شنبه، ۲۱ بهمن ۱۳۸۵

از جلوی سينماهای آفريقا و استقلال رد ميشم. خيلی وقت بود كه گذرم اونورها نيوفتاده بود. شلوغ پلوغه و اصطلاحاً سگ صاحبش رو نمی‌شناسه. شايد اين ضرب‌المثل زيبنده اينجا نباشه ولی، ببخشيد! اوضاع خيلی خرتوخرتر از اونی هست كه بشه حتی به ورود به سينما هم فكر كرد. كنار خيابون و توی صفِ تاكسی‌های ميدون وليعصر _ تجريش وايستادم و جمعيتِ مشتاقِ هنر رو نگاه می‌كنم. از جلوی پام كيومرث پوراحمد در حاليكه يه سری مجله و روزنامۀ ويژه‌نامۀ فيلم فجر دستشه رد ميشه و من رو ياد قصه‌های بی‌بی و مجيد كه ديگه الان بزرگ شده و كارمند يكی از اداره‌جات اصفهان هست، ميندازه. تو دلم ميگم، چقدر خوبه كه آدم يه فرد تاثيرگذار توی جامعه‌اش باشه. جوری كه اگه يه وقتی هم ديگه نبود و وجود خارجی نداشت، جماعت يادی ازش كنند. با اينكه فيلم و سينما رو دوست دارم ولی هيچ وقت به جشنواره فيلم فجر نرفتم. چون نه، حال و حوصله اون صف و سوز و سرما و بكش بكش رو داشتم. نه، دوست و رفيقی داشتيم كه بخواد دو تا دونه بليط پيشكش كنه و مهم‌تر از همه نه، توجيه‌ايی واسه اينكه يهويی اين همه فيلم رو ظرف چند روز ببينم پس مابقی سال رو چيكار كنم؟! شايد اين رو هم بايد جزء اون ناگفته‌هام می‌نوشتم.

سوار پيكان تاكسی كه عمری به درازای نوح داره ميشم. اينجا آدم حق انتخاب نداره. توی صف واميستی و تاكسی كه رسيد بايد سوار شی. از اينكه تك و تنها جلو نشسته‌ام خوشحالم. معمولاً بواسطه لِنگ و پاچۀ درازم، عقب نشستن برام سخته ولی خب هنوز به خيابان زرتشت نرسيديم كه زانوی خانمی كه پشت سرم نشسته، كمرم رو سوراخ ميكنه. توی صف متوجه‌اش نشدم ولی فكر نمی‌كنم اينقدر قد بلند بوده باشه كه اون پشت جا نشه. روم نميشه برگردم و نگاهش كنم. يه كم كه گذشت فهميدم اون همه زور و فشار بخاطر اين بود كه خودش رو يه جورايی روی صندلی جا كنه و سرش رو به پشتی صندلی تكيه بده. مثل اينكه تا خودِ تجريش هم خوابيد. دو تا مسافر بعدی هم يه پسر و دختر هستند كه همچين فيس توی فيس نشستند كه فكر كنم اون خانوم پشت سری من، اينقدر بغل دستش خالی بود و جا داشت كه می‌تونست روی صندلی عقب براحتی پاهاش رو هم دراز كنه و طاق‌باز بخوابه ...

وجود MP3 Player نعمتی محسوب ميشه توی اون تنگ غروب و اون تاكسی و اون راه طول و دراز و پُرترافيك. شهريار قنبری، زمزمه می‌كنه، سفری بی‌آغاز سفری بی‌پايان. سفری بی‌مقصد سفری بی‌برگشت. سفری تا كابوس سفری تا رويا. سفری تا بودا شبنم تاج محل. با حريق يادها همسفرم، وقتی دورم به تو نزديكترم. نميدونم چی تو كلام شهريار كه هميشه بهم يه حس خوب داده، نه حالا، بلكه از خيلی وقت پيش‌ترها، يه آرامش، يه سكوت و يه رخوتِ خوشايند. توی اتوبان مدرس هستيم. اتوبان نگو، بگو پاركينگ مدرس. ماشين‌ها، همه كيپ تا كيپ و بيخ تا بيخ، بغل هم وايستادند. اين رانندهه كه تا جلوش يه سانتی‌متر باز ميشه، همچين گاز ميده كه انگار قراره توی رالی پاريس _ داكا شركت كنه. مرتيكه گاو نمی‌فهمه اينجوری نبايد يهويی گاز داد. هنوز نرفته، محكم ميزنه روی ترمز. دو سه بار زير چشمی بهش چپ‌چپ نگاه كردم ولی عين خيالش هم نبود، نميدونم شايد هم بود ولی باز تا يه ذره جلو باز ميشد همون داستان تكرار ميشد و اون زانوی خانمه يه كم بيشتر فشار مياورد به پَك و پهلو و كمرم. ستار، داره ميخونه. ميشه تو چشم‌های تو گم شد و مُرد، ميشه دريا رو به بغض تو سپرد، ميشه تا ...

