چهارشنبه، ۲۳ اسفند ۱۳۸۵

امروز چهارشنبه 23 اسفند در حالی اومدم سر كار كه ديشب چهارشنبه‌سوری رو پشت سر گذاشتيم و فردا هم آخرين پنج‌شنبه سال هستش و هر دوی اين مناسبتها برای ما ايرانيها، عزيز و دوست داشتنی‌يه. ديروز از ترس باسن مبارك و نفله نشدن و نمُردن و بخاطر فرار از حملات برق‌آسای توپ و تانك و مسلسل زودتر بخونه رفتم و ساعت 6 باسن مبارك رو زدم زمين و گفتم، حالا ديگه هر چقدر ميخواهيد بزنيد توی سر و كلّه خودتون! يه دوش گرفتم و تا ساعت 9 شب سرم به روزنامه و ويژه‌نامه‌های چاپ شده‌شون گرم بود و ديگه تصميم داشتم شامی تناول كنم كه علی شلمبه دوست و رفيق قديمی كه قبلاً در رابطه‌اش به كرات براتون نوشته بودم يهويی محبتش گل و فيلش ياد هندوستان كرد و زنگ زد كه، كيوان شام نخور ما مياييم دنبالت تا شام بريم بيرون و ببينيم شب چهارشنيه سوری چه خبره؟! از اونجايی كه اين طفل نوپای 32 ساله قصه ما احساسات لطيف و پروانه‌ايی داره و بايد در تمامی مراسم اينچنينی حضور جدی و موثر داشته باشه و از اونجايی كه ميدونستم وقتی گير بده به يه چيزی و بگه ميام دنبالت، اصرار در برابر اينكه علی، جون مادرت نيا من اصلاً حال و حوصله ندارم و بهونه‌های ديگه هيچ فايده‌ايی نداره بنابراين اون حتماً خواهد آمد ولو اينكه ساعت دوازده بعد از نيمه شب باشه، بهش چيزی نگفتم و نيم‌ساعت بعد ايشون با همسر و يكی دوتا از ارازل اوباش ديگه با انواع و اقسام مواد منفرجه و آلات جرم دم در خونه ما يعنی بالای كوه‌های مينی‌سيتی بودند! از اونجايی كه دوستان من تحصيلات عاليه ندارند ولی كلاً آدمهای خوب و متشخصی هستند تا تجريش برسيم اينها هی سيگارت و فشفشفه يعنی چيزهايی كه انسانهای خوب رو نكُشه بلكه فقط زَهره تَرك كنه و تخم يارو رو بندازه توی خشتكش انداختند جلوی زن و بچه مردم. يه سری از آدمها كه عمدتاً خانم بودند گويا روئين‌تن شده بودند و در مقابل اينكار فقط می‌خنديدند ولی بعضی‌ها از خانمهای محترمه ديگه كه يه كمی بداخلاق و گند‌دماغ و كلاً آدمهای بی‌جنبه‌ای بودند با صدای گوشخراش فحش خواهر مادر نثارمون می‌كردند!

