پنجشنبه، ۳۰ فروردين ۱۳۸۶

اين روزها اعصاب مَصاب‌ تعطيل، حال و حوصله مرخص و دل و دماغ‌مون هم عينهو يه جاهای ديگه‌مون كه شايد مُعرّف حضور بعضی از دوستان باشه آويزونِ آويزونه، چراش هم بماند به فصلش تا اگه يه روز قسمت‌ شد براتون تعريف كنم. هر چند با اين اوضاع و احوال قاراشميش و هوای كسل‌كننده بهاری كه ديگه نبايد دنبال بهونه خاصی واسه اين همه بی‌حوصله‌گی بود. فكر نكنم اين روزها چيز شما هم دست كمی از مال من داشته باشه، البته منظورم حال و حوصله و اعصاب و روان‌تونه نه چيزهای بلند و كوتاه و كلفت و لاغر و آويزون‌تون كه اونها هر چه هست يه مسئله كاملاً شخصیه و به خودتون هم مربوطه و ورود و دست زدن و آويزون شدن به اون چيزها نياز به ارج و قرب و لياقت و شايستگی خاصی داره و هر كسی نميتونه همينجوری يلخی و هَرندبيل و باری بهر جهت به دنيای شخصی‌يی كه معمولاً آدمها، بی‌دغدغه چيزهاشون رو اونجا پَهن و ولو می‌كنند وارد بشن!

پنداری چند روزی هم اينجا قاطی پاتی شده بود و قرار شده بود دامين ما رو هم به معرض فروش بذارند كه سريع متوجه ماجرا شدم! از اقصی نقاط دنيا يه سریها ميتونستند چيز ما رو ببينند و يه سری هم چشم ديدن اينجا رو نداشتند، خلاصه كه با زحمات آقا احسان اينجا هم سروسامون گرفت و ظاهراً ديگه مشكل خاصی نيست. كمااينكه هنوز يادمون نرفته ما بابت هاست و دامين امسال‌مون كلی پول به پرشين تولز بدهكاريم. بابا والله بخدا، به پير، به پيغمبر ما مال مردم‌خور نيستيم و بدهی‌مون رو مياريم و مثل بچه آدم دو دستی تقديم می‌كنيم. ديگه چرا وبلاگ رو ميريزيد بهم و يه سِری خواننده پروپا قرص رو زابه‌راه می‌كنيد؟!

چند شب پيش پذيرای يكی از دوستان مادر گرامی كه از همسايگان محل قديمی بود، بوديم كه همراه دو دختر‌شون كه ماشالله ديگه واسه خودشون خانم‌هايی شده بودند، جهت ديدوبازديد به منزل‌مون اومده بودند. شايد نزديك به 15 سال از آخرين باری كه اونها رو ديده بودم گذشته بود بنابراين حتماً ميتونيد حدس بزنيد چقدر ريخت و قيافه و برخورد و بزرگ شدن‌‌هامون برای همديگه جالب و مهيج بود. دختر كوچيكه، اون موقع كه من ديده بودمش آمادگی ميرفت و الان سال دوم دانشگاه بود و دختر بزرگه هم ازدواج كرده و خلاصه اونها يادم انداختند كه چقدر پير و فرتوت و مندرس و پاره‌پوره و جرواجر شدم! بچه‌هايی كه يه روزی آب دماغ‌شون آويزون و بند كفش‌شون رو نمی‌تونستند ببندند و شايد خيلی وقتها تنبون كون‌شون رو هم خيس و رنگی می‌كردند اينبار هر كدوم‌شون اندازه يه درخت چنار شده بودند و زن داشتند و شوهر داشتند و اين يعنی اينكه گذر زمان رو به بی‌رحمانه‌ترين شكل ممكن ميشد ديد. ‌مادرشون كه هر پنج دقيقه يك بار بطور تمام قد، قربون صدقه قد و بالام ميرفت چون بقول خودش من رو مثل پسر خودش دوست داشت و می‌گفت، اصلاً فكر نمی‌كردم كيوان، اينقدر آقا و بزرگ و جنتلمن شده باشه ( البته اينها رو اون خانمه می‌گفت وگرنه من كه چنين ادعايی ندارم! ) خلاصه از اون وقتها و از زمانيكه قصرفيروزه بوديم و از در و ديوار و همسايه‌های قديمی كلی حرف زديم. من يادم باشه و اگه يادم رفت شما حتماً يادم بندازيد كه بعداً سر يه فرصت مناسب از قصرفيروزه، محله‌ايی كه تموم دوران كودكی و نوجوانی و جوونی و دبستان و راهنمايی و دبيرستان من رو به تاراج برد! براتون بيشتر بگم.

