« آيـس پَـك | Main | جامعه‌شناسی خودمانی »

باد تو رو با خودش خواهد برد

طعم تلخ قهوه رو دوست دارم. سياه و تلخ. تلخی كه هميشه تـَه‌مزه آخرين جرعه قهوه است. اينكه اولين قهوهء بدون شير و كافی‌ميت رو توی كدوم خونه و پستو و كافی‌شاپ خوردم رو اصلاً يادم نيست ولی هر چی كه هست مزه‌اش رو دوست دارم. بوی تلخ ادوكلن رو دوست دارم. بوی خنكی كه تـَه‌مزه تلخی داره برام هميشه خوشآيند و خاطره‌انگيز بوده. كدوم خاطره و كدوم ياد، خودم هم نميدونم. اينبار نه به گذشته كه در حال هستم. در حال هستم و به حالِ تو فكر می‌كنم. دروغ چرا، به حال تو كه نه، به حالِ خودم فكر می‌كنم. به سرنوشت و بازی سرنوشت كه يقه تك‌تك هر كدوم از ماها رو گرفته و با خودش خـِر‌كش به اينور و اونور می‌‌كشونه، فكر می‌كنم. سرنوشت، چه‌ها كه نكردی با اين بنده‌گان خدا كه در اين سرزمين لَم‌يزرع به غريبی و تنهايی رها شدند؟! و گاهی اين شلاقِ سرنوشت چه بی‌رحمانه به تن و بدنِ نحيف و استخوونی ما تازيانه ميازنه. به رفتن و نموندن فكر ميكنم. شك‌ها و ترديدها. بستن و باز كردنها. رفتن و رفتن و رفتن و تو نميدونی كه اين رفتن‌ها به كجا ختم ميشه. اين رفتن‌ها، اين بلاتكليفی‌ها، اين موندنها آيا به سرانجامی ميرسه. آيا به يه آبادی خوش و خرم ختم ميشه. همه اون دورنماها يه سرآب نباشه؟ يه برزخ نباشه؟

سرآبش رو نميدونم ولی برزخ كه هست. اين روزها، روزهای برزخی هست. روزهای بلاتكليفی، روزهای لِنگ در هوايی و معلّقی كه باد تو رو با خودش خواهد برد. هيچ كسی هم نميدونه ... سرنوشت چه‌ها كه نكردی با اين بنده‌گان غريب و تنهای ناكجا آباد. هيچ وقت اينجوری نبودی. هيچ وقت شك نمی‌كردی. باد كه باده جلوی طوفانش هم وايستاده بودی. خلاصه كه اين روزها ... چی بگم؟! از كجاش بگم؟! به كدوم‌تون دل‌مون رو خوش كنيم كه بتونيم بشينيم پای يه ميز و بی‌دغدغه زل بزنيم توی چشم‌های همديگه و بدون هيچ قضاوتی، بدون هيچ دو دوتا چهارتا كردنی، دو كلوم حرف بزنيم؟! قبول كنيم بعضی‌هامون كم آورديم. قبول كنيم كه حتی سرنوشت هم كم آورده، ديگه وای بحال بنده‌گانِ غريب و تنها و بی‌پناهی كه قرنهاست اسير بازی سرنوشت‌اند. قرار نيست اعتراف كنيم ولی اون ته‌ته‌های وجدان خودمون، تك و تنها بشينيم و قضاوت كنيم، ببينيم كم آورديم يا نه؟! اونجايی كه هنوز هم مزه تلخ قهوه ميده. اونجايی كه بوی عطر تلخ، تموم اون فضای تنگ و تاريكِ وجدان‌مون رو پُر كرده. قبول كنيم كم آورديم!

