يكشنبه، ۱۹ فروردين ۱۳۸۶

اين روزها صدای نرم و ملايم يه خانم جوون كه دوست داره خيلی هم با ناز و كرشمه صحبت كنه خيلی بيشتر از گذشته به گوشم ميخوره. هر روز بايد هی از ساعت روی ديوار، هشت ساعت و نيم كم كنم و زمان اونوريها رو حساب ‌كنم و اونوقت شماره رو بگيرم. ديگه كم‌كم ساعت اونور آب رو هم حفظ شدم. الان ديگه در كسری از ثانيه ميتونم بگم ساعت توی تگزاس چنده و ساعتِ كاليفرنيا و نيويورك چند رو نشون ميده. نميدونم باهوش شدم يا پوستم عينهو كرگدن كلفت شده. اينجاش رو شما نمی‌فهميد منظورم چيه، پس بيخودی بخودتون فشار الكی نياريد. حس و حال نو و تجربه تازه‌ای نيست شنيدن صدای آروم اون خانم جوون، چيزیه كه برای تك‌تك ما اتفاق افتاده و ميوفته حالا واسه يكی كمتر، واسه يكی بيشتر ولی اينجوری كه پيش ميره، شنيدن اين صدا داره روز به روز بيشتر و بيشتر ميشه. بعضی وقتها تا دو سه بار در روز مجبوری اون صدا رو بشنوی. خوش آمديد، شماره رمز خود را وارد كنيد! يه شماره ده رقمی از يه كارت تلفنی كه سعی می‌كنم اعتبارش بيشتر باشه تا بتونم اون شماره رمز رو حفظ كنم و نخواهم روزی چند بار اون شماره طول و دراز رو از روی كارت بخونم. مانده اعتبار شما به مبلغ ... ريال می‌باشد. لطفاً شماره مقصد را وارد كنيد. و تو بدون توجه به اينكه چقدر بابت كارت تلفن پول دادی و الان چقدر ديگه اعتبار داری شماره مقصد رو بدون در نظر گرفتن دو صفر يكِ اولش ميگيری. حالا ديگه بعد از ابن همه مدت، شماره طولانی مقصد رو از حفظ حفظی. 001 و نامردها از همون اولش هم پارتی بازی كردن و يه پيش شماره خوب و سرراست واسه خودشون انتخاب كردند. انگاری از همون روز اول كشورهای جهان اول و جهان سوم از هم جدا شده بودند. 001 كجا و 0098 كجا؟! و يادت مياد وقتی كه اونجا بودی چقدر دلت برای اين پيش شماره 0098 تنگ شده بود. برای 21‌هايی كه تو رو وصل ميكرد به وسط تهران. به بهارستان، فردوسی، پيچ‌شمرون، تجريش، مينی‌سيتی، ولنجك، عباس‌آباد، عشرت‌آباد، تخت‌طاووس، فاطمی، شهرك‌غرب، سعادت‌آباد، مولوی، سرچشمه، پيروزی، شهدا، تهرانپارس برای همه اون 912‌هايی كه شماره‌ موبايل يه عالمه دوست و رفيقی بود كه توی اون مدت هيچ وقت بهشون زنگ نزدی چون شنيدن صداشون بدجوری اعصاب و روانت رو ميريخت بهم. اونها چيزی رو نميدونند ولی تو خودت خوب ميدونی. نميدونی چرا الان هم كه وسط و لابه‌لای اونا هستی دلت اين همه براشون تنگ شده. تنگ كه نه يه جورايی شده همه ... اصلاً ولش كن! شماره رو ميگيری و باز دوباره صدای اون خانم جوون رشته افكارت رو پاره ميكنه. دوباره يادت ميره قراره چی بگی. شما می‌توانيد به مدت ... دقيقه صحبت كنيد. عددها رو هی جمع و تفريق می‌كنی تا ببينی زمان برای گفتن همه اونچه رو كه بايد بگی كم نياد. انگاری صدای بوق آزادِ اونور دنيا با صدای تلفن خودمون هم فرق داره. بوق، بوق، بوق. خدا خدا ميكنی تلفن نره روی پيغامگير. حال و حوصله شنيدن اون صدای گنگ و نامفهوم خارجی رو نداری كه هيچی از اون حرفهاش سرت نميشه و فقط ميدونی بعد از شنيدن صدای اون تك بوق بايد پيغامت رو بذاری. يه پيغام خشك و بی‌احساس و تكراری. تكراری، تكراری، تكراری. هنوز تلفن داره بوق ميزنه و كسی جوابت رو نميده. باز هشت ساعت و نيم از ساعت تهران كم ميكنی تا يه موقع اشتباه نكرده باشی و نصفه شبی زنگ نزده باشی. توی جمع و تفريق هستی و با خودت حساب ميكنی الان كه ساعت ده شب اينجاست اونجا ساعت دو و نيم بعد از ظهره پس نميتونه خواب باشه. نكنه يه وقت مريض شده؟! نكنه ماشينش خراب شده، نكنه ... كه صدای گرم و آشنا و دلنشينی بجای گفتن Hello ميگه اَلو، انگاری اونهم منتظر تلفن از تهران بود. ميخندی و سلام ميكنی و دوباره يادت ميره قرار بود از چی براش صحبت كنی.