بنظرم بخاطر عكس‌العمل خوب نيروی انتظامی امسال مواد منفجره و سر و صدا خيلی كمتر از سالهای پيش بود. چهارشنبه‌سوری‌مون هم مثل خيلی از مراسم ديگه‌مون لوث و يه‌وری شده و دريغ از يه گـُله بوته و يه آتيشی كه آدم بخواد از روش بپره و زرديش رو بده به اون و سرخيش رو از اون بگيره. چند ساليه كه هر چی هست توپ و تانك و نارنجك و موانع مين‌نه. ظاهراً مثل سالهای گذشته همه مغازه‌ها و پاساژها هم زودتر از موعد بسته بودند و اين شد كه ما دو ساعت چرخيديم تا توی سعادت‌آباد يه جايی رو گير آورديم و شام رو اونجا ميل كرديم. موقع شام هم يه ميز اونورتر يه دختر خانم خوشگل كه با مامانش اومده بود شام بخوره هی من رو نگاه ميكرد. نگاه كه ميگم نگاه بودااا از اون نگاه‌ها كه من همش يه جوريم ميشد. راستش رو بخواهيد من اول نگاهش نكردم چون فكر كردم من رو با كس ديگه‌ای اشتباه گرفته، آخه ريخت و قيافه بی‌ريخت من كه اين همه نگاه كردن نداره ولی وقتی ديدم پنداری از يه چيز من خوشش اومده منهم هی نگاهش كردم و اين راز هيچ وقت واسه من هويدا نشد كه اون چيز، چی من بود كه اون خانم اينقدر ازش خوشش اومده و مات و مبهوتش شده بود؟! تا موقعيكه دختر خانم اونجا بود من كه يه لقمه هم نتونستم بخورم و يا سيب‌زمينی ميرفتم توی دماغم و يا سس ميرخت روی لب و لوچه و پيرهن و شلوارم ولی بعدش كه رفت هر چند ياد و خاطره‌اش برام واسه هميشه زنده موند ولی من هم تونستم دو لقمه بخورم و يه لنگ مرغ بيچاره رو از دستان پُرتوان داش علی كه عينهو آخرين تك شاخ ميتازوند نجات بدم. من نميدونم اخه كی شب چهارشنبه سوری با مادرش ميره بيرون شام بخوره كه اين دختره با مادرش اومده بود. يكی نيست بگه آخه دختر خوشگل ميمردی تنهايی يا با دوستات يه جوری ميومدی كه ميشد يه حركت و فعل و انفعالاتی انجام داد؟!

چهارشنبه‌سوری متحول شده‌ايی رو گذرونديم كه نه توش آتيش بود و نه قاشق‌زنی و مراسم قديمی ديگه و قطعاً هفته بعد هم بواسطه شك و تريد جماعت اين پروسه همانند اين هفته ادامه داره. طی تماس با اونور آب، دوستان مهاجر و غربت‌نشين هم اين مراسم رو زنده نگهداشتند. فردا آخرين پنج‌شنبه سال هستش و خيلی‌ها ميرن به عزيزان از دست رفته خودشون سر بزنند. منهم ده ساله كه پدرم رو از دست دادم و توی اين ده سال هيچ وقت آخرين پنج‌شنبه سال رو كه يه رنگ و بوی ديگه‌ايی داره از دست ندادم. فردا هم ميرم تا توی يه امامزاده كوچيك و ساكت كه در حاشيه تهران قرار داره يادی از همه اونهايی كنم كه ديگه نيستند. هم‌اينكه زنده‌ايم شايد يعنی خوبيم! دلم برای خيلی‌ها تنگ شده.

۳۰ نظر از کاربران             » شما هم نظر خود را بگویید

خوب پسر خوب توی سعادت آباد همه با ماماناشون میان شام بیرون چون واقعا دیروز اونورها خبری نبود.
البته از اونجایی که از بلاگر جماعت بخاری بلند نمیشه آخر داستان تو هم شد بهونه مادره!!

خلوت خوبی داشته باشی در پنج شنبه

حتما شبيه كسي بودي كه اون يه زماني دوستش داشته!!

پرستو

خدا رحمت کنه پدر محترمتونو

فرزانه

زنده باد، بالاخره شدي كيوان سابق خودمون

سلام . پنجشنبه آخر سال با چندی از دوستان می خواهیم به آب باریکه برویم . سر خاک فریدون فروغی . خوشحال می شویم عده ای آنجا جمع شوند. آب باریکه در راه تهران اشتهارد است .زیاد از تهران دور نیست.

خوشحال می شوم لینک بدهید و من هم با پست بعدی لینک خواهم داد.

خدا رحمت كنه پدرتو.

