گفتوگو با داریوش فرهنگ کارگردان نمایش گالیله
كی اين تئاتر رو ديده؟!
استقبال کم نظیر از تئاتر گالیله
با هنرمندی امین تارخ، داریوش فرهنگ، رحیم نوروزی
كنسرت علی لهراسبی در روزهای آخر بهمن
چند تا از آهنگهاش رو دوست دارم
بهترينهای ادبی در 30 سال اخير (روزنامه بهار)
بهترين كه نداريم ولی خب ميتونه مرجع خوبی باشه
مروری بر رمان «بیچيزها» | عشق بعد از برجهای فروريخته
اصولاً مريم خانم مهتدی كتابهای خوبی معرفی میكنه
چـالـوس، يکی از چهار جادهی زيبای جهان
چالوس خوشگله ولی بخدا، نه ديگه در اين حـد!
:: امسال هر چی سَر و صورتم رو مثل جوجه تیغی درست کردم و هی الکی گفتم، ببخشید من سرما خوردم باز طرف حالیش نبود و یهویی در یک عملیات غافلگیر کننده، گردنم رو عینهو قوچ میگرفت و باز شروع به چِلپ و چُلوپ میکرد. حالا باز کاشکی مثل آدمیزاد ماچ میکردند همچین عملیات مَکِش رو مردونه و خشن انجام میدند که انگاری نصف صورتم رو بادکش کردند. لامذهب لب که نیست انگاری زالو انداختند رو صورتت، همچین میک میزنه و اون سیبیلهای از بنا گوش در رفتهاش رو میمالونه به لب و لوچه و سر و صورتت رو خیس و تُفمالی میکنه که حالت از هر چی عید و عیددیدنی بهم میخوره. اینها ماچ کردنشون که این شکلی باید دید لَب گرفتن و یه کارای دیگهشون چه شکلی؟!
:: آره، رفت. ولى اينبار نه بغضى تركيد و نه اشكى بر گونه لرزيد. نمىدونم بايد از داشتن چنين حسى خوشحال بود يا ناراحت؟! رفت تا ديگه اينجا نباشه. نمىدونم چرا هر روز كه ميگذره كفه رفتن به موندن، غلبه مىكنه؟! نمىدونم چرا اون كفه موندن داره روز به روز از زمين دورتر و دورتر ميشه و حس میكنم ريشههاى موندن داره سستتر و سستتر ميشه. يه جورايى كه ديگه ترس اينو دارى كه از اين زمين جدا بشى، كنده بشى و ديگه نتونى بهش بچسبى! نمىدونم چرا حس مىكنم، حالا ديگه ميشه به شببوها دروغ گفت و آفتابگردونها هم ميتونند بىلالايى سر به بالين مزرعه بذارند!
:: ديدی وقتی داری توی يه پيادهرو قدم ميزنی يهويی نگات گره ميخوره تو نگاه يه عابری كه حس میكنی سالهاست باهات آشناست؟! ديدی وقتی كنج خلوت يه كافیشاپ نشستی و داری طعم قهوهات رو مزمزه میكنی، يه نگاه سرگردون تو رو با خودش به كجاها كه نميبره؟! يه نگاهی كه حس میكنی خيلی وقته كه میشناسيش. يه نگاهی كه حس میكنی همونیه كه سالهاست قصهگوی شبهای بیستارهات بوده؟! يه نگاهی كه جنسش با بقيه نگاهها فرق داره. يه نگاهی كه ميتونی لمسش كنی، يه نگاهی كه ميتونی نوازشش كنی. يه نگاهی كه ميتونی باهاش حرف بزنی. يه نگاهی كه ميتونی بدون دقالباب، ساكن حريم امن و خلوتش بشی. يه نگاهی كه ميتونی بیاجازه، ورش داری و با خودت ببری اون دوردورا و باهاش يه دنيا خاطره بسازی. يه نگاهی كه سبكت ميكنه، يه نگاهی كه گيجت ميكنه، يه نگاهی كه منگت ميكنه. يه نگاهی كه ميتونه گمات بكنه. گــُم که نـه ... ميتونه دوباره پيدات بكنه.
:: و اما به نظر من گل سرسبد و بهترين صحنه بازی زمانی بود كه داور به قلعهنوعی تذكر داد زياد حرف نزنه و توی مسايل داوری و جريان بازی دخالتی نداشته باشه كه امير خان هم به زيبايی هر چه تمامتر گوشهای از سواد و تحصيلات مربيان وطنی رو به رخ داور آلمانی كشيد تا طرف گوشی بياد دستش و بدونه با كيا طرفه! ايشون در بگو مگويی كه با داور داشتند فرمودند: باشه باباOK ! وقتی ديدند داور ول كن ماجرا نيست، مجدداً بيانات فرمودند و گفتند: I Speak و با همين تك جملهای كه نه فعل درست حسابی داشت و نه فاعل و مفعول مشخصی، گويا كلی حرف و راز نگفته رو به داور منتقل نمودند و در يك حركت ضربتی داور رو كيش و مات و مسخ نمودند. فقط چند لحظه تمركز كنيد و بريد تو بحر جمله! در ادبيات نوين و كلاسيك دنيا، كم حرفی نيست، اين " باشه بابا I Speak. OK " !!
