گفتوگو با داریوش فرهنگ کارگردان نمایش گالیله
كی اين تئاتر رو ديده؟!
استقبال کم نظیر از تئاتر گالیله
با هنرمندی امین تارخ، داریوش فرهنگ، رحیم نوروزی
كنسرت علی لهراسبی در روزهای آخر بهمن
چند تا از آهنگهاش رو دوست دارم
بهترينهای ادبی در 30 سال اخير (روزنامه بهار)
بهترين كه نداريم ولی خب ميتونه مرجع خوبی باشه
مروری بر رمان «بیچيزها» | عشق بعد از برجهای فروريخته
اصولاً مريم خانم مهتدی كتابهای خوبی معرفی میكنه
چـالـوس، يکی از چهار جادهی زيبای جهان
چالوس خوشگله ولی بخدا، نه ديگه در اين حـد!
ميدونی چيه؟! بعضی وقتها حس میكنی هيچ كسی نيست كه حرفهات رو بفهمه. خودتی و خودتی و خودت. تك و تنها ميون يه برهوت. يه صحرا، يه بيابون بیآب و علف. اين از اون حسهای وحشتناكه. از اون شبهای تيره و تاری كه بیخوابی ميزنه به سرت و فكر ميكنی هيچ وقتی صبح نميشه. اين تنهايی هم از همون جنسه. از همون حال و هواست. يه جورايی خيلی ترسناكه. خيلی وحشتناكه. فكر ميكنی هيچ چيزی نميتونه اين تنهايت رو پُر كنه. با هم تعارف كه نداريم، راست راستی هم كه اون تنهايی پُر نميشه. میفهمی از كدوم جنس تنهايی دارم حرف ميزنم؟! از همونها كه ميون جمعيّت هستی ولی تنهايی. قبول داری هيچ چيزی نميتونه اون تنهايی رو پُر كنه؟! ولی خب اين رو هم بدون كه توی اون تنهايی آدمها بزرگ ميشن. اونجاست كه رشد ميكنی. جوونه ميزنی. بال و پر در مياری. پرواز ميكنی. ميدونم گيج شدی. حق داری. خودم هم گيج شدم!
شايد اصلاً سه ماه، زمانی نباشه كه آدم بخوبی بتونه اين دنيا و آدمهاش رو با دنيا و آدمهای اونور آب مقايسه كنه. چون خيلی با هم فرق دارند. خيلی متفاوت هستند. شايد فكر كنی دارم مثل خيلیها چُسی ناشتا ميام. دارم زر مفت ميزنم. هنوز نرفته، غربزده و بيگانه و فرنگی و اَجنبی و چه ميدونم يكی از همين چيزها شدم ولی والله بخدا اينطور نيست، برام هم مهم نيست ديگران ميخوان در رابطهام چی فكر كنند بنابراين اون چيزی رو كه فكر ميكنم درسته ميگم. شايد به درد يه بنده خدايی خورد. ميخواد كسی خوشش بياد ميخواد نياد.
من اين مملكت رو با همۀ درد و بلاهاش، با همۀ چاله چولههاش، با تموم داشتهها و نداشتههاش، خيلی دوست دارم. خيلی كه ميگم يعنی واقعاً خيلی نه اينكه يهويی ناسيوناليست بشم و عِرق ملّی بزنه به پَك و پهلو و سر و كلّهام. گوش كن ببين چی ميگم. تا حالا كسی تا بنگلادش هم نرفته بود كه سه ماهه برگرده ولی من اينكارو كردم. اونهم كجا؟! از آمريكا. يعنی از آخر دنيا. اينی كه ميگم آخر دنيا، واقعاً آخر دنياست. يه چيزی ميگم يه چيزی ميشنوی. خيلیها به عشق اونجا، شب و روزشون يكی شده و دل درد و دل پيچه گرفتند. شبها خواب آمريكا رو میبينند و روزها با خيالش و توی رويا توی خيابونهای سانفرانسيسكو و لسآنجلس قدم ميزنند. بَربَری رو به نيّت دونات گاز ميزنند و گل گاو زبون رو بجای قهوههای استارباكس سر میكشند. لِنگ در هوا و بلاتكليفند. نه اونجا رو ديدند و نه زندگی يوميۀ خودشون رو بدرستی ادامه ميدند. ولی من سه ماهه از اونجا برگشتم. ميفهمی يعنی چی؟! از آخر و از تَهتَه دنيا. ميدونی چرا؟! چون ... چونش بمونه واسه خودم. شايد يه روز " چونش " رو هم برات گفتم. امروز میخواهم از يه چيز ديگهای بگم.