خوش به حالت كيوان كه پنجشنبه ميري با بابا خلوت كني.من خيلي دلم براي مادر از دست رفته ام تنگ شده و در حسرت يكي از اين پنجشنبه ها و خلوت كردنها با اون سالهاست دلم ميسوزه.4 سال پيش رفت و من فقط يك پنجشنبه تونستم به ديدنش برم.دلم خيلي براش تنگ شده....

Pink

طبق نوشته هاي اين ويلاگ ما بالاخره نفهميديم جنابعالي خوش تيپي يا بي ريخت ؟
***********************************************
k1: بد تيپ، بی‌ريخت

لیلا

شش سالی هست که پنج شنبه غروب یا ترجیحا صبحگاه های خلوت جمعه های اخر سال رو از دست ندادم ! مامنی که برای تنهایی و تفکر بهش پناه می برم . دیگه برای خالی کردن دردم در خلوت گورستان فریاد نمی کشم . در طی این سال ها در تحمل درد استاد شده ام ! حتی برای اینکه با گریه ام رنجش ندهم فقط در بغض های فروخورده غرق میشوم .............. انها که رفته اند در قلب کسانی که دوستشان دارند هنوز زندگی می کنند .

سلام.
چهارشنبه سوري كه ديشب نبود... هفته ديگه ست... لااقل معتقدين به رسم "آخرين شب چهارشنبه سال" كه زرتشتي ها و برخي ديگه هستند اون روز را با تموم سنت هاي قديم برگزار ميكنن ...
خدا تمام رفتگان رو رحمت كنه... گاهي فكر هاي كودكانه اي به سرم ميزنه...مثل اينكه آيا اونها هم عيد دارند؟ اونها هم عيدي ميگيرند (هر چند فارغ بودن از زمان رو در دنياي پس از مرگ قبول دارم)...
به نظر من اينكه لااقل توي پنجشنبه آخر سال به ياد درگذشتگان ميافتيم و فاتحه اي نثار ميكنيم خيلي خوبه... ولي آيا به جز اين روزها و سالگردشون به يادشون هستيم؟
اين چيزيه كه يه كم بايد درباره ش فكر كنيم...

اي بابا!!! واقعا آخر داستان هموني بود كه نوشتي؟ يعني مادره مشكل ساز بود؟ به نظرم اين هفته كه گذشت ولي هفته بعد كه بازم چهارشنبه سوري ميشه از رو سماور بپر

Negar

سلام خوبی من نگارم و همون دختره که دیروز نگاهت می کرد تو رستوران دجاج کنتاکی من بودم. من وبلاگ زیاد می خوانم و امروز خیلی شانسی از طریق وبلاگ پرگلک به وبلاگت اومدم، چند تا نشانی می دهم که مطمئن شی منم من یه پالتو کوتاه مشکی با روسری شال طوسی پوشیده بودم و مامانم هم پالتو کرم و شما دائماً با موبایل خودت و دوستات بازی می کردین. من با مامانم خیلی صمیمی هستم و مثل دوستم می ممونه و اشکالی نداشت اگه می آمدی جلو. در ضمن نشانه های دیگری که می توانم بدم اینه که شما قارچ سوخاری هم سفارش داده بودین. من فکر کنم تو خودت باشی. حالا شایدم من اشتباه می کنم و یک رستوران دیگه رفته باشین تو سعادت آباد. اما اگر درست بگم رستوران دجاج کنتاکی سعادت اباد علامه جنوبی تو روبروی من نشسته بودی. اگر درست گفتم لطفا جوابمو همینجا بده.
***********************************************
k1: وای... جداً دنيا چقدر كوچيكه. بله نگار خانم اون آقای زشت و بدتركيب خودم بودم. منهم بخاطر اينكه شما مطمئن شيد خودم بودم عرض كنم كه ما چهار نفر بوديم. مادرتون پشتش به ما بود. شما روبرو نشسته بودين و علی شلمبه همونی بود كه دماغ درازی داشت و داشت مثل بوفالو غذا رو می‌بلعيد. عجب دنيايی واقعاً اين شهرت و معروفيت من انگاری جهانی شده. خدا بخواد مثل اينكه قراره اون راز لاينحل معلوم و مشخص بشه!