:: كافيه يه دختر پسر بيستوپنج، شش ساله باشی و هنوز ازدواج نكرده باشی، اينقدر از مزايای ازدواج و تشكيل زندگی ميگن كه خواهر مادر آدم رو سرويس میكنند. اونا خبر ندارند كه درسته خيلی از جوونها هنوز ازدواج رسمی نكردند ولی تو اينجور مسايل تجربهشون از همه ريش سفيدها مجلس بيشتره ولی روابط و ضوابط ايرانی حكم ميكنه آدم تو اینجور مواقع مثل اين بچه مُنگلهای عقبافتاده همين جوری مات و مبهوت بشينه و به حرفهای بزرگترها گوش كنه و خودش رو مشتاق نشون بده و يه جوری وانمود كنه كه مثلاً اين مباحث براش خيلی جالب و هيجانانگيزه و تا حالا اصلاً خبر نداشته سفر به سانفرانسيسكو چی بوده و چه جوری انجام ميشده!
:: من به معراج ميرم و تو در تَه همون پستوی تاريك و نمور باقی ميمونی. همون جايی كه بواسطه خلق و خوی وحشی من و همرزمام مجبور شدی بهش پناه ببری و حالا ديگه روح و روان و انديشهات در كنار سيرترشیهای هفت ساله به يادگار مونده از مادربزرگ، بوی عقبموندگی و فقر و نكبت و بدبختی بخودش گرفته.
:: ازدواج مقوله سختيه. چشمهات كه چشمه. سعی كن دست و پا و تموم اعضاء و جوارح بدنت هم چشم بشن و اونوقت به دور و َبرت نگاه كن. خوب نگاه كن. عميق نگاه كن. به همه اون چاله چولهها و فراز و نشيبهای خودت و دختری كه فردا قراره زن تو باشه خوب نگاه كن. ببين واسه چی میخواهی اين امتيازهای مجردی رو كه اتفاقاً توی اين دوره و زمونه، پوئنهای كمی هم نيستند رو از دست بدی و ازدواج كنی... ميدونی چيه؟! جسم و روح زن هزارویک سوراخ سُنبه داره كه ابتدا به ساكن، تو اگه خيلی مرد باشی و چَم و خَم كار رو بدونی، فقط ميتونی يه دونه از اون سوراخها رو پُر كنی كه خُب اين هم بخاطر همون اميال و غرايز جنسیمونه وگرنه اون قسمتهایی هم که نیاز به تفكر و تأمل و تعمق داره رو هم نتونستیم بدرستی انجام بدیم و از پس همين یه کار هم که خیلی بهش افتخار می کنیم واموندیم!
:: وای بــاران٬ بــاران
شيــشه پنجــره را بــاران شـست
از دل مــن امــا
چـه کسـی نـقـش تـو را خـواهـد شست؟
:: امروز صبح هم مراسم پردهبرداری و افتتاح عينك داشتيم. همچين يه نموره كار سختی هم بود. همكارهايی كه تو رو ده ساله با يه ريخت و قيافه ديدند يهويی میببينند كه يه عينك زدی و خيلی جدی و مصمم نشستی پشت ميز كارت. كـُره خرها تعريف و تمجيد كه بلد نيستند فقط بلدند حال آدم رو بگيرند. همينكه از در وارد اطاق ميشن نيششون تا بناگوششون باز ميشه و زرتی ميزنند زير خنده و علت زدن عينك رو به يه كارهايی كه مختص دوران جوونیه ارتباط ميدن كه حالا ديگه بماند!
:: نمی دونم این شروع به کجا ختم می شه؟ ولی گفتن و رفتن بهتر از نگفتن و موندنه! هرچند که هیچگاه دلخوشی از رفتن و همراه بودن ندارم ولی اینبار در سکوت و تنهایی این محیط می خوام برای دل خودم بنویسم. میخوام از دلخوشیها / ناخوشیها / روزمرگیها / جوونی و خاطراتش / تهران و آدمهاش / رفاقتها و دوستیهاش و از همه و همه چیز بنویسم. پس منتظر میمانم اگر میهمانی آمد که با فراغ بال میپذیرم و اگر کسی دق الباب نکرد با خودم زمزمه میکنم.
:: میشه دور شد ولى دلتنگ نشد. میشه بود ولى احساس نشد. میشه مَرد شد ولى شبها ترسید. میشه زن بودش و بیقاعدهگى، یائسه شد. میشه با باکرهگى مادر شد. میشه با فاحشه خوابید و تا اذان صبح فقط از فلسفه گفت. میشه راز گل سرخ رو از تو چشم دزدِ ناموس خوندش. میشه با دزد نشست و از مروت حرف زد. میشه بىوضو به محراب نشست و سجده بر خاک نشوند. میشه بى اِذنِ اذان سفره گسترد و بىنماز روزه گشود. میشه از شگون هفت گذشت و بىطواف، تواب شدش. میشه دل داد ولى دلدار نشد. میشه رفت. میشه موند. میشه تا نیلى چشماش رفت و اون تو غرق نشد .میشه شب را تا به صبح، شمع در آغوش گرفت ولى خاکستر نشد. میشه بىهجوم باد، رنگ داد و خزون شدش. میشه بىبال و پر، همنشین یاکریمها شد.
:: تو مراسم چهارشنبه سورى که یک مانور کامل و اساسى از صحنه جنگهاى خیابونى به نمایش گذاشته شده بود بقدرى تیر و ترقه و بمبهاى خوشه اى منفجر شد که ناخواسته در اثر هول و تکونهاى وارده، چیز ما افتاد! قطعاً تو این مراسم با شکوه خیلى از خانمهاى آبستن، سقط جنین کرده و آقایون هم از مردى و مردونگى افتاده و مقطوع النسل شده اند. چیزى مثل فاجعه هیروشیما که حالا بعداً مشخص میشه چى به سر نسل بدبخت بعدى میاد. تو زمون ننه باباى ما که یک هزارم این سر و صداها نبود و همه چیز در سکوت و آرامش انجام شده! یه نسل مَشَنگ و عقب افتاده تحویل جامعه شده، حالا واى بحال بچههایى که قرار ننه باباهاشون ما باشیم. چه نوابغى خواهند شد؟!
