گفتوگو با داریوش فرهنگ کارگردان نمایش گالیله
كی اين تئاتر رو ديده؟!
استقبال کم نظیر از تئاتر گالیله
با هنرمندی امین تارخ، داریوش فرهنگ، رحیم نوروزی
كنسرت علی لهراسبی در روزهای آخر بهمن
چند تا از آهنگهاش رو دوست دارم
بهترينهای ادبی در 30 سال اخير (روزنامه بهار)
بهترين كه نداريم ولی خب ميتونه مرجع خوبی باشه
مروری بر رمان «بیچيزها» | عشق بعد از برجهای فروريخته
اصولاً مريم خانم مهتدی كتابهای خوبی معرفی میكنه
چـالـوس، يکی از چهار جادهی زيبای جهان
چالوس خوشگله ولی بخدا، نه ديگه در اين حـد!
قطرههای بارون ميخوره به شيشه و توی اين زمستونی، اين صدای تَرقتَرق بارون و شيشه يه هارمونی خاص و عجيبی ايجاد ميكنه و يهويی آی دلنشين ميشه و میچسبه كه بيا و ببين. مِثل يه آش رشته توی سرمای زمستون. مثل يه حليم داغ توی يه صبح سرد و برفی. مثل يه شير كاكائوی گرم و شيرين. زمستونه، ولی نميدونم چرا اين بارون اينقدر خوشآيند و دلنشين بنظر ميرسه. انگاری سر صلاة ظهر يكی از روزهای گرم مرداد كه اصلاً انتظارش رو نداشتی بارون اومده باشه، آدم رو سر شور و شوق مياره. قصد ندارم بخاطر بارش چهار قطره بارون، يهويی فيلسوف شم و برم تو حالت خلسه و حسهای رمانتيك و سر از عشق و عاشقی زمينی و فضايی و ماوراءايی دربيارم. يه گـُلنَم بارون اومده و يهويی دل ما رفته به مهمونی و هوس نوشتن كرده، همين و بس!
امروز دارم همينجوری بیهدف مینويسم. بیمقدمه و احتمالاً بیموخره. خدايش خودم هم نمیدونم قصدم چيه و آخر عاقبت اين نوشته به كجا ختم ميشه. دلم هوای صدای حسين پناهی رو كرده. از گفتن مرحوم و خدا بيامرز بدم مياد. هيچ وقت، اولِ اسم اونايی كه ديگه نيستند، نميگم خدا بيامرزتشون. اينجوری حس میكنم خيلی ازمون دور هستند. خيلی باهامون غريبه شدند. دلم ميخواد پناهی، از بچهگیهاش و اون آرزوهای طول و درازش برام بگه. به بهشت نمیروم اگر مادرم آنجا نباشد. دلم ميخواد منهم بچه شم و برم توی همون كوچه پسكوچههای جابری و نيكنام، ته دلگشا و زير اون تك درخت هميشه تنهای توتِ سر اون كوچه بنبست. اين جهانی كه همش مضحكه و تكراره، تكهتكه شدن دل چه تماشا داره. برم لایبهلای اون بلوكهای بلند و دراز قصرفيروزه كه سايههاشون محلی بود برای بازی فوتبال و عشقهای قديمی دوران بلوغ، توی اون گرمای ظهرهای تابستون كه سگ رو ميزدی از توی لونهاش درنميومد. های تو كجايی نازی، عشق بیعاشق من. دلم هوای آلبوم و كاست روح مقدس رو كرده. يه موسيقی سرخپوستی كه به آدم روح ميده. آرامش ميده. حس ميده. وجود ميده. انگاری پروازت ميده و ميبردت توی سرزمين بوفالوها. بغل شاهين سفيد و گوزن شاخدار و يه مشت جََك و جونور ديگه كه ظاهراً همهشون رئيس قبيله هستند. نميدونم چندين و چند بار به روح مقدس گوش كردم ولی خيلی دوسش داشتم و هر چی كه هست الان ديگه نوارش رو ندارم. يادم باشه اينبار كه رفتم شهر كتاب اين دفعه CDاش رو بگيرم. وقتی داشتم میرفتم اونور آب، نميدونم اون رو به كی دادم. الان كتابها و نوارهای حسين پناهی رو هم ندارم ولی خب خوبيش اينه كه ميدونم اونها كجا هستند. توی يه كارتن و بغل هفت، هشت، ده تا كارتن ديگه كه همگیشون پر از كتابهايی هستند كه توی يه روزهای نه چندان دوری به جونم بسته بود و الان ديگه دسترسی بهشون سخت و ناممكن شده.
