دوشنبه، ۱۴ اسفند ۱۳۸۵

امروز فقط می‌خواستم بنويسم " اين روزها هوای حوصله ابريست " و والسلام. ديگه هيچ چيزی ننويسم و برم پی كار خودم ولی انگار دلم نيومد و جاذبه وبلاگ منو كشوند به سمت و سوی خودش. در حاليكه تنها پونزده، شونزده روز به عيد باقی مونده ولی بوی همه چيز مياد الا بوی عيد و نوروز و سفره هفت‌سين. انگار هر سال همين جوره با اين تفاوت كه، هر سالی كه ميگذره روزهايی كه شور و شوق عيد درش مشخصه هی كمتر و كمتر ميشه تا بره و بچسبه به همون زمون لحظه تحويل سال. شعر و آهنگ‌ فرهاد هم هيچ فايده‌ای نداره. بوی باغچه، بوی حوض ... با اينا زمستون رو سر ميكنم. با اينا خستگيم رو در ميكنم .... خيابونها شلوغ پلوغ شده ولی اون حس و حال عيد اصلاً درش ديده نميشه. مردم در حال رفت و اومد هستند ولی انگار هيچ كسی دل و دماغ نداره. حال و حوصله نداره. انگاری بچه‌ها و جوونها هم پير شدند و فقط دل‌شون به اين خوشه كه عيد مياد و ميتونند يه كمی بيشتر از روزهای عادی بخوابند كه البته اگه اون ديد و بازديدهای كِشدار و لاينقطع اجازه بده. با اين بيحالی و كسالت و رخوت، قوم آريايی را چه ميشود؟! كوروش، داريوش، آرش كجايید كه ... زرشك!

دلم لَك زده برای شنيدن صدای عرعر الاغ. بجون خودم راست ميگم. اينقدر صدای عرعر الاغ رو دوست دارم كه حد و حدود نداره. آدم احساساتش لطيف و پروانه‌ای باشه همين ميشه ديگه! هر چند آدم الاغ دور و بَرم زياده ولی از همون بچه‌گی يه ارادت مخصوصی به الاغ اصيل داشتم. نجابت چشمهاش رو خيلی دوست دارم. برخلاف خيلی‌ها اصلاً حس نمی‌كنم الاغ، الاغه و چيزی حاليش نميشه بلكه بنظرم الاغ اگه خيلی مواقع چيزی نميگه بخاطر حجب و حياء‌شه وگرنه خيلی بيشتر از بقيه حيوونها و يا شايد بعضی از ما آدمها حاليش ميشه. اگه كسی چيزی نميگه اين رو نبايد بذاريم به حساب اينكه حق و حقوقی نداره بلكه خيلی‌ها بخاطر حجب و حياء‌ست كه حرفی نميزنند. آخ كه چقدر دلم يه دِه ساكت و دورافتاده ميخواد كه نهار آبدوغ خيار خورده باشم و بعدش كنار يه جوب پر از آب و زير آفتاب بيجون آخر اسفند لَم داده باشم و در كنارم يه الاغ عرعر كنه. شنيدن اين صدا آی می‌چسبه. از صد تا آهنگ باخ و موتزارت هم دلنشين‌تره. آدم بعضی وقتها ويار چه چيزهايی كه نميكنه!

۱۱ نظر از کاربران             » شما هم نظر خود را بگویید

سلام. صبحتون بخیر. من در حال خوندن آرشیو شما هستم فعلا. تا فروردین 83 رو کامل خوندم. یه جاهایی با صدای بلند خندیدم و اونجایی که از خاطرات دوستاتون نوشته بودید الان تایتلش رو یادم نیست بدنم لرزید. در مورد صدای الاغ هم از صدای یه سری از خواننده ها خیلی گوش نواز تره خدایی.

مهيار

چه مقايسه وحشتناكي ! باخ ، موزارت = الاغ ! شما كه تن اون بيچاره ها رو تو گور در حد هفت هشت ريشتر لرزوندين ! ببينم بتهوون چطور ؟‌ احيانا نمي خواين موسيقي بتهوون را با جاندار ديگه اي مقايسه كنين !
مي شه ها !‌ خجالت نكشين !

سلام.
آخ گفتي....صداي الاغ ... بوي خاك و كاهگل...
راستشو بخواي دارم دو روز ميرم همين ده دور افتاده اي كه وصفشو كردي...
اگه دوست داري ميتوني با من بياي...
حدود 3 ساعت بيشتر راه نيست ...
فقط يه كم سردسيره اون ده ما...

خوب می شی ایشاا...!

لیلا

عید و نوروز هم عید و نوروز کودکی ها . همه چیز یه طعم دیگه ای داشت . بهارو اردیبهشت ماه لعنتی !!! با همه زیبایی هاش واسه من تداعی کننده تلخ ترین خاطره تموم زندگیمه. برخلاف اونایی که با اومدن پاییز دپرس میشن من با حال و هوای بهار اوضاع و احوالم میریزه بهم ! در مورد الاغ ونجابت چشم ها (اسب یا الاغ ؟!!! ) و عرعر دلنشین و همچنین افتاب دلچسب زمستان کاملا با شما موافقم :دی راست میگم به جون خودم !

ميگما من با اين حس تو كه الاغ حيوونيه كه وقتي آدم تو چشماش نگاه ميكنه خجالت ميكشه ...يه نگاه خاصي داره...
اما مي خواستم بدونم تو دهات دنبال چي مي گردي؟؟؟!!!من مدتيه نسبت به هرچي دهات و دهاتيه آلرژي پيدا كردم...شايد چون يه جورايي شناختم نسبت بهشون بيشتر شده...ديگه اون حس بچگي و اون مطالب كتابها كه مي گفتن روستايي ساده!!!ديگه مفهومي نداره...من فكر مي كنم اين مهران مديري هم تو سريالاش مي خواد شناخت آدما رو بيشتر كنه تا ديگه سياه وسفيد نبينن!!!
البته از جماعت روستاييان معذرت مي خوام ولي خيلي خودشونو پيش من بد معرفي كردن...

mohi

بعضی وقتها هر چی زور داری میزنی تا به بعضی چیزهای افسرده کننده فکر نکنی.اما خوب نمیشه.چون یه آقای محترمی هست که اونا رو هی یاد آوری میکنه.بعد تو دوباره یاد غم و غصه هات می افتی و افسرده میشی شاید گریه هم کنی.!!!
اشاره به عیدم یکی از همین یاد آوری ها بود.
دیگه تو دهم مردم مثل سابق نیستن.من دلم می خواد تو اون ده دور افتاده غیر از خودم و گاوم و گوسفندم و اردکم و خرم کسی نباشه.

عرعر..عررررررررررر.........عرعر
خراب رفیق...این عر عر رو سر دادیم، فقط واسه اینکه رفیقمون یه خورده حال کنه...و از کسالت خارج بشه..

اين علاقه هاي تو آدم رو مي كشه!

الان برات یه کاست ضبط میکنم از صدای خودم و برات میفرستم که هر وقت هوس صدای الاغ کردی گوشش کنی!

بهار هر سال مياد ..... نوروز رو هم با خودش مياره ..... ولي حال و حوصله آدما , هر سال دريغ از پارسال ....

ارسال نظر