اون رفتن و اون برگشتن شايد خيلی مهم نباشه. يعنی هست چون بابتش خيلی هزينه كردم. هم مالی و هم روحی و روانی ولی تجربهای كه بدست اومد خيلی مهمتر از اون چند ميليونی بود كه به باد رفت. بار اول كه رفتم، نتونستم اونجا رو تحمل كنم. در اينكه، آخر دنياست، امكانات زيادی داره، سطح استاندارد خيلی بالاتر از جاهای ديگه است و دنيای خيلی خوبی ساختند هيچ شكی نيست ولی برگشتم چون همونجور كه برات گفتم يه " چون " داشت كه قرار شد اون رو بعداً برات تعريف كنم. الان يك ماه و نيمه كه برگشتم. اونجاهايی كه خودم بخواهم، حواسم خيلی جمع و آدم فوقالعاده باهوشی هستم. رودربايستی با هم كه نداريم. قراره واقعيت رو بگيم. شايد سه ماه برای مقايسه، كم باشه ولی خوب و بد و شكل و شمايل زندگيش رو ديدم. اينقدر توی زندگیشون ريز شدم كه تعداد بوقهايی رو كه توی يه ماه اول شنيدم رو هم شمردم. ميدونی چند تا بود؟ هفت تا. باور ميكنی؟! بخدا راست ميگم. يعنی توی يك ماه، من فقط 7 تا بوق توی آمريكا شنيدم. پس توی يه زمان كم هم ميشه يه سری چيزها رو سبك و سنگين كرد. حتماً نبايد سالها موند تا با سبك زندگیشون آشنا شد.
اگه قرار باشه اينجا بمونم، اين دود و ترافيكِ تهران برام عادی ميشه. بوق و داد و بيداد و صف و همه اين بگير و ببندها، عادت ميشه. اينها انگيزههايی نيست كه باعث بشه آدم بتونه غم غربت و اون تنهايی رو تحمل كنه. ميدونی چيه؟! بايد دنبال اهداف و انگيزههای بهتر باشی. اينجا رو خوب خوب گوش كن. نكته مهم همين جاست. بهت گفتم غربزده نيستم، عشق خارج رو ندارم، ايران رو خيلی دوست دارم، آدم روراست و واقعبينی هم هستم ولی يه ولی داره كه خيلی مهمه و اونهم اينه كه دنيای آدمهای اينجا خيلی كوچيكه. مقصر هم نيستند. چونكه هنوز توی شيش و بش اوليۀ زندگیشون موندند. قصد توهين و جسارت و چه ميدونم حال و حوصله سوء تفاهم هم ندارم.