خروجی صدر رو رد كرديم و ترافيك كمتر شده. تا سر پارك‌وی راحت ميريم و دوباره توی ترافيكِ وليعصر گير می‌كنيم. فولدر رو عوض می‌كنم و ميرم توی قسمت آهنگهای خارجی. راديو روشنه و صداش اينقدر بلند هست كه صدای خانم مجری رو می‌شنوم كه داره ميگه، مدرس و وليعصر جنوب به شمال دارای بار ترافيكی سنگين ولی در حال حركت هستند. آره ارواح عمه‌ات، خيلی خوب و روون در حال حركت هستند! خانم پشت سريم ديگه تكون نمی‌خوره ولی زانوش هنوز وسط كمرمه، كمر كه چه عرض كنم فكر كنم ديگه رسيده به روده و آپانديس و پاندراس. دختر و پسر پشت سرم رو نمی‌بينم، صداشون هم نمياد از همون اول آروم صحبت می‌كردند. ولی ميتونم حدس بزنم دارن از دانشگاه و درس و كلاس برای هم تعريف می‌كنند. ريخت و قيافه‌شون به دانشجوها می‌خورد. خوش بحال‌شون. عجب دنيای قشنگی دارند، اين دانشجوها. راننده تو خودشه و تيك‌های عصبی داره. زل ميزنم به خيابون و مردمی كه تند و سردرگريبون از توی پياده‌رو رد ميشن رو تماشا می‌كنم...

اِلتون جان و پشت بندش كريس‌دی‌برگ و يه آهنگ از جرج مايكل پخش ميشه. آهنگ‌ها خيلی آروم و قشنگ هستند. نمی‌فهمم از چی ميگن ولی هر چی كه هست دلنشين و به آدم يه حس خوب ميده. سر خيابون زعفرانيه رسيديم. جلوی رستوران بوف. نمی‌دونم چرا بی‌جهت و بيخودی دلم گرفت. دلم تنگ شد. ياد اون عكسهای تهرون قديم افتادم كه شمرون و دربند و اون سربالايی زعفرانيه با درختهای چنارش، خيلی خلوتر از اين روزها بودند. خيلی ساكت‌تر. خيلی آروم‌تر. اَه پسر چه زود داريم، بزرگ ميشيم. چه زود داريم پير ميشيم. ده و بيست و حالا هم كه ديگه خيلی وقته سی سال رو رد كرديم. خيابون خلوتر ميشه و بعد از مدتها راننده دنده رو از دو می‌كشه توی سه. همراه با اون، موج راديو رو هم عوض ميكنه و يهويی صدای اذان ميپيچه توی فضای تاكسی قراضه‌ايی كه بايد بابت سالم رسيدن تا تجريش احتمالاً صدقه هم پرداخت كنيم. با شنيدن صدای اذان، دَم و دستگاه MP3 Player رو جمع می‌كنم و می‌چپونم توی جيب بغل كاپشنم. جلوی شيرينی‌فروشی لادن و پاساژ كيش از ماشين پياده ميشم. نميدونم كرايه‌اش چقدره ولی راننده هفتصد تومن ازم ميگيره. از بلندگوهای امامزاده صالح داره اذان پخش ميشه. دَم ميدون واميستم و به اذان گوش ميدم. يه حس خاصی به آدم ميده، يه آرامش. يه سكوت. اذان كه تموم ميشه زيپ كاپشنی رو كه تا يقه بستم می‌كشم پايين و ميرم توی كتابفروشی فردوس، سر خيابون سعدآباد تا لابه‌لای كتابها گم شم ...

۲۳ نظر از کاربران             » شما هم نظر خود را بگویید
baharak

خيلي به دل نشست. نميدونم چه حسي داشتي اين و نوشتي ولي خيلي خوب بود. من رو برد به حال و هواي تهران. يادش بخير...خيلي دلم رو تنگ كردي..البته يه غلط املائي هاي داشتي كه ديگه بيخيالش.اينقدر قشنگ بود كه ديگه لازم نيست ملا نقطي بشم.

baharak

بابا آن لاين.....دي:
***********************************************
k1: كامنت قبليت رو متوجه شدم ولی اين " بابا آنلاين ..... دی " رو متوجه نشدم.

baharak

بابا آن لاين مربوط ميشه به اينكه زودي كامنت رو ميذاري اينجا.
***********************************************
k1: آهان راست ميگی حق با شماست آخه آنلاين بودم و داشتم لينكدونی رو تكميل می‌كردم.