۲۷ نظر از کاربران             » شما هم نظر خود را بگویید
شيوا

بنظرم يكي از اون مطالب خيلي قشنگي بود كه بقول خودت تك تكمون اون رو تجربه كرديم. بعضي وقتها فضايي رو كه توي نوشته هات ميسازي خيلي خيلي طبيعي و واقعيه و آدم رو كاملا ميبره توي همون فضا و مكان. بابت اين نوشته فوقالعاده قشنگت ممنون كه از خوندنش خيلي لذت بردم.

فرزانه

هميشه همه نوشته هاتو ميخونم يه جورايي بد جور به دل ميشينن اما بعضي نوشته هات خاطراتي رو كه ميخواي فراموش كني و نمي توني دوباره برات زنده زنده مي كنن مثل حالا ميخواي فراموش كني اوني كه منتظر شنيدن صداي گرم و آشناش بودي ماههاست كه زير خروارها خاك خوابيده و ديگه نيازي به محاسبه زمان برا تلفن كردن به اونو نداري اما ...

رسول

خوبه كه در وراي احساس وغربت عميقي كه در پس نوشته ات بود هنوز شيطنت وسرزندگيتو با اون شروع غلط انداز حفظ كردي.

فتانه

مرسي :) چقدر خوبه كه يه نفر بتونه جور بقيه رو هم بكشه و جاي اونا هم بنويسه. مخصوصا جاي آدمايي مثل من كه نميتونن يا شايد جرات لو دادنه خودشونو ندارن. خسته نباشين. بازم مرسي

هي ميترسيدم آخرش گوشي رو بر نداره. خوب شد اشتباهي حساب نكرده بودي.
وقتي اينجوري مينويسي خيلي خوب حس مي كنم كه زندگي فقط انتخاب كردنه. گاهي انتخاب بين دوتا چيزي كه نمي توني بگي كدومش بدتره. گندش بزنن

هيچ حرفي باقي نمونده، آفرين

انگار واقعا" واقعا" از ته ته ته دلت نوشته بودي.

نگاه

بزنم به تخته معلومه خدا را شکر حال دستت بهتره که شماره و گوشی گرفتی و ماشااله اینقدر مطلب تایپ کردی!حالا اثر آمپوله یا صدای نرم و ملایم و ناز اون خانم جوون ؟

بابا نمرديم و يه پست عشقولانه و با احساس از شما ديديم آقاي مهندس :دي

بابا احساسات. حسابي تركوندي كيوان جان.دوست داشتي از خط تلفن ييهو مي رفتي اونور آب؟ شرمنده هنوز اختراع نشده! ولي مي دونم كه هر بار مي ري و بر مي گردي از توي سيمهاي بلند و ...