وقتی همۀ دغدغههات بشه پرداخت قبض آب و برق و تلفن و اجاره خونه و نهايتاً خريد دو تا دونه شلوار و پيرهن، طبق نظريۀ مازلو يعنی فقط نيازهای اوليۀ زندگيت برطرف شده. نيازهای فيزيولوژی و جسمی و جنسی. طبق همين نظريۀ فوق آلعاده مهم و اساسی تا نيازهای سطح اول برطرف نشه آدم نميتونه پا به پلۀ دوم بذاره. اين يه اصله. يه تئوری خام و از روی باد شكم نيست. در رابطهاش سالها بحث و تبادل نظر شده و درك و هضمش خيلی هم نياز به سواد و تحصيل نداره. آدم خودش كه يه كمی باهوش باشه و فكر كنه، ميبنه مازلو درست ميگه. حالا اينجا خيلی هم كه زور بزنی بری توی سطح دوم، توی اون سطح تازه نيازهای اجتماعی آدمها برطرف ميشه، بنابراين ديگه بيشتر از اين نميتونی رشد كنی. نميتونی به سطح چهار و پنج برسی. توی اون سطح هست كه آدمها رشد میكنند. كمال پيدا میكنند. ديد و نگرششون فرازمينی ميشه. ديگه همش گير پول و ماديّات و حرفهای خالهزنكی نيستند. ولی لامصب اونوريها دغدغۀ قبض آب و برق ندارند. مثل ما، درگير نياز به احترام و تامين مسايل اجتماعی نيستند. اينجا وقتی ميری بانك، انگار يارو ارثيه باباش رو ازت ميخواد اونجا اگر بری توی مغازه و خريد هم نكنی تا كمر جلوت دولا راست ميشن و ازت تشكر میكنند كه بهرحال مغازه اونها هم جزء جاهايی بوده كه قصد خريد ازش داشتی. اونجاها اگه آدم باشی ميتونی برسی به سطحی كه ديگه بايد خودشناس بشی. حالا منم قرار نيست انيشتن و نيچه و ماكياولی و فيلسوف بشم ولی والله بخدا اينجا آدم اينقدر دغدغههای ريز و درشت و خنزر پنزر داره كه هميشه هشتش گرو نُهاشه، هم مادی و هم معنوی. اينه كه ميگم اونجا رشد ميكنی، بزرگ ميشی.
اين جدول مازلو رو دقيقتر نگاه كن. بخونش و انصافاً ببين همه ما توی كدوم لايهاش قرار گرفتيم. قرار كه نه، گير افتاديم. انگار كه با تار عنكبوت دست و پامون رو بستند. حالا آيا امكان رشد هست؟! آيا امكان ارتقاء هست؟! آيا ميشه بزرگ شد؟! آيا غير اينه كه اكثريت قريب به اتفاقمون توی همون سطح اول داريم دست و پا ميزنيم؟! دست و پا ميزنيم و دست و پا خواهيم زد؟! نظريه مازلو رو بخون، اونوقت شايد فهميدی چرا آدمها ميرن و اون غم غربت و تنهايی رو بجون ميخرنند، خيلیهاشون كه نه، ولی بعضیهاشون ميرن كه رشد كنند و بزرگ بشن.
مثلا باید بگم که نه با نظریه تون موافق نیستم همه جا میشه رشد کرد .اونی هنر داره که تو این شرایط رشد کنه.یا باید بگم که آره آقا .قربون آدم چیز فهم.دوکلوم هم حرف حساب شنیدیم.
اما هیچ کدوم.....
این چند باری که به بهونه های مختلف به جدول مازلو نگاه کردم هر بار یه حس داشتم.نمی دونم چرا این حس اصلا عوض نمیشه.هر بار
احساس کردم توی یه دریای چسب افتادم و دارم دست و پا میزنم.
ببین دقیقا به نظرم سردلت زیادی سنگین شده. اصلا از وقتی برگشتی خیلی...یه جوری شدی دیگه همش غر همش از بالا آخه اگه تو واقعا آمریکا رو دیده باشی که باید بدونی اونجا باید مثل خر کار کنی تا فقط یه زندگی معمولی داشته باشی. کی می گه اونا دغدغه آب و برق و تلفن ندارن همونایی که زمستونها هرجا حتی توی خونه خودت هم باید با پلوور بگردی چون هیچ کس اونقدر پولدار نیست که از پس خرج کمرشکن گرم کردن تام و تمام خونه خودش هم بربیاد. تو که رفتی و دیدی باید فهمیده باشی که ما در ایران واقعا شاهانه زندگی می کنیم اونقدر که به بریز و بپاش و مفت خوری عادت کردیم. در تفاوت ارزشها و هنجارها و مصداق بوق و دولاشدن حرفی ندارم اما تحلیللت بی معنیه. اونجا واقعا زندگی به همین معنی بخور و بخواب ساده خیلی خیلی سخت تره. سر این حاضرم تا صبح قیامت هم باهات یکه به دو کنم.