پس ديشب بهت زنگ زدم داشتي با شلمبه شام مي خوردي ..آقا بيا يه نيگا به كامنتاي مطلبن درباره 300 بنداز بيا ببين داداشتو كشتن
***********************************************
k1: آره جات خالی اون موقع داشتم شام ميخوردم. بنظرم اونهايی كه كامنت گذشاتند راست ميگن. من اصلاً با نظرت در رابطه با 300 موافق نيستم. تو بايد اول كتاب تاريخ ميخوندی بعدش اونا رو مينوشتي!!!

ديروز كه يوم الشك بود بعدشم من واقعا لذت مي برم وقتي مي بينم يه دختراي گلي پيدا مي شن كه با مامانشون مي رن بيرون شام مي خورن چون خودم ديدم پشت يه كاميوني نوشته بود رفيق بي كلك مادر. براي پدر بزرگوارتون فاتحه خوندم. خدا رحمتشون كنه.

تو دلت براي خيلي ها تنگ شده ، خيلي ها دلشون براي تو ... اصلاَ تو اين دنيا كسي هم هست كه دلتنگ چيزي ، كسي ، نباشه ؟!
راستي شمعداني يا شعمداني ؟!!!!

خدا پدر رو رحمت كنه كيوان جان. اميدوارم بقاي عمر عزيزاني چون مادرت و خودت و همسر عزيزت و كساني كه دوست داري. حتمن دسته گل و گلابي هم مي خري. از طرف من هم يك شاخه گل رز به پدر هديه كن و سال جديد رو پيشاپيش تبريك بگو. قربانت.
اسماعيل
راستي باز تو چش خانومت رو دور ديدي!

پس خانومت کجا بود؟ هیز!!

ميبينم كه چشم ايالتون رو دور ديدي و بعععله...

ابتدا بايد به خانم نگار تبريك بگويم كه شانس آشنا شدن با شما را يافته
بسياربحث جالبي شد كه به شكل تصادفي
شخص غايب از نظر هم پيدايش شد

ميخواهم به شما كيوان و خانم نگار و باقي دوستان از اين فرصت پيش آمده استفاده كنم و نكته اي را رك و راست بگويم

ابتدا با خانم نگار سخن ميگويم

خانم عزيز ....شما هر كه هستيد كه دختر بايد زيبا و جواني باشيد با نگاه هاي غير عادي خود به آقاي كيوان در رستوران چيزي به او گفته ايد مگر نه ؟
يادتان نرود شما كلمه اي با او سخن نگفته بوديد كه حتي بتوانيد خداي ناكرده لال بودن او را و يا قدرت تكلم او را بدانيد

من از همين نكته كوچك ميخواهم به شما چيزي را بگويم كه بسيار مهم است

اگراين ماجرا به نزديكي شما با آقاي كيون ختم شد هرگز هرگز هرگز تصور نكنيد كه اين كشش اوليه جز كشش جنسي چيز
ديگري بوده است پريود
از نگاه به كالبد به نگاه به كالبد شما و آقاي كيوان از هم خوشتان آمده و كاملا تصادفي هم اينجا يكديگر را يافته ايد

يادتان نرود اگر به فرجامي رسيديد براي دست گرمي
همه چيز احتمالا تا شناخت شما از هم به شكل (ذهني و روحي) .....جنسي و جسمي خواهد بود والسلام
از يك هفته بعد از سه بار هماغوشي شروع به زمزمه هاي پس آبروم چي ميشه و همساده ها چي ميگن و نميدونم مامانم گفت كي عروسي ميكنيد و اين بول شت ها را نبايد شروع كنيد
اگر چيز جنسي را سعي در تبديلش به چيز غير جنسي كني
دردسرها همون زمان شروع ميشه بي برو برگرد

و شما آقاي كيوان كاملا يادتان باشد كه براي هر پسر ايراني واجب و مكلف و مستحب است كه در دستمال هاي متعددي
فين فين هاي فراوان كند
و نبايد با توجه به حساسيت تخمي روحي بلافاصله عاشق دو چشم سياه شده و خود
و اين نگار نازنين را گرفتار چس ناله كند !!!!!