ديشب قرص‌هام رو خوردم. هر شب می‌خورم. يادمه كه يكبار ديگه هم نوشته بودم قرص‌هایی رو كه ديگه برام عادت شده، هر شب دوتا دوتا می‌خورم و هيچ كدوم‌تون نگفتيد كدوم قرص؟! چرا قرص؟! تو و قرص؟! اينجاست كه ميگم كم آورديم. اونوقت اگه بنويسم يه شلوار جين خريدم همه‌تون می‌خواهيد بدونيد سايزش چی بوده، ماركش چی بوده، از كدوم پاساژ خريدم، چند خريدم، زيپ داره يا دكمه‌ایه، فاق كوتاه است يا فاق بلنده و تا خشتك آدم رو از پاش درنياريد ول كن معامله نيستيد. فكر كنم خيلی‌هامون كم آورديم. من كم آوردم، تو كم آوردی، اون كم آورد، ما كم آورديم، سرنوشت كم آورد، قضاوت‌هامون كم آورد، وجدان‌‌هامون كم آورد، اصلاً ولش كن، دلم گرفته بود و اومده بودم يه كمی درددل كنم. هوس طعم تلخ قهوه كردم. دلم بوی تلخ اون ادوكلن يخی رو ميخواد كه همه تن و بدنم رو در بر ميگيره. اينجور مواقع پُر ميشم از تو. اينجور مواقع رو راست‌تر از هميشه ميشم. با مَزمزه كردن اون طعم‌ها و اون بوهای تلخ، صاف ميشم، زلال ميشم، صادق ميشم. انگاری پاك و بری ميشم. منزّه ميشم. نميدونم چه حسی داره اون طعم و عطر تلخ مزه كه شهامتم رو زياد ميكنه. اينجاست كه ميام و زل ميزنم توی چشم‌هاتون و به همه‌تون ميگم، كم آورديد و ما به اين كم آوردن‌ها خيلی وقته كه عادت كرديم. آره، اصلاً ولش كن. امروز اومده بودم كه فقط بگم، خوش بحال خيلی‌هاتون، خيلی‌ها.

Comments (34)

شيوا:

آخ كه من ديوانه اينجور نوشتنهات هستم جدا كه اينجور مواقع عالي مينويسي. آدم اول صبحي لذت ميبره از اين همه احساس و فضاسازي زيبا. طعم قهوه و بوي تلخ ادكلن ....... رالستي قرص چرا ميخوري؟ كيوان اين نوشته ات هم محشر بود. عالي عالي.

چندگانه:

کم آوردن به خاطر اینه که یه وقتا دور از جون یادمون میاد که آدمم من انگار. نه ماشین. حالا گیرم که ماشین، خب کوکم تموم شده...

همه كم ميارن،مهم بعدشه که چه جوری سر وته کار رو به هم بیاری،وصله ای،کوکی...فوق فوقش خسارتشو می دیم!همینه دنیا،هر کی باشی،هر جا باشی...حالا قرص چی میخورید؟؟اگه مفيده بگين ما هم بخوريم هر وقت كم مياريم!

فتانه:

خوش بحال خيلي ها؟ كيا؟ واقعا كيا؟ كسي هم هست؟

فتانه:

راجع به قرص ها: پرسيدنش شايد يه جور فضولي بود, نميدونم.

دريا:

دهن هر چي روزگاره سرويس كه آدم تكليفشو با خودشم نمي‌دونه چه برسه به عشق و دوست و سرزمين و فرهنگ و دين

سلام.
مي دوني كيوان. شايد اين دنياي مجازي صفر و يكه كه بهمون دل و جرات مي ده خود واقعي مون باشيم. اداي آدمهاي موفقو بي خودي در نياريم ....
شايد واسه آدم سخت باشه كه بگه كم آوردم... اما باور كن حس قشنگيه اونقدر قشنگ كه به تمام حس هاي دروغين آدمهاي به ظاهر موفق مي ارزه.... به همه چي... وقتي كم مي آري ... تازه مي فهمي كمي .... تازه مي فهمي ديگه اوني نيستي كه خودت واسه ديگران ساخته بودي ... اونجاست كه با خودت خلوت مي كني و دنبال بهانه مي گردي كه بازم خودتو گول بزني ... دلتو خوش كني به هزار تا چيز دروغ و الكي.... اما بازم راضي نمي شي... دلت يه چيزي مي خواد كه خودتم نمي دوني چيه!!!! من تا رسيدم به همين جاش.... به همين جا كه مي دونم كه نمي دونم دنبال چي ام ... اگه تو جلوتري به من بگو كه كجا رسيدي.