بعنوان كسي كه 7-8 سال خارج از ايران زندگي كردم با تمام گفته هات موافق هستم. البته توي ايران هم ميشه رشد كرد ولي اون تنهايي كه ازش اسم بردي يك واقعيت محض هست كه واقعا تحملش سخت و نياز به انگيزه و هدف داره. راست ميگي آدم توي غربت خيلي بزرگ ميشه ولي دركش براي كسي كه غربت نكشيده شايد غير قابل وصف باشه. ممنون از مطلب بسيار واقعي، ملموس و زيبات
اين نظريه مارلو كه گفتي با عقل و منطق ناقص بنده هم جور در مي آيد ولي نمي فهمم چرا امريكاييها اينقدر مردم سطحي و عامي اي هستند. به نظر من يك بچه خاني آباد خيلي پيچيده تر از يك شهروند نيويوركي رفتار مي كند . البته قبول دارم كه نخبگان امريكايي ( و كلا غربي) حسابي نخبه و چيز فهم اند ولي آن Silent majority فرق زيادي با مردم جهان سوم ندارند بجز اينكه سرگرميهايشان از جنس امريكن آيدل و ... است . شاد باشي
سلام.
ميدوني...من ميگم چرا بايد مقايسه كرد؟
چرا بايد ايران ؛ فرهنگ ايراني ؛ آدمهايي كه اين فرهنگ رو ميسازن و هزاران نكته منحصر به فرد اين مملكت رو با جاهاي ديگه مقايسه كرد؟
اگه به من باشه ميگم نميشه حتي اينجا رو با كشور هاي جهان سومي اطرافمون مقايسه كنيم...
ايراني بودن يعني همين...يعني وقتي تو ترافيك گير ميكني و اعصابت خورده بدون توجه به اينكه جلوت چه خبره و چه اتفاقي افتاده فحش رو بكشي از اون اول تا آخر رييس و مرئوس و عامل و عمله’ مملكت...ناآگاه از اينكه يكي مثل خودمون دوست داشته تند بره و بكوبونه رو ترمز و چندين نفر رو علاف خودش بكنه...
ايراني بودن يعني اينكه وقتي ببيني يكي بيشتر از تو زحمت ميكشه و داره رشد ميكنه زير ژاشو بكشي و زيرابشو طوري بزني كه با مخ بخوره زمين...
ايراني بودن يعني اينكه بدون اينكه بفهمي انرژي هسته اي چيه فقط به خاطر اينكه مفته بگي ما هم ميخوايم...
ايراني بودن يعني "ديگي كه براي من نميجوشه ميخوام سر سگ توش بجوشه"
يعني "تا نباشد چيزكي مردم نگويند چيزها" و با همين يه جمله يه بي گناه رو ترور شخصيتي بكني...
يعني وقتي تو خيابون وليعصر با يكي دست تو دست راه ميري يه ماشين ترمز بزنه و متلك بار دوستت بكنه و بره...
يعني همينا...
يعني حرفاي خاله زنكي...يعني زير آب زني...
يعني هوش بالا و خلاقيت فوق العاده اي كه فقط ازش سو استفاده ميكنيم...
يعني پتانسيلي كه ميريم تو يه كشور ديگه خرجش ميكنيم...
ما هم با همين مشكلها دوستش داريم...
ولي اگه يه روز قرار باشه بين امنيت و وطنت يكي رو انتخاب كني مثل من ميشي...
