يكشنبه، ۵ فروردين ۱۳۸۶

ساعت ۵ بعد از ظهر از خونه رفیقم که کرج بودند و نهار خونه‌شون دعوت بودیم رسیدم خونه خودمون و در همون بدو ورود حس کردم حال و هوا و فضای خونه جوریه که عَن‌قریب قراره مهونی از راه برسه. آجیل و شکلات و شیرینی و سبد پر از میوه روی میز آماده بودند. از مامانم پرسیدم، بلا به دور، اینبار عزیزان کیا هستند که قراره تشریف‌فرما بشن؟! گفت: دایی‌تینا قرار شام بیان. دو دستی زدم بر فرق سرم و همونجوری ماتم گرفته و زانو زده و بحالت چمباتمه نشستم روی زمین. گفتم ولی ما که همه ایل و تبار رو دیروز خونه مامان بزرگ‌اینا دیدیم. گفت: کیوان جان عیده دیگه. این رسم و رسوم از قدیم و نَدیم بوده. گفتم: یعنی تا ما نهار و اونها شام نیان خونه ما این عیده، عید نمیشه؟! میدونه با این رسم و رسوم عجیب و غریب مشکل دارم بنابراین چیزی نگفت. پرسیدم: حالا عزیزان کی قراره برسند؟! گفت فعلاً که جای دیگه‌ای بودند، زنگ زدند احتمالاً دو سه ساعت دیگه میان. صلواتی فرستادم و شلوار جینی که از صبح پام بود رو درآورده و شلوار کوتاه پوشیدم. ابتدا به دستشویی رفته و یه فصل سیر و با خیال راحت یه کارهایی کردم و سپس اومدم پای کامپیوتر و کانکت شده و رفتم توی اینترنت.


تا یادم نرفته بگم که توی این دنیا که این روزها نامردی حرف اولش رو میزنه، چند وقت پیش یه مرد از اون لابه‌لا‌ها سرش رو آورد بالا و خودش رو نشون جماعت داد و طلوع کرد و اونهم کسی نبود جز داش علی شلمبه ( بزن اون دست قشنگه رو! ) که با رضایت کامل خودش و همسر گرامیش، کامپیوتر و تمام متعلقات‌شون رو بطور امانت سپردند به من تا یه مدتی این تشکیلات عریض و طویل نزد من باشه. دیدین هنوز هم لوطی‌گری نمرده؟! دیدین هنوز هم کسی هست که در مقابل یه جو معرفت حاضره خروار خروار معرفت خرج رفیق کنه؟! بابا داش علی دمت گرم. عزت زیاد، اَنت گرم! آره خلاصه وقتی داش علی فهمید من عاشق کامپیوترم، مردونگی کرد و توی این ایام عیدی ما رو هم بی‌نصیب نذاشت. خلاصه اگه این روزها یهویی می‌بینید من وقت و بی‌وقت آنلاین شدم، دعایی نثار رفتگان علی شلمبه کنید که کامپیوترش رو آورده و گذاشته خونه ما. هر چند کامپیوتر که چه عرض کنم ماشالله هزار و یک ایراد داره و عینهو دستگاه آتاری ۲۵ سال پیش میمونه!