بالاخره اين روزها هم مي گذره و خاطره هاش مي مونه خداكنه روزهاي دوري زود بگذره

saeed2farsi

با نیتا موافقم.واقعا از ته دل بود.خیلی هم به دلم نشست.

این پستت بد جوری چنگ انداخت به ان خاطره چند سالی که هر روزش اینطور
می گذشت. هر لحظه محاسبه ساعت بود و...
ای بابا ما می خواهیم فراموش کنیم کیوان نمیذاری هاااا!

baharak

اگر گوشيت نوكيا باشه خودش هر شهري رو بخواي داره و ساعتش رو نشون ميده و اينقدر اعصاب خوردي نداره.

ياد يه متني افتادم...يادت مياد:
"ميشه رفت ... ميشه موند..."

لیلا

همذات پنداری شدید با بعضی از عبارات این پست !

شنيدن صداي گرم و آشنا از يه جاي ناآشنا زنده ات ميكنه و بهت انرژي ميده.اميدوارم فاصله ها از بين برن و هر چه زودتر دوباره با هم باشين.

این احساست ناشی از دوری و گرنه کیوانو این همه احساس ...
کیوان جان چرا می ری کارت تلفن می خری یه دونه از این شماره ده رقمی ها پیدا کن که پولش می آد رو قبض دیگه هم لازم نیست اون کد رو حفظ کنی دیگه هم کسی نمی گه اینقدر می تون یحرف بزنی که بخوای فکر کنی چی بگی بعد یادت بره !
یه راه بهتر اینترنت که داری دی اس الم که داشتی یه زمانی تو آمریکا هم فکر کنم این وسایل راحت تر از ایران یافت شه بشینین با وب کم گفتگو کنید !

واقعا كه چقدر سليقه آقايون و خانم ها متوافته! چون من خيلي از خانم ها رو مي شناسم كه به اين خانومه نرم ملايم مي گن "زن نكره ي فوضوله دروغگو " البته اميدوارم اين خانم به يكباره از اينجا سر در نياره و اين كامنت رو نخونه كه اون وقت وامصيبتاه

چه خوب حست رو توصيف كردي... من چون به توصيه ي شما تازه كتاب "همنام" رو خوندم احساس كردم توصيفت شبيه توصيفات اون بود!... من كه از همنام خيلي خوشم اومد، ممنون كه توصيه ش كردي... يه سوال مي شه بپرسم؟ از جومپا لاهيري كتاب ديگه اي هم خوندي كه خوب باشه و بخواي توصيه ش كني؟

آقا كيوان
بجاي اينكه 8.5 ساعت كم كني، 3.5 ساعت به ساعت ايران اضافه كن، بقول مامان بزرگت هم وقتي ايران روزه، اينجا شبه ديگه و بالعكس.
ضمنا مطمئني براي كاليفرنيا و نيويورك بايد 8.5 ساعت كم كني، اينجا يه ماه و نيمه كه ساعت ها رو يه ساعت كشيدن جلوها!

اين نوشته بي نظير بود از يه سير برقراري تماس چند دقيقه اي همچين مطلب زيبايي رو در اوردن و نوشتن هنر مي خواد و شعور ..بسيار زيبا بود كيوان خان متلذذ گرديدم

محبوبه

اينقدر سختش نكن...شمارتو بگير....حرفارو بزن...بعد يه بوق كوتاه...شمارش معكوس...بعد بووووق....برا من اكثرا اينجوري ميشه!

چقدر نوستالژی.......

اولا یه ساعت کوچولو بگیر و تنظیمش کن به وقت اونور که کارت ساده تر شه. دوما منم اونور آبیم و قشنگ می فهمم چته. ولی یادت باشه این حرفا رو وقتی اونور میشنوه کلی میره تو غم. نمی خوای که پرس احساسیش کنی. می خوای؟
A man should be man enough
یا حق

مهدي

اگه الان اينجا ساعت ده شب باشه، با حساباي تو بايد اون‌ور يك‌و‌نيم باشه نه دو و نيم !!

جالب بود
موفق باشي

ارسال نظر