من امنيت رو انتخاب ميكنم...و احترام رو... و از اينكه يه ايراني ميمونم به خودم افتخار ميكنم...
با حرف هايت موافقم هيچ كجا وطن نمي شه , من كه سن فرانسيسكو زندگي مي كنم ولي دلم براي شهر كويري خودم تو ايران لك مي زنه, ولي خواستم به اين مسئله اشاره كنم كه من فكر مي كنم تكزاس و محيط اونجا كمك كردن كه زود تصميم برگشت بگيري اگر ايالت ها ديگر را براي زندگي انتخاب كرده بودي شايد تصميم برگشت به ايران برات يك كم مشكل تر بود
Bebin rafigh aslan too in mayeha naro chon bad jai dari miri khodeto kharab mikoni beharhal ye tasmim gerefti ke bayad pash vaysi rahe bargasht ham nafdare pas moghavem bash
كيوان جان! كاملا باهات موافقم. يكي مثل خودم رو بذار بگم. يه جووني كه بيست و شش سالش داره تموم ميشه، بعد از دغدغه دادن پاياننامه، بايد به فكر رفتن به سربازي باشه. بعد از بيست و هشت سالگي تازه ميتونه براي زندگي جدي شروع كنه! اين يعني قسمت گل زندگي. تازه از اين به بعد ميافته توي اون سطح اولي كه داري ميگي و تا آخرش هم همونجا دست و پا ميزنه. زندگي براي پرداخت قبضهاي زندگي!
همونطور که قبلا حداقل در همین وبلاگ و کامنتدونی این نکته مطرح شده که اون انگیزه ها در تصمیم گیری برای ماندن و رفتن خیلی مهمه هنوز هم این نکته رمز شب داستان ماندن یا رفتن زندگی ادم هاییست که فرصت چنین انتخابی رو در اختیار دارن . اون تنهایی هم که بهش اشاره کردی خیلی خاص هستش و گاهی بقول تو خیلی هم به نظر وحشتناک میاد اما بسته به بالا پایین شدن و فراز و نشیب های زندگی هر چقدر در این اقیانوس بیشتر با امواج دست به گریبان شده باشی به این نتیجه میرسی که انسان ذاتا و فی نفسه تنهاست چون اگه غیر از این بود ادم ها جفت جفت و چسبیده بهم خلق شده بودند ! حالا گاهی در این مسیر با ادم هایی همسفر میشی اما نهایتا در حس و درک عمق زندگی باز هم یکجورایی تنها هستی " تولد و مرگ " . بزرگترین وقایع زندگی هر ادم که در کوله پشتی تنهایی هر ادم قرار می گیره و حتی نزدیک ترین هات هم نمیتونن باهات در این دو مورد هم مسیر بشن . مهاجرت اون هم با این ابعاد یعنی کندن و رفتن از سرزمینی که ریشه هات در خاکش گسترده شده دقیقا تداعی همین داستانه . توی تنهایی اون حس غریب میشه زمین خورد بلند شد دور شد بزرگ شد دلتنگ شد هشیار شد اوج گرفت و و و ......