:: مثلاً کدوم دفعه توی آسانسور تنها بودیم و انگشت کوچیکمون رو تا بند سوم تو دماغمون نکردیم و محتویاتش رو به در و پیکر آسانسور نمالیدیم؟! کدوم وقت تنها خونه بودیم و بعد از خوردن نوشابه با هر قدمی یه آروغ از اون پدر مادر داراش نزدیم و باهاش کلیپ و نمآهنگ نساختیم؟! قطعاً تو خلوت خودمون یه سر و صداهای خوشایند و با فرکانسهای مختلفی هم از یه جاهاییمون در آوردیم که خب اگه من بخوام در رابطهاش بنویسم همهتون دوباره میشین از نوادهگان قاجار و انگاری هیچ کدومتون معده و روده و باسن ندارید و کلاً منکر چنین امواج و اصواتی میشین!
:: میدونی چیه، ماها خیلی وقته که باختیم. ما اون موقعی باختیم که باور نداشتیم پشت دریا یه شهردیگهای هم هست. ما اون موقعی باختیم که سر ظهر تابستون، کلاه مترسک رو از روی سرش برداشتیم و گذاشتیم سر آفتابگردون و روی سر مترسک، دونههای ارزن و گندم ریختیم. ما اون موقعی باختیم که پرواز تو آسمون رو یادمون رفت و دلمون رو به غارغار کلاغها خوش کردیم. ما اون موقعی باختیم که سیب دزدیده از باغچه همسایه رو، نيمخورده زیر درخت انداختیم. قبول کن ما باختیم. آره، ما اون موقعی باختیم که تو سرمای ناجونمردونه زمستون، موقعی که داشتیم از گلخونه میرفتیم بیرون یادمون رفت پشت سرمون در گلخونه رو ببندیم. ما اون موقعی باختیم که تو اون شب سرد و بورانی، دستکش و شال گردن آدم برفی رو به عاریت گرفته و تازه سر سفره هفت سین یادمون اومد که به یه آدم برفی قول داده بودیم، دوباره امانتیش رو براش برمیگردونیم.
:: به سادگی عبور نکنیم از این چین و چروکهای افتاده بر پیشانی، که جوانی و آرزوهایی در آن نهان است . به سادگی عبور نکنیم از آن بغض فرو خورده، که فریادهای عاشقانه در آن نهان است. موی سپید رو دیدیم و حرمت نگاه نداشتیم. گلهای خشک شده چارقد سفید را دیدیم و از کنار حوض آب بیتفاوت گذشتیم. الله اکبر سر سجاده را شنیدیم و درب را بی محابا به هم کوفتیم. رنجوری و پشت دوتا شده را دیدیم و آنگاه عاشقانه عکس رخ یار در آب دیدیم! به سخره گرفتیم اجداد و نیاکان و ایمان و باورشان را. کمی انصاف به خرج دهیم. چه کردهایم برایشان؟ بجنبیم تا دیر نشده است. بوسهای بر گونههایش کفایتش میکند. دست نوازشی بر موهای سپید به عاریت گرفته از گردش زمانه، او را شوق زیستن دوباره میدهد، دستهای سردش را به گرمی فشردن، عشق را در وجودش جاری میسازد. استقبال از نگاه پر مهرش در فضای سرد و یخی، به شوقش میآورد. پس آنان که دارند عزیزش بدارند و آنان که ازاین عشق لایزال بینصیباند یاد و نامش را گرامی دارند.
:: ميدونم صحبت در رابطه با " باكره " بودن يا نبودن يه خانم در هنگام ازدواج به خيلی مسايل اجتماعی، سياسی، فرهنگی، نژادی، طبقاتی، بومی و ... ربط داره و با چهار خط نوشته، نميشه سر و تهاش رو هَم آورد. ظاهراً خيلی از خانمها ( منظورم از خيلی، اون درصد از خانمهايه كه توی شهر زندگی میكنند، تحصيل كردهاند، تقريباً با ماهواره و اينترنت آشنا هستد، يعنی تيپيك بصورت يه دختر امروزی هستند ) ديگه به داشتن، بكارت و وجود چنين چيزی در هنگام ازدواج اعتقادی ندارند. با يه سریهاشون صحبت كردم كه دلايل منطقی و توجيه كنندهايی هم واسه خودشون داشتند. اينجا نمیخواهم جر و بجث و فحش و فحشكاری راه بندازم فقط خوشحال ميشم هر كدوم از دوستانِ خانم يا آقايی كه مطلب رو ميخوند نظر خودشون رو در حد يه جمله كه " آيا به بكارت در هنگام ازدواج اعتقادی دارند يا نه؟!
:: جَل الخالق ، مخلوقات مشاهده شده بقدری دارای تنوع زیست محیطی و اقلیمی هستند که من فکر نمیکنم حضرت نوح هم موفق شده بود که این همه جَک و جونور را تو کشتیاش جمع کنه! البته لازم بذکر است که انصافاً در این بین حوریهایی نیز مشاهده میشدند که از بد حادثه ، قاطی این جانوران دوپا شده بودند. پس از حدود 40 دقیقه انقدر بالا سر یه میز وایستادیم و مثل گربه زل زدیم تو چشماشون و لقمههاشون رو شمردیم که خلاصه خسته شده و بلند شدن رفتند پی كارشون. پس از این فتح با شکوه و در اختیار گرفتن خاکریز اول یعنی گرفتن میز و صندلی، برای سفارش غذا توی سالن پخش و پلا شدیم .از آنجایکه مدتی است شعبه پستو اینجا ، که غذاهای ایتالیایی داره رو بستند، دماغ من در اون موقع از همه جاهام بیشتر آویزون شده بود. از خدا که پنهون نیست از شما هم پنهون نباشه هر چی رو تابلوها دنبال یه غذایی گشتم که حداقل اسمش برام آشنا باشه و برای خوردنش نیاز به کاتالوگ و بروشور نداشته باشم پیدا نکردم که نکردم. اسم بعضی ازغذاها هم که خیلی بیتربیتی و بیناموسی بود یعنی اگه هوس هم کرده بودم و می خواستم بخورم روم نمی شد به خانمه اسم غذاهه رو بگم.