راستش رو بخواهيد دلم برای خيلی از آدمها تنگ شده. باور ميكنی يه سری از اين آدمها، همين دور و بَرم هستند ولی اينقدر دلم براشون تنگ شده كه خدا ميدونه! حتماً كه نبايد آدم از كسی يا چيزی دور باشه و دلش براش تنگ بشه. ميشه يه سری چيزها وَر شكمت باشه و ويارش رو كنی. گفتم كه امروز دِلم، دَله شده و يهويی هوس و عينهو زنهای حامله، ويار كرده. ببين چيه كه دلم برای دالاس هم تنگ شده! برای اِسی. حميد. مارگاريت. جاناتان. تالار انديشه. اتوبان 75. اَلن، پلينو، ريچاردسِن. برای اون باربیكيوها و غذاهای چينی و مكزيكی. ای اِسی بميری كه اصلاً فكر نمیكردم به اين زودی دلم برای توی لَنِدهور هم تنگ بشه. بدمصب اون تنهايی غربت، بد درديه ولی خب، آدمها رو بزرگ ميكنه. آدمها توی غربت و توی اون تنهايی كه شايد هيچ كجای دنيا پر نشه، شلاق میخورند و رشد میكنند. باور میكنی؟! آدمها توی غربت خيلی بزرگ ميشن. بزرگ ميشن و راستش رو بخواهی خيلی بزرگتر از اونچه كه تصوّر میكنی ميشن ولی خب شك نكنید همه اونهايی كه دل كندن و از اين مملكت رفتند هنوز كه هنوزه دلشون با اينجاست ولی اون رشد چند بعدی هم كه فقط توی يه فرد مهاجر بوجود مياد به آدم حس خيلی خوبی ميده. يه حس فوقالعاده. حسی كه انگيزههات رو برای رفتن و دوباره رفتن تقويت ميكنه.
دلتنگيه حسيه كه هيچوقت كهنه نميشه .
از قصر فیروزه گفته بودی... برخلاف شما هیچ خاطره خوشی از زندگی در اونجا ندارم... سالهای قبل از مدرسه رفتنم اونجا بودم...
حتي اگر بدون هدف بنويسي هم ما خوانندتيم داداش. بقول رضا صداقت مارو كشته (-:
چقدر قشنگ نوشته بودي اين قصه مهاجرت رو...آدم با خوندش هم انگار بزرگ ميشد!!!
اينكه بگم كدوم يكي از نوشته هات قشنگ و زيباست خيلي سخته ولي اونوقتهايي كه از ته دل مينويسي حس خيلي خوبي به آدم ميده. مثلا ايني كه گقتي:
آدمها توی غربت و توی اون تنهايی كه شايد هيچ كجای دنيا پر نشه، شلاق میخورند و رشد میكنند. باور میكنی؟! آدمها توی غربت خيلی بزرگ ميشن
خيلي قشنگ و بجا بود. اين جمله رو فقط كسي ميتونه درك كنه كه طعم غربت و بزرگ شدنش رو كشيده باشه.
@#$^×7@##$%#@،!!!!!
بغضم گرفت كيوان. خدا خفت نكنه. فكر رفتن داره من رو هم ديوو نه مي كنه! هنوز يكسال و چند ماهي نگذشته ولي فكر مي كنم بازهم راهي باز خواهد شد... كسي كه رفته هرگز نمي تونه دوباره رفتن رو فراموش كنه. ولي اين بار رفتن تو مطمئن باش با قبل فرق خواهد كرد. اينجا رو خوب ببين. مقايسه كن. ببين از اينجا چي مي خواي و از اونجا چي خواستي كه نداشت. ولي كاري نكن كه 10 سال بعد پشيمون بشي. به خودت فرصت بده كيوان. من و تو 30 سال اينجا رو تجربه كرديم و آسمون به زمين نيومده حالا اگه 10 سال جاي ديگه رو تجربه كنيم آسمون به زمين نمي ياد. تجربه جاي ديگه بودن و دلتنگ شدن و گريستن و هوايي شدن و اومدن و سر زدن و رفتن درست مثل يه مسافر رو از خودت نگير... موعظه نمي كنم كه به ناحيه چپت بگيري. اين ها حس هاي من هست كه الان دارم. اون خوره به جون من هم افتاد ولي حالا فكر مي كنم جور ديگه اي شده. اين بار برو و بجنگ...بجنگ...بجنگ... اگه فرصت جنگيدن رو از خودت بگيري ديگه فرصتي براي بزرگ شدن نخواهي داشت... اينجا با همه قشنگي ها بزرگ نمي شي. همه چي بعد از مدتي روتين مي شه و عادي. به كوچولويي فكر كن كه بايد يه پدر با تجربه داشته باشه يا يه پدر بي فرصت و درجا زده؟ نگذار زندگي برات روتين و تكراري بشه. برو و 2 سال بعد كه اومدي تا به ايران سر بزني خيلي بزرگ شدي... اون خوره لعنتي رو شكست بده كيوان. به بزرگ شدن فكر كن. به رفتن...رفتن چيزي نيست كه بشه فراموش كرد. تا حالا سكوت كردم چون فكر نمي كردم دوباره مي توني بري. ولي حالا خوشحالم كه راهت بازه. پس بجنب پسر. اين فرصت نعمت بزرگيه كه هر كسي به اون دسترسي نداره. من مثل بقيه نمي گم چون آمريكاست و فلان و بهمان پس برو. اين راه بروي تو باز شده و براي بزرگ شدن و يه پدر باتجربه شدن و يه شوهر قوي بايد بري و بجنگي. به تو قول مي دم كه اينجا هر چقدر هم خوش بگذره هرگز بزرگ نخواهي شد. زندگي روتين انسانها رو كوچيك مي كنه. به دلت فرصت بده تا دلتنگي رو تجربه كنه و هضم كنه. روزي فرزند تو عروس مي شه و يا داماد مي شه و از خونه مي ره. اگر دلتنگي رو تجربه نكرده باشي و بزرگ نشده باشي مي پوسي. شايد روزي بچه هاي تو هم خواستن برن. بچه هايي بزرگ بار ميان كه پدرشون بزرگ شده باشه و رفتن رو تجربه كرده باشه. تصميم بگير پسر. حتمن ورق بازي كردي. الان وقتشه كه حكم لازم بدي... بازي بين تو دلت خيلي سخته. برگه هاي حكمش رو به زير بكش تا ببري. يادت باشه اگه حريف به 7 برسه برده. بازي مساوي 6 همين حالاست. فرصت رو از دست نده. بازي كن كيوان. من مثل همه بيرون گود نشسته ام بگم لنگش كن. من مثل تو برگشتم و فرصتي براي رفتنم نيست. ولي با اين وجود منتظرم. مي خوام دوباره تجربه كنم. مي فهمي. تو هم راه رو به روي خودت نبند. رفتن تنها پيشنهاد ممكنه منه و روزي از قبول اين پيشنهاد خيلي خوشحال مي شي. مراقب خودت باش. اين ها حرف هاي دلم بود. حالا خواستي به عضو چپت بگيري خيالي نيست...
***********************************************
k1: ممنون از اينهمه لطف و وقتی كه گذاشتی دوست عزيز.
بقول شما نمیخوام فیلسوف شم اما فکر کنم این حالت هم بخشی از طبیعت ادمیزاده . یعنی هیچوقت شیش دونگ احساس رضایت نمی کنه ! حتی همون دالاسی که میومدی بهش بد و بیراه میگفتی حالا واسش دلتنگ شدی . مطمئن باش اگه بمونی دیگه دالاس و نقطه نقطه مکان ها و ادمایی که در اون سه ماه باهاشون خاطره داشتی رفته در حافظه بلند مدت و گاه گاه دلتنگشون میشی اگر هم برگردی امریکا این دلتنگی ها رو اونم چندین برابر ( به همون دلیل نوستالژی و این داستانا ) واسه این طرف پیدا میکنی . من این احساسات متناوب رو زیاد تجربه کردم قبلا فکر میکردم به دلیل حال و هوا و احساسات تند و تیز جوونیه اما حالا هم که سن و سالی ازم گذشته و پام لب گوره :دییییییییی نسبت به شهر محل زندگیم و یا حتی همین ایران خودمون گاهی دچار این حالت میشم وقتی مدتی ازش دورم بال بال میزنم برگردم وقتی اینجا با یکسری مشکلات و درگیری های ریز و درشت مواجه میشم دوباره فیل نداشته ام یاد هندوستان میکنه . اون خوراکی ها رو هم اینقدر خوشمزه توصیف کردی که فردا صبح به هر قیمتی باشه اگه مجبور بشم صبح کله سحر هم بیدار بشم باید برم حلیم بخورم فقط حیف که از برف خبری نیست :دی
***********************************************
k1: از شما هم بخاطر اين همه لطف و زمانی كه گذاشتيد ممنون.
خدا بگم کچلت کنه پسر. آخه با خوندن جملات اخر نمی تونم خندم رو کنترل کنم.