خلاصه بعد از شام هر كسی توی اين همه سال هر هنری رو كه ياد گرفته بود رو كرد! از اونجايی كه من فقط واليبال بلدم و فعلاً با اين دست چُلاقِ وبال گردن و توی خونه‌ نميشه اسپك دفاع و شيرجه يه دست رفت قرار شد من يه گوشه‌ايی بشينم و دختر خانم‌ها برامون فال قهوه بگيرند. همون اول كار بهشون گفتم من اصلاً و ابداً به يه همچين چيزهايی اعتقادی ندارم و احتمالاً ناخواسته با اين حرفم حال‌شون رو هم گرفتم ولی خب بهرحال مهمون بودند و احترام‌شون واجب بنابراين منهم به اين شكم پيچ‌پيچ، هـی زدم و همه قهوه رو تا آخرش نخوردم تا بدين شكل وارد گود بشم. قبلاً هم كسان ديگه‌ و توی مناسبتهای مختلف، فالم رو گرفته بودند بهرحال هميشه ترجيح ميدادم قهوه‌ام رو تا تَه‌تَه و قطره آخرش بخورم تا اينكه اندازه دو قلوپ، آخرش باقی بذارم تا بواسطه اون يه سری جَفنگيات و خُزعبلات و چيزشعرهای سرهم شده بشنوم!

مراسم قهوه‌خوری و فالگيری انجام شد و توی اون موقع شب دونه دونه آدمهای خونواده ما همگی سروسامون گرفتند و يه شبه پولدارترين و خوشبخت‌ترين و عاقبت‌بخيرترين آدمهای كره زمين شدند. همونجوريكه ميدونيد يه سری كليّات هميشه توی اين فالها گفته ميشه كه خيلی نزديك به اون چيزيه كه معمولاً آدمها ازش توی ذهن‌شون ساخته و پرداخته كردند و دوست دارند اونجوری باشند. اصولاً آدميزاد علاقه داره اون چيزی رو بشنوه كه دوست داره، بنابراين اينكه بزودی پولدار ميشی و يه خبر خوب بهت ميرسه و با فلان كَسك ازدواج ميكنی و يا يه مسافرت طولانی در راه داری و ... توی تموم فالها وجود بايسته و حتمی و ضروری داره بنابراين همين الان من خودم با قهوه كه هيچی حتی با چهار تا دونه نخودچی و يه لنگه جوراب پاره و يه ليوان آب طالبی يا آب انار هم ميتونم براتون فال بگيرم! ولی خب از حق كه نگذريم در اين مراسم مهيّج شبانه فالگيری، بعضی جمله‌ها و گفته‌ها خيلی به بعضی از مسايل خصوصی من نزديك بود. اينی كه من قراره بزودی برم دندونپزشكی و يا شايد يه عمل جراحی در پيش داشته باشم و يا چند تا برنامه آينده‌ايی كه فقط خودم توی ذهنم بهش فكر كرده بودم شايد چيز مهمی نباشه ولی از اون چيزهايی بود كه فقط خودم ازش خبر داشتم ولی ظاهراً بايد بپذيريم كه يه سری از اين اعمال و كردار روی اون فنجون‌های قهوه حك شده و شنيدنش از دهن كسی كه اصلاً ازش خبر نداشته شايد يه كمی ذهن آدم رو بخودش درگير ميكنه كه خب اين حرفها يعنی چی و اين طرف، اينها رو از كجا فهميده؟! خلاصه فالگير همين جوری داشت هی از گذشته و حال و آينده می‌گفت و يه سری اسم مونث و از ما بهترون كنار هم ميذاشت و ديدم كم‌كم كار داره بيخ پيدا ميكنه و بجز اين اسم‌ و مشخصات يه سری روابط هم داره از پرده بيرون ميوفته و الانه كه آقا كيوان لخت و عور و آبروی چند ساله‌اش بر باد رفته عينهو مجسمه ميكل‌آنژ وسط اطاق باقی بمونه كه از فالگير محترمه تقاضای آتش‌بس كرده و ماجرا رو به پايان رسوندم. خلاصه با تموم بی‌اعتقادی كه همين الان هم نسبت به اين خرافات دارم ولی اعتراف ميكنم بعضی از اين فالها بدجوری به واقعيت و اون چيزهای كاملاً خصوصی كه فقط خودت ازش خبرداری نزديكه.