:: شنبه است و " شنبه گشاده " جايگاه ويژهای دارد نزد ما ايرانيان فعال و كاری!
:: یکبار دیگر زمین لرزید. زمین لرزید و دلهای شکستهای که برای گریستن، پی بهونهای بودند را لرزاند. دلهای شکستهای که کویر، شرمنده وسعتشان و گسل، شرمگین از رگههای عمیق زخمهای دیرینهشان است. زمین لرزید و آغوش باز کرد تا عزیزی دیگر را سخت در آغوش بگیرد و چه زود دوباره این زخم چرکین سر باز کرد.
:: موقعی به خودم اومدم كه بی.ام.و طوسی رنگ استارت خورد و از جلوی مغازه دور شد. خوشگل بود. خيلی خوشگل بود. هنوز اون جمله اولش كه، تو هنوز آدم نشدی توی گوشم بود. قهوهاش كه حالا ديگه سردِ سرد شده بود همونجوری دستنخورده روی ميز بود. بوی عطرش هنوز توی فضا معلق بود. فندك نقرهای رنگش رو يادش رفته بود ببره. شاسی رو فشار دادم تـَقی كرد ولی هيچ جرقهای نزد. همه گازش تموم شده بود.
:: حالا بايد همه رو جا بذاری و دل بكنی. همه رو، حتی اون وصله پينههايی رو كه سالها بهونهای بود برای موندن و بودن. آره، ميدونی كه دلت تنگ ميشه. آخه يكی، دو تا، سه تا، ده تا، صد تا، هزار تا كه نيست. اون مثبت بینهايتی كه توی كتابهای رياضی دبيرستان ميخوندی حالا ديگه اينجا به دردت ميخوره .... اصلاً ولش كن، بگذريم. اين روزهای آخری، آدم خيلی بیحوصله ميشه. خودخواه ميشه. بداخلاق ميشه. شايد هم بايد به همه آدمهايی كه مجبورند تموم زندگیشون رو بچپونند توی دو تا چمدون، يه كمی بيشتر از اين حق داد.
:: اصفهانم! در حال حاضر در یکی از کافینتهای تنگ و مهجور در یکی از پاساژهای خیابان چهارباغ نشستهام، جایی که صدای نکره بنیامینی که از مغازه CD فروشی بغلی داره پخش میشه، خوار مادر اعصاب و روان آدم رو به یغما میبره. پنداری این کافینت قبلاً بوتیک یا همچین جایی بوده چون هم اطاق پرو داره و هم دورتادور، مغازه آینه کاری شده. نمیدونم شاید هم این آینه کاریها رو باید بذارم بحساب ذوق و سلیقه، اصفهونیهای عزیز، ولی هر چی که هست با اینهمه آینه، اینجا عینهو باشگاههای بدنسازی شده و منهم بدم نمیاد هی سر و کله و ریخت و قیافه خودم رو توی این آینه ها ببینم.
:: چهارشنبه سوری يكی از بهترين فيلمهای ايرانیه كه توی اين چند سال اخير ديدم و اين بهترين بودنش، نه بخاطر بازی خوب هنرپيشههاش _ كه خب انصافاً هم خوب بازی كردند _ بلكه بخاطر پرداختن به مشكل و معضلی بود كه اين روزها حقيقتی است كه متأسفانه وجود خارجی داره و شايد هم يه جورايی داره اپيدمی و همهگير ميشه.
:: قديمی نيستم. سنتی نيستم. خاطرتون جمعِ جمع، هنوز هم بهترين لباسها رو با بهترين ماركها میپوشم. هنوز هم واسه انتخاب يه ادوكلن با بوی گرم يا سرد كلی وقت ميذارم. نه از سيداسمال و نه از مولوی بلکه از بهترين بوتيکهای تهران خريد میکنم، پس فكر نكنيد با يه آدم اُمُل و عقبافتاده كه هنوز شلوار Zico میپوشه طرفيد. ما هم زمون خودمون شاتل هوا نكرديم كه حالا امروز توقع داشته باشيم يه جوون 20 ساله امروزی بكنه ولی همه اون چيزی رو كه اينها الان توی تاكسی و اتوبوس و سينما و دانشگاه و پيادهرو، هـــــوا میكنند رو هم ما توی دوران جوونی و دانشجويیمون داشتيم. داشتيم همچين خيلیخوب و گـنده و سفارشیش رو هم داشتيم. توی اين يك دهه كه چيزی به اندامهای جوونهای امروزی اضافه نشده كه ما ازش بینصيب مونده باشيم؟! شده؟!
:: من هم مثل پرستو، عصر جمعهای که گذشت وقتی بعد از مدتها با بر و بچههای کاپوچینو توی کافه 78 دور یه میز جمع شدیم، دقیقاً همون حس و حالی رو داشتم که پرستو و احسان و سینا هم در رابطهاش نوشتهاند. دلم واسه همه بچهها تنگ شده بود. توی اون غروب جمعه و توی اون کافه شلوغ و پر سروصدا و پر از دود و دَم، جای خالی دو سه نفر بد جوری توی چشم میزد. جاشون خالی بود ولی اسم و یادشون مثل ارواح سرگردون دور و بَرِ میزمون همش داشت بالبال میزد! حتی بنا به توصیهای که از اونور اقیانوس کرده بودند بجاشون خیار سکنجبین هم خوردیم. اِی روزگار نامراد!