من نمي تونم برات كامنت بگذارم. يك بار يه كامنت مفصل نوشتم، هي پابليش كردم. هي نشد!!! از همون موقع ديگه نيومدم اينجا!!
چيزي كه مي خوام بهت بگم ربطي به پست آخرت نداره. در مورد برگشتنته .
مهاجرت يه تصميم و يه تجربه شخصيه . به حرف آدمهايي كه قانون كلي براي رفتن يا نرفتن مي گذارن، گوش نده.
من يك بار از فرانسه برگشتم و ديگه هيچ وقت هم نمي رم اونجا زندگي كنم. حالا اومدم كانادا و خيال نمي كنم بخوام هيچ كشور ديگه اي پا بگذارم. قضيه كاملا شخصيه و بستگي به كاراكتر تو و انتظاراتت داره. همين.
***********************************************
k1: كتی جان خوشبختانه اينبار كامنتت رسيد! دقيقاً حق با تو هستش و چون تو اين تجربه رو داری ميتونی به اين خوبی تجزيه تحليل كنی. ممنون از لطفت.

الي

خيلي قشنگ و زيبا بود با اينكه بقول خودت در رابطه با " تهران و يه روز كاملاً معمولي " ش نوشتي ولي اينقدر قشنگ و روان بود كه آدم خودش حس ميكرد توي اون تاكسي نشسته و داره شهريار گوش ميكنه و اون راننده و اون خانم و دانشجوها و خلاصه كه صبح اول هفته اي خيلي به دلم نشست.

اين روزها بنده هم به يمن بي ماشيني دارم سر از كرايه تاكسي ها در مي آورم . ولي عصر تجريش هم همان 700 تومن است برادر

چقدر خوبه ادم يه مدت از چيزايي كه هميشه براش عادي هستن دور بشه بعد بتونه باز اونها رو داشته باشه و اين بار جوري ديگه ببينتشون...

سلام کیوان جان ...........................

تو هم هي نوستالژي مارو قلقلك بده. كم بدبختي داريم....

چقدر قشنگ تصوير كرده بودي . نمي دونم چرا هوس كباب و دربند و دركه كردم با خوندن اين پستت !
راستي اون خانوم چي شد راستي ؟ :)

سلام! من خیلی وقته که در وسوسه رفتن و موندن چهار چنگولی موندم. دلم می خواد برم و ببینم که چه خبره. از بس که حرفا متناقضه. دلم می خواد خودم ببینم. ولی یه وقتا بد جوری دست و دلم می لرزه که نه. کار من نیست. یه بار به یه دوستی که تصادفا خیلی هم آدم مومنیه، اونقدر که مهر جا گذاشته روی پیشونیش می گفتم که فکر کن بری یه شهری توش صدای اذون نباشه. (حالا من سر سوزنی کاری به کار دین ندارم) اون جواب داد که کاری نداره. راحت می تونی سی دی گیر بیاری هزار جور اذون توشه. ولی نمی شه که. یه وقتا فکر می کنم، گره های این ریشه توی جاهایی گیر کرده که حتی نمی شه حدس زد
***********************************************
k1: اگه موقعيت رفتن داری پيشنهاد می‌كنم حتماً خودت بری و تجربه كنی.

pink

فكر كنم شهيار قنبري باشه نه شهريار قنبري ..........و اما اون آلبومهاي قديمي و بي نظير ستار ديگه تكرار نشدن ...
***********************************************
k1: اين دفعه كه رفتم اونور آب از خودش اسم دقيقش رو سوال ميكنم!

مهيار

منم وقتي ميشينم تو تاكسي شديدا مي رم تو فكر !‌ بخصوص اگه مسيرشم طولاني باشه . ولي امان از اون وقتي كه راننده تاكسيه از اون حراف ها باشه ! از اول تا اخر حرف مي زنه ، منم بدون توجه به اينكه اصلا موافقم يا مخالفم يا هر چي ، فقط با لبخند حرفاشو تاييد مي كنم !‌

كيوان جان من همين الان با خبر شدم كه تو عربستان ماه رو ديدن و امروز شنبه رو 22 بهمنشون اغلام كردن. ميخاست از طريق اين تريبون موضوع رو به اطلاع عموم مسلمين و مسلمات برسونين

لیلا

چقدر عنوان پست امروز شبیه تیتراژ فیلم های مستند شده : تهران یک روز کاملا معمولی . روایت گر خوبی هم هستی . شهیار قنبری ... نوستالژی ......... گوگوش .......قصه دو ماهی .........نوستالژی ..... شهیار قنبری ........ !

همراه با تو از سينما استقلال تا كتاب فروشي فردوس رفتم!

بعدش چي شد؟

این قسمت آخرش(اذان)من رو بد جوری یاد این غروب های لعنتی دل گیر جمعه ها انداخت.!
دلم گرفت..

نوشته ات و توصیفت از یک روز معمولی چقدر قشنگ بود. کلی حس به ادم میداد و یادآوری..

به خاطر قلم ساده و معترض همینطور پرورش ماهرانه ی موضوع بهتون تبریک میگم.وبا اجازه به از پشت یک سوم لینک دادم.

مجید جان اون پانکراسه نه پاندراس!

شديدا با قسمت "كريس دي برگ" و "دم غروب خيابون وليعصر" و "اذان امامزاده صالح" موافقم...
:)

حتي تو روزهاي معمولي هم، كلي حرف واسه گفتن هست. بايد كه خوب روايتشون كرد.

ارسال نظر