داشتم میگفتم، دیدم اصلاً توی مود مهمون و مهمون بازی نیستم و حال و حوصله قومی که قراره بیاد خونه‌مون رو ندارم این بود که بعد از خوردن یه چایی و یه کم میوه و تنقلات دوباره شال و کلاه کرده و ساعت ۵/۶ بعد از ظهر از خونه زدم بیرون. به مامانم هم گفتم والله بخدا من حوصله ندارم خودت یه جوری بپیچون‌شون. اومدم تجریش، خیابون شلوغ بود ولی پیاده‌رویی که تازگی هم سنگفرشش رو عوض کردند و خیلی هم خوشگل و رمانتیک شده، خلوتِ خلوت بود. هوس پیاده‌رویی کردم. تک و تنها و بیهدف راه افتادم به سمت پایین. بین راه به دو سه تا از دوستان، زنگ زدم و جاشون رو هم خالی کردم. این پیاده‌رویی عصرگاهی آی حال داد، آی حال داد که نگو و نپرس. تا چهارراه پارک‌وی رفتم و از اونجا تصمیم گرفتم برم خونه علی شلمبه. چند روزه این داش علی همراه با عیال رفته مسافرت و کلید خونه‌شون رو هم سپرده به من که یه روز در میون برم و به ماهی‌های آکواریومش غذا بدم. کور از خدا چی میخواد؟! منهم که دوستدار حیوانات و نماینده یونیسف و یونسکو در ایران، احساس مسئولیت جِر واجرم کرده. از دو روز مونده به سال جدید یه روز در میون و بعضی وقتها هم که حال و حوصله مهمون رو نداشتم هر روز رفتم و به ماهی‌ها غذا دادم. شما فکر کنید تک و تنها رفتم. فکرش که ایرادی نداره! خلاصه که تنهایی این همه راه رفتم و به ماهی‌هاش غذا دادم. داش علی هم از اونجایی که میدونست ۷-۸ روز قراره بره مسافرت هیچی نخریده و توی یخچال خونه‌شون اَن هم پیدا نمیشه که آدم بخوره تا مزه دهنش عوض شه. نه تخمه‌ایی، نه میوه‌ایی، نه شیرینی و شکلاتی حال شانس آوردیم این چند وقته زیدی رو با خودمون نبردیم وگرنه آبرو و حیثیت‌مون رفته بود. خونه نگو بگو دشت کویر. بگو برهوت. بگو کویر لوت. بگو صحرای نوادا. پنداری خونه داش علی رو دزد زده لامصب در یخچال رو که باز میکنی جز بطری آب هیچ چیزی یافت نمی‌شود!


خلاصه که یکی دو ساعتی روی مبل‌ها ولو و یه کمی غرق در تفکر شدم و اینقدر هم به ماهی‌ها غذا دادم که دیگه ماهی نیستند تا علی بیاد هر کدوم‌شون شدند اندازه یه کره الاغ! آخر شب موقعی رسیدم خونه که شکرخدا همگی همه چیز رو خورده بودند و تصمیم داشتند برند خونه‌شون. ای بابا ببخشیدها من اصلاً خبر نداشتم شما قرار بیاید وگرنه زودتر میومدم. حالا کجا دایی جان؟! بابا تازه ساعت دوازده است یه کم دیگه بشینید! نه دیگه کیوان جان ما خیلی وقته اومدیم، کم‌کم بریم شما هم استراحت کنید. خواهش میکنم خیلی لطف کردین تروخدا یه شب دیگه هم بیایید که من هم خونه باشم آخه اینجوری خیلی بد شد! نه دیگه نوبتی هم باشه نوبت شماست، شما باید بیایید. توی دلم گفتم، زرشک. من که حتماً میام. من متنفرم از این خاله‌زنک‌بازیها. هی ما بیاییم، هی شما بیایید. یه لبخند تصنعی به پهنای تموم صورتم زدم و هنوز پاشون رو روی پله اول نذاشته بودند که شلوار جینی رو که از عصر تا حالا پام بود درآورده و یه شلور کوتاه پوشیدم و رفتم توی توالت!

۲۰ نظر از کاربران             » شما هم نظر خود را بگویید

علی شلمبه رو دست بوسیم ! گلدون ندارن آب بدیم!؟
***********************************************
k1: شما نگران نباش ما خودمون گلدون هم آب میدیم!

حالا باز خوبه مامانت همكاري لازم رو باهات ميكنه .مامان من اين فاميلهاي فسيلش رو دعوت مي كنه كه جوون ترينشون يك پسر پنجاه ساله است . بعد هي مي آد تو اتاق گير ميده پاشو بيا بيرون بيا بيرون بيا بيرون زشته ناراحت مي شن من نمي فهمم مهمان هاي مامانم از بيرون نيومدن من چرا بايد ناراحت بشن؟ در حالي كه مهمانهاي من تازه ترجيح ميدن مامان من بيرون نياد به خصوص مواقعي كه....
***********************************************
k1: کاشکی یه کمی بیشتر این آخرش رو توضیح میدادی!