داری آهنگ رفتن می زنی؟ می دونی؟ هیچکی نمی دونه رفتنش به کجا ختم می شه، حتی پرستوها! اونا هم تردید دارن که آخر سفرشون چی میشه. با اینکه مسیر رو مثله کف بالهاشون می شناسن بعضی وقتا تو بستن و باز کردن اونا برای رفتن تردید می کنن.
در مورد پاراگراف های دوم و سومت حرفی برای گفتن ندارم. راستش تصمیم گرفتم خودمو تنبیه کنم. 100 تا کلاغ پر چطوره؟ بعدشم صد بار از روی " كدوم قرص؟! چرا قرص؟! تو و قرص؟!" می نویسم تا ...!... بشینن........برپا............بشینن................برپا...........بش......................

دريا:

سلام - تو رو خدا پست غمگين و اين چيزا ننويس كه اصلاً‌ حسشو ندارم. دلم مي خواد شاد باشي. باشه حالا دلت تنگ شده پاشو يه زنگ بهش بزن يكم جيك جيك كنيد حالت خوب مي شه

nita:

كي كم آورده.ما كم آورديم يا اين دنياي لعنتي جلوي ما كم آورده.ما كم آورديم يا اوني كه ميگن اون بالا بالاها نشسته و يادش رفته يه زماني چي زاييده انداخته اون پايين پايين ها.
همه ي ما از خودمون پرسيديم چه قرصي.من كه دقيقا" يادمه كه از خودم پرسيدم .اما چرا از خودت نپرسيديم؟؟؟؟

نبینیم کیوان عزیزمون ناراحت و غصه‌دار باشه:(
ببخشید ها... اما بشاش تو این دنیا...
برو در یه دشت و دمنی که این‌روزها خیلی خوشگله( همون‌جا هم می‌تونی بشاشی) و بخواب روی سبزه‌ها، کیف دنیا رو بکن...
گاهی تنهایی هم لذت‌بخشه... آدم باید با غصه‌هاش کنار بیاد و گرنه می‌ترکه...

لیلا:

پشت این پنجره یک نامعلوم
نگران من و تست ...
باد ما را با خود خواهد برد
باد ما را با خود خواهد برد

mohi:

من فکر نمی کردم آدمایی که از پشت یک سوم اسپک میزنن کم بیارن.
................
آره همگی کم میاریم.

masoud:

خيلي وقت اينجا رو ورق ميزنم ولي دومين بار كه كامنت ميزارم، يه بارش كه اصلا كامنتم ظاهر نشد،اينم بار دوم ه!.الان هم كه ميخوام نظرم رو بگم فقط به يك علت،اونم اينه كه تو قسمت نظرات پست قبلي تون به نام "فال قهوه " دوستي انتقادي كرده بودند مبني بر اين كه شما نوشته هاتون خيلي طولاني و از لغات هم معني زياد و پشت سر هم استفاده ميكنيد. ميخواستم بگم من شخصآ اينجا رو ميخونم فقط بخاطر همون 2 تا چيزي كه دوستمون ازش انتقاد كردن و شما هم تائيد. نثر هاي روان هر چقدر هم طولاني باشند ولي خوندنشون به نظر من گيرا تر از سه خط نوشتيه سنگينه . خلاصه خواستم بگم كه نوشتن رو ادامه بديد اونم از نوع طولانيش كه وقتي صفحه "از پشت يك سوم " باز شد جلومون، بگيم آخيش يه هشتاد نود خطي ميخونيم و حالشو ميبريم. پيروز باشيد!

Ng:

مطلب پائین رو خوندم که کلی برای وبلاگ وقت و انرژی گذاشتی یاد دستت افتادم! دستت چطوره؟
در مورد قرص من... من اعتراف می کنم که فکر کردم قرص اعصابه و نمی دونم چرا فکر کردم آدم در مورد قرص اعصاب نباد پرس و جو کنه! نمی دونم چرا در مورد دست پرسیدن بنظرم اشکال نداشت ولی این قرص....
شرمنده

Asiyeh:

نميدونم چي بايد گفت.با اينكه واضحه كه سرحال نيستي اما دوباره شدي همون كيوان دوست داشتني سابق......راستي "خيلي هاتون" يعني كيا؟مثلا ما؟شامل من هم ميشه يعني؟.....

dara:

از بس فيلماي شعله و سنگام و كاني مانگا ديدي اينجوري شدي. بهت پيشنهاد ميكنم فيلم " بزرگراه گمشده" يا "كله پاك كن" يا " بلوار مالهالند" ببيني تا يه كم به فكر چيزاي ديگه هم بيافتي

sammy:

هرزگاهي ميام اينجا...
اينبار دلم گرفت.

maryam:

بلند شود بچه خودتو لوس نكن. برو ورزش كن. نوشتي خوش بحال بعضي هاتون، از خودم پرسيدم آيا من مثلا خوش بحال دارم؟ شايد در دو سه ماه چندروزي خيلي خوشحال باشم. بيشتر وقت ها علت بيروني نداره. رنگ عينكي كه مي زنم فرق مي كنه و خلاصه همه چيز قشنگ ميشه. اما اين اواخر يكي دو هفته با يك علت بيروني خوشحال بودم. اما خب، ديري نپاييد. طبق معمول، خصوصا براي خوشي ها، بگذرد اين هم. خلاصه خودشو ناراحت نكنه. خودشو لوس هم نكنه. آخرين چيزي كه از قرص يادمه اين بود كه فكر كنم گفتي نمي خوري يا همچين چيزي. من كه دكتر نيستم بپرسم. ضمنا فكر كنم براي افسردگي بود، اون را كه خيلي ها مي خورن! چرا سخت مي گيري؟

پرستو:

آخ من این پست رو چند بار خونده باشم خوبه؟ 10 بار؟ 15 بار؟، ظاهرا وقتی دلت می گیره قلمت دلش باز میشه!! در ضمن آقا بفرمائید چایی داغ و تلخ به جای قهوه؟ ها؟ چطوره؟ در مورد قرص بهت بگم که برادر جان این روزها قرص خوردن که دیگه این حرفا رو نداره ماشالا اینقدر عصابا داغونه و دلها پر که دیگه اگه یکی قرص نخوره باید ازش پرسید چرا نمی خوری!!

محبوبه:

آره به خدا...آدم بعضي وقتا به كاراي خودش شك ميكنه...آيا واقعا اين كاري كه مي خوام بكنم درسته؟!آيا اين هدفي كه دارم همونه كه راضيم ميكنه؟!اصلا كي احساس رضايت و خوشبختي ميكنم؟!انگاري سر كاريه همه اينا...دارم خودمو گول ميزنم؟!..........فكر،فكر،فكر...بايد فكركنم!

حرف من هم يه چيز تو همين مايه هاي كم اوردنه انگار اپيدمي شده اين كم اوردن نمي دونم شايدم ما ها سخت ميگيريم ..اقا نمي بينيمتون دلمون تنگ هم ميشه

رالف:

آدرنالین خونت رفته بالا...چیزی نیست خوب می شی.

همه پسرهایی که می رن خدمت سربازی، وقتی توی فشار و تنهایی و غربت سربازی داغون می شن، زیر لبه کلاهشون می نویسن: چون می گذرد غمی نیست.
اونا می دونن که یه روز تموم می شه، پس این چیزی که می نویسن آرومشون می کنه.


اگر بمانم، رویاهایم به واقعیت تبدیل می شود و میل به خواستن ... به داشتن ... به خواستن و داشتن تو، بر همه چیز غلبه می کند و می تواند عشق را به بردگی تبدیل کند ... پس بهتر است بروم ... رویایی بودن زیباتر است، باید مراقب آنچه از زندگی می خواهیم باشیم.


آره كم آورديم خجالت كشيدن نداره كه! آره كم آورديم... شايد اين روزا قرص خوردن از شلوار جين خريدن كم تر عجيب باشه! انگار براي همه عادي شده... نمي دونم

MD:

آخ گفتي!" كه بتونيم بشينيم پای يه ميز و بی‌دغدغه زل بزنيم توی چشم‌های همديگه و بدون هيچ قضاوتی، بدون هيچ دو دوتا چهارتا كردنی، دو كلوم حرف بزنيم؟!".... نبينيم دلتنگيتون و قربان!

همون تلخي قهوه است كه شايد از يادمون ميبره كه كم آورديم و عادت كرديم.