حالا شما خانومهای عزيز و محترمه از فردا راه نيوفتين برين جردن و گاندی و آصف و فرشته و هر چی پول دارين بدين به اين فالگيرها و رمالها تا يه شوهر پولدار و خوش‌تيپ و تام كروز قسمت‌تون كنه و بعدش هم بگيد، كيوان گفته اين حرفها راسته! نه والله همونجور كه گفتم هنوز هم هيچ اعتقادی به اصل و اساس اين چيزها ندارم ولی اگه يه موقع خدا زد پس سرتون و پول زيادی داشتيد، ورداريد بياريد بديد به من كه هم فال‌تون رو ميگيرم و هم حال‌تون رو! و هم ميتونم پول پرشين تولز رو پرداخت كنم. يعنی هم براتون با رمل و اسطرلاب و ارتباط با كهكشان و امور ماوراءيی فال ميگيرم و از آينده و سرنوشت و قضا و قدر براتون ميگم و در كسری از ثانيه يه تام كروز و يا براد پيت و جورج كلونی و اگر هم پسند نشد ديگه مجبورم يه جنيفر لوپز براتون دست و پا كنم و هم يه كاری ميكنم يه جورايی حال‌تون بياد سر جاش و با يه روشهايی كه فقط خودم بلدم، شاد و شنگول و خوش و خرم بدون اينكه بفهميد چيزی از جيب‌ و كيف‌تون كم شده و احساس رنج و درد و اَلمی در اعضاء و جوارح بدن‌تون بكنيد راهی سرزمين آرزوها می‌كنم‌تون. بقول برتولت برشت، آنكس كه حقيقت را نمی‌داند ابله است ولی آنكس كه می‌داند و آنرا پنهان می‌كند يك جنايتكار است. حالا اين گفته برتولت برشت وسط اين فالگير و رمال و قهوه و احسان و پرشين تولز چيكار ميكنه، الله اعلم!

۲۰ نظر از کاربران             » شما هم نظر خود را بگویید

ميدوني بعضي از اينا ذهن ادمو ميخونن الان فرصت ندارم وگرنه در موردش بيشتر مينوشتم اما از همه اينا گذشته من خوردن قهوه و اون استرس شنيدن حرفاي فالگيرو خيلي دوست دارم با اين كه ميدونم بيشترش چرت و پرته..راستي منو لينك كردي يا نه؟
***********************************************
k1: پس هر موقع وقت كردی برام بنويس چه جوری ذهن آدم رو ميخونند. مگه من قرار بود شما رو لينك كنم؟!

يه زماني هم مادر دوستم واسه من فال تاروت گرفت و منم كه همچين بي اعتقاد به اين چيزها نيستم، كلي تعجب كردم. به هر حال منم فكر ميكنم كه اون تفاله ها يا ورقها، يه چيزايي ميگن كه آدم جفت شيش مياره.

لیلا

صرفنظر از طعم و بوی خوش قهوه بقیه داستان در حد سرگرمی بد نیست . جدی گرفتن این مقوله در بهترین حالتش معمولا جز دلخوشی الکی و سرکار رفتن بعید می دونم ثمر دیگه ای داشته باشه .

سلام. مايلم به شما لينك بدهم.شما هم همينطور. موفق باشيد

من که هنوز نتونستم باور کنم!

شما مطمئني كه در عنفوان جواني دفترچه خاطرات ماطراتي نداشتي كه تو خونه ي قصر فيروزه جا گذاشته باشي ؟!!

اه، چقدر چیز چیز کردی، حالم بد شد.

lool on linke ghanoone kirshohf ke baz kardam az khande mordam nemidonam chetori tarife jaryane in ghaoone kirshohf be yaro nevisande blog reside ama man hich vaght on roz jalase fizik to Besate khiabone Nosrat yadam nemire midoni on moaleme be on dokhtare to javabesh chi goft? goft akhe gozashtam ono to bokhori. on moghe dokhtara kheili beheshon bar khord ama alan ke yadam miad az khande rodebor misham. mardike kheili sangin goft. ama ma che rozhai dashtim to Besat.

مهرداد

امیدوارم از این که نظرم را راجع به نوشته هاتون می دهم ناراحت نشوید. در یک نگاه سرسری این دو ایراد به ذهنم رسید:
1- نوشته ها خیلی مطول هستندو برای هر مورد ساده ای چندین لغت مترادف میاورید. مثل: شاد و شنگول و خوش و خرم که همه یک معنی میدهد.
2- مورد بعدی که بی ربط به مورد اول نیست. اسمون ریسمون بافی برای رسیدن به مقصود اصلی است.
به نظرم اگر این موارد برطرف شود با نوشته های جالب و شیرینی روبرو خواهیم شد.
موفق باشید
***********************************************
k1: ممنون از انتقاد و نظر کاملاً درست و منطقیت.