آخه جانور عجيب غريب، ديد و بازديد عيد هم خاله زنک بازيه؟!
***********************************************
k1: این یکی دور از وطن مونده و دلش ÷ره و باهاش نمیشه شوخی کرد. چشم هر چی شما میگید!

dafeye dig eke khasti beri az tajrish ta parkway piyaderawi mano ham khabar kon biyaam!
***********************************************
k1: bebakhshid shoma?!

sara

كيوان جان اين مستراح رفتن تون رو مستند نكردين هم طوري نمي شه ها!
***********************************************
k1: تازه میخواستم کلی در رابطه اش بنویسم این که هنوز چیزی نیست!

به افتخار علي شلمبه (كه حالا ديگه بلت شدم بلند بلند اسمشو بخونم) هيپ هيپ هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

واجب شد حتما يه روز براي عرض تشكر و عيد مباركي خدمتشون برسيم به اتفاق همگي خوانندگان.

1.بابا صد رحمت به فک و فامیل شما که میذارن یه روز بگذره برای ما که از درخونشون در نیومده شال و کلاه میکنن با خودمون میان خونمون.!!!
2.همیشه که نباید بقیه حق دوستی و رفاقت بجا بیارن و لوطی گری خرجتون کنن یه بار شما بکنید.این دفعه که رفتید خونشون دست پر برید و یخچالشون رو پر کنید برای ورودشون!!!!!

اقا اومدم عرض تبريك جهتا فرا رسيدن سال نو بكنم و بنالم كه موبيلم گوزيده و تمام نمرات و شمرات دوستان پاك شده لذا خواهشمند است قصور (اينجوريه؟؟) بنده را در اين زمينه ببخشيد ..مشتاق ديدار حتي در جهنم
***********************************************
k1: ای بمیری حالا من چه جوری بهت شماره بدم؟!

دايي جانتان اينجا را نخوانندبهتراست،نه؟
***********************************************
k1: اگر هم خوند که دیگه خونده!

اگر مایل به تبادل لینک بودید وبلاگ من رو با عنوان "وبلاگ یک مرد تنها"و با آدرس www.doxdo.ir لینک کنید و سپس به من اطلاع دهید.

فتانه

:)) اي بابا شما كه حوصله فاميلهاي خودتونم ندارين مي خواستين با ما بياين "ديد و بازديد و خونۀ عمه و دايی و خاله‌ايی". خوب شد نبرديمتون
***********************************************
k1: احتمالاً حوصله فک و فامیا شما رو دارم!

سال نو مبارك كيوان جان
***********************************************
k1: ممنون از لطفت بهار جان.

فتانه

خوبه, روزهايي كه به كامنتاتون جواب ميدين نشون ميده سر حال تر از روزهايي هستين كه در سكوت برگزار ميشه. موفق باشين

سلام ... سال نو مبارك ... مثل اينكه سايت شما هم فيلتر شده ... عجيبه ها !!!!!
***********************************************
k1: جداً؟! اگه فیلتر شده شما چه جوری میبینید؟!

پيچوندن دايي جان خيلي کار زشتيه !!

آره والا خیلی مسخره است ! ما کلاً خانوادگی با این موضوع مشکل داریم ! برای همین گاهی بعضی جواب دید و بازدید عید رو توی مهرماه پس میدیم !
***********************************************
k1: شماها چه خونواده روشنفکری هستید!

كيوان عزيز سال نو مبارك...ميبينم حسابي از اين رسم و رسومات داغ كردي...ولي انصافا مامان خوبي داري بهت گير نمي ده ...
***********************************************
k1: آره والله مال شما هم مبارک!

متاسفم داییتو پیچوندی و بعد واسه خنده ملت داستانشو گذاشتی اینجا...

azar

كيوان .. اقا چرا راحت به مامانت نميگي كه ترجيح ميدي توي اطاقت بموني .و دوم اينكه وقتي اومدي اون احوالپرسي گرم و با هيجان يعني چه ... بالاخره روزي بايد اين تعارفات دروغي رو تمام كرد .
نوروزت خوش .

ارسال نظر