:: اين روزها ملالی نيست جز تكرّر ادراری كه هر سال با سرد شدن هوا، لاينقطع و بدون هيچ برو برگردی چونان پرستوهای سبكبال میآيد و مینشيند توی تن و بدن آدمی و لامصب امان از وقتی هم كه خِفتش بگيرد، تمام زندگی را جلوی چشمهای آميزاد تيره و تار ميكند. گويا هر سال زمستان، اين تكرّر ادرار يقه خيلی از كسان را میگيرد و بارها در طول روز حلاوت زندگی را برايشان چونان زهر مار، تلخ و گزنده میكند.
:: خوش بحالت آقا گاوه. خوش بحالت كه بیخيال دنيا و روزگار، نه ميفهمی فرايند چيه و نه زندگی و علفزارت شاخص حياتی داره. خودتی و دو تا شاخ و يه دم و خيلی كه مرد باشی يه سری اندامهای چسبيده به پايين تنهات. اصلاً غمت نيست. جلسه تشكيل بشه يا نشه؟! اورانيم، غنیسازی بشه يا نشه؟! سن فحشاء روزبهروز پايينتر بره يا نره؟! دوباره جنگ شروع بشه يا نشه؟! برات فرقی نداره پرونده بره شورای امنيت يا بره زير دست آقای مدير. پلاك ماشينت زوج باشه يا فرد. مارادونا رو بچسبی يا غضنفر رو. اصلاً حاليت نيست و نميتونی بفهمی واسه يه لقمه نون چه باسنی بايد ازت پاره شه.
:: نمیدونم، شایداین موضوع هم برای شما، هم برای خودم و هم برای خیلی ها عجیب و باورنکردنی باشه ولی ... تهران هستم.
:: ذهن ما باغچه است
گل در آن بايد كاشت
و نكاری گل من
علف هرز در آن میرويد
زحمت كاشتن يك گل سرخ
كمتر از زحمت برداشتنِ هرزگی آن علف است
گل بكاريم بيا
تا مجال علف هرز فراهم نشود
بیگلآرايی ذهن
نازنين، نازنين
هرگز آدم، آدم نشود
:: هر سال با شروع تابستون و فصل گرما، استقبال خانمها از استخر و دريا بيشتر ميشه. معمولاً در اين فصل فینفسه تعداد خانمهای ورزشكار و كوله بدوش افزایش پیدا میکنه ولی خبرهای كاملاً موثق حاكی از اونه اينقدی كه كنار و بيرون استخرها ارج و قرب داره و مملو از شناگران مشتاقه، داخل استخر و توی آب خبری نيست. خانمها، استخر و كنار دريا ميرن ولی دريغ از پنجاه متر شنا و ورزش! از همه جاشون شُرشُر عرق ميريزه ولی اين عرق بواسطه فعاليت و ورزش كردن نيست. همهشون رخت و لباسِ رزم میپوشن و كاملاً مجهز با مايو دوتيكه و كلاه و عينك شنا ميرن ولی نه توی آب. حولهشون رو روی ماسههای ساحل يا موزائيكهای كنار استخر ميندازن و بعد از ماليدن و سابوندن انواع و اقسام روغنهای خارجی و داخلی و نباتی و حيوانی و مار و كوسه و لاكپشت و مازولا و زيتون و سُس و آب گوجهفرنگی و قهوه و نسكافه و دارچين، جلوی آفتاب تمُوز دراز میكشن.
:: کمکم داشتیم خودمون رو برای یه باخت دیگه مقابل این عربهای هیچی ندار که با تموم کَس و کارشون اومده بودند ورزشگاه، آماده میکردیم که یه توپ سیکایم خیاری و اللهبختکی از جانب نیکبخت رفت تو دروازه و متقابلش یه هد از جانب کاپیتان تیم ملی که تا اونموقع نقش کارتونک رو وسط زمین اجرا میکرد، خیال همهمون رو راحت کرد!
:: ميدونی دور و برمون پترس زياده. همه هم حیّ و حاضر، انگشت بدست دنبال يه سوراخ میگردند كه يه جورايی پُرش كنند. اصلاً اين رو يكی از اَهم وظايفشون ميدونند. بنابراين دوست و رفيق، غريبه و آشنا، مَحرم و نامحرم پيش اين پترسهای عزيز هيچ فرقی نداره. اينها همه آدمها رو با يه چوب ميرونند. همه رو با يه چشم میبينند. چيزی كه مهمه، يه انگشت بلاتكليف و يه سوراخه كه اونهم چكه كردن و نكردنش باز هيچ فرقی نميكنه.
:: خلاصه كه امسال توی نمايشگاه كتاب بدون نصيب از ديدن اون شورتهای رنگی قرمز و بنفش و فسفری شيش تا هزار تومن، وارد نمايشگاه شدم. هر چند تيپ و قيافه خانمها نشوندهنده اينه كه همهشون مدرسه و دانشگاه رو پيچوندند و با مانتوهای بلند و مقعنه اومدند ولی خب بندرت هم ميشه ريخت و قيافههای خوشگل و فَشنی رو با اون مانتوهای كوتاه و چسبون كه دل و قلوه و دين و ايمون آدم رو با هم يكجا ميبره رو توی نمايشگاه ديد. پنداری مردم خودشون بدون خون و خونريزی تصميم گرفتند به لباس آدميت ملبس بشن. بنابراين، حَض بصری نمايشگاه نسبت به سالهای قبل كمتر و كمرنگتر شده!