جدی؟ قصر 1 یا 2 . پس ناف تو رو هم مثل من با نیروی هوائی بریدن؟! از اونجا بیشتر بگو...
***********************************************
k1: ققصرفیروزه 2 هر چند که تا دوم دبیرستان توی قصرفیروزه 1 درس خوندم و .... حالا شاید بعداً از اونجا هم نوشتم.

مي گما! اين وبلاگ نويسي علاوه بر اينكه وقت آدم رو خيلي مي گيره، هزينه هم داره كه، تو اين 5 سال شده يكي بياد دوزار بذاره كف دستت، بگه اين بابت وبلاگ نويسيته؟

ساسان
*****************************
k1: یکیش تو، شده پنج زار بدی بگی ما هم توی این هزینه سهیم هستیم؟!

لیلا

در مورد توضیحی که برای لینک مربوط به خون بازی تحت عنوان فیلمی با سه بازیگر گذاشتید ظاهرا منظور نویسنده مربوطه بهرام رادان نبوده است :
«خون بازي» ظاهراً روايتي است از زندگي يك مادر و دختر، سيما (بيتا فرهي) و سارا (باران كوثري) و بيشتر لحظات فيلم نيز متكي بر همين دو شخصيت است، اما فقط كافي است دقايقي از فيلم بگذرد
تا تماشاگر دريابد لوكيشن اين فيلم هم‌ شخصيتي به‌اندازه و به بزرگي يك شهر است، يعني، يكي از شخصيت‌هاي اصلي و محوري فيلم تهران است.

............. بهر جهت مطلب جالبی بود .
***********************************************
k1: من چیزی که نوشتم مربوط به نظر نویسنده اون مطلب نبود فقط نظرم خودم رو نوشتم چون اصلاً وجود بهرام رادان را توی فیلم حس نکردم ولی از توضیحتون ممنون.

والا آخرین باری که رفتم فال قهوه گرفتم یادمه خیلی چیزاش به قول تو به واقعیات نزدیک بود ولی یه خالی بست که بعد از گذشت موعد مقرر و عدم وفای به عهد دیگه نمی تونم به این چیزا اعتقاد داشته باشم.

باز از قصرفيروزه گفتي كه دل من هي هي تنگ اون همه خاطره خوب بشه...

من كه گفتم هر چي مي خواي بگو برات بيارم، اين جوري خواستم سهم خودمو پرداخت كنم ديگه.
***********************************************
k1: آقا ممنون از لطفت همینکه یاد ما هستید کفایت میکنه.

نگاه

راستش منم هفته پیش همچین ماجرائی واسم پیش اومد با اینکه اصلا" اعتقادی به این چرت و پرتا نداشته و ندارم و دیدم یارو غریبه ای که هیچگونه شناختی نه من نسبت بهش داشتم نه اون و دوست داشت به اصرار و مجانی فالمو بگیره گفتم واس خنده هم که شده و یه قهوه ای هم خورده باشم اینکار و بکنم ولی واقعا" متعجب شدم که چه جوری کلیات که هیچی همه جزئیات رو هم درست گفت!. هنوز هم در شگفت بودم که دیدم تو هم راجع به همین موضوع نوشتی! حالا راستی چه جوری فکرو میخو نن ؟

فتانه

با فال گرفتن ميونه اي ندارم چون اگر آدم يك كم هم باورش بشه ميتونه ناخوداگاه رو قضاوتها و تصميم گيريهاي آينده تاثير بگذاره. اما... اگر قول جرج كلوني رو ميدين هزينه پرشين بلاگ رو دو دستي تقديم كنم :)
***********************************************
k1: خودم مگه مُردم. جرج كيوانی!

نگاه

عجب ! راستش منم هفته پیش همچین ماجرائی واسم پیش اومد با اینکه اصلا" اعتقادی به این چرت و پرتا نداشته و ندارم و دیدم یارو غریبه ای که هیچگونه شناختی نه من نسبت بهش داشتم نه اون ومیخواد به اصرار و مجانی فالمو بگیره گفتم واس خنده هم که شده و یه قهوه ای هم خورده باشم اینکارو بکنم ولی واقعا" متعجب شدم که چه جوری کلیات که هیچی همه جزئیات رو هم درست گفت!. هنوز هم در شگفت بودم که دیدم تو هم راجع به همین موضوع نوشتی! حالا راستی چه جوری فکرو میخو نن ؟

آقا 5 ساله شدنت مبارك باشه و همواره برقرار

الهام

میخوام فال قهوه یاد بگیرم

ارسال نظر