حس جالبیه ولی نگذار بهت غلبه کنه چون اون موقع میشی مثل کولی ها یا همون با کلاسترش جیپسی ها. چون اون ها هم بعد از اولین مهاجرت و چشیدن طعم دنیای متفاوت نتونستن یکجا ماندگار باشن. خدا به داد کیارش (همکارم) برسه که الان فکر کنم توی راهه، اون هم همزمان با شما کوچ کرد. نتونست شرایط و محیط اونجا رو تحمل کنه. خودش براتون کامنت گذاشته. اگه این پست آخری شما رو بخونه نمیدنم چه حالی پیدا می کنه؟!! چون تقریبا با تمام نوشته های شما خودش رو می دید...
البته این رو هم بگم من خودم هم بزرگ شده غربت هستم.
***********************************************
k1: انگاري بچهمحلها همه اينجا جمع شدند!
در انتهاي هر سفر
در آيينه
دار و ندار خويش را مرور مي كنم
اين خاك تيره اين زيمن
پايوش پاي خسته ام
اين سقف كوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خداي دل
در آخرين سفر
در آيينه به حز دو بيكرانه كران
به جز زمين و آسمان
چيزي نمانده است
گم گشته ام ‚ كجا
نديده اي مرا ؟
(پناهي)
كيوان ..!
سن و سال براي خوندن نوشته هات معني نداره همه رو گذاشتي وسط ذهنت و با خودت اين ور و اون ور مي بري...
این بزرگ شدن و شلاق خوردن و تنهایی غربت ، یه جورایی هوس برانگیزه . اونایی که تجربه کردن می گن به تمام سختی هاش می ارزه . راست می گن ؟
یه جورایی آخر نوشته ات بوی رفتنه دوباره می داد . نمی دونم ! شاید
***********************************************
k1: نمیدونم، شايد!
من هم دلم براي خيلي چيزها و خيلي كسا تنگ شده. براي قرارهاي چارتايي ظهر پنجشنبه ...براي دور هم نشستن و حرف زدن و خنديدن. واسه سر به سر هم گذاشتن. واسه همتون ...
***********************************************
k1: ای مريم گلی بميری كه دوباره اشكمون رو درآوردی!
ديشب حرفت بود.با مهمونامون.بحث رفتن و برگشتن.كي تحمل داره و كي نداره.بعضي ها زود هوم سك ميشن و بعضي ها اصلا ككشون هم نميگزه.ولي به قول يكي از دوستان سعي كن زود تر تصميم بگيري.
يه چيز ديگه هست كه نذارش به حساب فضولي...مامانت خوبه؟يه جورائي نگرانشم.البته جسارت نباشه ها!!!
***********************************************
k1: نخير انگاری ما اينجا بايد آمار همه چيزمون رو بديم. به لطف شما مامانم هم خوبه .
مثل اينكه به مادرتون حسودي كردي.خوب حال خودت خوبه؟
آقاي مرموز. اين صداقتت منو هم كشته. تشكر كه نوشتي كه اونهايي كه رفتند هم دلشون هنوز با اين مملكته. حتي دل هم نكنده اند. حساب كن كوچ نشيني كه بايد حركت كنه اما دلش هنوز تخته بند ييلاقه...
***********************************************
k1: بهبه استاد خدايار. شما كجا؟ اينجا كجا؟!
ديدم دوباره پينگ شدي گفت كيوان و بي كامپيوتري و اين سرعت آپ كردن ؟!
مثل اينكه سر كار رفتم ولي واسه اينكه سه شو بگيرم دوباره اين پستتو خوندم.
***********************************************
k1: اون پينگ شدن بخاطر لينكدونی بود كه 3-4 تا مطلب جديد توش گذاشتم.
خدا پدرت را بيامرزه ....يك نفر پيدا شد اين حس مهاجرت را براي ما توضيح داد به اين خوشگلي...
سلام. غريبه آشنا
چه عجب يه نفر رو پيدا كردم كه از قصر فيروزه بگه. تمام خاطرات كودكي و نو جواني و ... عشقهاي دوران بلوغ و جنگ و آژير قرمز و پناهگاه و هر خاطره خوب و بدو اونجا گذاشتم و اومدم بيرون. 3 ماه مريض شدم از دوريش. خاطرات انجا بعد از گذشت 19 سال هنوز زنده و پوياست. خاطرات بدش هم انگاري يه جورايي خوب بود.
تمام عشقم قصر فيروزه بود. قصر 1
يادته بهت گفتم كه خيلي صادق هستي، روز به روز به اين مساله بيشتر اعتقاد پيدا ميكنم.
***********************************************
k1: حالا اين مسئله صداقت چه ربطی به اين پست داشت؟!