میدونی اون رشد رو هم با اینکه خیلی تحت تاثیر محیط هستش اما به درون و خواست هر انسان هم بستگی داره نمیدونم زندگی ماشینی مغرب زمین تا چه حد میتونه ادم ها رو به رشد معنوی برسونه یعنی نه اینکه ندونم حدس می زنم به تعداد ادم هایی که اون طرف رفتن این مقوله متفاوته . اونجا هم اشکالات خاص خودش رو داره . در نظام سرمایه داری هم با همه زرق و برق و رفاه مادی بسیاری اوقات ادم ها پیچ و مهره هایی هستند در خدمت سیستم . اما متاسفانه اینجا هم بر طبق همون هرم مازلو که خودت بهش اشاره کردی اونقدر حداقل در مورد توده مردم دغدغه نان و نگرانی بابت اینده غلبه کرده که انسان ها سر در گریبانند . بدبختانه این تعارض بر سر ماندن و رفتن این روزها دغدغه ذهن بسیاری از افرادیه که امکان رفتن دارن یا در شرایطی هستن که بسیاری از تصمیم گیری های مهم زندگیشون با این داستان گره خورده . من نوعی شاید مثلا چون اینجا احساس در قفس بودن ندارم و بنوعی محدودیت چندانی برای رفت و امد ندارم ممکنه درک داستان مهاجرت و بالکل کندن و رفتن برام قابل درک نباشه اما مسلما هر ادمی شرایط خاص خودشو داره و هیچکس نمی تونه راجع به دیگران قضاوتی داشته باشه . امیدوارم هر انتخابی که داری برات بهترین دستاوردها رو داشته باشه و ده سال دیگه وقتی برمیگردی و پشت سرت و مسیر رفته رو مرور می کنی احساس رضایت خاطر عمیقی داشته باشی .
چي بگم والا! اين روزا هرچي مطلب راجع به رفتن و موندن و كلاس اونوريا و بي كلاسيه اينوريا و ... مي خونم فكر مي كنم واسه من نوشته شده. فكر مي كنم يه نشانه ست! جدول مازلو واسه يكي كه بدجور گوگيجه گرفته و نمي دونه بايد زندگيش رو بگيره كف دستش و بره يا سر جاي امينش بمونه اصلا كافي نيست همونطور كه براي تو كافي نبود كه بموني.
چه مي دونم. شايد جاي اين حرفا اصلا اينجا نبود.
هنوز اون جدول رو نگاه نكردم ولي ميشناسم آدمهايي رو كه خيلي ثروتمندند وهر سال با خانواده چند سفر خارج از كشور ميرند ولي حاضر نيستند اونجاها زندگي كنند؟ اونها ميگن به خاطر دلتنگي وفرهنگ نامانوس اونجا مهاجرت نميكنند.
shoma mikhai baraye manaviat bery amrika????
The only things that most of the people in the US think of are :money,sex,party and having fun.There is no way you compare these two together.How many young american studends can you find who have something to say about politics?Their religious beliefs(if they have some,)are so cheap that talking of that is a waste of time.That's the life of of most of the young americans.
ايران و آمريكا شايد از نظر خيلي چيزها فرق داشته باشه... ولي مهم خود آدمه... نميدونم شايد حق باتو باشه.. ولي يه سري چيزها رو قبول نداشتم.. ولي قطعا تو داري درست مي گي.. چونكه يه سري چيزها رو حس كردي....
آقا کی میخوای بری ؟ منم میام . آخه منم باید بزرگ بشم .
تار عنكبوت كه چه عرض كنم؟! لنگر انداختيم!