:: دسته گل خوشگلی که از سوپر گل گرفتم وسط ميز داره چشمک میزنه. دو ماهی قرمز سفره هفت سینی که همسر گرامی حتی موقع خداحافظی توی مهرآباد موقعی که داشت گولهگوله اشک میرخت هم یادشون بود و سفارششون رو میکرد و يه جورايی مثل هوووی من میمونند، برخلاف سفر قبلی که تو همون هفته اول به دَرک واصل شده بودند اینبار هنوز زندهاند و خوش و خرم لنگهاشون رو وسط تُنگ آب هوا کردند و دو تايی دارند با هم حركات ريتميك انجام ميدند. ادامه زيست و حیات اونها میتونه صِحه بذاره بر لیاقت و شایستگیهای اینجانب. گلدونه هم هنوز سبز و زنده است.
:: لامصب نه به اينكه يه موقع توی توالت نشستی و توی اون بگير و ببند و زور زدنهای متمادی يهويی بختت باز ميشه و كلی مطلب واسه نوشتن به ذهنت خطور ميكنه ( بابا چاكريتم، خطور! ) و نه به اينكه هفته به هفته مياد و ميره و تو عينهو بـُز اَخوش فقط در و ديوار رو نگاه ميكنی و دريغ از دو خط نوشته. انگاری كه دلتون نخواد يكی اسهال داشته و همچين اساسی ريده توی مُخ و مخچه و بصلالنخاع و هيپوتالاموس مغزت.
مطالب بالا بخشی از نوشتههای پيشين وبلاگم بود كه بصورت كاملاً تصادفی و رَندم انتخاب كردم تا هم برای خودم و هم برای اونايی كه جدیتر اينجا رو دنبال میكنند شايد يادآور خاطرات اين چند ساله باشه. حرف زيادی نيست فقط اينكه اين وبلاگ هم پنج ساله شد، عمر كمی نيست پنج سال با هم بودن.
ما همون اول كه ديديم اين نوشته ها آشنا ميزنه شك كرديم كه خبريه، نميدونم چرا عقلمون نرسيد يكراست بيايم اول ته مطلب رو بخونيم تا مطمئن بشيم كه نگاهي بوده به پنج سال زندگي پشت يك سوم! تولدش مبارك! ايشالا پنجاه سالگيتون :)
***********************************************
k1: بعضی چیزها ته اش خوشمزه است بعضی چیزها سرش بعضی چیزها هم وسطش بستگی به سلیقه شما داره!
چه تکان دهنده... به گمانم من مشتریِ چهار ساله اینجا باشم...
به به به...! مبارك باشه! ايشالله عروسي بچههات!
آره ماها كه اين چهار سال رو باهات بوديم از همون اول اين نوشته ها برامون آشنا اومد... يادش به خير... چه حس نوستالژيكي درست كردي... شايد حتي خوندن اين مطالب هم براي ما يه خاطره باشه... عجب دنيايي درست كرديم دور هم ها!
***********************************************
k1: آره والله همچین تخمی تخمی دور هم جمع شدیم!
5 سال گذشت ؟ ... بد جوري عادت كرديم به خوندن اين نوشته ها . عجيب دل بسته شديم به آدمهاي پشت اين صفحه ها كه هرگز هم نديديم شون اما بهمون نزديك اند و دوست شون داريم بي هيچ چشمداشتي ... بايد بگم تولد اش مبارك ؟!
***********************************************
k1: کامنت قشنگی بود ممنون از لطفت.
اين از اون تولدايي كه خيلي خيلي مباركه. من خيلي حرف دارم واسه گفتن راجع به اينجا ولي باشه تو يه فرصت مناسب. مي خوام بگم اون جريان فوق العاده اي كه در اولين كامنتم گفتم دارم تجربه اش مي كنم چيه.
***********************************************
k1: خب حرفهات رو میزدی تا ما هم بشنویم ببینیم چی میگی.
من حدود يک سال و نيمه که مشتري اينجا هستم . بعضي مطالب رو قبلآ خونده بودم و بعضي رو نه. برام جالب بود که از پستهايي که از امريکا نوشتي چيزي اينجا نبود ( نميدونم نبود يا من متوجه نشدم)
ميتونم دليلش رو بپرسم ؟ يعني اون موقع اين قدر دوران بدي بود که ازش ياد نکردي ؟
***********************************************
k1: نمیدونم!
وخوشحالم كه مدتي هر چند كوتاه رو مهمون كلبه مجازيت بودم.../
عجب پست پر و پیمونی .
نوشتن برای چهار سال متوالی و بطور متوسط هفته ای سه پست کار اسانی بنظر نمیاد . به امید تداوم ...
***********************************************
k1: همچین سخت هم نبود!
merC k1 Aziiiz, MerC az in 5 saaLii ke neveshTio Har Bar Ba UpDaTe KarDaneT haaLo HavaMooNo Avaz KarDiii!!
Merc az BooDaNeT!!
KhooB BasHii!!
سلام كيوان ...هنوز نخوندم چي نوشتي فقط عنوان و اين پاراگراف اول رو خوندم ... صرفنظر از خيلي چيزا من با اين وبلاگ هميشه حال كردم و هميشه دوستش داشتم جزو اولين وبلاگهايي ه كه هر روز چك ش مي كنم ...ايشالله كه هميشه برقرار باشه ...هر چند كه ...ولي عيب نداره ما كه اينجا رو خيلي دوست داريم مي خواد صاحاب (!) وبلاگ خوشش بياد مي خواد خوشش نياد ....آهان اينم راجع به پست قبلت تو دلم مونده بود بگم دق نكنم : حالم از اين همه محافظه كاري بعضي از شما وبلاگ داراري سابقه دار به هم مي خوره
سلام تصادفا به اینجا اومدم . خوشحالم که اینجام و باز هم میام .از خوندن ( نه همه نوشته ) لذت بردم . با بعضی هاش خندیدم و با دیگری به فکر افتادم . مرسی . سبز باشی .
