنسي دوام بخش عشق نيست اما باور دارم كه مي شود بدون توجه به مرزهاي تن روح كسي را دوست داشت ...شايد سخت باشد و چندي ديگر غم نان همه چيز را از يادمان ببرد امااميدوارم به حس درك زيبايي روح همسرم رسيده باشم و يا حداقل برسم و روزي روزگاري اسير قرار گرفتن رد آن خطوط موازي نشوم...روزگار غريبي است ...
از آشنايي با شما بسيار خرسندم و اميدوارم باز هم بتوانم از خواندن نوشته هايتان لذت ببرم
سبز باشيد و آفتابي تر از هر بهار
***********************************************
k1: و روشنك خانم ممنون از اين همه لطف منهم اميدوارم با همسرتون هميشه نقاط مشترك زيادی داشته باشيد.
Posted by روشنك | April 29, 2007 10:24 AM
Posted on April 29, 2007 10:24
الی جان خیلی ممنون از توضیح شما،
Posted by پرستو | April 29, 2007 10:32 AM
Posted on April 29, 2007 10:32
میون اینهمه درخت و گل وگیاه حالا کی به پیچک اونهم به پیچکهای آفت دار توجه میکنه ؟ تا حالا پیچک بدون آفت دیدی؟ اگه هم دیدی دیر یا زود دچار آفت میشه!
Posted by ستاره | April 29, 2007 12:18 PM
Posted on April 29, 2007 12:18
گاهي لذت روحي سرخوشي ناشي از تخيل پردازي "اميختگي" با خيالي دور دست و دست نايافتني از رعشه هاي جسماني يك اميزش ملموس ده ها برابر بيشتر است !
Posted by لیلا | April 29, 2007 03:05 PM
Posted on April 29, 2007 15:05
پاراگراف دوم!نگو تورو خدا....خودمون ميدونيم....كم بدبينيم به اين قضايا،بدترم ميشه )):
Posted by محبوبه | April 29, 2007 04:40 PM
Posted on April 29, 2007 16:40
در مورد اوايل پستت بايد بگم لين روند شايد باعث بشه كه كه جووناي الان كمتر عذاب بكشن و بيخيالتر باشند البته شايد
اواخر پستت ميخواد بگه كه هيچ عشقي نميتونه هميشگي باشه؟؟؟؟؟
يعني انقدر زود آدما بي تفاوت ميشن؟؟؟؟
Posted by hedieh | April 29, 2007 10:37 PM
Posted on April 29, 2007 22:37
يه چيزي ميخواستم بگم ولي وقتي كامنت هاي ديگران رو خوندم حسش رفت.فقط ميگم دوباره يه حس خوب دادي..يه حرفي از ته دل كه به دل ميشينه...
Posted by baharak | April 29, 2007 11:17 PM
Posted on April 29, 2007 23:17
کیوان جان
نوشته هات همیشه قشنگ بوده این نوشته ات هم استثنا نیست.اما این یکی بد جوری بوی تنهایی میده.
Posted by سعید | April 29, 2007 11:32 PM
Posted on April 29, 2007 23:32
سلام ، متن زیبایی نوشتین. موفق باشید.
Posted by شکوه | April 30, 2007 12:45 AM
Posted on April 30, 2007 00:45
اگر موافق بودین تبادل لینک داشته باشیم. البته من با وبلاگ شما امروز آشنا نشدم . من دوباره برگشتم...
Posted by شکوه | April 30, 2007 12:52 AM
Posted on April 30, 2007 00:52
چند خطي با عنوان منشور حقوقي زنان نوشته شده است. از اين رو از شما تقاضا دارم در صورت تمايل به نقد آن و يا نظر دهي در جهت تکميل آن بپردازيد
Posted by امير حسين | April 30, 2007 11:14 AM
Posted on April 30, 2007 11:14
baba, to dighe ki hasti. khare kharo nemodi. an nakhor bolansho bia
Posted by esi | April 30, 2007 06:15 PM
Posted on April 30, 2007 18:15