سلام. من از مدت ها پيش اين بلاگ رو به پيشنهاد دوستم ◘◘◘◘ميخوندم◘£↑. راستش من هم مثل خيليها اين درد رو دارم از دو سال پيش اين فكر به شدت در من تقويت شد كه بايد برم انقد سعي كردم و كردم كه راستش هيچوقت فكر نميكردم كه شك كنم به راهم. الان يه دو سه هفته س كه جواب بعضي از جاهايي كه اپلاي كردم>ًّْ>ّ◙ رسيده. زماني كه كارهاي نهايي اپلاي رو انجام داشتم ميدادم اصلا ديگه اون احساس اوليه رو نداشتم. يه جور نخاستن خيلي عجيب به سراغم اومده بود جوريكه همه و خودم فكر ميكردم كه مريض شدم. اپلاي كردم عليرغم تمام نخاستن ها به اين اميد كه اين حس زود گذره ولي هنوز نتونستم تصميم بگيرم فعلا از دو جاي خيلي خوب پذيرش دارم جاهايي كه يه روزي خابشو ميديدم. بركلي و µ ○╘7 ولي اصلا خوشحال نيستم از اين موضوع راستش نميدونم ظرف اين دو سال چي شده كه انقد به اين مسير رفتن شك كردم . البته من هيچوقت از ايران بيرون نرفتم و مثلا بايد بعد از عيد برم واسه ويزا ميدونم كه شايد ندن شايد بدن ولي اصلا هيچ احساس واضحي از ين كار ندارم. همهش دلهره هاي گنگ و عجيب نميدونم كه آيا اينجا خوبه اونجا بهتره. يكي از بچه ها درست گفته بود اونجا بايد مثل خر كار كني تا بتوني خرجت رو در بياري. نميدونم آيا اين درسته كه ادم خونواده و همه كسايي رو كه دور و برش هستن كه يكيشم جامعه س رو حالا كه به بهره دهي رسيدم ول كنم برم يا نه بمونم. نميدونم چون اونجا رو نديدم انقد ازش ترسيدم كه دنبال بهونه هستم كه نرم و هزار چيز ديگه. وسوسه موندن و رفتن انقد زياده كه آدم نميتونه جمع بندي درست و حسابي ازش در بياره. اينجا پر از بدبختيه. رابطه. رشوه. دروغ. ديكتاتوري ولي اونجا چي. اونجا هم شايد بايد بدوم دنبال ايده ها و سياست هاي بزرگتر يه سري آدم كه شايد آدم بودن من رو در يه سطح بالاتر قبول نداشته باشن هرچند كه نياز هاي اوليه من رو بهم ميدن. اينجا بايد شاهد اين باشم كه تهراني ها مثلا شهرستاني ها رو خيلي آدم حساب نميكنن اونجا بايد ببينم كه تو تلوزيون اصلا كل ايراني ها رو ميبرن زير سوال. خلاصه گيج گيجم. انقد گيجم و نميدونم چي كار كنم كه روزي كه فهميدم ادميت شدم برام انقد معمولي گذشت كه خودم شك كردم به همه هدف ها و اصلا احساس ميكنم كه شايد اصلا هدفي نداشتم!! ولي ظاهرا هدف ادما ميتونه انقد عوض شه كه خودت هم به خودت شك كني
همه گير قبض آب و برق و مالياتشون هستن،اگه بیشتر از سه ماه می موندین حس می کردین اونا هم درگیری های اقتصادی خودشونو دارن،اگه حرفتون درست بود همه تو آمریکا باید به مرحله خودشناسی می رسیدن.شرایط در پرورش وکمال انسان نقش داره ولی 10 20 درصد،بقیش خودمونیم.
بدي ويزاي امريكا اينه به آدم مالتي پل نميدن. شايد هم طرف گرين كارت داشته باشه D: امریکا هم افت هایی میتونه داشته باشه مخصوصا واسه کسی که ظرقیتش رو نداشته باشه و فقط تو همون خوردن و خوابیدنش بمونه. خیلی از امریکایی ها هم همین طورند. اما مایی که به قول معروف محرومیت از این لحاظ ها کشیدیم ایشاالله که خوب حال محیط بو اس رو ببریم. بهرحال خوشبخت بشی پسر. هر جا که بری آسمان آب هوا و زمین مال تو هست ...
nemidoonam in mardom chera nafahmidann ke to chi migi, vali hagh daran, in adamaaaa hame hagh daran. vali in lahzeh ke behesh residi,... in hamoon chizie ke tro ba tanhayee khoda yeki mikoneh. adami zad kheili ghavie, khodeto daste kam nagir. midooni ye masale amrikayee chi migeh? sakhtya adamo nemikoshe faghat az adam mojoode sarsakhty misaze. vaghean misazeh.irano doost dashtan hich moghayerati ba kharej az oon boodan nadare. vali behar haal hame harfat droste. man tanha chizi ke az zendegi inja dooost daram aramesheshe. vali hata khaharam migeh inja mesle ghabrestoone....ekhtelaf nazar khoobeh, vali hame jangha ham sare hamin ekhtelaf nazarast. good luck, and try to enjoy your life.