هنگامه:

سلام کیوان جان، حالتو نمیپرسم چون با خوندن این پست فهمیدم در چه حالی؟

من هم مثل آرزو فکر میکنم که داری آهنگ رفتن سر میدی. یه رفتن ناخواسته، شاید هم خود خواسته ی ناخواسته. یا ناخواسته ی خود خواسته.

در مورد کم آوردن باید بگم که چه میشه کرد؟ سرنوشت اینجوری واسه ما نوشته و خودش هم توش مونده( البته یه جورائی زائیده). اینجاست که آدم به واقعیت این جمله که راننده ها پشت کامیونشون مینویسن میرسه، که میگه: سرنوشت را کی توان از سر نوشت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

باری به هر جهت خودتو از این حال و روز نجات بده و توش دست و پا نزن که مثل باتلاق تو رو میکشه تو خودشو، خفت میکنه.

اونوقته که...................!!!!!!!!!!!!
چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من در مورد قرص ها نپرسیدم چون فکر کردم که فهیدم .مطمئن بودم که فهیدم. اتفاقا همین یک اشاره کوتاه بین همه پست ها و آن همه اشارات بد جوری توی ذهنم ماند.

بهرام:

من از وقتی کم آوردم فهمیدم باید با همه خیلی مهربونتر باشم، چون تازه فهمیدم چه قدر سخته، می‌خوام بقیه راحتتر باشه براشون

كيوان جان
گاها سري به وبلاگت ميزنم شايد چون در حال رفتنم. زياد تو جريان زندگي وبلاگيت نيستم خيلي كم ميدونم درباره ات. ولي يك چيز رو در باره آدمها خوب ميدونم. ماها بدجوري دوست داريم سوپرمن باشيم. همش بشكنيم و بشكافيم و جلو بريم. اگه سرمون بخوره به يك مانع زانوي غم مي گيريم كه قهرمان داستان زندگيم كم آورد. منم خيلي وقتها كم آوردم سالها هم قرص خوردم. الان خودمو همينجوري كه هستم دوست دارم. با تمام قدرتها و ضعفها. ميدونم كه يك آدم معمولي به پايين هستم و يك انسان آزاد. حق دارم حماقت كنم حق دارم كم بيارم حق دارم ديوونه بازي دربيارم. حق دارم تو يك چشم به هم زدن زندگيمو زيرورو كنم. من همينم كه هستم. دوست هم ندارم سوپر من باشم. هر كي هم با اين خلق من مشكل داره مشكل خودشه. من اين سعيد ناقص رو دوست دارم ولي براي كامل كردنش تلاش ميكنم. نميدونم تونستم حرف دلم رو بزنم يانه؟

پسر زدي زخمهاي دلمون رو باز كردي.

رعنا:

دلم کسی رو میخواد که توضیح نخواد
که حس نکنم باید توضیح بدم
باید توضیح بدم و اونم نفهمه
کسی که خودم بخوام توضیح بدم بهش
چون میدونم میفهمه و واسه همینم میخوام حرف بزنم.
کسی که حرف بزنه و منتظر نشه من چیزی بگم
و مطمئن باشه من دارم حرفش رو گوش میکنم
کسی که نگران کم شدن فاصله‌م نباشم
کسی که به رویاهام شک نکنه
کسی که وقتی پاش باز میشه به رویاهام ٬ نترسه و شک نکنه.
کسی که تلخ بودن رو دوست داشته باشه
کسی که مزه‌ی تلخی منو به اندازه‌ی باقی مزه‌هام دوست داشته باشه
کسی که سرد باشه
کسی که بتونه سرش رو بذاره کنارت رو زمین و تو حس کنی کنارت بودن رو حس میکنه.

باحاله آدم برا اولين بار بياد اينجا و همون اول در ازش بپرسن چرا ازم نپرسيدي برا چي قرص مي خورم؟ دلم برا خودم سوخت! ولي...نوشته اتان زيبا بود و چسبيد.

baharak:

نميدونم ولي فكر كنم قرصها كه ميگي هموني كه اونوري ها بهت دادن باشه.معلومه دلت بدجوري تنگ شده واسه بهترين همراهت.هرچند به ظاهر ربطي به اون نداشته باشه.(حس منه ديگه.نگي چرت ميگم)

Post a comment

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)


Please enter the security code you see here

Powered by
Movable Type 3.2