چه زود گذشت...انگار نه انگار كه پنج ساله...
از بعضي از اين نوشته هات يه خاطره برام زنده شد...برخي تلخ...برخي شيرين...
حساب كن چند سال ديگه اگه اين مطالب مونده باشه چقدر ميتونه جالب باشه خوندنش...
ايشالا هميشه دستت به قلم (يا همون به كيبورد) باشه :)
تولد وبلاگت مبارک !
کار خیلی جالبی کردی که از نوشته های قبلی گذاشتی !
خوشم اومد.
منم تبريك ميگم.وبلاگت و جسارتا(!) خودت رو خيلي دوست دارم.كاشكي ميشد قول بدي كه هميشه بنويسي!
***********************************************
k1: آخ جون، ببخشید شما؟! بجا نیوردم؟!
تبريك دوست عزيز اميدوارم هميشه سبز باشي و سربلند
حالا همچین یهو هم پنج سالت نشده ها! ما این همه زخمت کشیدیم و خون دل خوردیم. چقدر ازت مواظبت کردیم. تر و خشکت کردیم! بردیمت اینور اونور با بچه هاگردش. مریض شدی بردیمت دکتر! خلاصه بچه که یهو بزرگ نمی شه! حالا تولدت مبارک.
خیلی خوبه که هستی و اینجا می نویسی.
***********************************************
k1: اینها رو همه رو شما تنهایی کردین؟!
آقا مباركه. ببينم تولد نمي گيري براش؟
***********************************************
k1: نه آقا مورچه چیه که دیگه ... !
من تلخی اونجاهایی که از امریکا نوشته بودید رو هنوزم زیر زبونم حس میکنم.اون پست هاتون رو وقتی می خوندم یاد غم و غصه و بدبختی خودم میفتادم و گریه می کردم.
5 سال...بزرگ شده.خیلی.!!
***********************************************
k1: آره واقعا!.
سلام و خسته نباشي.
***********************************************
k1: مونده نباشی جوون!
اين مطالبت منو ياد خيلي از روزها انداخت، روزهايي كه خوب و بد، همشون رفتن.
روزهايي كه ازشون خوشبختانه اينجا مطلبي نيست و روزهايي كه ميشه اينجا ازشون كلي نشونه پيدا كرد.
همواره خوب باشي و پيروز
تولدش مبارك:)
سلام! عالي بود و متاسفم كه بعد از پنج سال تازه با اينجا آشنا شدم...هر بخش را چند بار خواندم و لذت بردم. نثر فوق العاده اي داريد..
سبزتر از هر بهار باشيد و شاد و خوش
***********************************************
k1: باعث خوشحالی که شما هم اینجا رو ÷یدا کردین!
من كه بغض كردم.
ديگر شما معلومه چي كار كردين...
***********************************************
k1: یه سری کارها هم کردیم که دیگه بماند!
تولدت وبلاگت مبارك...تولد خودت و بيشتر دوست داري يا تولد k1-online ؟
***********************************************
k1:خودتو!
اولن كه تولدت مبارك . دومن بعضي هاشون چقدر نوستالژي بود و آخرن اينكه من ميخوام به يكي از اون سوالهايي كه توي پست هاي قديمي پرسيده بودي حالا جواب بدم . چون قبلن جواب نداده بودم اون مطلب بكارت رو ميگم كه شده نقل و نبات صحبتهاي روز مره ي ما . من بكارت ندارم . اشتباه نكني ها . هيچوقت هم ارتباطي نداشتم . و البته اين به خاطر عمل جراحي هستش كه توي 11 سالگي كردم .جراحي مثانه . خوب حالا محمدياش كه ميگن زن بايد بكارت داشته باشه و لا غير بيان جلو .
***********************************************
k1: اِهن!
وای مادر ایشالا به پای هم پیر شید... ،دستت درد نکنه که تو این 5 سال گذشته با همه بالا و پایین های روزگار بازم ما ها رو یادت نرفت و برامون نوشتی، تو نوشتی و ما خوندیمو کلی حال کردیم، خسته نباشی
***********************************************
k1: کدوم بالا و پایین ها؟!
مبارك باشد:)فوق العاده مي نويسيد،اگر روزی دیگه به این وبلاگ نیازی نداشتید درش را تخته نکنید لطفا،سعی کنید همیشه بنویسید،هر جای دنیا با هر حال و هوایی...
***********************************************
k1: چشم، امری فرمایشی؟!
:دي ! وبلاگ من هم دقيقاَ يك روز قبل از وبلاگ تو 3 ساله شد
***********************************************
k1: پس مال تو هم مبارک.
مرتيكه همون اول مي نوشتي اين پست سلكشنه مارو يه ساعت سر كار نمي ذاشتي!! 20 تاشو خونده بودم كه كم كم حس كردم يا تو چيزي توت فرو كردن يا يه مشكلي هست!
5 سالگيت مبارك :×
***********************************************
k1: مرتیکه خودتی مال خودت هم مبارک!
خیلی جالبناک بود. پنج سالگی خوش بگذره.
مبارك باشه. سلامت باشين و مستدام :) راستي كاملا تصادفي و رندوم بود؟؟ بد هم نميشه يه بار جوابايي كه به كامنتاتون ميدين رو سلكت كنين و بازنويسي كنين ؛) گاهي اوقات جواباتون خيلي جوابن :))
***********************************************
k1: یعنی چی که جوابها رو هم بازنویسی کنم؟! نه بابا کو حال و حوصله اش؟!