يادگاري از نانا دكتر روت وبلاگستان براي عشاق جوان
***********************************************
k1: نانا خانم منجی عالم بشریت! گویا شما با سبک نوشتن من آشنا نیستید و مطالب قبلی رو نخوندید ولی هر چی که هست گویا شما قضیه رو خیلی جدی گرفتید نانا خانم! شاید هم سنگ خودتون رو به سینه میزنید

mohi

1. اگر اون راز کشف شد،لطفا راز نگهش ندارید ، تا ما هم بدونیم چی جلب توجه کرده تا اگر دیدیم ببینیم حق با دوستمون بوده یا نه.!!
2. خنده ای که رو لبهام با خوندن جریان چهارشنبه سوری اومده بود با یادآوری پنج شنبه آخر سال ماسید...

کیوان واقعا باور کنیم نگار خانم اینجا شما را پیدا کرده و آن کامنت کار خودت نیست؟! هر چند که برای خود من هم کم پیش نیامده که باور کردم دنیا واقعا کوچکه. مثل اینکه این بار هم...

آها، باور كن طرف به خوردن علي شلمبه نيگا ميكرده! واسه اينكه ضايع نشه از تو به عنوان رد گم كردن استفاده ميكرده.

Negar

خانم نانا واقعاَ برايتان متاسفم كه نديده و نشناخته كس يا چيزي را قضاوت مي كنيد متاسفانه اكثر ما ايراني ها اينگونه هستيم. اما بايد بهتان بگويم كه من بشدت به اخلاقيات پايبندم و به خاطر شغلم هميشه سعي مي كنم سالم زندگي كنم و فقط انديشه مردم برايم مهم است و هيچ وقت هيچ كس يا چيري را قضاوت نمي كنم چون قضاوت كردن بسيار مهم و سخت است. ديگر اينكه من به زيبايي خود بسيار واقفم و اگر مي خواستم از نعمتي كه خدا بهم داده سو استفاده كنم خيلي وقت پيش مي توانستم اين كار را بكنم اما متاسفانه تا به حال هيچ پسري برايم جذابيت نداشته و به پسرها فقط بديده يك انسان و همنوع نگاه مي كنم و انديشه هايشان برايم مهم است لطفا ياد بگيريد ديگر كسي را بدون اينكه نمي شناسيد قضاوت نكنيد چون با هر قضاوت يك بار بر روي دوشتان گذاشته مي شود و حتما آدم نبايد راجع به هر چيزي نظر بدهد.
|

بلاگ نانا رو تونستين ببينين؟ فكر كنم بي ارتباط به اون آدم مريضه نباشه چون آخرش گفته "يادگاري از نانا دكتر" . بلاگش كه فيلتره.

برات سال خوبي رو ارزومندم...

برات سال خوبي رو ارزومندم.

واقعاَ عجب دنياي كوچيكي داريم!

بابا معروف!!! مشهور!!!!! عجب دنیای کوچیکی!!

سلام عمو كيوان . من سهيل ديشبي هستم ! اومدم سلامي عرض كنم و اين كه از آشنائيت خوشحال شدم . ايام به كام .
**************************************************
k1: سهيل جان من هم خيلي خوشحال شدم اميدورام بيشتر در خدمت باشيم.

فتانه

من نميدونم nana خانومه يا آقا ولي هركي هست از اندرزهايي كه داده معلومه از طلاب با فضيلت حوزه علميه است بنده خدا حتي نتونسته به چيز ديگه اي فكر كنه.
از سبك نوشته هاتون ممنون. خدا پدرتون رو بيامرزه.

ارسال نظر