شخص کامل عمل---- خود گشوده -- سلامتی ذهن --- خود باز --- انسان زیبا و شریف
اگه توی ان جدول آقای آباهام مازلو رسیدی به طبقه 5 این اسامی رو می ذارن رو آدم.
اما از اونجایی که توی کشور ما همه چیز پیچیده هست ، هستند آدمهایی که از طبقه اول و دوم نقب می زنن به طبقه ی پنجم....
بزرگ شدن، رشد كردن، مساله اين است.
سلام.
كيوان جان متن اين پست شما رو با ذكر منبع گذاشتم توي يكي از بحث هاي كلوب كانادا :
http://www.cloob.com/club.php?id=2989#&postone&538451&
راضي باش :)
متنتو آف ميخونم پسركم نميزاره.
سلام کیوانجان
به نکته جالبی اشاره کردی، منم باهات هم عقیده هستم که اینجا بدلیل دغدغههای فراوان آدمها فرصت این رو نمیکنند که یکم فراتر برند و تو زندگیشون (مادی و معنوی) به کمال مطلوب برسند. اما با این همه اینطوری فکر کردن به زندگی هم باعث میشه بار مسئولیت شخصی رو از دوشت برداری و همه رو به عهده شرایط، محیط و اطرافیانی که هستند بگذاری. اگه قرار هست کاری رو انجام بدی که رشد کنی و به کمال برسی فرقی نداره اینکار رو اینجا انجام میدی یا نه، جایی دیگر. یکروز در برنامه مهاجران از یکی از ایرانیهای مقیم فرانسه پرسیدن که شرایط زندگی در خارج از ایران چطور هست، حرف جالبی زد، گفت اینجا برای رسیدن به حداقلهایی که در ایران نداری شرایط خیلی خوب هست، اما برای رسیدن به بهترینها خیلی مشکل است.
درسته در ایران برای رسیدن به حداقلها خیلی تلاش باید کرد، اما چیزی که اینجا بدست مییاری ارزشی بیمانند داره. اگه درک بالاتری از زندگی داشته باشی، همه جای دنیا به معنای واقعی آسمونش یکرنگ هست و دیگه در قید و بند، رفتار آدمها و محیطی که توش زندگی میکنی نیستی. شما خودت بهتر میدونی، اما شاید بهترین مثالی که میشه زد بزرگان این سرزمین هستند، آدمهایی که بیشترین تلاش رو برای دستیابی به بلوغ شخصی خودشون کردند، در زمانهای که شاید به مراتب شرایط سختتری داشتند و آثارش رو ما پس از قرنها میبینیم.
البته این تنها نظر من بود.
ارادتمند کوروش.
كيوان جانم بايد بگويم غم غربت كه از آن ياد مي كني بهايي است كه بابت بني بشر بودنمان مي پردازيم خواه در سرزمين مادري خواه در سرزمين بيگانه !
نظریه جالبیه . ولی ایرادش اینه که استثنا داره ، خیلی زیاد . هم تو جهان سوم هم تو جهان از ما بهترون . خوش باشی .
كيوان جان كاملا در رابطه با حرفهايي كه از اينور آب گفتي موافقم.رشدي كه در پي دوري و تنهايي نصيب آدم ميشه بهترين قسمت مهاجرته يعني تو با هيچ چيز ديگه اي نميتوني مقايسش كني.امكان نداره در شرايط ديگه اي انيچنين رشد كني كه در تنهايي.اتكا به نفست اينقدر بالا ميره كه خودت رو باور ميكني.و اينها همه برات پيش مياد چون خودت بايد همه چيز رو تجربه كني و ياد بگيري.البته دردناك هم هست ولي خب رشد كردن درد هم داره ديگه.باز هم مثل هميشه برات آرزوي موفقيت و رسيدن به هر آنچه كه ميخواهي رو دارم و اميدوارم كه هميشه شاد باشي. كتايون