الهي 100 ساله شي نه 120 ساله شي نه 120 سال كمه هميشه اپ ديت باشي
***********************************************
k1: تو هم یه چیزی میگفتی که می گنجید!
من كه ميميرم تا كامنت ميذارم.جربان شما تو آمريكاست كه كيبورد فارسي نداري.بايد هي بنويسم و پاك كنم.تازه خوبه بيشتر كيبورد رو حفظم.خلاصه تولدش مبارك باشه.جاي بعضي ها خيلي خاليه.خيلي حرف بود ولي ديگه نميتونم بنويسم.خوش باشي.
و يهويي وبلاگت به سرقت رفت! براي چند ساعتي وبلاگت غيبت شده بود! تولد 5 سالگيت مبارك!
***********************************************
k1: آره ظاهرا هنوز هم اين مشكل وجود داره و بعضيها نميتونند اينجا رو ببينند.
خيلي كار جالبي كردي چقدر خاطره انگيز...
همين چيزا رو مي نويسي كه نمي تونيم ولت كنيم...
ايوللللللل !!! كيوان نزديك بود به خاطر خوندن اين پستت اخراج بشم...لامصب تموم نميشد !!:)))
تبریک کیوان جان!
خیلی مبارکه قربان...تازه کشف کردم اون وبلاگی که یک بار دو سه سال قبل تصادفا خوندم و باعث کلی بحث بین بنده و حضرت بی اف شد همین بود!
:دى
***********************************************
k1: حضرت بی اف کیه؟!
دلم گرفت...
وبلاگتون چند روزه كه با browser هاي معمول باز نميشه ولي پيغام "...امكان پذير نمي باشد" هم نميده. چرا؟ :(
***********************************************
k1: ظاهرا مشکلش حل شده الان میتونید وبلاگ رو بدون مشکل ببینید؟!
بابا تو چقدر كارت درست بوده و ما نمي دونستيم! 5 سالگيت هم مبارك. انشاءالله جشن 50 سالگي وبلاگت و 80 سالگي خودت، اگه ما زنده بوديم و ما رو دعوت كردي!
ضمنا براي اينكه خرق عادت كرده باشي يه عكس از هرجا كه شد بذار تو وبلاگت كه برنامه 5 ساله دومت، توام با تنوع باشه يا يه چيزي تو مايه هاي " تولدي دوباره..."
من براي يه چند مدتي دارم ميام ايران، اگه چيزي خواستي بگو برات بيارم، نگران نباش پولش رو ازت مي گيرم دوست تگزاسي من.
**********************************************
k1: آقا من یکبار عکسم رو گذاشتم توی وبلاگم و بعدش هم ساسان جان اومدی تهران یه ندا بده ببینیمت. خوشحال میشم ریخت و قیافه ات رو ببینم.
آره. درست شد :) مرسي
***********************************************
k1: یعنی شما هم مثل بغضی ها این چند روز وبلاگ رو نمیدید ولی الان بدون مشکل میبینید؟!
من اين چند روز وبلاگتون رو توي يك browser ديگه ميديدم ولي امروز با explorer هاي معمولي هم باز شد.
وبلاگكيفي داره اين بزرگ شدنها و تولدها
مبارك باشه مهندس :)
وبلاگ مثل بچه ي آدم ميمونه. چه كيفي داره اين بزرگ شدنها و تولدها...
مباركه مهندس جان
***********************************************
k1: آره نمردیم و بچه دار هم شدیم!
آقا ريخت و قيافه مال وقتيه كه نشه به طرف نگاه كرد ولي خُب اگه خواستي صورت و سيرتم نداشته ام رو ببيني، به روي چشم.من هم بدم نمياد اين رفيق ز بل رو ببينم. در ضمن براي فرستادن هر كامنت بايد 20 بار post رو فشار داد.مشكل از مخابراته؟
***********************************************
k1: پس منتظر ایمیلت هستم.
خوندن اين پست منو برد پيش اون دختر بچه ي سيزده چهارده ساله اي كه يواشكي نوشته هاتو دنبال مي كردو كلي ذوق مي كرد... هييييييييييييي چه زود مي گذره
***********************************************
k1: يعني الان شما 18 سالت هستش؟!
حالا ميمردي اون كامنت چپ و چوله ي قبلي منو ديليت ميكردي؟؟؟ اينا تو روحيه بچه ات تاثير داره هااااااا
سلام کیوان خان، بعد یه مدت دوری از اینترنت دوباره خدمت رسیدم !
میتونم بگم از این 5 سالی گه گفتی حداقل 4 سالی میشه که خواننده اتم و ارادتمند ، خیلی از این متنها با خیلی از خاطرات و اتفاقات زندگی ما عجین شده و دوباره نوشتنشون تجديد خاطره اشون كرد! به هر حال خواستم بدونی که خيلي ارادتمنديم!
***********************************************
k1: قربون آقا
سلام کیوان خان
پنجسالگی مبارک
سه ساله که میخونمت و همیشه لذت بردم
مستدام باشی
چه میکنه این کیوان خان !بسی لذت بردیم برادر از این مرور .مستدام باشید .
خیلی جالبه امروز دلم برای خودن تنگ شده بود و رفتم و یوزر و پس اولین بلاگم تو پرسبن بلاگ رو زدم و دیدیم که یه مادر سگی همه نوشته های قبلی رو پاک کرده دلم اتیش گرفت ! به تو هم بابت داشتن گذشته ات حسودیم شد ..در ضمن زنده ایم و دچار مسمومیت حاد نجاستی شده بودم ..راستی فکر می کنم من تو تقریبا با هم زدیم (وبلاگ رو می گم)
***********************************************
k1: نبینم غمت رو!